eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
به آدم‌هایی که روز شهادت سید را یادشان است، غبطه می‌خورم. من نه تاریخ شهادت سید، نه حاج قاسم، نه حتی
به آدم‌هایی که روز شهادت سید را یادشان است، غبطه می‌خورم. من نه تاریخ شهادت سید، نه حاج قاسم، نه حتی تاریخ شهادت امام‌ها را بلد نیستم. برای همین همیشه هر کدام از این روزها که می‌رسد، وقتی حجم خبرها و پیام‌ها و تسلیت‌ها را می‌بینم، غافلگیر می‌شوم. من یادم نیست حاج قاسم کی شهید شد. فقط یادم است که صبح بود. بافتنی تنم بود. توی ماشین خاموش نشسته بودم و الکی توی ایتا می‌گشتم. درباره شهادت سید، حتی همینقدر هم یادم نیست. فقط تا بهش فکر می‌کنم، عکس ساختمان‌های آوار شده به ذهنم می‌آید. نمی‌خواهم بگویم آدم بی‌خیالی هستم. اتفاقا بر عکس. صبحی که حاجی رفت، هیچ وقت برایم به ظهر نرسید. ساختمان‌هایی که توی عکس دیده بودم را هیچ کس توی ذهنم آواربرداری نکرد. من توی یک خواب عمیق مانده‌ام. توی یک کابوس طولانی. هر چقدر خودم را به در و دیوار ماشین می‌زنم از خواب بیدار نمی‌شوم. هر چقدر قاب عکس را به زمین می‌کوبم، ترک نمی‌خورد. انگار در موازات زندگی، یعنی همان موقعی که توی موسسه ارائه دارم و اضطرابش دارد می‌کشدم، یا آن ساعتی که سر سفره با همسرم نشسته‌ایم و داریم فیلم می‌بینیم، یا وقتی زینب با آب و تاب داستان پسری که روی سه‌چرخه‌اش نشسته بوده را برایم تعریف می‌کند، در تمام این موقعیت‌ها جهان دیگری بالای سرم باز است که گاه و بیگاه، دستگیره‌ی درش تکان می‌خورد و مرا می‌کشد توی خودش. توی آن دنیا چیزها، زنده و تازه حضور دارند. توی آن دنیا می‌توانم صدای میثم مطیعی را بشنوم که می‌خواند: «نگاه رباب است و آب فرات / چه خوانده مگر در کتاب فرات». می‌توانم سرم را بگذارم روی فرمان و چهارپاره‌ی ام‌البنینِ سیار را گوش بدهم و دلم برای مادر حاج قاسم آتش بگیرد. می‌توانم... . نمی‌گویم آدم‌هایی که روز شهادت‌ها را یادشان است، چنین جهانی ندارند. فقط می‌خواهم درباره خودم حرف بزنم. درباره اینکه هر روز برای من روز شهادت سید است. که هر لحظه همه‌ی شهیدهای تاریخ دارند جلوی چشمم شهید می‌شوند. از اویس قرن و مالک اشتر تا سید مرتضی آوینی و مصطفی احمدی روشن. بدون اینکه غمِ رفتنِ یکی‌شان قدیمی‌تر از دیگری باشد. بدون اینکه توانسته باشم به داغ یکی‌شان عادت کنم و کمتر بسوزم. سالگرد، درد بی‌درمان مرا دوا نمی‌کند. دلم می‌خواهد برای شهادت سید، مثل دختر پسرهایی که اول نامزدی‌شان است، ماه‌گرد و هفته‌گرد و روزگرد بگیرم.
از مسجد می‌ترسم. از صدای اذان می‌ترسم. ظهر که می‌شود و گوشی‌های دور و برم شروع می‌کنند به اذان گفتن، قفسه سینه‌ام گزگز می‌کند. مثل آدم معتادی که دارد خمار می‌شود و حوصله هیچ‌کس را ندارد، می‌خواهم از هر جایی که هستم بزنم بیرون. دنبال چیزی می‌گردم که حواس خودم را باهاش پرت کنم و این سه چهار دقیقه بگذرد. مسجد یک جورهایی برای من حکم خانه را داشته. سال‌های زیادی از عمرم را توی مسجد پلکیده‌ام. توی چای‌خانه مسجد، توی زیرزمینِ خاکیْ پشت میز پینگ‌پنگ مسجد، و حتی وقت‌هایی که امام جماعت رفته بود و نمازهای مستحبی پیرمردها هم تمام شده بود، توی محراب مسجد. ماجرای من و مسجد، ماجرای رفاقت‌های پسرانه بود. یک رفاقت تیر. از آن‌ها که برای هم غیرتی می‌شدیم. اینقدر روی هم حساس بودیم که تا یک‌چیزی بینمان می‌شد، زود به‌مان بر می‌خورد. من همیشه توی همه چیز عجله می‌کردم. عجله و افراط. توی صمیمی شدن با رفیق‌هایم افراط می‌کردم. توی ول‌کردنِ یکهویی‌شان هم افراط می‌کردم. او باحوصله بود. با حوصله و کم‌حرف. با حوصله و کم‌حرف و با محبت. برای همین توی همان دو سه تا دیدار اول جذبش شدم و از یک روزی به بعد، سر و تهم را می‌زدی توی مسجد بودم. نماز صبح مسجد بودم. دعای کمیل مسجد بودم. از مدرسه مستقیم می‌رفتم مسجد. خرید که می‌فرستادنم، می‌رفتم سراغ میوه‌فروشی و نانوایی دم مسجد... . آن آخری‌ها پدرم -وقتی هنوز نمی‌دانست که قرار است پسرش را نذر مسجد کند و بفرستدش آخوندی- از دستم کفری شده بود که «آخه مسجد رفتنم حدی داره. پس تو کی می‌خوای بشینی درس بخونی؟!» بعد هم نمی‌دانم چی می‌شد که هر دفعه رضایت می‌داد. شاید توی ذهنش مرا با بچه‌های توی پارک جلوی خانه‌مان مقایسه می‌کرد و از اینکه می‌دید پسرش یک معتاد مفنگی نیست، خوشحال می‌شد. مسجد -هر مسجدی که می‌خواهد باشد- حال آدم را عوض می‌کند. یک ملحفه سفید -از همان‌ها که مادربزرگ‌ها روی مبل می‌اندازند- می‌کشد روی نگرانی‌های آدم تا جلوی چشم نباشند. من مسجد نمی‌رفتم که حالم عوض شود. حالم بد نبود. من می‌خواستم برسم به ته‌ش. همیشه می‌خواستم برسم به تهِ چیزها. توی حوزه، ادبیات عرب که می‌خواندیم می‌رفتم معلقات سبع را باز می‌کردم که شعر از عرب فصیح خوانده باشم. آداب نمازشب را که یاد گرفته بودم، زور می‌زدم که هرطور شده تا ته آن یازده رکعت و هفتادتا استغفار و سیصدتا العفو بروم. همین حالا هم کلاس نویسندگی که می‌روم، تمرین‌هایم را دو هزار بار می‌خوانم که یک نیم‌فاصله جا نینداخته باشم. من می‌خواستم تا ته رفاقت با مسجد بروم. کار سختی بود. او مرا یک طور دائمی و همیشگی می‌خواست. (لااقل من اینطور فکر می‌کردم.) من درس داشتم، ازدواج کرده بودم. شلوغ بودم. زندگی قشنگی‌هایش را داشت نشانم می‌داد. کم می‌رفتم. دیر می‌رفتم. تعقیبات نخوانده بلند می‌شدم. مثل مردهای رفیق‌بازی شده بودم که شب‌ها یا نمی‌روند خانه، یا دیر می‌روند که زیاد با همسرشان چشم‌توچشم نشوند. آدمِ طولانی کردن اینجور وضعیت‌ها نیستم. برای همین هم یکدفعه ولش کردم. مثل خواندن معلقات سبع که یکدفعه ولش کردم. مثل نماز شب که حالا فقط گاهی توی فاصله ماشین تا موسسه، همانطور راه‌رفتنی قضای سه رکعتش را می‌خوانم. بعضی وقت‌ها که مجبور می‌شوم بروم مسجد، مثل زن و شوهرهایی که جلوی دیگران حفظ ظاهر می‌کنند، مودب و رسمی به همدیگر لبخند می‌زنیم. او یکی از ملحفه‌های سفیدی که به همه می‌دهد را به من هم تعارف می‌کند. من بعد از نماز کمی می‌نشینم کنارش و تعقیبات می‌خوانم و...همین. از خودم بدم می‌آید. از اینکه از مسجد می‌ترسم بدم می‌آید. از اینکه اذانِ باد صبایم را قطع کرده‌ام، از اینکه هیچ وقت مثل بچه آدم سعی نکردم متعادل باشم، بدم می‌آید. نشسته‌ام توی ماشین خاموش. صورتم را گرفته‌ام سمت مسجد جمکران. از دور خیره شده‌ام به آن گنبدهای فیروزه‌ای و سبز. توی دلم بهش می‌گویم: «ملافه نمی‌خوام...میای دوباره رفیق شیم؟»
-چه مدته که مصرف می‌کنید؟ -ده سال -چرا؟ -چرا ده ساله مصرف می‌کنم؟ -نه. چرا مصرف می‌کنید؟ -فلسفه سخته. -فلسفه غرب می‌خونید یا فلسفه اسلامی؟ -هر دو. بیشتر اسلامی. -چون سخته باید مصرف کنید؟ -تا حالا فلسفه خوندی؟ -نه زیاد. -سوال بعدی لطفا. -روانشناسی هم سخته. من باید مصرف کنم؟ -روانشناسی سخت نیست. زیاده. -تا حالا روانشناسی خوندین؟ -روانشناسی واقعی همون فلسفه است. -[سکوت] -[سکوت] -چی شد که مصرف کننده شدین؟ -توی یه حجره اشتباه افتادم. -چرا می خواید ترک کنید؟ -از وابستگی بدم میاد. -فقط مصرف کننده هستید یا توزیعم... -فقط مصرف. دوس ندارم گناه بقیه بیفته گردنم. -[سکوت] -روشتون برای ترک کردن، تضمینیه. -توی روانشناسی چیزی تضمینی نیست. ولی درصد موفقیت این روش بالا بوده. مراجع قبلی، جلسه آخرش بود. الان یک ماهه که پاکه. -چی مصرف می کرد؟ -چایی. -چایی راحته. من یه هفته‌ای ترکش کردم. -شما چی مصرف می کنید؟ -شیرکاکائو، قهوه، ... . -[سکوت] -آبجوش دارین؟ -آره. کافی میکسم داریم. -ممنون. همیشه دو تا توی کیفم دارم. -مال ما از اینا است. بذارید از توی کشو بیارمش بیرون. [صدای باز شدن کشو. صدای خرچ خرچ پلاستیک کافی میکس] -از اینا نمی‌خورم...خوشمزه است. ولی اسرائیلیه. -معتاد دوست‌داشتنی‌ای هستید. .
-کاووس! چکت پاس نشه، میرم سر وقت دخترت! [کاووس چیزی روی کاغذ می‌نویسد] -چی مینیویسی؟ وصیته؟ [سکوت] -بیا بگیر! -این چیه؟...آدرسه؟ -مگه نمی‌خواستی بری سر وقت دخترم؟ [سکوت] [سکوت] -اینکه محل کاره. چطوری بشناسمش؟ -حالا عکسشم واست واتساپ میکنم. -سر کاریه؟ [سکوت] -تو دیگه عجب بی‌... -فرستادم -دکی! اینکه مرده! -دامادمه. اول باید از رو نعش اون رد شی. -اونم به چشم [کاووس چای توی نعلبکی را هورت می‌کشد.] -اینکه بش میخوره خیلی ریزه پیزه باشه. ورزشکاره؟ -پیاده‌روی میکنه -هه. از این ورزش سوسولیا... [سکوت] -عینکشو نگا کن. وای مامانی. [سکوت] -وایسا ببینم. مأمور پأموری چیزیه؟ -نویسنده است. [قهقهه] -فقط حواست باشه باهاش حرف نزنی. -مثلا حرف بزنم چی میشه؟ سوسکم میکنه؟ -سوسک، مارمولک...بستگی به حالش داره. -جدی جدی چکتو پاس نمیکنی؟ [سکوت] -آدرست غلط بود فردا میام سوسک و مارمولکو میکنم تو حلقت. -همه اولش همینو میگن -برو بابا خرفت! *** [صدای پایین رفتن کرکره مغازه بغل] -کاووس! دوباره تو چک کشیدی پاس نکردی؟ -مگه جای تو رو تنگ کردم! -جامو نه. ولی سوسک و مارمولک داره از سر و کول پیاده‌رو بالا میره.
کاش می‌شد نشست پای تلویزیون و فوتبال دید. یا مثلا توی ستون شش افقی، دنبال یک کلمه پنج‌حرفی گشت که به معنای ارزشمندی باشد. یا حتی نشست روی مبل و صدا را بم کرد که: «خانوم! یه چایی می‌ریزی؟» کاش می‌شد یک بار که مردانگی‌ات را به دنیا ثابت کردی، دیگر بعدش بنشینی و همینطور تا آخر عمر از حساب مردانگی خرج کنی. اما واقعیت این است که «مرد بودن» چیزی مثل «پول داشتن» است. کسی که یک بار پول در می‌آورد نمی‌تواند تا آخر عمر فقط خرج کند؛ کسی که یک جا مردانگی به خرج می‌دهد، نمی‌تواند بقیه زندگی، پا روی پا بیاندازد. مردها وقتی توی خانه بمانند خرفت می‌شوند. می‌پوسند. مثل یک میله فلزی که افتاده باشد گوشه حیاط، زنگ می‌زنند. برای همین هم اگر کسی می‌خواهد مرد بماند، باید هر چند وقت یک‌بار دستکش دستش کند و لوله‌های سینک ظرفشویی را تمیز کند، یا کاپوت ماشین را بدهد بالا و با در رادیاتور و گِیج روغن ور برود. یا هر از گاهی به همسرش بگوید: «کجا می‌خوای بری؟ سر کوچه؟ خودم می‌رسونمت!» این چیزها که باشد، آن فوتبال دیدن هم می‌چسبد، آن کلمه پنج‌حرفی هم خود به خود پیدا می‌شود، چایی هم یک طوری می‌چسبد که انگار شیرکاکائو است.
پیرنگش را بررسی کن، بگرد ببین ساختار سه‌پرده‌ای دارد یا نه، نگونشان‌بده‌هایش را علامت بزن. ولی ته تهش روایت خوب، روایتی است که وقتی تمامش می‌کنی، دلت بخواهد گریه کنی. آدم وقت‌هایی گریه‌اش می‌گیرد که یک چیزی توی وجودش بشکند. روایت خوب هم باید عرضه این را داشته باشد که آدم را بشکند، متلاطم کند، به هم بریزد.
Anoiceautumn_waltz.mp3
زمان: حجم: 8M
این یکی دو هفته که گذشت، چه آن زمانی که خیره شده بودم به میز دو نفره‌ی یاسین و رکسانا و منتظر بودم ببینم چه کار می‌کنند، و چه آن زمانی که زل زده بودم به فیش‌هایم تا ببینم علامه مصباح رویکرد برون‌دینی را برای تعیین گستره دین می‌پذیرد یا نه، این صدا توی گوشم بود. یک جاهایی به خودم می‌آمدم و می‌دیدم یاسین و رکسانا و فیش‌ها را گذاشته‌ام به حال خودشان و خودم را داده‌ام به دست باد پاییزی تا با من همان کاری را بکند که با برگ‌های زرد دور و برم کرده: شیدا، مجنون، بی‌حواس... . آدم‌هایی که توی میدان امام بودند این صدا را نمی‌شنیدند؛ آدم‌هایی که توی موسسه بودند هم. از هر کدامشان که بپرسی می‌گویند: نشسته بود پشت میز. نسکافه‌اش را خورد. رفت.
شیفتم دیر شده. یکی از نمازهایم را هنوز نخوانده‌ام. شلوار سرمه‌ای خادمی را هنوز اتو نزده‌ام. اشک‌هایم را هنوز پاک نکرده‌ام. نشسته‌ام روی مبل. «کآشوب» را بسته‌ام و دارم برای چندمین بار وسط روایت «نفیسه مرشدزاده» گریه می‌کنم. چند روز قبل همسرم کاغذ گذاشت لای کتاب و گفت: «برای نوشتن روایت جدیدت، حتما قبلش این روایت رو بخون.» گفتم: «چشم» گفتم: «حتما می‌خونم.» و نخواندم. و فراموش کردم. فراموش کردم تا حالا، اینجا، مرا اسیر خودش کند. گفته بودم روایت خوب، روایتی است که اشک آدم را در بیاورد. حالا اضافه می‌کنم که روایت‌های خیلی خوب، اشک آدم را بیشتر در می‌آورند. بیشتر از یکبار. حتی وقتی تمام می‌شوند. حتی همانجا که حرف‌های گریه‌دار نمی‌زنند. و اشک‌های آدم بعد از خواندن روایت خوب، سنگین‌تر است. شورتر است. و چشم‌ها را بیشتر می‌سوزاند.
میز جدیدم توی کتابخانه، کنار میز کسی است که تا به حال ندیدمش. ببینید از روی کتاب‌هایی که روی میزش است می‌توانید حدس بزنید رشته‌اش چیست؟ چه جور شخصیتی دارد؟ و وقت‌هایی که کاری ندارد و می‌تواند فکر و خیال کند، غرق چه رویایی می‌شود؟ آموزش زبان عبری، جنگ‌های صلیبی جلد سوم، راهنمای سرگشتگان، آزادی معنوی، حسن القرائة، key words for fluency، در محضر قرآن با ترجمه و توضیحات لغوی و ادبی. شیرازه بقیه کتاب‌ها، سمت من نیست تا ببینمشان.
وقتی چیز تازه‌ای می‌نویسم، اگر خوب شده باشد گریه‌ام می‌گیرد. بعد چند دور می‌خوانمش و به خودم ذوق می‌کنم. بعد منتظر می‌شوم ببینم بقیه هم ذوق نشان می‌دهند یا نه. اگر کسی متنم را نقد کند، اول صورتم مچاله می‌شود. بعد توی دلم می‌گویم: «این یکی که وارد نیست.»، «اینو که بالاتر توی متن بهش اشاره کرده بودم»، «معلومه داستانمو درست نخونده». از اول دوره حرفه‌ای دارم خودم را عادت می‌دهم که از متنم دفاع نکنم. تمام نقدها را بالای فایل تایپ می‌کنم یا توی متن کامنت می‌گذارم. آن‌هایی را که به نظر خودم هم درستند، اصلاح می‌کنم و آن‌هایی را که به نظرم وارد نیستند، نگه می‌دارم. بهشان فکر می‌کنم. می‌دانم احتمالا یک چیزی توی دلشان هست که بهش دقت نکرده‌ام. آنقدر می‌گردم تا پیدایش کنم. بعد بازنویسی می‌کنم. بازنویسی می‌کنم. بازنویسی می‌کنم. دیوانه‌وار بازنویسی می‌کنم. خروجی درخشان است. مثل وقت‌هایی که با موهای چرب و پای سیاه از توی کوچه می‌آمدم و می‌رفتم توی حمام خانه مادرجان تا سرم را چنگ بزند و به تنم لیف بکشد و سرخ و سفید بفرستد بیرون. آن وقت سرم را از زیر حوله می‌آوردم بیرون و مثل تبلیغ شامپوی توی تلویزیون می‌گفتم: «حالا ماه شدم.» متن‌هایم بعد از نقد شدن ماه می‌شوند.
مچاله‌ام. خستگی پنج شش بار بازنویسیِ داستانم توی تنم مانده. دلم تشویق حسابی می‌خواهد. از اینکه خودم نمی‌توانم حال خوب به خودم بدهم بدم می‌آید. دلم برای روزهای اول نویسندگی تنگ شده. همان روزها که یازدهِ شب از شیفت بر می‌گشتم و از آبمیوه‌فروشی چهارراه شهدا شیرکاکائوی داغ می‌گرفتم و توی راه احسان عبدی‌پور گوش می‌دادم. چرا هیچ‌وقت شیرینیِ شروع کردن، تا آخرش نمی‌ماند؟ دوستی دارم که وقتی استرس می‌گیرد، می‌خوابد. وقتی عصبانی است، می‌خوابد. وقتی با کسی قهر است، می‌خوابد. می‌خوابد و بیدار که می‌شود، حالش خوب شده. من وقتی می‌خوابم، استرسم هم باهام می‌آید توی خواب. عصبانیتم دست از سرم بر نمی‌دارد. و خواب همان کسی را می‌بینم که با هم قهریم. دلم یک خواب راحت می‌خواهد که تویش دیگران حسابی داستانم را تشویقم کنند. که یکی این کاغذ مچاله را باز کند و اتو بزند و رویش با مداد شمعی بنفش، گل بکشد.