eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
ما برای اینکه به قله برسیم، مگر چه می‌خواهیم؟ جز قدری ، ، ، و یک که بالای سرمان باشد؟ این‌ها را نداریم؟ نداریم؟ علممان وحی و عقلانیت ؛ توانمان هزار هزار جوانِ پایِ کار ؛ توکلمان دریا دریا آرامش، سایه ی سرمان آن مراد آن مقتدا، آن راه‌بر، آن معبود... قدری خودباوری می‌خواهیم فقط. تا مطمئن شویم که هستیم ؛ که زیادیم ؛ که موثریم. که درخت انقلاب اگر با خون گرم و در حرکتِ جوان‌ها رشد کرد، میوه‌اش هزار هزار جوان است: آتشِ سینه‌هاشان طوفان‌تر، سرخی خون رگهاشان در جریان‌تر... و آتشِ این باور را اگر هنوز در سینه ندارید، را از دست ندهید.
دلم تنگِ آن قدیم‌ها شد. آن زمان که در می‌نوشتم. که امیرخانی می‌خواندم. که پنهانی از دیگران در شب‌های حجره گریه می‌کردم. که هیچ‌کس حواسش به من نبود. که اینقدر تکلف و تصنع و خودنمایی و زهدفروشی و عارف‌نمایی و... هعی... حسابم یک‌دستِ یک‌دست بود، همه‌اش گناه. گناه واضح. نه مثل حالا که شوکولات پیچش کرده‌ام لای یک‌مشت تواضع و تظاهر و... . نفاق‌بازی شده‌ام برای خودم! حتی همین ها هم که الان می‌نویسم خودش ژستِ عبدِ صالح گرفتن است! حتی همین جمله آخر هم. و همین‌طور تا آخر... دلم تنگِ آن قدیم‌ها شد به سرم زد فقه و اصول و دفتر و کتاب را مدتی ببندم و کاغذهای کاهی قدیمی را بیرون بیاورم و یک دلِ سیر بنویسم. بعد کتاب‌های امیرخانی را دوباره از الف ارمیا تا شینِ رهش بخوانم و دیوان قیصر را با مهدی ورق بزنیم و آلبوم نیلوفرانه ی افتخاری، خودش بخواند و صبحانه‌های دو سه ساعته ی صبح های جمعه و... بعد مهدی از آقای رفیعایی بگوید و من کوچک بشوم و بروم در فکر و خیال‌هایم و... الان که بخوابم، همه چیز مثل اولش می‌شود. فردا خوبِ خوب خواهم شد. خوبِ خوبِ خوب... پ.ن: دیشب
باور کنید همه انسان‌ها خودشان را دوست دارند. شما را به خدا باور کنید که بقیه هم مثل ما انسان‌اند ؛ که مثل ما وقتی بی‌احترامی می‌بینند ناراحت می‌شوند ؛ وقتی محبت می‌بینند در پوست خودشان نمی‌گنجند... و باور کنید که همه همین‌طوریم: بنده، شما، آن استاد دانشگاه، آن فروشنده موتورسوار که این وقت شب دارد لباس می‌برد سمتِ مغازه، آن خانمی که چادرش را توی صورتش کشیده و دارد التماس می‌کند: "برای درمان دختر مریضم قدری کمک کنید"، آن... -کمی آن طرف‌تر بروم؟- آن سرمایه دارِ خبیث انگلیسی، آن رئیس‌جمهورِ آدمکش آمریکایی، آن خواننده‌ی شیطان‌پرست...اصلا چرا راهِ دور برویم؟ خودِ شیطان...و کمی بالاتر: فرشتگان و بی‌نهایت بالاتر: خودِ خدا! همه موجوداتی که بتوانند وجودشان را بفهمند خودشان را دوست دارند...در سخت‌ترین حال...در بدترین شرایط خودشان را دوست دارند. دوست دارند، که نمی‌خواهند این طور بشود ؛ که می‌خواهند آن اتفاق بیفتد. که می‌ترسند، که غصه می‌خورند، که در پوستِ خودشان نمی‌گنجند... ما همه انسانیم. خودمان را دوست داریم. بودنمان را دوست داریم. بهتر شدنمان را دوست داریم... به انسان‌بودنِ هم، به "بودن"ِ هم احترام بگذاریم... ____ پ.ن: درد آن زمانی است که من فکر می‌کنم با آن اتفاق و آن مبلغ و آن غذا و آن جایگاه و آن...فکر می‌کنم با این‌ها کامل‌تر می‌شوم. آن‌وقت هر کس نگذاشت این "آن‌ها" به من برسد می‌شود دشمن. دشمن که آمد، جنگ هم می‌آید ؛ شکست هم می‌آید ؛ غم هم می‌آید و...هعی... اما کامل شدن که به این چیزها نبود. شما باور می‌کنید آن نماینده رانت‌خوارِ سرمایه‌دار که تمام آن "آن‌ها" را دارد از بهنام محمدی که حتی یک زندگی نامه‌ی شسته‌رفته‌ی خشک و خالی هم ندارد کامل‌تر باشد؟ حالا تازه بهنام، "نوجوان" مکتب امام است ؛ دریابید آقا را! بعد دریابید اهل بیت را -که آن‌جا همه بزرگی است؛ همه حیرت است- و بعد اگر طاقتی مانده بود، دریابید خدا را... کمال اینجاست برادرجان. آن آبنبات‌چوبی را بگذار زمین. بال‌هایت را بیاور تا قدری -مثلا تا ابد- به آن سمت و سو برویم ببینیم خبری از این "من و تو" بازی‌های بچگانه، در آنجا هم هست یا نه... آنجا که چیزها یکی می‌شود ؛ دوست‌داشتن‌ها یکی می‌شود ؛ من‌ها یکی می‌شود. می‌شویم او. نه... می‌شویم تو...
-میدونی، من فکر می‌کنم همه ما یه سری نقطه ضعف مشترک داریم. منتها زمین بازیمون فرق می‌کنه. یکی رو گذاشتن توی جنگل و از خرس می‌ترسه، یکی دیگه رو رها کردن توی دریا و از نهنگ می‌ترسه. ولی هر دو می‌ترسن...اصلِ کار همینه. باید نشست و ریشه‌ی این ترس رو پیدا کرد... - (سکوت...) -آدم وقتی توی خودش تامل می‌کنه، میرسه به مشکلات مشترک. هر چی تاملش دقیق‌تر و ریشه‌ای تر باشه، مشکلات، مشترک‌ترن... اون وقت میشه برای این مشکلات مشترک، یه برنامه مشترک هم ریخت... برای اون ترسه، اون خودخواهیه، اون تشتته، اون افسردگیه، اون دلزدگیه... شاه کلید مردای خدا اینجاست: میرن میرن تا تهِ تهِ تهِ کار، اونجا که همه طنابا یه جا گره خورده. اونو که باز می‌کنن، همه گره‌ها باز می‌شه... شاه کلید مردای خدا اینجاست...نگات که می‌کنن میرن تا تهِ تهِ تهِ وجودت، اون گره رو نشونت میدن...بازش که بکنی... شاه کلید مردای خدا اینجاست...گاهی برات بازِشَم می‌کنن... - (سکوت...) ______ پ.ن: هم او که گفت، هم او که سکوت کرد، هر دو می‌دانستند. هر دو نمی‌دانستند... پ.ن: باور می‌کنی یکباره همه مردم برن توی خیابونا...بعد نگاه آقا روح الله نباشه؟ یکباره همه مردم بیان توی میدون، گوشه‌ی چشمِ آقا سید علی نباشه؟ باور می‌کنی اون نگاه و این گوشه‌ی چشم، به اشاره مولی نباشه؟
از عاشقی گفتیم... از امامِ جامعه شدن... از دلسوزِ مردم بودن... و این، تثلیثِ ماست امام ؛ مردم ؛ عشق پدر...پسر...و روح القدس و تو ‌ ‌"ایمان بیاور تا بفهمی" _______ پ.ن: خدایا، این لحظه‌ها یادمان نرود خدایا این عهدها بر زمین نماند خدایا این حلقه های دوستی (بخوان: ولایت)، از هم نگسلد... آمین
زمانی گفتم: "خدایا خسته‌م...دیگه نمی‌کشم...تنهام...توان ایستادگی ندارم...دوست دارم بزنم به جاده...برم به یه سرزمین دور...کسی نباشه، کسی نشناسه، بشینم و فقط به آسمون نگاه کنم؛ چشمامو ببندم و به صدای موجای دریا خیره بشم؛ آروم...آروم...آروم..." و خدا -که اگر زبانش را ندانی، به این سادگی‌ها چیزی نمی‌گوید- -که ولی اگر بلد باشی، زمین و زمان، غم و شادی، دوست و دشمن یکصدا می‌شود زبانِ او- -که جسم نیست تا آن دورها در آسمان باشد؛ که همینجا در قلب تو نشسته است- پاسخ داد: بنده‌ی من! این روحِ خسته‌ی عصیانگرِ سرکش را من ساخته‌ام. من که خدای عصیانگری هستم؛ خدای کلیشه را برنتافتن؛ خدای جاده‌ها، موج‌ها، خدای آسمان، خدای آرامش، خدای عزت، خدای دوستی، خدایِ "ربّ"... روحِ تو در آن جاده‌ها، در آن ساحلِ دور، بین آن ناشناس‌ها -و بدون این بارهای سنگین مسوولیت که بر شانه‌ی توست- همانقدر مضطرب است که الان...همانقدر خسته است که دیروز... باز گفتم: خدایا غرق عادتم، زندانی توقعات دیگرانم، اسیر میل‌ها و خواسته‌هام...اینا سخته، سنگینه، دلْ، این میوه بهشتی رو که برای باغ بهشت ساختی، پرنده ی قفس کرده... گفت (و با چشم دل اگر می‌دیدی، نگاهش پر از محبت، پر از دلسوزی بود) : دل را -بنده‌ی من!- از همان ابتدا برای راحتی نیافریدم. برای بهشتِ میوه و غذا و رودخانه‌ی شیر و عسل خلق نکردم. دل را ساختم که عاشقی کند. و عشق، آتش است: می‌سوزاند، خاکستر می‌کند، گرما می‌دهد، روی سرخِ و سینه‌ی جوشان و اشکِ پرحرارت می‌دهد... و این‌ها مگر شریف‌ترین حالات عالمِ شما نیست؟ در عشق که بسوزی، آتش حسد می‌رود، مرداب خستگی می‌خشکد، طوفان نگرانی می‌میرد. تو فقط مشق عشق کن، مشقِ سوختن... پرسیدم (و اینبار در دل): سرورم، میان این همه سردی و شلوغی و سنگینی مشق سوختن کنم؟ فرمود: شب‌ها-بنده‌ی من!- شب‌ها... سپس آیاتی از قرآنش را بر دلِ رو به احتضارِ خسته‌ی من خواند: ای جامه بر خود پیچیده! شب را -جز اندکی- به پا دار و قرآن را با تامل و به روشنی بخوان. ما قطعا بار مسئولیتی بزرگ را بر دوش تو خواهیم گذاشت... تردیدی مکن که عبادت [تو در دل] شب، محکم‌تر و پایدارتر است... و روز، وقت رفت و آمدهای طولانی توست... (سوره مزمل/آیات ۱-۷)
بین الاحباب، تسقط الآداب... کوتاه نوشتم که آن مخاطب خاص بخواند. تا فردا برایش شرح کنم این حدیث را، و این جگر هزار پاره از محبتِ بی‌غل‌و‌غش برادرانِ حقیقتا برادر را. بدون هیچ تکنیکی، هیچ ناصافی و ناخالصی، و هیچ عزمی برای تغییردادنِ نامحسوسشان... "ما گنهکاریم...آری! جرم ما هم عاشقی است..."
آسمون صورتی شده... خدایا منم دوسِت دارم!
دلم آسمون می‌خواد؛ زمین که جای پر زدن نیست آسمونم مال عاشقاس عزیزم... مال من نیست...
دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم دوباره گفتم: جان تو و حسین، پسر! دوباره گفتم و گفتی: "به روی چشم عزیز!" -فدای چشمت، چشم تو بی بلا مادر مدام بر لب من "ان یکاد" و "چارقل" است که چشم بد ز رخت دور، بهتر از جانم! بدون خُود و زره نشنوم به صف زده‌ای اگرچه من هم "جوشن کبیر" می‌خوانم ... شنیده‌ام که خودت یک تنه سپاه شدی شنیده‌ام که علم بر زمین نمی افتاد شنیده‌ام که به آب فرات لب نزدی فدای تشنگی‌ات... شیر من حلالت باد! بگو چه شد لبِ آن رود، رودِ تشنه‌ی من! بگو چه شد لب آن رود، ماه کامل من! بگو که در غم تو رود رود گریه کنم کدام دست، تو را چید میوه دل من! بگو بگو که به چشمت، چه چشم زخم رسید؟ که بود تیر بر آن ابروی کمانی زد؟ بگو بگو که بدانم چه آمده به سرت بگو بگو که بدانم چه بر سرم آمد... ... همین که نام مرا میبرند می‌گریم از این به بعد من و آه و چشمِ تر شده‌ای چه نام مرثیه‌واری است "مادر پسران" برای مادر تنهای بی‌پسر شده‌ای... _______ در سوگِ تو، ...
احساس می‌کنم این دو سه روز، حرف زدن فقط نشانه‌ی بی‌معرفتی است. او که می‌توانست و حق بود که حرف بزند چیزی نگفت و رفت... اما آخر این دلِ غصه‌دار را چه کنم؟ هر کسی با عکسی، پیامی، هق‌هق گریه‌ای، تکان های آرامِ شانه‌ای برایت دلتنگی می‌کند. من هم عزیز از دست داده‌ام...تو عزیزِ من بودی...هم عزیز و دوست‌داشتنی، هم عزیز و شکست‌ناپذیر... تو مخاطب من بودی، در زمزمه‌ی آن قطعه‌ شعر اخوانی: "ای تکیه‌گاه و پناهِ زیباترین لحظه‌های پرعصمت و پرشکوهِ تنهایی و خلوتِ من! ای شط شیرینِ پر شوکت من!" و من همه این‌ها را بعد از رفتنت حس کردم. مثل همه‌ی چیزهایی که بودنشان نمی‌گذارد حس شوند، مثل سلامتی، مثل هوا، مثل آرامش، مثل امنیت...که باز چقدر بودنِ تو برای بودنِ همه این‌ها هم لازم بود...که بدون هوا روح زنده است؛ نفس می‌کشد... بدون تو این روحِ آشفته‌ی مضطربِ یتیم، چطور نفس بکشد سردار...چطور نفس بکشد... این روزها با هرکس حرف می‌زنم از خودش بدش می‌آید...به خاطر فاصله‌ای که با تو دارد...که تو حتی خودی هم نداشتی که از آن بدت بیاید...که به خاطرش دروغ بگویی، وعده بدهی، سر عالمی را کلاه بگذاری...تو حتی همین سری را هم که داشتی، دنبال تیری، ترکشی می‌گشتی که نباشد...که آخرش هم... من از خودم بدم می‌آید حاج قاسم. این طور راحت حرف زدن را از محمدمهدی یاد گرفتم. من از خودم بدم می‌آید. از با تکلف حرف زدن، با این نشانه‌های نگارشیِ دست و پا گیر، از این کلمات که بین من و احساس کردنِ تو فاصله می‌اندازند بدم می‌آید. از این تنی که حالا بین من و دنیای تازه‌ی تو مانع شده بدم می‌آید. من بعد از تو از همه‌ی چیزهای قبل از تو بدم می‌آید؛ از پیام‌های ماه هم بدم می‌آید. همه‌شان بوی منیت می‌دهند. بوی تعلق می‌دهند. بوی حصار می‌دهند. ولی تو که حصاری نداشتی...تو رها بودی...بی‌نهایت بودی...همیشگی بودی... من دوست دارم...واقعا دوست دارم آن جا که تو هستی باشم...تو می‌دانی. خدا هم می‌داند که دوست دارم... فقط ای کاش بفهمم که تو در این دنیایی که دست به هر چیز می‌زنیم رنگ تعلق می‌گیرد، چطور اینقدر بی‌رنگ بودی. اینقدر بی‌ادعا بودی. اینقدر خوب بودی. اینقدر آقا دوستت داشت...اینقدر... دوست دارم زندگی به حال خودش باشد. همین طور بگذرد و برود...من هم به حال خودم باشم...با تو درد و دل کنم؛ گریه کنم...مگر چه می‌خواهد بشود؟ حالا وسط این مرداب، سنگی هم تکانی بخورد... دوست دارم بار مسوولیت‌ها را زمین بگذارم و تا آخر دنیا به آن عکست که توی راهپیمایی بنر کرده بودند خیره بشوم... دوست دارم...می‌بینی؟ حتی درد و دلم هم برای تو نیست...پر از خودخواهی است... با من چکار کردی سردار؟ هر کار کردی، تمنا می‌کنم...التماس می‌کنم تا آخرش برو... حالا که مرداب دنیایم را نشانم دادی، بهشت اخلاصت را نشانم دادی. دستت را هم جلو بیاور... من داعشی نیستم...اگرچه که اگر داعشی هم بودم دستم را می‌گرفتی...مطمئنم می‌گرفتی...ناسلامتی تو سردار دل‌هایی...حتی این دلِ غصه‌دارِ تنهای یتیم... حرف زدن درباره تو، بی‌معرفتی بود سردار اما حرف نزدن مرا می‌کشت...
اجازه می‌دهید از حادثه‌ی سقوط حرفی نزنم؟ اجازه می‌دهید قدری اشک‌آلود و گلایه‌آمیز درباره حادثه دیگری صحبت کنم که به مراتب غم‌انگیزتر است؟ قول می‌دهید این طور نباشد که فکر کنید: "از آن حادثه ناراحت نیستم" یا مثلا "دارم جانب‌داری از جریان خاصی می‌کنم"؟ خواندن این حرف‌ها، سخت است. نوشتنش، از آن هم سخت‌تر... ______ حادثه‌ها گاهی بیدار می‌کنند، گاهی غفلت می‌آورند. دقیق‌تر بگویم: حادثه‌ها همیشه بیدار می‌کنند و همیشه غفلت می‌آورند! بیدارمان می‌کنند که: "چیزی هست و ما بی‌خبریم"؛ غافلمان می‌سازند که انگار هیچ چیز مهم دیگری به جز همان حادثه در عالم نیست... این خواب و بیداری گاهی حق است که باشد و گاهی نه. حق است که بفهمی اگر حاج قاسم در اعلی علیینِ خلوص و بی‌نفْسی است، تو در اسفل السافلین شرک و خودبینی هستی...حق است که بفهمی... اما مثلا حق نیست حالا که این فاصله را فهمیده‌ای یکباره موشکی بخورد به طیاره‌ای و حبِّ آن و بغضِ این، بیندازدت به جان این و آن. این و آنی که دیروزش آن سرِ دیگر تابوتِ حاج قاسم را، شانه به شانه‌ات گرفته بودند. حق نیست که این وسط، آن که خودش اصل جنس و متاع دعوا را جور کرده بود سر برسد و عکس و فیلم بگیرد و آن یکی کف و سوت بزند و توییت چاغ کند که... و بعدش هم برای شادی روحِ آن تشییع‌های باشکوه، فاتحةَ مع الصلوات... حق است برادرجان؟ این تن بمیرد، انصاف را سرِ طاقچه نگذاریم، حق است؟ یعنی حالا که آن موشک، نه گذاشت و نه برداشت و خورد به آن طیاره، دیگر غصه‌ی سردار و شورِ انسان‌شدن و شعارهای ضد استکبار و کلیپِ صوتیِ "عاشق شویم"ِ بهشتی و همه و همه تمام؟ همین؟ الان این باتلاقِ متعفن نفسانیت، هتل ۵ ستاره شد؟ دیگر نمی‌خواهید بلند شویم؟ دیگر سردار سلیمانی به خاطر اینکه سپاهی بود خدا قبولش نمی‌کند و مثلا می‌گوید: "گناهِ نابخشودنیِ عالَم، یکی شرک است و یکی، زدنِ بوئینگ اوکراینی که این دومی را -به خودتان زحمت ندهید- هیچ قصاص و کفاره و توبه و سجده‌ی سهوی پاک نمی‌کند و تازه، گناهِ موروثی است و نه فقط از پدر به پسر، که از سرباز به مافوق و همکار به همکار منتقل می‌شود و..."؟! بلند شو برادرِ من... سپاه را اگر می‌خواهی، مثل عین‌الاسد از ریشه در بیاور؛ شهرک های موشکی را هم بده گُل‌کاری کنند برای کنسرت‌های زیرزمینی؛ اسمِ پاسدار را هم از عبارت "سپاهِ پاسداران" برادر و بگذار تروریست... هیچ اشکالی ندارد... (همه این‌کارها را می‌توانی بسپاری به آمریکا و رفیقِ انگلستانی و برادر صعودی‌اش. ۲۴ ساعته تصویب می‌کنند و طرح می‌ریزند و ابلاغ می‌کنند و می‌دهند به چندتا پیمان‌کارِ گروهک مجاهدینی و تمام!) سردار هم بعید می‌دانم ناراحت شود...حتما شرایط را درک می‌کند! اما تو را به عزیزَت، آن بیداریِ شگفت‌انگیز، آن چند روزْ گریه‌ی خالصانه، آن شعارهای از تهِ قلب و آن تکاپو که: "پس چرا من اینقدر بدم، چرا هنوز اینقدر "من" دارم، چرا اینقدر از حاج قاسم دورم؟"...آن را نگه دار...جانِ عزیزَت نگه دار، به حرمت اعتقاداتت نگه دار...نگه دار... آن چند روز، بهشت بود؛ کیمیا بود. خدا می‌داند کیمیا بود. خدا می‌داند از روزهای دنیا نبود. روزهایش بوی ظهور می‌داد...شب‌هایش حال و هوای شب قدر داشت...حال و هوای شب عملیات داشت...حال و هوای شهادت داشت...به خدا داشت...به خدا...داشت... این حادثه خوب یا بد، می‌گذرد... داغ‌های دلمان تسلی می‌یابد و عزیزانمان در ملکوتِ خدا، خوشحال و آرام به انتظار ما می‌نشینند... اما آن حادثه اگر بخواهد دوباره زنده بشود... اجازه گرفتم از آن حادثه‌ی سقوط حرفی نزنم. این یکی را اما اگر نمی‌گفتم، دیگر رویی نداشتم که توی چشم‌های سردار نگاه کنم...که امروز گلستان شهدا انگار همه‌اش چشم‌های سردار بود...