eitaa logo
لا ادری/ هیچکس
132 دنبال‌کننده
385 عکس
155 ویدیو
1 فایل
معلم. همین و دیگر هیچ....
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم برسد به دست خواهرم در غزه. عزیزِ خواهر سلام و محبت و آرزوی سلامتی را به پیک صبا میسپارم که به جان پر مهرت بنشاند. دست لرزانم را بر سینه پر از داغت میگذارم، تپش های قلبم را با اضطراب درون سینه‌ات هم قدم میکنم. آه! چگونه می‌توانی این تپش را محبوس، در قفسی پر از استخوان، نگهداری؟ مجاهد پر غرورم! نمی‌دانم آن لحظه که خانه‌ات را آوار و خانواده‌ات را پازلی هزارقطعه، یافتی، دنیا چگونه در نگاهت جلوه‌گر شد. نمی‌دانم نسیم با کدام طاقت، دست بر گونه‌های سرخ و داغ پر حسرتت کشید؟ حتی نمیدانم آن لحظه که با تمام وجود فروریختی چگونه توانستی بایستی و زانوانت را به مقاومت واداری؟ اما می‌بینم ایستادنت را، که هنوز چون قله ای پرغرور ایستاده‌ای‌. فریادت را می‌شنوم، فریادی پر از حسرت، مملو از غرور و صلابت... ترکیب داغ اشک چشمانت و غرور فریادهای پرخروشت، چشم دنیا را به تعجب فراخوانده است. تو اکنون یک زن لطیف با احساسی، که آتش نفرت از کفر و استکبار را شعله‌وری و با واژه به واژه‌ی فریادت لرزه بر اندام صیهون انداخته ای. حالا از این فاصله‌ی اجباری بین من و تو، دست بر شانه‌های خسته‌ی پربارت می‌گذارم و در کنار گوشت آرام آرام زمزمه میکنم؛ زیبای من! فردای این شب تاریک، صبحی درخشان است درحالی که تو امروز این سختی را به دوش خواهی کشید و فردا حلاوت آزادی را با تک تک سلولهای وجودت احساس خواهی کرد. آرام باش و استوار. بگذار عالم نفس‌های عمیق بعد از پیروزی تو را نظاره کند. صبر کن. صبح پیروزی بسیار نزدیک است. و من پا به پای تو می‌آیم. شانه به شانه، اشک به اشک تو را خواهم بارید، تا بمانی و روزی، از امید و پیروزی برای شاگردانم روایت کنی... دوستت دارم و درکنار تو خواهم ماند اگر چه فاصله‌مان کم نیست اما دل‌هایمان نزدیک است. به امید پیروزی به خدا می‌سپارمت❤️
بسم ربی الله چهره ی نفاق را نمیتوان محو کرد. و تنها راه رهایی از نفاق منافقان صراحت است. صراحت را به معنای تندی و تندخویی نمی‌دانم . اما قرار هم نیست هر کسی بتواند از آب‌های گِل آلود به قدر توان ماهی گیری کند. قطع به یقین، از موقعیت‌ها مهم‌تر، عدم ظلم و اجرای عدالت است. والسلام
بسم ربی الله به احوالات تک تک این جمع با صفا غبطه میخورم
بسم ربی الله تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...
بسم ربی الله به آمریکا بگویید، ایران دقیقا همان جایی است که فرزندانش آبنبات چوبی‌شان را هنوز در دست دارند و برای آمریکا و امثالش طلب مرگ میکنند. اینها همان فرزندانِ شیرخواره ی در آغوشِ مادر به هیئت رفته اند....
بسم ربی الله من القدس الی القدس... ❤️🍃
بسم ربی الله پاییز که آغاز می‌شود، بوی عطر زعفران خانه‌ی پدری را پر میکند. کافی است پس از یک روز پرکار وارد خانه‌مان شویم. مادر و دستان رنگی شده‌اش و طعم ناب شربت زعفران، ترکیبی است بسیار زیباتر از آنچه بتوان توصیف کرد. دانه دانه‌ی گلهای زعفران بوسه بر دستان مادر میزنند و مگر می‌شود لذت نوازش گلهایی چنین معطر را بر جان پر شوق، نچشاند؟ به راستی چنین پاییز نابی را، جز در خانه‌ی پدری، کجا می‌توان یافت؟
لا ادری/ هیچکس
🇵🇸
بسم ربی الله مثل خیلی از اوقات تو دانشگاهی و من اینجا در دورترین فاصله ها حدیث دلتنگی میخوانم... به بهانه دلتنگی سری به آلبوم خاطراتمان میزنم. به آرشیو تلاوتهایت که تک تک آنها را بابا با عشق نگهداری کرده است. به فیلم تولد سه سالگی ام که ادای خشایار درمیاوری و مهمانها به دور از تاثیر فضای مجازی و ریل های اینستاگرام و تنوع طنزهای امروزی، از ته دل میخندند و تصور میکنند تو با نمک ترین موجود دنیایی! به آن عکس خوش طعم یک سالگی ام که هردو برعکس الانمان پر از لپ و گوله گوله نمک بودیم و تو به سختی و البته به گفته ی مامان با روی فراوان میخواستی مرا در آغوشت بنشانی، و از شدت تپل بودنم بخش خیلی کوچکی از سر مبارکت و چشمانی که مشخص است از شدت تلاش دارند از حلقه فرار میکنند در تصویر پیداست. خاطراتمان یک به یک زنده میشوند و گویی که قرار است لیست حاضرانشان را یادداشت کنم و هرکدامشان به نوبت خود مینمایانند و جای خود را به خاطره ی بعدی میسپارند. مثل خاطره ی دوران مدرسه رفتنمان. من کلاس اول ابتدایی بودم و تو در کلاس چهارم درس میخواندی. حتی نام دبیرتان راهم خوب یادم است، خانم بوکی. خیلی دوستش داشتی؛ امیدوارم زنده و سلامت باشد. مدرسه مان مختلط بود. دبستان ولیعصر(عج). و تو دومین مردی بودی که بعد از بابا، دلم به حضورت گرم تر از هرم آفتاب چله ی تابستان بود. خیالم راحت بود که هوایم را داری و گرچه کودک بودیم و طبیعتا کسی آنقدر بیکار نبود که به دنبال اذیت کردن دختربچه ی ۷ ساله باشد ولی به هرحال در تصوراتم هیچکس جرئت نداشت در مدرسه لحظه ای مرا اذیت کند. گرچه دو سال بعد، تو دیگر در آن مدرسه نبودی و من از شدت غربت و نداشتن طاقت دیدن جای خالی ات به مدرسه دخترانه رفتم و دیگر آنجا نماندم. گویا واقعا تو تنها دلخوشی من در دبستان ولیعصر بودی و بعد از تغییر پایه و رفتنت از آن مدرسه دیگر دلیلی برای ماندن نیافتم. یا خاطره ی آبجی گفتن هایت. تو تنها وقت هایی به من آبجی میگفتی، که یا چیزی میخواستی یا کاری باید انجام میدادی و حوصله ی آن را نداشتی. مثلا لباس اتو کردن. ولی نمیدانی، آن لحظه که با لحن مظلومانه ات آبجی خطابم میکردی چگونه خنجر بر قلبم میزدی و چشمانم را پر از اشک و گلویم را سرشار از بغض میکردی و از احساساتم سوءاستفاده میکردی و من علی رغم تنبلی حاضر به انجام هر کاری که میگفتی میشدم و البته دلم میخواست بعدش تو را انقدر بزنم که دیگر این کار ناپسند را تکرار نکنی ولی خب باز دلم نمی آمد. بله میدانم کم هم نزدمت، ولی تو آبرو داری کن و چیزی نگو. بگذار خاطراتمان آنگونه که من میگویم بازگو شود. خاطرات من و تو گرچه نسبت به خاطرات خیلی از خواهر ها و برادرها کمتر است چرا که قریب به ۱۰ سال است که فقط در برخی از تعطیلات و مدت های اندک میبینمت. و معمولا هم مشغول انجام کار یا درس خواندن و ... هستی، و روزهایی هم که شازندی، تقریبا من نیستم. اما همچنان شیرین است... ۲۴ سال است که از خواهر بودنم میگذرد. من و تو هر دو بزرگتر شده ایم و موهای سپیدمان حرفهای زیادی با ما دارند. امروز به تو دکتر میگویند و قند در دل پایه ترین رفیق دعواهای کودکی ات آب میشود و ریز ریز میخندم و طوری که کسی نشنود میگویم، کی رسیدی که انقدر بزرگ شوی؟ امیدوارم یکبار فرصت داشته باشم تو را به اندازه تمام این مدتی که سیر نگاهت نکردم، تماشا کنم و دل پر از محبت خواهرت را با دیدن چشمان مملو از معصومیتت آرام کنم. آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش خواهرت، زهرا. 🍃https://eitaa.com/la_adri
بسم ربی الله اتفاقات خیلی خوبی در آموزش و پرورش استان رقم خواهد خورد ان شاءالله. خوشحالیم و خرسند. فصل جدیدی از کتاب آموزش و پرورش استان مرکزی در راه است...
بسم ربی الله روزی که ظواهر را کنار بگذاریم و به اصل کار بپردازیم، دقیقا همان روز ظهور اتفاق خواهد افتاد.