بسم ربی الله
مگر در این شبِ دیر انتظارِ عاشق کُش
به وعده های وصال ِ تو زنده دارندَم…
کمی خرید داشتم،
برای تهیه وسایل سفر بیرون از منزل بودم و حدود دو ساعتی زمان برد تا به خانه برگشتم.
آرام اشکهای روی گونهاش را پاک کرد، و با صدایی آهسته گفت:
من که راهی نیستم،
باباتو خودم راهی کردم،
دلم میخواست کولهی تو رو هم خودم ببندم.
بذار فکر کنم منم تو جادهام...
زهرا!
مامان!
یادت نره بهجای منم قدم برداری؟
راستی،
نگاه کن!
دو تا عکسی که میخواستی رو هم وصل کردم به کیفت.
فقط یکم نگران گردنت و نگران آسیب پاهاتم....
یکمی هم کشمش برات گذاشتم که اگر مرز معطل شدید اذیت نشی....
مادر است دیگر،
دو روز مانده به اعزام و اصلا معلوم نیست عمرم کفاف دهد یا نه،
اما او آماده است ... از من آماده تر.
#حیاتنا_الحسین
#الی_الحبیب
🍃https://eitaa.com/la_adri
بسم ربی الله
جوانِ آرایشگر...
آرایشگری میکند، مغازه ای دارد در کوچه پس کوچه های نجف، سنش به ۲۵ سال بعید است برسد، جوان کم سن و سالی است که حداقل در این دو روز حضورمان در نجف، ندیده ایم که نباشد یا خواب یا درحال استراحت باشد.
حرفه ای آرایشگری میکند،
اما در مقابل مغازه اش دو ماشین لباسشویی قرارداده و دستیارانش را برای خدمت رسانی به زوار بسیج کرده است. آب معدنی توزیع میکند، لباس زائرین را در ۵ دقیقه شسته و خشک شده تحویل میدهد، ماشین و کیف و کفش و... ، هرآنچه در توانش باشد میشوید و تمام قد در خدمت زوار حضرت امیر(ع) است.
اینجا نجف است.
خانه پدری.
تا باد چنین بادا.
زهرا فرامرزی.
#حیاتنا_الحسین(ع)
🍃https://eitaa.com/la_adri
لا ادری/ هیچکس
بسم ربی الله جوانِ آرایشگر... آرایشگری میکند، مغازه ای دارد در کوچه پس کوچه های نجف، سنش به ۲۵ سال ب
پارت ۲:
مهندس؛
دکتری تخصصی از دانشگاه صنعتی شریف دارد.
پانزده سال است عضو هیئت علمی است.
مهندس خطابش میکنند.
اما آنچنان سر و رویش خاکی است که ظاهرا کارگر روزمزد را میماند.
هر لحظه که نیاز به حضور اوست، هست.
به همراه یکی از همکاران جوانش که از قضا او هم فارغ التحصیل دکتری دانشگاه شریف است و از اساتید دانشگاه صنعتی اصفهان است،
در ساختمانی بزرگ و سه طبقه هرآنچه نیاز باشد را به زوار خدمات رسانی میکنند.
از تعمیر سرویس های بهداشتی و باز کردن چاه سرویس ها ، تا تعمیر کولر و برق و طبخ و توزیع غذا و حتی همه ی زحماتی که از چشمانمان پنهان است.
امشب زحمت را کم میکنیم اما غبطه ی احوالشان در این دل باقی خواهد ماند.
اینجا نجف است.
خانه پدری.
تا باد چنین بادا.
زهرا فرامرزی
#حیاتنا_الحسین(ع)
🍃https://eitaa.com/la_adri
آقا محمدهادی میای عکس بگیریم؟
+اوهوم
_یه ژست بگیر...
_حالا بخند...
#حیاتنا_الحسین(ع)
#محمد_هادی
بسم ربی الله
قرارمان موکب دانشگاه فرهنگیان بود.
به دلایل مختلفی که مجال و فرصت گفتنش در این بیان نیست، شب را خارج شهر و در یک حسینیه ساکن شدیم.
حسینیه در یکی از مناطق فقیر نشین اطراف کربلا بود.
میزبان از شدت ذوق نمیدانست چه بگوید. میگفت فکرش را هم نمیکردم که امسال اینهمه مهمان داشته باشم.
یک سال تمام کار میکنیم و تمام درامدمان را ذخیره ی اربعین میکنیم. حالا خودم و بچه هایم و همسایه و اقوامم در خدمت زواریم.
اعتقادشان این بود که خدمت به زوار، رزق است،
اینکه موکب ما کنسل شد و مهمانشان شدیم را رزق خود میدانستند و الحق که ذره ای در مهمان نوازیشان کم نگذاشتند.
آری،
اینجا، محاسباتش با عقل دنیوی همخوانی ندارد .
اینجا کربلاست.
بهشت خدا بر روی زمین.
تا باد چنین بادا.
زهرا فرامرزی
#حیاتنا_الحسین(ع)
🍃https://eitaa.com/la_adri
بُنَیَّ!
قَتَلوکَ،
وَ مِنَ المَاءِ مَنَعُوکَ....
اینجا بین الحرمین است،
روضهی مجسم...
تا باد چنین بادا.
#حیاتنا_الحسین(ع)
#وداع
🍃https://eitaa.com/la_adri
بسم ربی الله
سر بالا آوردم،
نگاهم که به گنبد علمدار افتاد، پر از بغض تماشایش کردم.
عینکم را درآوردم،
چشمانم را محکم فشردم تا اشک ها کنار روند و بگذارند که ببینم، اما نشد که نشد.
درپس قطرات اشک به سختی تماشایش کردم.
سر پایین انداختم.
_دیدارمان خیلی به طول انجامید رفیق!
دستم خالی است اما دلی پر برایتان آورده ام...
حوصله میخواهد اینهمه دوری.
تقصیر خودتان است. میدانی چند وقت است نیامدهام؟
در همین حال نگاهم به کفشهایم افتاد.
صندل های تابستانهی ساده و مشکی، که سه سال است هرکجا کار سنگین باشد آنها هم هستند.
آغشته به بغض لبخندی زدم و با کفشهایم همسخن شدم.
_فقط شما بودید که هم قدم با من، هرکجا رفتم آمدید و ترس از دست دادنتان را نداشتم.
به اندازهی دو عمود قدم برنداشته بودم که کش لنگهی سمت چپ کفش برید.
من بودم و حیرت و بغضی فزونتر.
به خود آمدم،
دیدم درحال گفتنم؛ مدام، زیرلب، بی وقفه:
_اگه قراره که انقد دلمو از همه ببرید، حداقل خودتون زود به زود بطلبید. عمر پاسپورتم تموم شد نطلبیدید. اصلا خبر دارید این مدت من رو به کی سپرده بودید؟ اصلا حواستون هست؟
مثل کودکی شده بودم که میدانست مهربانتر از مادرش در عالم سراغ ندارد اما به او غر میزد که درآغوش کشیده شود.
غر میزد که نوازش شود.
آنقدر بگرید که در همان حال، خواب هفت شتر را ببیند.
غر میزدم اما تک تک کلماتم شکر از حلاوت وصال بود. هر جمله ای که میگفتم از اعماق دل شکر میکردم آن لحظه را.
میدانستم میدانند، میبینند، میفهمند،
اما باید کودکی میکردم .
باید تمام دل به دست صاحبش سپرده میشد.
باید به آغوش کشیده میشدم...
🍃https://eitaa.com/la_adri