دیدار با آقا، از یک تلفن آغاز میشود. خانم یا آقایی که پشت خط است، سلام میکند؛ دقیق نشانه میگیرد، و این جمله را به سوی قلبت شلیک میکند: «شما برای دیدار سالانهی شاعران با رهبر انقلاب، دعوت شدهاید.»
تو مکث میکنی. از خودت میپرسی که «آدمها در این موقعیت، چه جوابی میدهند؟» و چون به جواب خاصی نمیرسی، اولین چیزی که به ذهنت میرسد را میگویی. من گفتم: «خوش خبر باشید!» و بعد فکر کردم که آیا این پاسخ، به اندازه کافی، رسانندهی شدت احساساتم بود؟ شاید باید گریه میکردم یا از هوش میرفتم یا... نمیدانم؛ بالاخره خبرِ برنده شدنِ آپارتمان در یک قرعهکشی که نبود، خبر دیدار آقا را داده بودند.
از بعدِ آن تلفن تا روز دیدار، مثل یک کارگردان سختپسندِ وسواسی، دویست مرتبه سکانس به سکانس، اتفاقاتی که قرار بود در بیت بیفتد را در ذهنم ساختم، مرور کردم، پاک کردم و دوباره از نو ساختم. با این حال هیچ کدامش حتی نزدیک به نسخهی اصلی هم نشد.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
دیدار با آقا، از یک تلفن آغاز میشود. خانم یا آقایی که پشت خط است، سلام میکند؛ دقیق نشانه میگیرد،
آقا که وارد حسینیه میشود، همه بلند میشویم. من از آخر مجلس، سر میکشم که ببینم آقا را میتوانم ببینم یا نه؛ و بعد ناگهان چیزی در دلم میلرزد. برای چند لحظه زمان از حرکت میایستد. آمیزهای از اشتیاق، ابهت، و آرامش به قلبم هجوم میآورد. بعد انگار صدای حسین منزوی را میشنوم که در گوشم زمزمه میکند: به قدر عبور تو از آن سوی شیشه بود/اگر لحظهای جهان به چشمم قشنگ شد.
دیگران هم حال مشابهی دارند. احساسات دارد سینه به سینه تا انتهای جمعیت میرود و بعد مثل موجهایی که به ساحل میرسند، به سوی آقا بر میگردد.
آقا قدری زودتر از اذان آمدهاند. قرار است بعضی شاعران، کتابهایشان را شخصا تقدیم کنند. حدود صد مجموعه روی میز است. هر تعداد که شد.
من خیالم راحت است که اسمم توی مجموعهها نیست. کتابم به دیدار نرسیده؛ اگر رسیده بود، حتما از قبل ندا میدادند. پس با خیال راحت مینشینم و خیره میشوم به دیگران، تا بعدا بتوانم احوالاتشان را دقیق روایت کنم.
با این حال، از آنجایی که به قول رضا امیرخانی، «مومن در هیچ چارچوبی نمیگنجد»، میلاد عرفان پور، در همان دو سه اسم اول، صدایم میکند که بروم مجموعهام را تقدیم کنم. تازه آنجا میفهمم که یک نسخه از کتاب برای دیدار چاپ شده است. پس میروم تا کتابم، این کودکی که تازه به دنیا آمده است را به نیلِ دستان آقا بسپارم و بشنوم که آقا در گوشم بخواند: انا رادّوه الیک!
نوبتم می شود، آقا که میبینند طلبه هستم، لبخندی میزنند و میپرسند: اهل کجایی؟ وقتی میگویم اصفهانیام و قم درس میخوانم، سوال میکنند: «درستان هم به اندازه شعرتان خوب هست؟» زبانم بند میآید. میخواهم اعتراف کنم که نه شعرم خوب است و نه درسم، به جایش با دستپاچگی میگویم: «اگر خدا بخواد...». همین. و بعد البته توضیح میدهم که فلانجا مشغولم و فلسفه میخوانم و... . در همین حین، آقا کتابم را باز میکنند؛ از میان آن همه شعر آیینی و حکمی، دو بیت اول از یک غزل عاشقانه میآید:
خیابان در خیابان با تمام شاخهها خندیدم و رفتم
وزیدم چرخ خوردم پا به پای بادها رقصیدم و رفتم
وزیدم چرخ خوردم چرخ خوردم حلقهی ذکری به راه افتاد
خیابان دور من هوهوکنان پیچید و من چرخیدم و رفتم
خودم را با عبا و قبا در حال و هوای شعرم مجسم میکنم و از شدت این عدم تناسب، خندهام میگیرد. ماندهام آقا با این صحنه چه برخوردی میکنند.
کتاب را کنار میگذارند و به من لبخندی میزنند، از ته دل میگویم: «خیلی دعامون بفرمایید.» و اینقدر حالم دست خودم نیست که پاسخ آقا را نمیشنوم.
وقتی بر میگردم سر جایم، دیگر حواسم جمع نمیشود. توی ذهنم دوباره صحنه را بازسازی میکنم و سعی میکنم جوابهای بهتری بدهم.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
آقا قدری زودتر از اذان آمدهاند. قرار است بعضی شاعران، کتابهایشان را شخصا تقدیم کنند. حدود صد مجموع
می رویم برای افطار، با محمدرضا معلمی یک جای خالی آن اواخر سالن پیدا میکنیم و مینشینیم. روبرویمان استاد مجاهدی و استاد انسانی روی صندلی نشستهاند و سمت چپمان، یکی از محافظان آقا، جدی و چهارشانه ایستاده. چند دقیقه که میگذرد، آقا از پشت پرده میآیند و جایی پشت سر ما مینشینند. حالا ما ماندهایم میان آقا و اساتید. دلمان میخواهد قید افطار را بزنیم و برگردیم سمت آقا، اما نگاه جدی محافظ، جرئتِ طوفان را در نطفه خفه میکند!
زود افطار را میخوریم و میرویم پایین پلههایی که به سالن جلسه میرسد. آنجا از چارچوب در، زل میزنیم به سفره آقا. عجیب است که اینجا کسی کاری به کارمان ندارد. هر انسانی رزقی دارد که از دستش نمیرود. دیدن آقا، رزق آن شبِ ما بود و حتی محافظها هم نمیتوانستند آن را از ما بگیرند. من بعد از آن نگاه های دزدکی، در خود جلسه، جز یک مثلث کوچک، تصویر دیگری از صورت آقا ندارم اما محمدرضا نه، هم پایین آقا را یک دلِ سیر دید، هم بالا که رفتیم، روی آن صندلیهای مخصوص شعرخوانی نشست و آقا را تا آخر مراسم تماشا کرد.
با کندن یک گل، به اندازهی چند میلیون سلول زنده، از حیاتی که روی زمین است کم میشود. زمین بدون آن گل، دیگر آن زمین قبلی نیست.
اگر آن گل، رز سرخی باشد که پسری هر صبح آن را میدیده و یاد محبوبش میافتاده، جهانِ آن پسر هم دیگر مثل قبل نمیشود.
اگر آن پسر مادری داشته باشد، دریای قلب مادر هم از غصهی فرزندش طوفانی میشود.
اگر آن مادر، همسری داشته باشد، ... .
به این ترتیب، کندن یک گل، جنایت جنگی است. فاجعهای بین المللی است.
من شهری را میشناسم که هر روز، رزهایش را میکَنند؛ محبوبهایش را میکشند؛ پسرهایش را خاکستر میکنند؛ دریاهایش را طوفانی میکنند.
ولی در قبرستانهای آن شهر، هر روز، رزهای سرخ تازه میروید. و در بیمارستانهایش، مادرهای دریا دل، پسرهای تازه میزایند. و خیابانهایش، پر است از سنگهایی، که دست هر کسی که بخواهد گلی را بکند، قطع میکند.
زمین، به این شهر مدیون است. حیات، با تمام سلولهایش به این شهر مدیون است. و عشق، به وسعت تمامی دخترانی که در جهان دوست داشته میشوند، به دختران این شهر، مدیون است.
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
دیدار با آقا، از یک تلفن آغاز میشود. خانم یا آقایی که پشت خط است، سلام میکند؛ دقیق نشانه میگیرد،
نسخهی کاملِ این روایت رو بچههای حوزه هنری، توی سایتشون کار کردن...
news.hozehonari.ir/xrPK
تب بچهها، مثل شیرِ روی گازه. تا صبح بالاسرشون بیدار میمونی و درجهی تبسنج تکون نمیخوره؛ تا یه لحظه خوابت میبره، یک دفعه سر میره... :/
جان آمده رفته، هیجان آمده رفته
نام تو گمانم به زبان آمده رفته
احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته
صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟
پلکی زدهام، خواب مرا آمده برده
پلکی زدهام، نامهرسان آمده رفته
امسال نبردهست مرا روزه، فقط گاه
بر لب، عطشی مرثیهخوان آمده رفته
من در به در او به جهان آمده بودم
گفتند: کجایی؟! به جهان آمده رفته
ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم
بسیار به عمرم رمضان آمده رفته...
محمد مهدی سیار
اگه مجموعه فرهنگی داشتن و بچه هیئتی بودن و طرح ولایت رفتن و فلسفه خوندن و حتی طرح کلی خوندن، باعث شده فکر کنید از خوندن کتاب «دغدغههای فرهنگی» بینیازید، سخت اشتباه میکنید.
من همه اینا بودم و همچین فکری هم میکردم. ولی حالا با ورق زدن چند صفحه از کتاب، حس میکنم باید توی انفرادی بازداشتم کنن و بگن تا این کتابو نخوندی از آزادی خبری نیست.
این شعری که میفرستم را بهمن ۹۹ گفتم. یکی از آن سحر-شبهای بیخوابی و هیجان. برای یک دوست قدیمی. قدیمیترین دوستی که هنوز جواب پیامهایم را میدهد. از حامد هم قدیمیتر.
من با رضا سهرابی در یکی از جلسات شعر اصفهان آشنا شدم. جلسهی خلوتی که خودم بودم و خودش بود و علی فردوسی. او با همان رنوی پکیدهی خوشحس -که یک روز بعد از احیای نیمهشعبان تا خانه مرا رساند- آمد. من پیاده بودم. او یک غزل عاشقانه خواند. من دلم لرزید. او لرزش دلم را ندید، ولی من لرزش صدایش را شنیدم و... همین. با هم دوست شدیم.
بعد از آن، اصفهان به قول قیصر خانقاه من و او شد. و ما باز به قول قیصر، همزاد عاشقان جهان شدیم.
اگر از پیرمردهای سحرخیز اصفهان بپرسید، خاطرهای محو از دو جوان لاغرِ دراز در یادشان هست که صبح جمعه، کله سحر، چهارراه تختی را تا سیوسهپل و بعد تا خواجو گز میکردند و حرف میزدند.
آن روزها رضا از دانشگاهش میگفت و حلقهی مطالعاتی که درست کرده بود، و لابلایش از آن شعرهای ژانرِ درد میخواند که پر بود از خسته نشدن و ایستادن. (هرچند خستهایم ولی ایستادهایم | پژمردهام؟ آری. پشیمان نه! | این روزهای سخت تو را مرد میکند | و...) و من دائم در ذهنم به او غبطه میخوردم. از خدا که پنهان نیست، از شما و رضا چه پنهان که هنوز هم وقتی حواسم پرتِ کاری نیست، به رضا حسودیام میشود و یکی از شعرهایی که برای هم گفتهایم را از توی گوشی پیدا میکنم و میخوانم.
امشب هم یکی از همان وقتها است. این شعر هم یکی از همان شعرها:
چرا وقتی با همیم جنس غمام عوض میشه؟
زندگیم عوض میشه؛ حال و هوام عوض میشه؟
حرفای معمولی رو وقتی که از تو میشنوم
حسی که بِشون دارم یهو برام عوض میشه
خدا نشناس نبودم اما میون مشکلا
تو که از خدا برام میگی، خُدام عوض میشه
نمیدونم چی نگه داشته برادریمونو
که جز این، هرچی دارم، هرچی میخوام، عوض میشه!
▪️
قصهی فهم من از تو، مثل ماه و خورشیده
تو همیشه ثابتی؛ منم که جام عوض میشه...
وقتهایی که یک نفر ناراحت یا عصبانی میشود را دوست ندارم. دلم میسوزد. دوست دارم آدمها همیشه حالشان خوب باشد.
با این حال نمیتوانم شوق پنهانی که در اعماق وجودم هست را هم نادیده بگیرم.
آدمها وقتی میترسند، دیرشان شده، ناراحتند، خوابشان میآید، یا... واقعیترند. لولای درِ آهنی شخصیتشان یک ذره باز میشود و میتوانیم برویم توی وجودشان سرک بکشیم و باهاشان آشناتر بشویم.
آدمهای سرحالِ خوب خوابیدهی خوشحال، حواسشان خیلی جمع است؛ نقاب روی صورتشان را دو دستی گرفتهاند که کنار نرود.
(باز البته همین خوشحالی هم اگر از یک حدی بگذرد، همان کار را میکند.)
سرک کشیدن توی شخصیت یک نفر، نه یعنی اینکه بروی و رازهای زندگیاش را پیدا کنی. یعنی همین که یک نظر، صورتِ از زیر نقاب درآمدهاش را نگاه کنی و ببینی پشت آن همه افکت و آرایش، آن صورت معمولیِ دوستداشتنی که یکی دو جایش هم جوش و ککمک و این جور چیزها دارد چیست.
نقابها سردند، یخیاند، نمیشود باهاشان رفیق شد، نمیشود به خندهشان، و به چشمهایشان خیره شد و ذوقمرگ شد.