«خوبی خدا»
دومین کتاب زمستان ۰۴
۲ از ۱۲
پای این نُه داستان، خندیدم، پکر شدم، عصبانی شدم، گریه کردم، نفس راحت کشیدم، دور حاشیهٔ فرش راه رفتم.
داستانها تقریبا همه خوبند. خیلیهایشان حال آدم را خوب میکنند. بعضیهایشان یواشکی تنه به بحثهای دینی میزنند؛ حالا یا مثل داستان «تعمیرکار» میخواهند رابطه مخاطب را با دین جوش بدهند و یا مثل «خوبی خدا» شیطنت میکنند و شک به جان ایمان مخاطب میاندازند.
بعد از خواندن کتاب «بندها»، کتابی به این دلچسبی نخوانده بودم. هر هفته توی شیفت حرم، یکی از داستانها را تمام میکردم و میگشتم ببینم شخصیت اصلی کی بود و چه جور تحولی پیدا کرد و لباس سرخپوستی نماد چی بود و اگر بخواهم داستان دینی بنویسم، الگوی فلان داستان به دردم میخورد یا نه.
امتیاز کتاب ۴ از ۵
#چند_از_چند
«قتل راجر آکروید»
سومین کتاب زمستان ۰۴
۳ از ۱۲
این کتاب را با این تصور شروع کردم که با یک اثر داستانی خوب روبهرو خواهم شد. منظورم از خوب این است که با شخصیتهای پرداختشدهٔ جدی مواجه بشوم که در جریان یک حادثهٔ جنایی، دچار تحولهای عمیق و متنوع بشوند. در عوض مجموعهای از گزارشها را خواندم که به برکت معمای پیچیدهای که طرح شده بود، آدم را دنبال خود میکشاند تا ببیند بالاخره قاتل آقای آکروید کیست. توصیفها و دیالوگها کممایه بود، شخصیتها سطحی بودند، پوآرو -قهرمان داستان- یک آدم بیاشتباه همهچیزدان بود که همذاتپنداری مخاطب را برنمیانگیخت.
البته این احتمال هم وجود دارد که این ویژگیها مربوط به ژانر داستانهای جنایی باشد و من چون مطالعهٔ جدی در این ژانر نداشتهام، انتظار نابهجایی از این آثار دارم.
امتیاز کتاب ۳ از ۵
#چند_از_چند
هدایت شده از خبر فوری
ناگفتههایی از زبان پدر ملینا
«جهان محل عبور است، باشد اما آه...
چگونه مادرت از داغ تو عبور کند»
چقدر حادثه را به موبه مو مرور کند؟
چقدر عذر بیارد، بهانه جور کند؟
نگفتی آه... ملینای من! همیشه پدر
به جان خریده بلا را که از تو دور کند؟
پس از تو هر طرف خانه را که خیره شوم
چقدر خاطره در ذهن من خطور کند
تفنگ خواست به لبخند تو نشانه روَد
و گیسوان تو را موج خون، نمور کند
گلوله خواست وطن را بگیرد از تو ولی
تو خواستی که مرا بیشتر غیور کند
تو خواستی که خدا جان نازنین تو را
به آسمان ببرَد میهمان نور کند
تو را گرفت در آغوش، حضرت زهرا
و دیر نیست که فرزند او ظهور کند
و دیر نیست طلوع شگفت آن خورشید
که چشم حرملهها را به نور کور کند
جهان محل عبور است، باشد اما آه...
چگونه مادرت از داغ تو عبور کند
به کربلا برو امشب، گل سه سالهی من!
خودت بگو که رقیه مرا صبور کند...
میلاد عرفانپور
@AkhbareFori
توی اغتشاشها بابا را زدند. بابا از آن آدمهایی است که همیشه باهاش به آدم خوش میگذرد. هر روز دوش میگیرد. عطر خنک میزند. خیارشور و گوجه را میگذارد روی پر کالباس و لولهاش میکند و بدون نان با بطری نوشابه میرود بالا. دیر عصبانی میشود، زود یادش میرود. وسط فیلمها خوابش میبرد، و آخر فوتبالها، و گاهی حتی وسط حرفزدنش با ما.
به امیر میگویم بابا با هر کسی توی دنیا میتواند ظرف ۵ دقیقه رفیق شود. با نگهبان استخر، با افسر راهنمایی رانندگی، با رانندهٔ اسنپ. آدمهای درونگرایی را دیدهام که وقتی کنار بابا مینشینند، شروع میکنند از خاطراتشان تعریف کردن. اینجور وقتها خیره میشوم توی چشمهای بابا و دو تیلهٔ سیاه میبینم که انگار با شنیدن هر جمله برّاقتر میشود.
بابا را همان پنجشنبهای که اصفهان شلوغ شد، زدند. اطلاعاتی نبود. پلیس نبود. باتوم دستش نگرفته بود. توی کوچه ماشین مشکوک دیده بود و رفته بود طرفش. یک بار، آن وقتها که هنوز خیلی کوچک بودم، توی همین رباطدوم، کنار پارک گلمحمدی، دو تا مرد، مزاحم یک دختر شده بودند. بابا هم که آن موقع تکواندو کار میکرد، رفته بود وسط. یکیشان را زده بود و آن یکی هم از پشت به کمرش چاقو زده بود و دوتایی فلنگش را بسته بودند. حالا دوباره همان حوالی توی کوچهپسکوچهها بابا را زده بودند. مامان میگفت با سر و صورتِ خونی برگشته خانه.
بچهها میگویند بهش بگویم آخر پدر من، این کنجکاویهای بچههای هجدهنوزدهساله را ول کن و به فکر زندگیات باش، اما میدانم که گوش نمیکند. حتی حالا که هر چه توی کوچه دویده، همسایهها راهش ندادند، حتی حالا که هر چه ته بنبست داد و بیداد کرده کسی به روی خودش نیاورده. بابا نمیتواند فقط به فکر زندگی خودش باشد. بابا حتی با این همسایههایی که فقط به فکر خودشان هستند هم نمیتواند فقط به فکر خودش باشد.
بابا تا دو کلمه حرف از چیزهای دینی میشود، چشمهایش خیس میشود. بابا خیلی شبها خواب مادربزرگش را میبیند که توی بهشت است. بابا با زندگی و بدون زندگی دارد عشق میکند؛ چرا پلاک یک ماشین مشکوک -که چندتا قلچماقِ مسلحِ ماسکی- تویش بودند را نباید بردارد و بدهد به پلیس؟
به امیر میگفتم: «یکی از آرزوهام اینه که توی ارتباط با آدما، یه چیزی شبیه بابا شم.» حالا باید اضافه کنم: «توی دلسوزیکردن برای آدما هم.»
«رهنامه: هنر»
چهارمین کتاب زمستان ۰۴
۴ از ۱۲
ما دوست داریم شخصیتها را طوری تفسیر کنیم که به ما نزدیک باشند. جهان را آنطور که ما میبینیم، ببینند. پیشنهادهایشان همان چیزهایی باشد که ما به طور خودکار بهشان عمل میکنیم.
بعضی وقتها اما آن شخصیتها یکباره چیزهایی میگویند که توی تفسیر ما جا نمیشود. قدش از سقف برداشتهای ما بلندتر است. اینجا است که یا مجبور میشویم تکانی به خودمان بدهیم، یا آن حرفها را ندید بگیریم.
ادامه یادداشت، در صفحه بهخوان
امتیاز کتاب: ۴ از ۵
#چند_از_چند
32.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
➖
«واکنش درست، در زمان درست»
من آدم گریهکردن در زمانهای بیربطم. من پای یک فیلم طنز گریه میکنم. وسط کلاس فلسفۀ ذهن گریه میکنم. سر کلاس خودم، درست همان وقتی که دارم بچهها را میخواندم، بغض میآید تا دروازهٔ گلویم. من حتی امروز، یک روز مانده به نیمۀ شعبان، وسط کِلکشانِ زائران در قم، دارم برای حسین پسر علی گریه میکنم...
.
➖
«واکنش درست، در زمان درست»
من آدم گریهکردن در زمانهای بیربطم. من پای یک فیلم طنز گریه میکنم. وسط کلاس فلسفۀ ذهن گریه میکنم. سر کلاس خودم، درست همان وقتی که دارم بچهها را میخندانم، بغض میآید تا دروازهٔ گلویم. من حتی امروز، یک روز مانده به نیمۀ شعبان، وسط کِلکشانِ زائران در قم، دارم برای حسین پسر علی گریه میکنم.
نمیگویم «امام حسین»، نمیگویم «فرزند»، نمیگویم «امیرالمومنین». میان خودم و تصویرِ روبهرویم پرده نمیکشم. خودم را سرگرمِ کلمات نمیکنم. من ایستادهام دمِ دروازۀ ساعات. خیره شدهام به پرچمهای سفیدی که از دور میآید. به صورت مردی که باد ریشهای قهوهایاش را تکان میدهد. مردی که زمانی قد بلندی داشت؛ و مرا یاد میاندار خوشچهرۀ مسجدمان میانداخت. از سربازی که دم در ایستاده، ماجرا را میپرسم. میگوید جشن است. میگوید مهمان داریم.
من آدم گریهکردن در زمانهای بیربطم. و آدم گریهنکردن در زمانهای مربوط. هیئت به روضهخوانی که میرسد، سرم را میاندازم پایین؛ دستم را سایهبان چشمم میکنم تا کسی نبیند چطور تیز و سرد به تار و پود و کنفیشکل شلوارم خیره شدهام. تا کسی نبیند چطور پلکهایم را فشار میدهم، چطور توی سرم دنبال شعرها و روضههایی میگردم که زمانی ازم اشک گرفتهاند. حالا اما نیازی به سایبان نیست. ماجرا مثل تابلوهای حسن روح الامین، سنگین و بزرگ روبهرویم است.
توی محلۀ بچگیهایم پسری بود که امیر صدایش میکردند. میگفتند دیوانه است. اما نبود. شوخی که میکردی میخندید، کتکش که میزدی گریه میکرد. واکنش درست، در زمان درست. فقط گاهی موقع حرفزدن، ساکت میشد. و به جای اینکه صحبتش را ادامه بدهد، بحث را از جای دیگری شروع میکرد.
باید کتاب آه را ببندم. فیلم را استُپ کنم. و به همان روضههای معمولی برگردم. به کلمههای «امام حسین»، «فرزند»، «امیرالمومنین». روضهخوانها واقعا مهربانند که آنطور روضه میخوانند.
ادبیات، با تابلویی که گرفته روبهرویم، دارد دیوانهام میکند. دارد دیوانهام میکند امیر! دیوانهتر از تو. آنقدر که وسط کِلکشان زائران در قم، یاد کلکشان مردم شام بیفتم. آنقدر که روز قبل از نیمهٔ شعبان گریه کنم.
یک از شش
نوزده سالم بود که طلبه شدم. قبلش فیلم نمیدیدم. رمان نمیخواندم. میخواندم، اما رمان درستوحسابی نه. اول راهنمایی، رمانی عشقی خواندم که اسمش «الههٔ شرقی» بود. ماجرای دختری به اسم کیمیا که عاشق پسری با موهای قهوهای شد و شبی که قرار بود با همدیگر ازدواج کنند، ماشین زد بهش و مرد.
تا سه روز حالم بد بود. شب میرفتم توی اتاقم؛ چراغها را خاموش میکردم؛ از پنجره به ماه خیره میشدم و از خودم میپرسیدم دنیایی که اینقدر نامرد است، اصلا ارزش زندگیکردن دارد؟ بعد آرزو میکردم فردا که دارم از خیابان رد میشوم، ماشین بهم بزند و بمیرم.
دو از شش
زهر داستان که پرید، رفتم سراغ کتابهایی که مناسب سنوسالم باشد. فانتزیهای نوجوان: امیلی رودا، دارن شان، لمونی اسنیکت.
دبیرستان که شروع شد، رفتم سراغ کتابهای جدیتر. زدم توی خط شریعتی: «فاطمه، فاطمه است»، «علی حقیقتی بر گونۀ اساطیر»، «پدر، مادر، ما متهمیم»، «گفتگوهای تنهایی» و وای از این گفتگوهای تنهایی. شبها تا صبح میخواندمش و گریه میکردم. صبحها توی سرویس مدرسه میخواندمش و گریه میکردم. دوباره همان سوال کهنه آمده بود سراغم: «دنیا اصلا ارزش زندگیکردن دارد؟»
سه از شش
دوم دبیرستان، پدرم گفت برو پزشکی. قبلش میخواستم مهندسی بخوانم. مادرم گفت چرا نمیروی حوزه؟ سوالش، لنگهکفش را زد وسط شطرنج انتخاب رشتهام. رفتیم دفتر یکی از علمای اصفهان. گفت دبیرستان را ادامه بده؛ تابستان بیا چند ماه توی حوزه و ببین اصلا خوشت میآید؟
رفتم. خوشم آمد. از همه چیزش خوشم آمد، به جز یک چیز. یکی از طلبهها گفت: «تا حالا چیا خوندی؟» گفتم: «شریعتی.» گفت: «شهید مطهری چی؟» گفتم: «قلمش منو نگرفت.» چشمهای براقش کدر شد و من فهمیدم جدیترین چیزی که تا حالا بهم احساس بزرگبودن داده، توی حوزه آنقدرها هم دندانگیر نیست.