eitaa logo
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
103 دنبال‌کننده
78 عکس
11 ویدیو
0 فایل
دنیای خط‌هاست ما نقطه می‌بینیم... _______ حمیدرضا فاضلی ___________ حرفای جدی‌تر: @shivename
مشاهده در ایتا
دانلود
خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
خدا را می‌گویند: جامع تمامی کمالات، بدون اینکه نهایتی داشته باشد. ائمه اطهار (ع) نیز مظهر محدودتر هم
تولد نمی‌گیریم. اما خداوند را شکر می‌کنیم که ما را در عصر امام خامنه‌ای قرار داد و امام خامنه‌ای را نیز در عصر ما. چرا که ما فرزندان علی، خدایی را که نبینیم، عبادت نمی‌کنیم...
نمی‌دانم تجربه کرده‌اید یا نه گاهی انگار نسیمی از آن عالم می‌وزد و این دلِ غافل، ناگهان می‌شود دلِ بهانه‌گیر...دلِ دلتنگ... آن وقت، این قطرات اشک را که ناغافل از چشمانت می‌بارد، نمی‌دانی پنهان کنی یا بگذاری آرام، حجم سنگینِ غم را سبک کند... _________ این لحظه‌ها معمولا بی‌بهانه رخ می‌دهد. یا با بهانه‌های کوچک. برای من چندخط از یک شعر قدیمی بود؛ و شرحی از آخرین روزهای آیت الله بهجت. که هر دو هم ناخواسته اتفاق افتاد: -می‌گویند ایشان آن هفته‌ی آخر، قرآن را می‌گرفتند و به خداوند می‌گفتند: خدایا من خیلی قرآن را دوست دارم... قیامت هم به من قرآن می‌دهی؟ (نقل به مضمون) -چه بگویم با من ای دل! چه‌ها کردی... تو مرا با عشقِ او آشنا کردی...
اَللَّهُمَّ سُدَّ فَقْرَنَا بِغِنَاكَ... اَللَّهُمَّ غَيِّرْ سُوءَ حَالِنَا بِحُسْنِ حَالِكَ.‌..
تا به حال، کسی ولایت را این‌طور برایمان ترجمه کرده بود؟ به ترکیبات کلمه ولایت -که روزانه استفاده می‌کنیم- توجه کنید: -ولایت امیرالمومنین -ولیّ خدا -اولیاء الله -ولیّ فقیه -حضرت ولیّ عصر -و... کتاب
خیر ندیده شیطان، عجب نقش پررنگی داشته تو زندگیم... اصن ماه رمضونیه انگیزه هیچ کدوم کارایی که قبلش انجام میدادمُ ندارم!
دوم راهنمایی، دوست داشتم رفیقِ یکی از همکلاس‌هایم باشم. بچه‌ی درسخوانی بود؛ درسخوان و خلاق. زنگ پرورشی باید برای دفترهایمان اسم انتخاب می‌کردیم؛ من گذاشتم: سپیده‌ی صبح. او گذاشت: ستاره‌ی سهیل. و این شد داستانِ اشتیاقِ بی‌پایانِ من و رخ نشان ندادن‌های او... دوم راهنمایی، یکی از همکلاس‌هایم دوست داشت رفیق بشویم. محل نمی‌دادم. نزدیکتر می‌آمد؛ دورتر می‌شدم. هر کاری می‌کرد تا صمیمی‌تر بشویم؛ صدایم می‌کرد: حمیدجون... اما چه کار کنم؟ من در آسمان‌ها سیر می‌کردم و رویای ستاره‌چینی داشتم... عیار رفاقت‌های خاکی، چه می‌فهمیدم چیست... آن سال‌ها گذشت. از آن ستاره‌ی سهیل خبری نیست. از آن دوستِ دلتنگ هم. و من ماندم و من. با دلی که مثلِ چنین شبی، غصه‌اش می‌گیرد. با عقلی که مثل چنین شبی، به مقایسه می‌نشیند: این بی‌محلی کردن‌ها را؛ آن بی‌محلی دیدن‌ها را... امروز اگر به آن گذشته‌ی دور برگردم، عشق آن ستاره‌ی سهیل را با رفاقتِ خاکی این دوستِ زمینی، تاخت می‌زنم. امروز می‌دانم که زندگی، از آن دست‌نیافتنی‌ها تا دلت بخواهد دارد... چیزی که به ندرت پیدا می‌شود، این‌هایی است که به سادگی از دست می‌دهیم... _________ همین حالا که این‌ها را می‌نویسم؛ دوباره کسی هست که دوست دارم با او رفیق بشوم... دیروز گفتم: خدایا، به عشقِ تو از خیالِ او گذشتم. دیروز خدا پرده‌های این قلبِ تاریک را کنار زد و تابید. تمام قد تابید...مثل خورشیدی که در طلیعه‌ی سحر، که در سپیده‌ی صبح می‌تابد... و دیگر نیازی به سوسوی نورِ هیچ ماه و ستاره‌ای نیست...
إِلَهِي وَ سَيِّدِي! إِنْ كُنْتَ لاَ تَغْفِرُ إلاَّ لأَِوْلِيَائِكَ وَ أَهْلِ طَاعَتِكَ فَإِلَي مَنْ يَفْزَعُ الْمُذْنِبُونَ؟ معبودم و آقايم! اگر تنها جراحاتِ روحِ هم‌جبهگان و فرمانبردارانت را التیام بخشی پس گناهكاران، به که پناه برند؟ دعای ابوحمزه ثمالی
آن قدیم‌ها، آن زمانی که هنوز اوایل طلبگی بود، ترکِ مهدی که می‌نشستم، چشم‌هایم را می‌بستم و می‌گذاشتم تا دلم، ترسِ تکان‌ خوردن‌های موتور را تجربه کند. بعد با خودم می‌گفتم: نترس! چشم‌های مهدی باز است... کم‌کم، به آن تکان‌ها و به چشم‌های بازِ مهدی که عادت کردم، با خودم گفتم: "چشم‌های مهدی، از چشم‌های خدای مهدی که بازتر نیست؟ چه خبر است که توی این زندگی، با مختصر تکانی، ترس و هراس برَت می‌دارد...؟" گفتم و آرام نشستم تا او مرا هدایت کند... این روزها، به آن چشم‌ها را بستن، و به او اعتماد کردن، سخت محتاجم...
-بس کن علی! به خودت بیا مرد! این چه داُبِ مشوّش و مغشوشی است که برای خودت بنا کرده‌ای؟!... جوان! یک "یا علی" بگو و از خودت بُن‌کن شو! خودسر، خودخواه، خودستا، خودکام، خودرای، خوددار، خودبین، خودپسند... خود... خود... خود... حُکماً خودِ خالی شده‌ای... بگو یا علی... یا علی مددی... ... به خیالت اگر انگشتر به دست کنی و از صبح تا شام معتکف مسجد شوی و زیر لب کانه قل قل سماور ذکر بگویی، چیزی می شوی؟ به هوا بپری مگسی باشی، بر آب رَوی خسی باشی، بیجا گفته که دل به دست آر، تا کسی باشی... حُکما باید دل از دست داد. نه که به دست آورد. دل از دست داده، کس باشد یا ناکس، باکش نیست! -درویش! شعر می گویید شما! زندگی‌ام به هم ریخته. به جز این دو انگشتر و گوشه‌ی مسجد شما، جایی را ندارم، کسی را ندارم... -کسی نداری؟!... خیالت بی‌کس است که کسی ندارد؟ نه... کسِ بی‌کسان علی است... یا علی مددی!...این ناکس است که کسی ندارد... (منِ او | رضا امیرخانی | صص ۵۳۷-۵۳۸)
ندانمت -به حقیقت- که در جهان به که مانی... جهان و هر چه در او هست، صورت‌اند و تو جانی! به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت که هر که را تو بگیری، ز خویشتن برهانی... چنان به نَظْره‌ی اول ز شخص می‌ببری دل که باز می‌نتواند گرفت نظره‌ی ثانی... تو پرده پیش گرفتی و زِ اشتیاقِ جمالت ز پرده‌ها به در افتاد رازهای نهانی ... ... من ای صبا! رهِ رفتن به کوی دوست ندانم... تو می‌روی به سلامت... سلام من برسانی... سعدی _______________ پ.ن: ... عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید...
اللهم عجل لولیک الفرج نه یعنی اینکه همه چیز همین باشد و حضرت ظهور کنند. یعنی: خدایا زمینه‌های ظهور را فراهم کن. و این پیش از هرچیز دیگر یعنی خدایا به ما ایمان بده، و تلاش خستگی ناپذیر، تا جامعه‌ی ظهور را بسازیم...
قبل‌ترها جمله‌ای قریب به این مضمون از آقا دیده بودم که شب‌ها یا سحرهای جمعه مثل ماهِ رمضان است...