چرا من بعد از هر امتحان تاریخ فلسفه میفهمم که باید اول به کلیات مسلط باشم بعد وقت بذارم روی جزئیات؟
اینکه چرا «میفهمم» مسئلهم نیست. اینکه چرا «بعد»ش میفهمم هم همینطور.
سوالم اینه که چرا بعد از «هر» امتحان اینو میفهمم؟ :/
ولی دم آقای عبودیت گرم. عجب قلمی داره.
اگه عاشق آقا مجتبی نشده بودم، حتما عاشق آقای عبودیت میشدم...
به نظر من امتحان -مخصوصا امتحان درسهایی که دوستشون داریم- فرصتی برای جمعبندی مطالب بود، نه صرفا زمانی برای حفظ کردن یکسری مطلب و نمره گرفتن.
این نظر خودم رو تا قبل از امتحانات این ترم، خیلی میپسندیدم. هنوز هم ازش در مقابل نظرات رقیب، که آدم رو صرفا به خاطر نمره، تا مرز جنون و افسردگی شب امتحان پیش میبرن، دفاع میکنم.
ولی واقعیت اینه که برای تبدیل کردن امتحان به یک جمعبندی موفق، باید مطمئن باشی هیچ اتفاق خارج از برنامهای رخ نمیده: مریض نمیشی، دخترت مریض نمیشه، کارگاه طرح ولایت نمیفته وسط امتحانا، فیل دلت یاد هندوستونِ رمانخوندن نمیکنه و... .
خب از اونجایی که همه این اتفاقات برای من افتاد، باید با کمی تخریب در شعر فاضل عزیز، بخونم که: پایان ماجرای من و «ایده جمعبندی درسها در شب امتحان» روشن است / ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی! :)
[پ.ن: در دفاع دوباره از نظرم، باید بگم همین حالا هم یه جمعبندی ۵۰ درصدی اتفاق میفته. ولی خب روی خطکش معیوب من، یا باید در حد یه تدریس بینقص به جمعبندی برسی، یا اساسا هیچی از اون درس نفهمیدی :/ ]
ما شراب رو یه مایع مستکننده میدونیم. چیزی که عقل رو از بین میبره و باعث میشه آدم حواسش نباشه چی داره میگه و چیکار داره میکنه. درستم هست؛ واقعا شراب همچین چیزیه.
توی ادبیات عرفانی اما، میگن شراب چیزیه که باعث میشه ملاحظههای ظاهری از بین بره؛ آدم همونی که درونش هست رو بروز بده و نگران حرف مردم و پول و آبرو و... نباشه. در واقع شراب باعث میشه حجاب ظاهر کنار بره و آدم با خود واقعیش روبرو بشه.
اینکه منظور عارفا از این شراب، عشقه، معرفته یا... الان مهم نیست. ولی خود شراب براشون همچین معنایی داره.
با همین دستفرمون، تکلیف چیزایی مثل میکده و ساقی و ساغر و... هم روشن میشه. و در مقابلش، پارسایی و زهد و... کنایه است به آدمایی که ظاهر و باطنشون یکی نیست و یه جورایی ریاکارن!
اینا رو گفتم که بگم یکی از بیتهایی که درباره شرابه و من هر سال همین حدودای شروع ماه رجب یادش میفتم، این بیت از حافظه که: «نگویمت که همهساله مِی پرستی کن/سه ماه مِی خور و نُه ماه پارسا میباش!»
توی این سه ماه انگار حال و هوای روح، یه طور دیگه است. شرابآلوده! میلی پنهان به کنار زدن همه چیز و روبرو شدن با اون تمنای عمیق که در درونمون هست...
کاش میشد همهساله می پرستی کرد. سه ماه کمه... برای ریههای دود گرفتهی روح، سه ماه نفس کشیدن توی این هوا کمه...
---
پ.ن: بقیه اون غزل حافظ هم خوندنیه...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
ما شراب رو یه مایع مستکننده میدونیم. چیزی که عقل رو از بین میبره و باعث میشه آدم حواسش نباشه چی دا
«...و یک سوال: این نگاهی که درباره《می》در کانالت گذاشتی برداشت خودت بوده یا جایی خوندی؟ اگر جایی خوندی میشه بگی کجا؟ درباره چیز های دیگه هم داره؟»
آره. خودم برداشتم. منتها از رساله مِشواقِ فیض کاشانی :)
اونجا بعضی تعبیرات دیگه هم توضیح داده شده.
[یه جلساتی داشتیم اصفهان و دور هم حافظخوانی میکردیم. اونجا آقای بحرینیان اینا رو توضیح دادن. اون رساله رو هم ایشون معرفی کردن]
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
«...و یک سوال: این نگاهی که درباره《می》در کانالت گذاشتی برداشت خودت بوده یا جایی خوندی؟ اگر جایی خوند
بخش مربوط به بحثمون، از اون رساله:
شراب
عبارت است از ذوق و وجد و حال كه از جلوه محبوب حقيقى در اوان غلبه محبت بر دل سالك عاشق وارد مىشود و سالك را مست و بىخود مىكند چه، استيلاى آن موجب هدم قواعد عقل و نقض معاقد وهمى است كه مبدأ انتشار كثرت رسمى و نسب اعتبارى ميشود.
به زینبی که میگه شبکه پویا رو عوض کن و میشینه شبکه ۴ میبینه، چی باید بگم؟
هر کسی تو زندگیش یه عادتایی داره. یکی با خودش حرف میزنه؛ یکی پوست لبشو میکنه؛ یکی با انگشترش بازی میکنه. مال من اما از همه بدتره. من سُر میخورم...
وقتی داری توی پارک دنبال یه نفر میگردی، نگاهت روی همه سر میخوره تا برسه به اون یه نفر. به اونجا که رسید وایمیسه؛ آروم میشه؛ اون یه نفر رو نگاه میکنه.
سر خوردنِ نگاه توی پارک، بد نیست. ولی اگه چشمات عادت کنه همه جا سر بخوره چی. اگه غیر از چشمات، ذهنتم همینطور بشه چطور. اگه راه رفتنت، شام خوردنت، فیلم دیدنت، نماز خوندنت، با یه رفیق قدیمی حرف زدنت، اگه همه تبدیل بشه به سر خوردن، چیکار باید بکنی؟
من مدتها است عادت کردم به سر خوردن. زندگیم شده یه سرسره بزرگ. منظرهها با سرعت از کنارم رد میشن: طعما، رنگا، صداها احساسا، فکرا، تصمیما، ... شدم شبیه یه آینه، توی یه خیابون شلوغ، پر از تصویرای چند ثانیهای.
بار اول که فهمیدم دارم سر میخورم، وقتی بود که علی آقای مصباح رو دیدم. ما وقتی راه میریم، اول کار دکمه رو میزنیم و بدنمون اتوماتیک تا آخر راهو میره، ولی راه رفتن علی آقا یه طوری بود که انگار میخواست بدون اینکه خیس بشه، از عرض یه رودخونه رد شه و پاشو بذاره روی سنگای کوچیکی که از آب زده بیرون. آروم آروم هر قدمش رو انتخاب میکرد...
بار دوم که فهمیدم دارم سر میخورم، سر کلاس استاد خانبیگی بود. من توی «آموزش فلسفه» خوندن، بین همکلاسیا مبارز میطلبیدم. ولی اون روز، خیلی آروم کتابمو باز کرد، دست گذاشت زیر یکی از خطای کتاب و شروع کرد خوندن. بعد از بین اون کلماتی که بارها روش سر خورده بودم، یه جملهی تازه -که بوی تازگیش مثل بوی کاغذ نو، هنوز توی دماغمه- کشید بیرون...
بار سوم که فهمیدم دارم سر میخورم؛ چشام گره خورده بود به چشمای علی محمد مودب که داشت میخوند: سقراط نیستی که شوکران نوشیده باشی در میان آتنیان معذب...تو مثل خودت هستی محمدعلی، چوپانی ساده دل که همیشه زیر دندان هایت داری مزه برف کوههای تربت جام را...
آدمی که با خودش حرف میزنه، یا پوست لبشو میکنه، یا با انگشترش بازی میکنه، مگه چه اتفاقی قراره براش بیفته؟
اما آدمی که سر میخوره، که مثل یه سنگ صاف روی دریا سُرش میدن، میره و میره و میره؛ بدون اینکه از عمق اون دریا چیزی فهمیده باشه یا پای تصویر صورتیِ مرجانای تهِ دریا، جون داده باشه.
زندگی، با اینهمه ولعِ خوندن و جلو زدن و تموم کردن، به چه دردی میخوره؟
دلم لک زده برای راه رفتن علی آقا، آموزش فلسفه خوندن استاد خانبیگی، چشمای خیس علی محمد مودب، لبخندای معنیدار محمدتقی مصباح، عکس حرم امام رضا، قاب عکس رئیسی، آسمونِ بعد از ظهر...
سرسرهبازی بسه، فکر کنم وقتشه بریم خونه.
دیشب رفته بودم عیادت.
من زیاد تو زندگیم عیادت نرفتم. عیادت نرفتن، یکی از حسرتای بزرگ زندگیمه. همیشه تا بهش فکر میکنم، حس میکنم یه گوشه از قلبم خالیه و فقط با عیادت رفتن پر میشه؛ یه حال خوبی هست که فقط تو عیادت پیدا میشه...
ولی عیادت دیشب، مثل عیادتای معمولی نبود. اونی که رفتیم بودیم عیادتش، یکی از استادامونه. از اون استادای جوونِ مسلطِ بااعتماد به نفسِ امروزی که با قبا، شلوار طرحِ لی میپوشن و برای هر قبا یه کفشِ سِت دارن. همونا که اول ترم عاشقشون میشی و بقیه کلاسا رو به عشقِ کلاسای اونا سر میکنی.
عیادت دیشب معمولی نبود. ما حدودا ۲۰ نفر بودیم. استادمون صَفراشو عمل کرده بود. این یعنی با سختی مینشست و بلند میشد. با این حال، با خنده اومد پایین پلهها پیشوازمون. یکی یکی تحویلمون گرفت. باهامون شوخی کرد و خندیدیم. ما هم باهاش شوخی کردیم و خندید. از سال پایینیا درباره امتحان فلسفهشون پرسید و از من درباره استادی طرح ولایت. بعد شروع کرد تو همون حال سختِ، برامون درباره این صحبت کرد که باید شروع کنیم مقالهنویسی انگلیسی یاد بگیریم و نظریات اسلام رو به صورت تطبیقی، توی مجلات بینالمللی مطرح کنیم(!) اونم مایی که هنوز نه مقالهنویسی فارسی بلدیم و نه زبان درست و حسابی!
[این عادتشه. میره وایمیسه رو قله دماوند و میگه بیاید بالا. به وسطای راه که میرسیم، پرچمو میکّنه میبره بالای اورست!]
وسط همه این صحبتا، چشمم افتاد به آیهای که قاب کرده بود و زده بود به دیوار پشت تلویزیون: «و اما من خاف مقام ربّه و نهی النفس عن الهوی، فإن الجنة هی المأوی». دلم لرزید. دلم بعد از مدتها که فقط فلسفه خونده بودم، وسط حرفای غیر فلسفی استادمون، با دیدن یه آیه لرزید...
لرزیدن دل، حال خوبیه. مثل اومدن یه نسیم، وسط گرمای تابستون. مثل کنار رفتن ابر، توی یه صبح ابری. مثل حال یه مریض، وقتی میان عیادتش...
عیادت حال آدم مریضو خوب میکنه. همونطور که حال منو خوب کرد. گفتم دیشب رفته بودم عیادت؟ نه اشتباه کردم.
دیشب استادمون اومده بود عیادتم...
داشتیم با یکی از خادمای حرم که وکیل بود حرف میزدیم. اون درباره فلسفه که رشته منه، و من درباره حقوق که رشته اونه.
بعد برای اینکه نشون بدم اهمیت رشتهش رو درک میکنم، گفتم: اون ملموس بودن و «کار راه بنداز بودن»ی که توی رشته شما هست، توی فلسفه نیست؛ فلسفه خیلی انتزاعیه.
ولی اون بیتوجه به این حرکت همدلانه من با قاطعیت گفت: نه. از آب و غذا که چیزی برای آدم مهمتر نیست. آدم اگه آب و غذا نخوره، میمیره. ولی دغدغه هیچ کدوم از ما آب و غذا نیست. (مگر اینکه جنگی چیزی بشه تا درگیرش بشیم.) دغدغه اصلی ما آدما به نظر شما چیه؟
نمیدونستم انتظار داره چه جوابی بشنوه. نزدیکترین چیزی که فکر کردم شاید منظورش باشه رو گفتم: رفاه.
چَک دوم رو زد و دوباره گفت: نه. اونی که دغدغه آدما است تعالیه! و تعالی همهش مربوط به فلسفه است...
____
نتونستم قبول کنم که دغدغه همه آدما تعالی باشه؛ شاید این دغدغه، فقط مخصوص این دوست وکیلم بود که یه رفاه نسبی توی زندگیش داشت. شایدم نه...
شاید واقعا آدما بیشتر از اینکه دنبال رفاه باشن، دنبال تعالی هستن. برای همینم یه جاهایی برای رسیدن به تعالی، از رفاهشون میزنن.
ولی پس چرا من فکر میکردم رفاه برای آدما مهمتره؟ برای این دیدگاهم چه دلیلی داشتم؟ مگه خودم، با سختیهای مالی که توی زندگی یه طلبه هست، رفتن به سمت همون تعالی رو انتخاب نکرده بودم؟ پس چرا این احتمال رو درباره بقیه آدما نمیدادم؟
دارم فکر میکنم که چقدر فهم من از آدما و دغدغههاشون، با واقعیتِ اونا فاصله داره...
از خودم میپرسم: چه چیزای دیگهای درباره آدمای دیگه هست که نمیدونم، یا فقط خیال میکنم که میدونم؟