توی دفتر، با همان اداهایی که از زینب یاد گرفتهام، سر به سرشان میگذارم. اگر ناراحتم کنند، باهاشان قهر میکنم...رویم را میکنم آنطرف. اگر خوشحالم کنند، چشمهایم مثل این ایموجی آدمهای ذوقمرگ شده، پر از ستاره میشود.
یک بار محمد گفت: «حمید! یه ذره سنگین باش. یه ذره جدی باش.» زینب وقتی کف آسانسور، لیوان یکبار مصرفی میبیند که کثیف است و اجازه ندارد به آن دست بزند، صورتش را مچاله میکند و میگوید: «از دست این بچهها! همهش اینجا رو کثیف میکنن.» میگوید و زیر چشمی نگاه میکند که ببیند اگر ما حواسمان نیست، جستی بزند و آن لیوان کثیف را بگیرد توی دستهایش و صورتش طوری گل بیاندازد که انگار جام جهانی را برده.
محمد صورتش را مچاله نکرده بود اما داشت زیرچشمی نگاهم میکرد. من خجالت کشیدم. مثل بچههایی که اگر صدای زینب را شنیده بودند، از کار زشتشان خجالت میکشیدند. من به اداهای بچگانهام ادامه دادم، مثل همان بچههای خجالتکشیده که باز به کثیف کردن آسانسور ادامه میدادند.
گفتم: «نمیتونم وانمود کنم اون طوری که شماها دوست دارین، آدم جدی و سنگینی هستم. دوست دارم باشم، ولی نیستم...دلم نمیخواد براتون فیلم بازی کنم...»
این را گفتم و به این فکر کردم که زینب، یک روز که بزرگتر شد، دور از چشم من و مادرش، با بچههای مجتمع، لیوانهای یکبار مصرف را کف آسانسورها پرت خواهد کرد و از ته دل قهقهه خواهد زد. من مطمئنم. این را خودم از عمق چشمهای جفتشان خواندم.
برای کارگاه نویسندگی باید یک شخصیت میساختیم. شخصیتی که عین خودمان نباشد؛ اما آنقدر هم دور نرود که تجربه ای از زیست او نداشته باشیم.
لحظه آفرینش شخصیت، لحظه عجیبی است. چیزی شبیه خلقت است. موجودی که میخواهی بسازی، هنوز هیچ اسمی ندارد، هیچ قیافه ای ندارد، خانواده اش معلوم نیست؛ آرزوهایش، ترسهایش، خرابکاریهایش، رذیلتهای پنهانشده پشت ظاهر زیبایش، هیچ چیزش هنوز مشخص نشده. حالا تو، از بین این همه ویژگی که در خودت، و در بیشمار آدم دیگر دیدهای، کدامش را انتخاب میکنی تا بخشی از وجود شخصیتت شود؟
اولین تجربه خلقت، جالب است. دلت نمی آید نقطه ضعفی به او بدهی. اگر هم دلت بیاید، میروی سراغ ویژگیهای لوس و کمخطری مثل حساس بودن، کمصبر بودن و... . در عوض با تمام وجودت میخواهی چیزهایی را که یک عمر آرزویش را داشتی و از آن بینصیب بودی، به او ببخشی و از او یک فرشته بسازی.
نگاه کردن به این فرشته، باعث می شود روزهای اول دلت غنج برود؛ اما به مرور، وقتی که می خواهی شخصیتت را بگذاری توی موقعیت های مختلف، میبینی که هیچ دستگیرهای در وجودش نیست تا آن را بگیری و یک دوراهی برایش درست کنی؛ تا مجبورش کنی انتخاب کند، و در این انتخاب کردن، یک داستان خلق شود. تو با ندادن نقطه ضعف به شخصیتت، او را صاحب بزرگترین نقطه ضعف کردهای: از آن موجودی که می توانست قهرمان یک شاهکار ادبی شود، یک موجود نچسبِ کسلکننده ساختهای.
و من از ترس همین بود که یاسین را به پول حاج حبیب، و توجه ایران، و عشق مریم، و بحران معنا، وابسته کردم... .
(ادامه دارد...)
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
برای کارگاه نویسندگی باید یک شخصیت میساختیم. شخصیتی که عین خودمان نباشد؛ اما آنقدر هم دور نرود که ت
در تمام این سالها همیشه دو دسته از آدمها مرا به حسرت وا میداشتند: آدمهای خیلی آرام، و آدمهای خیلی شلوغ. من جایی در میانه دماسنج ایستاده بودم که هم بلورهای یخ برایم فریبنده بود و هم تکاپوی نقطه جوش. تصمیم گرفتم ویژگیهای یاسین را از میان آدمهای آرام انتخاب کنم: کمحرف، با چشمانی نافذ، نظم وسواسگونه، طمانینه در کار، بروز کم، عاطفه شدید.
خیال میکردم دادن این ویژگیها به یاسین باعث میشود برای مدتی بتوانم خودم را بگذارم جای آن آدمهای قدبلند و لاغر و درونگرا و از دریچه چشم آنها به زندگی نگاه کنم. من نمیخواستم داستان خلق کنم، میخواستم به بخش تجربهنشدهای از زندگی سفر کنم.
کار سختی بود. احتمالا نشد. فرمان شخصیت یاسین، یکدست میکشید به سمت ویژگیهای خودم. مجبور شدم با فکر زیاد -و نه از روی فهمی شهودی نسبت به آدمهای دیگر- رفتارهای یاسین را در موقعیتهای مختلف مهندسی کنم. هر بار پرونده را از اول ورق بزنم و از خودم بپرسم که یک آدم با این ویژگیها، منطقی است که الان چه رفتاری از خودش بروز بدهد. این کار، مجبورم کرد که روی آدمهای دور و برم دقیق بشوم و از هر فرصتی استفاده کنم تا بفهمم آدمی که ویژگیهای متفاوتی از من دارد، در موقعیتهای مشابه چطور تصمیم میگیرد. باز باعث شد به این فکر بیفتم که من هم مثل تمام آدمهای دیگر، یک شخصیت منحصر به فردم؛ با ویژگیهایی که مخصوص خودم است.
یاسین برایم قشنگ بود؛ دوستش داشتم. وقتی ایران زد توی گوشش، اضطراب گرفتم. وقتی تنها رفیق دبیرستانش حسین، سرطان گرفت و مرد، پا به پایش گریه کردم. وقتی میدانست میناکاری توی حجره حاج حبیب برایش کم است، اما کارش را عوض نمیکرد، از دستش کلافه شدم. وقتی مریم را بیش از هرچیزی در دنیا دوست داشت، برای عشقش ذوق کردم. و وقتی توی حمله اسرائیل به میدان امام، دوستش سلمان شهید شد، توی گلستان شهدا کنارش زانو زدم و دست روی شانههای کرختش گذاشتم. با این حال، بیشتر از یاسین، عاشق حبیب شدم. یک روز وقتی به سن حاج حبیب رسیدم باید برگردم و شاهکار زندگی او را بنویسم. آشناییاش با ایران، نسبتش با آقابزرگ، اینکه چطور روی پای خودش ایستاد و آن حجره را در میدان امام خرید، اینکه برادرزنش سیاوش چطور تمام این سالها تلاش کرد زهرش را بریزد و آخرش هم موفق شد... . باید ببینم چه چیزی باعث شده که حبیب بتواند وسط این همه اتفاق، همان پدر امنِ سادهگیرِ دلسوزِ پختهی باحال که همه چیز را میفهمد و خیلیهایش را به روی خودش نمیآورد، بماند. باید بفهمم حبیب چه جور آدمی بوده که یاسین، تمام عمر دلش خواسته مثل او بشود.
باید بخشی از آن روایتها را، آنقدری که حوصله سربر نشود، اینجا هم بگویم... . بیشتر از آن، دوست دارم گاهی یاسین را دعوت کنم تا بیاید اینجا و کمک کند درباره چیزها، به نتیجه برسیم... .
هدایت شده از حُفره
جنگ هنوز در من تمام نشده و خوب است که نشده. آنقدر که روایتها را خوانده یا شنیدهام، چشمهایم میسوزد و قلبم تیر میکشد.
به حسین که شیر میدهم یاد مادری میافتم که خانهشان موقع شیر دادن بچه هشتماههاش منفجر شد و مادر و کودک را نتوانستند از هم جدا کنند و باهم دفن کردند.
به پدری فکر میکنم که پیکر سه دختر و همسرش را کنار هم ردیف کرده و منتظر است که کاش همه چیز خواب باشد.
به زنی که گفت وقتی در اتاق پسرم را باز کردیم فهمیدیم همه چیز تمام است. مکث میکند و ادامه میدهد " ولی بچهم زجر نکشید. چون هیچ صدایی نیومد. کمکی نخواست. خداروشکر درد نکشید."
به زنی که با هشتاد درصد سوختگی وقتی صدای گریهی بچهی سه ماههاش را میشنود میگوید که بیاوریدش که شیرش بدهم. بچهام گرسنه است اما نمیداند بچه از شدت سوختگی ضجه میزند.
به زنی که میگفت فقط دو گام با بچهها و همسرش فاصله داشته و دیده نصف خانهشان سقوط کرده و آنها در چند ثانیه رفتهاند.
به خواهری که میگفت خواهرم زنگ زده بود و میگفت از دست بچهها خستهام و کاش بخوابم و کسی صدایم نکند. همان روز شهید میشود و خواهر خوشحال است که او بالاخره توانسته یک خواب راحت داشته باشد.
به مردی که میگفت اینجا کربلا بود و نمیدانستم باید کدام عزیزم را از زیر آوار بیرون بکشم؟
به زنی که آخرین حرف همسرش پشت تلفن این بود که " دارم میام خونه عزیزم! "
به زنی که پیکر کفن پیچ پسرش را بغل کرده بود و میگفت سید علی پنج ساله من اینقدر سبک نبود!
به آنها که به یک تکه گوشت و پوست از عزیزانشان راضیاند.
هر روز با آنها اشک میریزم و این عذاب دادن را دوست دارم. نباید یادم برود. حرام است بر من که به زندگی عادی برگردم. هیچچیزی به قبل از جنگ برنمیگردد.
دارم مصاحبهها را گوش میدهم که آهنگی میخکوبم میکند. ناخواسته روی کلیپی رفتهام. ریتمش را دوست دارم. درون کلیپ با فونت درشتی نوشته:
" و او با سپاهی از شهیدان باز میگردد..."
تصورش هم فوقالعاده است. او و تک تک آدمهایی که یک روز با ظلم و ناحقی از ما گرفتهاند برمیگردند. شانه به شانهی هم.
زیبا نیست؟
من آن روز کجایم؟
ما آن روز کجاییم؟
باید بدوم که به آنها برسم.
#جنگ۱۲روزه
#او
@hofreee
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
در تمام این سالها همیشه دو دسته از آدمها مرا به حسرت وا میداشتند: آدمهای خیلی آرام، و آدمهای خی
هر آدمی توی روز، یک بودجهای برای حرف زدن دارد. اینطور نیست که آدمها بتوانند هر چقدر میخواهند حرف بزنند.
هر جوک بیمزه، جای یک حرف مهم را میگیرد. هر لیچار، جای یک خط مناجات را.
بعضیها بودجه کلماتشان را میگذارند وسط و با دیگران مصرف میکنند؛ مینشینند دور هم؛ گل میگویند و گل میشنوند. یاسین اینطور نبود.
یاسین با اینکه در صحبت با دیگران، قدر کلمات را میدانست و حرفهایش را بیشتر به کمک جادوی نگاهش انتقال میداد، اما وقتی در خودش فرو میرفت، حسابی ریخت و پاشِ کلمه میکرد. اینقدر سر هر چیزی با خودش حرف میزد و کلنجار میرفت که زبان روحش خشک میشد. منتها از آن همه حرف، فقط دو سه کلمه از دالان دهانش بیرون میافتاد و به دیگران میرسید.
مثلا آن روزی که هنوز حرف عاشقیاش را با مریم در میان نگذاشته بود ولی دیده بود یک پرتره از او دارد بین دانشجوها دست به دست میشود... چرا خلاصهگویی میکنم؟ بگذارید اصل داستان را تعریف کنم. غرض اینکه آنجا در چنان موقعیت دراماتیکی، تنها هفت یا نه کلمه حرف زد. اختلاف در شمارش کلمات هم به این خاطر است که نمیدانیم ضمیرهای متصل را کلمهای مستقل حساب کنیم یا نه... .
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
هر آدمی توی روز، یک بودجهای برای حرف زدن دارد. اینطور نیست که آدمها بتوانند هر چقدر میخواهند حرف
چیزی که در یک نمای بیرونیِ باز، از یاسین میبینیم:
آفتاب اردیبهشت، پاشیده روی کفِ سنگی کلاس. سه پسر -که یکی از آنها یاسین است- وارد کلاس میشوند و تختهشاسیهایشان را روی سهپایه میگذارند. در سوی دیگر کلاس دخترها دور یک تخته شاسی جمع شدهاند و صدای پچپچشان میآید.
پسرها کاغذهای کاهیشان را ورق میزنند و اتودهایی که زدهاند را برانداز میکنند. یاسین -که وسط نشسته- به یکی از کاغذها که میرسد مکث میکند، سرش را میآورد بالا و چند لحظه به یکی از صندلیهای خالی نگاه میکند و دوباره سرش را میاندازد پایین.
تعداد دخترها بیشتر میشود و صدای پچپچ بالا میگیرد. هر چند لحظه یکبار، یکی از دخترها زیرچشمی به یاسین نگاه میکند و تا یاسین سرش را میآورد بالا، نگاهش را میدزدد. صدای یکی از دخترها میآید که دارد یواش میگوید: «کار مریمه». صدای دیگری میگوید: «امکان نداره. مریم اصلاً پرتره کار نمیکنه». صدای سوم جواب میدهد: «اگه هم کار میکرد، محال بود محبی رو بکِشه. مریم جواب سلامشم به زور میده». نوبت چهارمی میشود: «ولی ببین چه هاشورایی زده. ابروهاشو نیگا، انگار محبی رو نشوندن جلوی آینه». این را میگوید و رو میکند به آن سوی کلاس و یکی از پسرها را صدا میزند: «پیس!» سرِ یکی از پسرها بلند میشود و دختر را میبیند؛ بلند میشود و میآید طرفش. نگاهی به تخته شاسی میکند و نگاهی به یاسین. بعد تخته را از روی سهپایه میقاپد و میبرد سوی یاسین. صدای دختر بلند میشود: «چیکار میکنی فرهاد؟». بقیه دخترها خیره میشوند به یاسین. یاسین سرش را آورده بالا و به فرهاد نگاه میکند. فرهاد پرتره را میگیرد روبروی خودش و آن را آرام میچرخاند سمت یاسین و میگوید: «دیری ری ریم!»
از بیرون کلاس، صدای پا میآید. چند لحظه بعد مریم در آستانه در ظاهر میشود. نگاهها میرود سمت مریم. مریم میرود سوی همان صندلی خالی که یاسین قبلاً به آن نگاه کرده بود و تخته شاسی اش را میگذارد روی سهپایه. چندتا از دخترها میروند طرفش و چیزی توی گوشش میگویند. مریم یک دفعه سرش را به سمت تختهای که توی دستهای یاسین است میچرخاند. یاسین خیره شده به عکس. چند لحظه بعد میگوید: «گمش کرده بودم. هنوز کار داره. ممنون.»
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
چیزی که در یک نمای بیرونیِ باز، از یاسین میبینیم: آفتاب اردیبهشت، پاشیده روی کفِ سنگی کلاس. سه پسر
چیزی که درون یاسین میگذرد:
دلش دارد شور میزند. شور صندلی خالی مریم را. یک هفته کلاسهای خستهکننده را تحمل میکند تا سهشنبه بشود و روی همین صندلی بنشیند و خیره شود به سهپایهی مریم و سعی کند حدس بزند که او با آن دستهای فرزِ هاشورباز، این بار دارد عیبِ کدام مخلوق خدا را میپوشاند!
گناهش به کنار، روی خیره شدن به صورت مریم را ندارد. خدا خدا میکند که از آن نگاههای ناخودآگاهِ حلال برایش اتفاق بیفتد و از حجم دلتنگیاش، به اندازه همین چند هزارم ثانیه که سرش در مسیرِ پایینافتادن است، کم بشود. از روی همین چندهزارمها، پیکسل پیکسل تصویری از مریم در ذهنش درست کرده تا در وقتهای دلتنگی -مثل سیم تلفن که امواج آنالوگ را به دیجیتال تبدیل میکند- پیکسلها را تبدیل به هاشورهای روی کاغذ کند.
دلشورهی یاسین -مثل هر آدم دیگری که دیوانهی کسی شده باشد- یک روی دیگر هم دارد. همان رویی که گاهی خودش را نشان میدهد و خیلی سرد و جدی میپرسد: «اونم همینقدر تو رو دوست داره؟» منتها دلشورهی یاسین نامردتر بود و سوالش را اینطور پرسید: «اون اصلاً به تو فکرم میکنه؟» یاسین دوست داشت ژست عرفانی بگیرد و بگوید که برایش مهم نیست و عشق یعنی ببینی طرفت کجا حالش بهتر است و... ، اما خودش میدانست که اینطور نیست. خودش میدانست که چند ماه است این فکر مثل خوره افتاده به جانش که نکند مریم، شیفت و دیلیت بگیرد و با یکی از آن هزار خواستگاری که حتماً دارد، ازدواج کند و تمام پیکسلهای یاسین را به زبالهدانی دنیای دیجیتال بریزد؟
با این دلشورهی ازلی و ظاهراً ابدی درگیر بود که صدای یکی از دخترها موج برداشت و آمد وسط خیالاتش: «کار مریمه». گوشهایش را تیز کرد؛ دوست داشت بداند مریم چه کار کرده. سرش را آورد بالا و قاب عکس دخترهایی که دور یک تخته شاسی جمع شدهاند و پچپچ میکنند را دید. چند لحظهای طول کشید که ویندوز ذهنش، فایل دلشوره را ذخیره کند و بیاید سراغ ماجرای جدید. و باز چند لحظه دیگر طول کشید تا بفهمد آن عکسی که صد جفت چشم را به خودش خیره کرده، باید یک ربطی به او و مریم داشته باشد. از این خیال که بین او و مریم ربطی باشد، ذوق کرد. دلش میخواست بلند شود و برود آن سوی تخته و عکس را ببیند، اما نرفت. دلش میخواست یک نفر، بشکنی چیزی برای فرهاد بزند و نیاز شدیدش به دیده شدن را فعال کند. آن وقت فرهاد حتماً عکس را برایش میآورد. به اینجا که رسید، عصبانی شد. اگر ربطی بین او و مریم بود و مریم از آن حرفی نزده بود، یعنی نمیخواست کسی از آن با خبر شود. اما حالا همه دنیا جمع شده بودند و با چشمهای فضولشان زل زده بودند به راز مریم. به غیرتش برخورد. مغزش داشت عصبانیت را مثل خون به ماهیچههای لاغرش پمپاژ میکرد. همزمان، آرزوهای چند لحظه قبلش، داشت در جهان بیرون محقق میشد: چیزی فرهاد را از جا بلند کرده بود و پشت تخته رسانده بود و تخته را داده بود دستش و او را فرستاده بود که بیاید سمت یاسین و عکس را نشانش بدهد: «دیری ری ریم!»
عکس را که دید، حس داغ شدن، از توی قلبش شروع شد و رفت پشت گوشهایش و از همان پشت، جادهی کمربندی را گرفت و رفت توی سرش. مغزش که از پشت شبیخون خورده بود، عملیات را متوقف کرد و ماهیچههای عصبانی آرام شدند. یاسین احساس کرد از میان تمام اعضای بدنش، فقط دستهایش -که سفت چسبیدهاند به تخته- کار میکند و چشمهایش که خیره شده به عکس. خط مریم بود. یاسین آن منحنیها را میشناخت. شناختن که نه، یاسین آن منحنیها را حفظ بود. به جای تمام ساعتهایی که به مریم نگاه نکرده بود، خیره شده بود به طرحهایی که مریم برای بچههای کلاس زده بود، و هر بار زیر لب خوانده بود: آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد!
آهنگ صحنه تند شد. یاسین، رد لرزان یک نگاه -نگاه مریم- را بر روی صورتش حس کرد. صورتش یخ کرد. صدای تپش قلب مریم، مثل صدای چکشزدنهای حاج حبیب، گوشهایش را پر کرد. دلش برای مریم سوخت. از خودش بدش آمد. خواست سرش را بلند کند اما روی دیدنِ مریم را نداشت، خواست همانطور به عکس خیره شود، اما ترسید که چکشها، قلب مریم را له کنند. پس با تمام وجودش جلوی خدا زانو زد و از او خواست تا کاری برایش کند. بعد، از وجود متلاطمش چند کلمه به صورت معمولی و بیحسش مخابره کرد: «گمش کرده بودم. هنوز کار داره. ممنون.»
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
چیزی که درون یاسین میگذرد: دلش دارد شور میزند. شور صندلی خالی مریم را. یک هفته کلاسهای خستهکنند
جالب است. حاج حبیب حتی اینجا -در اوج اضطراب عاشقانه یاسین- هم ولو با صدای چکشش، حضور دارد... . دقت نکرده بودم...
پرده دوم داستان، پرده کشمکشها است. باید شخصیتت را بفرستی سفر. بعد یک سفر دیگر. بعد از سفر برگردانی خانه. توی راه تمام توانش را بکشی بیرون. بعد که رسید خانه، دخترش تب کند. فردایش مصاحبه ارشد ازش بگیری. پس فردایش امتحان فقه و اصول بدهد. در تمام این مدت، برادرش در گیر و دار خواستگاری باشد، تمرین نویسندگیاش را -بعد از اینکه تمرین هفته قبل را خراب کرده- ننوشته باشد. و تازه با خودش فکر کند آن اتفاق آخر پرده که قرار است او را تا مرز ناامیدی ببرد، تا چیزی در وجودش تغییر کند و یک چرخش دراماتیک را در زندگیاش تجربه کند چیست...
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
پرده دوم داستان، پرده کشمکشها است. باید شخصیتت را بفرستی سفر. بعد یک سفر دیگر. بعد از سفر برگردانی
اتفاق آخر پرده هم پیدا شد: از زینب وا گرفتم و سرما خوردم.
به غم جاودانهام خندید
به تکانهای شانهام خندید
گل سرخی که در کویر شکفت
به غرور جوانهام خندید
گریهی دختر آدامس فروش
به غم کودکانهام خندید
ابر، این ژنده پوش خانه به دوش
به من و آشیانهام خندید
دوستش داشتم بدون دلیل
به دل بیبهانهام خندید
ما که عبا و عمامه داریم، یا ریش میگذاریم و پیراهنشلوار میپوشیم، یا عکس آقا و امام را میگذاریم پسزمینه گوشیمان، وقتی زنگ میزنیم به مسوولدفتر این نماینده مجلس و تذکر تندی میدهیم، وقتی در انتقاد به آن مدیر صداسیما مطلب مینویسیم، وقتی پست میگذاریم و میگوییم که حالمان به هم میخورد از بعضی از این آدمهایی که توی دولت و قوه قضائیه و اتاق بازرگانی و اوقاف و بسیج و... لانه کردهاند، ناگهان این آدمها از سر تاسف نگاهی به ما میکنند و میگویند شما قرار بود پاسدار این نظام باشید... .
این آدمهای متکبر احمق فکر میکنند چیزی که ما قرار بوده پاسدارش باشیم، اینها هستند. اینها که خرج سفرشان برای افتتاح یک بیمارستان توی یک شهرستان، از پول آن پروژه بیشتر است؛ اینها که حال مردم را -انگار که وضعیت آبوهوا باشد- از پشت شیشهدودی ماشینشان حدس میزنند. اینها که هشت صبح میآیند سر کار و یک بعد از ظهر بر میگردند خانه، اینها که سفرشان، غذایشان، جای خوابشان، لباس بچههایشان، ...
نه. ما پاسدار انقلابی که اینها میگویند نیستیم. انقلابِ اینها را نمیدانیم اسمش چیست اما از وقتی ارمیای امیرخانی را تمام کردیم و از کرخه تا راین حاتمیکیا را دیدیم، فهمیدیم خمینی ما را نمیبخشد اگر دل به دل این آدمها بدهیم؛ اگر به جای فریاد کشیدن سرشان، با احترام و درِ گوشی بخواهیم بهشان تذکر بدهیم، اگر توی مجلس بیریای مستضعفانهی خودمان جایی برای این پرورشیافتههای غرب و شرق باز کنیم... .
انقلاب خمینی که قرار بود ما از آن دفاع کنیم، انقلابی بود که اجازه نمیداد کسی خودش را قیّم مردم بداند. و به مردم اجازه نمیداد اگر کسی خودش را قیم آنها دانست، تحملش کنند. آمده بود تا ما انتخاب کنیم و انتخاب ما -این هدیهای که خدا به ما مردم داده بود- معجزه کند؛ تکثیر شود؛ بزرگ شود؛ و یک دنیا را به هم بریزد.
اینها اما از آدمهای ارادهدار خوششان نمیآید. برده میخواهند؛ چرخدنده برای چرخ توسعه میخواهند؛ آدم چشمبگوی سربهزیرِ حرفگوشکن میخواهند. تو بگو اسب و گاو میخواهند.