"ما یثبتُ فی آلةِ الصياد يملكُه و لو انفرت بعد ذلك..."
[آنچه در دام صیاد افتد، مِلک او میشود؛ حتی اگر فرار کند...]
کتاب شریف لمعه-باب صید و ذباحة
______________
-هنوز به دام نیفتادی دلِ من؟
"...دیروز از هر چه بود گذشتیم، امروز از هر چه بودیم گذشتیم. آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز. دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود...آنجا بر درب اتاقمان می نوشتیم: یاحسین فرماندهی از آن توست. الان می نویسیم: بدون هماهنگی وارد نشوید.
الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم؛ بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم. آزادمان کن تا اسیر نگردیم."
سردار شهید نورعلی شوشتری
_______________
پ.ن:
شهید شوشتری یعنی مجاهده، به همان معنایی که آقا در طرح کلی میگویند...
وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا
أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ الله لَكُمْ؟!
وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ
سوره مبارکه نور/ آیه شریفه ۲۲
پس [کاستیها و کاستنها را] باید بخشید
و از ذهنها نیز به فراموشی سپرد...
مگر دوست ندارید خداوند همینگونه با شما رفتار کند؟!
...
يَا مَنْ خَصَّ نَفْسَهُ بِالسُّمُوِّ وَ الرِّفْعَهِ
فَأَوْلِيَائُهُ بِعِزِّهِ يَعْتَزُّونَ
[مولای من!]
از همهگان برتری [و بر همهگان مسلطی]
پس همجبهگانِ تو
با شکستناپذیریِ تو، شکستناپذیرانند
با آبرومندی تو، آبرومندانند...
دعای شریف عرفه
فردا همیشه ادامهی امروزه...
امروز اگه با مادرمون محبت داشتیم، فردا با همسرمون هم خواهیم داشت.
امروز اگه تو سختیا و اضطرابها، قرص و محکم بودیم، فردا، شب عملیات که شد، جا نمیزنیم؛ نمیترسیم...
امروز اگه دنبالهی فرمایشاتِ آقا رو گرفتیم، فردا سرباز مطیعِ حضرت هم خواهیم بود...
تا ما همین هستیم
فردا همیشه ادامهی امروزه عزیزجان
و نه عشق به همسر، نه معنویت شبهای عملیات، و نه ظهور حضرت، اگه امروز بذر تغییر رو در خودمون نکاشته باشیم، فردا ما رو تکون نمیده...
__________
پ.ن: این رشته را به نقد جوانی خریدهایم...
پ.ن: هرکدوممون توی زمینههای مختلف بسیار پر از این احساسیم که ای کاش فلان اتفاق میافتاد، یا اگه منم فلانجور بودم، این کار رو میکردم یا اون کار رو نمیکردم:
ای کاش صحرای کربلا بودم...
اگه دمِ خونهی حضرت زهرا(س) بودم...
اگه منم درس اخلاق امام خمینی رو میرفتم...
اگه استاد منم علامه طباطبایی بود...
اگه ازدواج کنم
اگه عرفان بخونم
اگه...
این پایانی است که با آغازی جدید در آمیخته است...
از آن زمان که در میانهی یأس و امید، کتاب "طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن" را باز کردم، قریب به نُه ماه میگذرد...
در این ماهها، چه لحظههای سردی که با هُرم نفسهای این ولیّ الهی گرم شد؛ چه مشقتها که با دیدن تکاپویش آسان گردید؛ چه اشکها که بیم و شوق را با یکدیگر پیوند داد: بیمِ "این بارِ مسوولیت را به سرانجام نرساندن"، و امید به حرکتِ مجاهدانهی بیپایان، که محکوم به رسیدن است...
تا پیش از این، طرح ولایت را بزرگترین نقطهی تغییر در عمرم میدانستم که هیچ چیز، با او یارای برابری کردن ندارد... این روزها اما فکر میکنم که طرح ولایت شاید، بزرگترین شرافتش این بود که مقدمهای برای فهمیدن طرح کلی باشد...
فراموش نمیکنم که این ماهها، طرح کلیخواندنهای شب، انگار توشهای بود برای صبح، صبحهای سخت و نفسگیر و خستگیآورِ مبارزه...
و من اگرچه مثل همیشه سست و بیحرکت بودم؛ اما به وضوح میدیدم که اعتقاد به آن حرفها، چقدر میتواند این تلاشها را متفاوت کند و قوت و حرارت و امتداد ببخشد...
از خداوند ممنونم که مرا در زمان حیات او -بزرگِ عاشقان و متألهان و مبارزانِ عصرِ ما، و تاریخِ ما- آفرید؛ و حرکتهای ناچیزِ مرا در سایهی او و ولایتِ او قرار داد؛ و محبتش را آنگونه بر جانم پاشید، که با تمام وجودم آمیخته شد...
از خداوند -از اعماق جان و با تمام وجود- میخواهم که هزار بار این جانِ ناقابلِ مرا که تنها داشتهی من است، بستاند و با فضلش، بر حیاتِ نورانی او لحظهای بیافزاید... که اگر فضل خدا نباشد، هزاران هزار همچو منی به لحظهای از لحظاتِ هستیِ او نیارزد...
میخواستم این حرفها را بنویسم تا مگر قدری از این آتشِ شعلهور بکاهم... بیشتر زبانه کشید...