eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
پیشینیان با ما در کار این دنیا چه گفتند؟ گفتند: «باید سوخت.» گفتند: «باید ساخت.» گفتیم: «باید سوخت. اما نه با دنیا که دنیا را» گفتیم: «باید ساخت. اما نه با دنیا که دنیا را!» قیصر امین‌پور
هدایت شده از خبر فوری
ناگفته‌هایی از زبان پدر ملینا «جهان محل عبور است، باشد اما آه... چگونه مادرت از داغ تو عبور کند» چقدر حادثه را به موبه مو مرور کند؟ چقدر عذر بیارد، بهانه جور کند؟ نگفتی آه... ملینای من! همیشه پدر به جان خریده بلا را که از تو دور کند؟ پس از تو هر طرف خانه را که خیره شوم چقدر خاطره در ذهن من خطور کند تفنگ خواست به لبخند تو نشانه روَد و گیسوان تو را موج خون، نمور کند گلوله خواست وطن را بگیرد از تو ولی تو خواستی که مرا بیشتر غیور کند تو خواستی که خدا جان نازنین تو را به آسمان ببرَد میهمان نور کند تو را گرفت در آغوش، حضرت زهرا و دیر نیست که فرزند او ظهور کند و دیر نیست طلوع شگفت آن خورشید که چشم حرمله‌ها را به نور کور کند جهان محل عبور است، باشد اما آه... چگونه مادرت از داغ تو عبور کند به کربلا برو امشب، گل سه ساله‌ی من! خودت بگو که رقیه مرا صبور کند... میلاد عرفان‌پور @AkhbareFori
توی اغتشاش‌ها بابا را زدند. بابا از آن آدم‌هایی است که همیشه باهاش به آدم خوش می‌گذرد. هر روز دوش می‌گیرد. عطر خنک می‌زند. خیارشور و گوجه را می‌گذارد روی پر کالباس و لوله‌اش می‌کند و بدون نان با بطری نوشابه می‌رود بالا. دیر عصبانی می‌شود، زود یادش می‌رود. وسط فیلم‌ها خوابش می‌برد، و آخر فوتبال‌ها، و گاهی حتی وسط حرف‌زدنش با ما. به امیر می‌گویم بابا با هر کسی توی دنیا می‌تواند ظرف ۵ دقیقه رفیق شود. با نگهبان استخر، با افسر راهنمایی رانندگی، با رانندهٔ اسنپ. آدم‌های درونگرایی را دیده‌ام که وقتی کنار بابا می‌نشینند، شروع می‌کنند از خاطراتشان تعریف کردن. این‌جور وقت‌ها خیره می‌شوم توی چشم‌های بابا و دو تیلهٔ سیاه می‌بینم که انگار با شنیدن هر جمله برّاق‌تر می‌شود. بابا را همان پنجشنبه‌ای که اصفهان شلوغ شد، زدند. اطلاعاتی نبود. پلیس نبود. باتوم دستش نگرفته بود. توی کوچه ماشین مشکوک دیده بود و رفته بود طرفش. یک بار، آن وقت‌ها که هنوز خیلی کوچک بودم، توی همین رباط‌دوم، کنار پارک گل‌محمدی، دو تا مرد، مزاحم یک دختر شده بودند. بابا هم که آن موقع تکواندو کار می‌کرد، رفته بود وسط. یکی‌شان را زده بود و آن یکی هم از پشت به کمرش چاقو زده بود و دوتایی فلنگش را بسته بودند. حالا دوباره همان حوالی توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها بابا را زده بودند. مامان می‌گفت با سر و صورتِ خونی برگشته خانه. بچه‌ها می‌گویند بهش بگویم آخر پدر من، این کنجکاوی‌های بچه‌های هجده‌نوزده‌ساله را ول کن و به فکر زندگی‌ات باش، اما می‌دانم که گوش نمی‌کند. حتی حالا که هر چه توی کوچه دویده، همسایه‌ها راهش ندادند، حتی حالا که هر چه ته بن‌بست داد و بیداد کرده کسی به روی خودش نیاورده. بابا نمی‌تواند فقط به فکر زندگی خودش باشد. بابا حتی با این همسایه‌هایی که فقط به فکر خودشان هستند هم نمی‌تواند فقط به فکر خودش باشد. بابا تا دو کلمه حرف از چیزهای دینی می‌شود، چشم‌هایش خیس می‌شود. بابا خیلی شب‌ها خواب مادربزرگش را می‌بیند که توی بهشت است. بابا با زندگی و بدون زندگی دارد عشق می‌کند؛ چرا پلاک یک ماشین مشکوک -که چندتا قلچماقِ مسلحِ ماسکی- تویش بودند را نباید بردارد و بدهد به پلیس؟ به امیر می‌گفتم: «یکی از آرزوهام اینه که توی ارتباط با آدما، یه چیزی شبیه بابا شم.» حالا باید اضافه کنم: «توی دل‌سوزی‌کردن برای آدما هم.»
«رهنامه: هنر» چهارمین کتاب زمستان ۰۴ ۴ از ۱۲ ما دوست داریم شخصیت‌ها را طوری تفسیر کنیم که به ما نزدیک باشند. جهان را آن‌طور که ما می‌بینیم، ببینند. پیشنهادهایشان همان چیزهایی باشد که ما به طور خودکار بهشان عمل می‌کنیم. بعضی وقت‌ها اما آن شخصیت‌ها یک‌باره چیزهایی می‌گویند که توی تفسیر ما جا نمی‌شود. قدش از سقف برداشت‌های ما بلندتر است. این‌جا است که یا مجبور می‌شویم تکانی به خودمان بدهیم، یا آن حرف‌ها را ندید بگیریم. ادامه یادداشت، در صفحه بهخوان امتیاز کتاب: ۴ از ۵
32.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«واکنش درست، در زمان درست» من آدم گریه‌کردن در زمان‌های بی‌ربطم. من پای یک فیلم طنز گریه می‌کنم. وسط کلاس فلسفۀ ذهن گریه می‌کنم. سر کلاس خودم، درست همان وقتی که دارم بچه‌ها را می‌خواندم، بغض می‌آید تا دروازهٔ گلویم. من حتی امروز، یک روز مانده به نیمۀ شعبان، وسط کِل‌کشانِ زائران در قم، دارم برای حسین پسر علی گریه می‌کنم... .
«واکنش درست، در زمان درست» من آدم گریه‌کردن در زمان‌های بی‌ربطم. من پای یک فیلم طنز گریه می‌کنم. وسط کلاس فلسفۀ ذهن گریه می‌کنم. سر کلاس خودم، درست همان وقتی که دارم بچه‌ها را می‌خندانم، بغض می‌آید تا دروازهٔ گلویم. من حتی امروز، یک روز مانده به نیمۀ شعبان، وسط کِل‌کشانِ زائران در قم، دارم برای حسین پسر علی گریه می‌کنم. نمی‌گویم «امام حسین»، نمی‌گویم «فرزند»، نمی‌گویم «امیرالمومنین». میان خودم و تصویرِ روبه‌رویم پرده نمی‌کشم. خودم را سرگرمِ کلمات نمی‌کنم. من ایستاده‌ام دمِ دروازۀ ساعات. خیره شده‌ام به پرچم‌های سفیدی که از دور می‌آید. به صورت مردی که باد ریش‌های قهوه‌ای‌اش را تکان می‌دهد. مردی که زمانی قد بلندی داشت؛ و مرا یاد میان‌دار خوش‌چهرۀ مسجدمان می‌انداخت. از سربازی که دم در ایستاده، ماجرا را می‌پرسم. می‌گوید جشن است. می‌گوید مهمان داریم. من آدم گریه‌کردن در زمان‌های بی‌ربطم. و آدم گریه‌نکردن در زمان‌های مربوط. هیئت به روضه‌خوانی که می‌رسد، سرم را می‌اندازم پایین؛ دستم را سایه‌بان چشمم می‌کنم تا کسی نبیند چطور تیز و سرد به تار و پود و کنفی‌شکل شلوارم خیره شده‌ام. تا کسی نبیند چطور پلک‌هایم را فشار می‌دهم، چطور توی سرم دنبال شعرها و روضه‌هایی می‌گردم که زمانی ازم اشک گرفته‌اند. حالا اما نیازی به سایبان نیست. ماجرا مثل تابلوهای حسن روح الامین، سنگین و بزرگ روبه‌رویم است. توی محلۀ بچگی‌هایم پسری بود که امیر صدایش می‌کردند. می‌گفتند دیوانه است. اما نبود. شوخی که می‌کردی می‌خندید، کتکش که می‌زدی گریه می‌کرد. واکنش درست، در زمان درست. فقط گاهی موقع حرف‌زدن، ساکت می‌شد. و به جای اینکه صحبتش را ادامه بدهد، بحث را از جای دیگری شروع می‌کرد. باید کتاب آه را ببندم. فیلم را استُپ کنم. و به همان روضه‌های معمولی برگردم. به کلمه‌های «امام حسین»، «فرزند»، «امیرالمومنین». روضه‌خوان‌ها واقعا مهربانند که آن‌طور روضه می‌خوانند. ادبیات، با تابلویی که گرفته روبه‌رویم، دارد دیوانه‌ام می‌کند. دارد دیوانه‌ام می‌کند امیر! دیوانه‌تر از تو. آن‌قدر که وسط کِل‌کشان زائران در قم، یاد کل‌کشان مردم شام بیفتم. آنقدر که روز قبل از نیمهٔ شعبان گریه کنم.
صفر از شش اگر طلبه نیستید، این یادداشت‌ها را نخوانید. اگر در نزدیکی شما طلبه‌ای نیست، این یادداشت‌ها را نخوانید. اگر برایتان مهم نیست که من چرا بعد از دیدن فیلم «انجمن شاعران مرده» شک افتاد به جانم و سه بار وایت‌بوردم را پر و خالی کردم و دیگر فیلم خارجی ندیدم، این یادداشت‌ها را نخوانید.
یک از شش نوزده سالم بود که طلبه شدم. قبلش فیلم نمی‌دیدم. رمان نمی‌خواندم. می‌خواندم، اما رمان درست‌و‌حسابی نه. اول راهنمایی، رمانی عشقی خواندم که اسمش «الههٔ شرقی» بود. ماجرای دختری به اسم کیمیا که عاشق پسری با موهای قهوه‌ای شد و شبی که قرار بود با همدیگر ازدواج کنند، ماشین زد بهش و مرد. تا سه روز حالم بد بود. شب می‌رفتم توی اتاقم؛ چراغ‌ها را خاموش می‌کردم؛ از پنجره به ماه خیره می‌شدم و از خودم می‌پرسیدم دنیایی که اینقدر نامرد است، اصلا ارزش زندگی‌کردن دارد؟ بعد آرزو می‌کردم فردا که دارم از خیابان رد می‌شوم، ماشین بهم بزند و بمیرم.
دو از شش زهر داستان که پرید، رفتم سراغ کتاب‌هایی که مناسب سن‌وسالم باشد. فانتزی‌های نوجوان: امیلی رودا، دارن شان، لمونی اسنیکت. دبیرستان که شروع شد، رفتم سراغ کتاب‌های جدی‌تر. زدم توی خط شریعتی: «فاطمه، فاطمه است»، «علی حقیقتی بر گونۀ اساطیر»، «پدر، مادر، ما متهمیم»، «گفتگوهای تنهایی» و وای از این گفتگوهای تنهایی. شب‌ها تا صبح می‌خواندمش و گریه می‌کردم. صبح‌ها توی سرویس مدرسه می‌خواندمش و گریه می‌کردم. دوباره همان سوال کهنه آمده بود سراغم: «دنیا اصلا ارزش زندگی‌کردن دارد؟»
سه از شش دوم دبیرستان، پدرم گفت برو پزشکی. قبلش می‌خواستم مهندسی بخوانم. مادرم گفت چرا نمی‌روی حوزه؟ سوالش، لنگه‌کفش را زد وسط شطرنج انتخاب رشته‌ام. رفتیم دفتر یکی از علمای اصفهان. گفت دبیرستان را ادامه بده؛ تابستان بیا چند ماه توی حوزه و ببین اصلا خوشت می‌آید؟ رفتم. خوشم آمد. از همه چیزش خوشم آمد، به جز یک چیز. یکی از طلبه‌ها گفت: «تا حالا چیا خوندی؟» گفتم: «شریعتی.» گفت: «شهید مطهری چی؟» گفتم: «قلمش منو نگرفت.» چشم‌های براقش کدر شد و من فهمیدم جدی‌ترین چیزی که تا حالا بهم احساس بزرگ‌بودن داده، توی حوزه آنقدرها هم دندان‌گیر نیست.
چهار از شش سال دوم حوزه رفتم طرح ولایت. یک دورهٔ چهل‌روزهٔ مبانی اندیشۀ اسلامی. تکه‌های پازل دین را گرفته بودند و خیلی ظریف، شبیه تابلوهای کارآگاهی، با نخ‌های کنفی و پونز‌های بزرگ، به هم وصل کرده بودند. اصل دوره برای دانشجوها بود، ما اولین دورهٔ طلاب بودیم. آنجا با شهید مطهری، علامه طباطبایی، علامه مصباح، و چیزی به اسم موسسهٔ امام خمینی، آشنا شدم. از طرح ولایت که آمدم بیرون، خیالم راحت شد. بی‌محابا فیلم دیدم. بی‌محابا کتاب خواندم. از سروش، از ملکیان، از شریعتی. بعد از «انجمن شاعران مرده»، تابلوی ذهنم به هم ریخت. شک افتاد به دلم. هوس کردم مثل خارجی‌ها باشم. خارجی‌ها خوشحال بودند، منظم بودند، هدف داشتند، با نظرات مخالف مدارا می‌کردند. درِ لپتاپ را بستم. یکی از کتاب‌های شهید مطهری را باز کردم. وایت‌بردم را آوردم و شروع کردم به نوشتن. به اینکه خارجی‌ها کنار این‌همه چیز که دارند، چی ندارند؟ من کنار این‌همه چیز که ندارم، چی دارم؟ دوباره شروع کردم کتاب‌های طرح ولایت را خواندم. صوت استادهای مختلف را گیر آوردم و گوش دادم. ذهنم منظم شد. برگشتم سراغ کتاب‌ها. تا به یکی‌شان ناخنک می‌زدم، یکی از پونزها از روی تابلو می‌افتاد. حس کردم اگر بخواهم مومن بمانم، باید قید آن چیزها را بزنم. باید فرض کنم دنیا همین آکواریومی است که تویش زندگی می کنم. باید به قول حسین جنتی جوجه‌های اعتقادم را یک جایی قایم کنم که شک شبیه گربه از دیوار ایمانم نرود بالا.
پنج از شش سال هفتم طلبگی آمدم قم. موسسۀ امام خمینی. موسسه یک‌جور دانشگاه حوزوی بود. زیر نظر وزارت علوم. با مدرک دانشگاهی، رشته‌های علوم انسانیِ دانشگاهی، واحد‌های درسی دانشگاهی. یک چیزهایی هم داشت که توی دانشگاه نمی‌خواندند. مثل یک دور فلسفهٔ اسلامی، یک دور تفسیر منظومه‌ای قرآن. دو سال بعد، ترم چهارم که تمام شد، فلسفه را تمام کردم. تفسیر را هم. یواش صفحۀ لپتاپ را باز کردم. توی فیلیمو «انجمن شاعران مرده» را باز کردم و انگشتم را روی دکمهٔ اینتر فشار دادم. فیلم، باشکوه بود. مسحورکننده بود. دیوانه‌کننده بود. تمام که شد، برگشتم سر تابلوی کاراگاهی‌ام. می‌خواستم ببینم چندتا پونز افتاده. همه چیز سر جای خودش بود. خارجی‌ها مثل قبل نبودند. بدبختی‌های خودشان را داشتند. من هم مثل قبل نبودم، دلم نمی‌خواست زندگی‌ام مثل کس دیگری باشد. باورم نشد. گفتگوهای تنهایی را گیر آوردم. حسم تغییر نکرد. رفتم سراغ کتاب‌های سنگین‌تر: صراط‌های مستقیم. مشتاقی و مهجوری. اخلاق دین‌شناسی. ذهنم چیزها را تحلیل می‌کرد. گیروگورهایش را نشانم می‌داد. پیشنهادهای جایگزین مطرح می‌کرد. جوجه‌های اعتقادم، خروس شده بودند. چشم گربه‌ها را کور می‌کردند. کارشناسی که تمام شد، رفتم سر کلاس طرح ولایت. این‌بار استاد بودم. توی کلاس خداشناسی، برای اینکه نشان بدهم چه‌شکلی علم خدا با اختیار ما منافات ندارد، یکی از سکانس‌های «بین ستاره‌ای» نولان را پلی کردم.