بسم ربی الله
بی بی جانمان می گفت پری جان، به قاعده حرف بزن.
حرفِ دل، نان تنوری است؛زود بیرون بیاید، خمیر است و وا می رود،دیر بیرون بیاید، سوخته است."وقت دارد حرفِ دل زدن.
حرف دل را بزن، وقتی آنکه باید باشد، باشد. حرف دل را زدی و نبود، حرف، بیات میشود و از دهن می افتد. حرف دل را باید داغاداغ، چونان نان گرم، به نیش کشید تا طعمش و عطرش به دل بنشیند....
📚پریدخت
#حامد_عسکری
🍃https://eitaa.com/la_adri
25.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم ربی الله
جهان تا هست خواهم بود اگر تو جان من باشی
برایم خانه باشی ، خاک باشی و وطن باشی...
#امام_رضا_جانم❤️
🍃https://eitaa.com/la_adri
بسم ربی الله
این سیاهه را زمانی مینگارم که از شدت شادی در پوست خود نمیگنجم و اشک و لبخند و تپش های نامنظم قلبم از ذوق چنان باهم آمیخته اند که گر طبیبی بر بالینم حاضر شود، بی تعلل دستور بستری خواهد داد...
ریحان من!
گل زیبای روییده در باغهای سرسبز دلگان(سیستان و بلوچستان)،
زیباروی خوش قلب و پرتلاشی که مدتی نه چندان طولانی از حضورت در زندگیم نور دریافت کردم و عشق.
محبوب پرتلاشی که پای درس قرآن همچون ستاره در آسمان شب های تاریک معلمی ام درخشیدی.
عزیز دلم،
امروز که تلاوت و شنیدن صدای زیبایت برایم پایان یافت، بیش از مادری در تبریز که پسر جوانش را راهی سربازی در دورترین نقاط مرزی خوزستان کرده باشد، دلتنگم.
اما آنچنان به تو میبالم که گویا سالهای سال است منتظر فرا رسیدن این روز و اینچنین ساعتی ام...
روز و ساعتی که تمام وجود تو غرق نور و رحمت و لطافت آیات قرآن است.
گرچه تو را هرگز ندیده ام اما خود را نزدیک ترین اطرافیانت حس میکنم و میدانم که این قلب یکسویه و بیهوده نمیتپد...
جانِ پربرکت زهرا!
از نهایت وجود و عمیق ترین نقطه ی تپش های قلب بی قرارم، به عزیز دخترکم که تو هستی، این تولد و این سعادت و این رحمت را تبریک میگویم و مثل همان مادر دور از مسافرش برای تو همیشه فالله خیر حافظا میخوانم و تو را به امن ترین نقطه ی عالم هستی،یعنی آغوش معبودم میسپارم که به حقیقت مرا جان دوباره بخشیدی.
و بدان بیش از هرکس به دعایت محتاجم.برای این دلتنگ پر ادعا دعا کن.که امیدم به اجابت دعای سراسر نور و اخلاص توست.
بدان که عاشقانه و مادرانه دوستت دارم.
ریحان عزیزم، حافظ قرآن شدنت مبارک❤️
#زهرا_فرامرزی
#معلم...
🍃https://eitaa.com/la_adri/53
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم ربی الله
اماما!
مرا حسرتی بر دل است که ندیدمت و شکری بر زبان که نبودم آن لحظه ی پرکشیدنت....
بدون شک تاب ماندن نداشتم اگر رفتنت را نظاره میکردم.
بی انصافی است اگر تو را پدر نخوانم و لطف است اگر این طفل ناخلف را به فرزندی ات بپذیری.
آبرو و اشک روضه هایمان از وجود توست .
و تو شریک لحظه لحظه ی نور چادرهای مادرانمانی....
الحمدلله که دوست دارمت .
#زهرا_فرامرزی
#فرزند_روح_الله
🍃https://eitaa.com/la_adri/53
بسم ربی الله
امشب که فرصت مرور آلبوم عکسها را پیدا کردم بوی چای هل دار خانه ی مادربزرگ در مشامم چموشانه میگردد و بوی عطر نم دیوارهای اتاق رو به قبله ی خانه شان که نقطه ی امن بازی هایم بود با حس لذتبخش و غریبش در چشمان پر تب و تاب این روزهایم میغلتد.
این نوشته را مینویسم زمانی که دیگر زهرای غریب ۱۴۰۲ نیستم.
من دخترک ۴ یا ۵ ساله ی پر شور و شوقی هستم که مادرم به خاطر معلم بودنش مرا به خاله های جوان و مهربان و مادربزرگ و پدربزرگ از پدر و مادر مهربانترم میسپارد. مثل همیشه چشم در خانه مادربزرگ باز میکنم. میان خانه ای که با چادرهای رنگی بهم گره زده ی خاله ها در گوشه ای از همان اتاق خوشبو و نمدار و خنک ساخته بودم، در آغوش عروسکهایم بیدار میشوم.
الحق که دخترها، مادر آفریده میشوند...
چشمانم را باز نکرده و در تعجب اینکه چرا امروز انقدر زود بیدارم کرده اند، پتوی عروسکها را تا زیر گردنشان بالا میبرم و دستی بر صورتشان میکشم و میگویم شماها بخوابید با من کار دارند...
ولی چقدر در لحظه به خواب عروسک هایم غبطه میخورم... غبطه که چه عرض شود. بهتر است بگویم حسرت.
به سختی کندن یک شبانه روز بیستون برای یک معشوق خیالی، از جا بلند میشوم و یک به یک تربیت ها و سفارشهای مادرم را مرور میکنم.
اول باید به همه سلام بدهم.
باچشمان بسته و دست و صورت نشسته.
بعد بدون انجام کاری باید دست و صورتم را بشویم و سر سفره بنشینم.
پدربزرگ یک سمت و مادربزرگ در طرف دیگر سفره نشسته اند.
خاله مهرک که مرا بیدار کرده بود از آشپزخانه کاسه به دست به سمت سفره می آید و اشاره میکند که در کنارش بنشینم.
مقابلم یک قابلمه پر از گوسفند پخته شده است.
گوسفندی که به احتمال هنگام ذبح میخندیده.( لازم به ذکر است به دلیل باز بودن دهان گوسفندان هنگام طبخ کله پاچه، و پیدا بودن دندانهایشان این تصور در ذهن بنده ایجاد شده بود.)
پدربزرگ که پیشه اش قصابی است، با شوق فراوان از مغز و چشم و زبان و بناگوش آن گوسفند خندان برایم میگذارد.
اما من هنوز در فکر آن خواب شیرین عروسک ها هستم.
کم کم دارم باور میکنم که فقط به خاطر خوردن یک کله پاچه به این زودی بیدارم کرده اند.
در حین فکر و خیال که خواب بهتر است یا کله پاچه خاله مهری از راه میرسد و میگوید زهراخانوم ببین که بابابزرگ چه کرده...
برامون کله اورده اونم چه کله ای ...
یکدفعه حس مادرانگی ام گل میکند.
_ پس عروسکهایم چه؟
بروم بیدارشان کنم؟
پدربزرگ خاله مهرک را به دنبال کاسه دیگری میفرستد.
_نه روله م. بیدارشون نکن. براشون نگه میداریم بعدا بده بخورن.
راضی شدم اما سوالاتم چند برابر شده اند. که وقتی میشود نگهداشت و بعدا خورد چرا باید مرا اینقدر زود بیدار میکردند؟
جایتان خالی صبحانه را خوردیم.
بعدش هم به سفارش مادربزرگ چایی نباتمان دادند و حسابی مرا قبل از خواب مجدد حرکت دادند و راه بردند و به بازی مشغول کردند که مبادا مثل همیشه معده ام فراموش کند چیزی برای هضم کردن درونش قرار دارد و بعد بشوم دردسر مازاد بر تربیت و نگهداری خاله های مهربانم.
قریب به ۲۰ سال است از آن روزها میگذرد...
از اندک خاطراتی است که سلامت پدربزرگ و مادربزرگ را به یاد دارم.
و پس از آن جز صحنه های پر درد بیماریهایشان و زمین گیر شدنشان در خاطرم نیست.
امشب پس از مرور عکسها فهمیدم که خیلی دلتنگم.
دلتنگ ۲۰ سال پیش.
بزرگتر شده ام و روزگار گذشته است.این بد نیست اما دلتنگم .
دلتنگ محبت پدربزرگ و دنیای کودکانه ام.
دلتنگ روزهایی که خاله ها دخترم میشدند و من مادرشان و اجازه ی آب خوردن بهشان نمیدادم.
دلتنگ رژ زدن های یواشکی که مثلا کسی نفهمد ولی از چانه تا پیشانی را قرمز کردن و معرفت خاله ها که هیچگاه متوجه نمیشدند من چه خرابکاری کرده ام.
دلتنگ نقاشی کشیدن های داوینچی مآبانه بر روی گچ های دیوار خانه پدری با مدادهای دوران دانش آموزی برادر.
دلتنگ فرشته مهربانی که شبها برایم هدیه میگذاشت و من هم در تعجب اینکه چگونه از قفل در خانه مان شبها توانسته تا کمد لباسهایم بیاید.
دلتنگ تمام روزهایی که فرصت کنم درباره آنها خواهم نوشت...
ان شاءالله.
#زهرا_فرامرزی
🍃https://eitaa.com/la_adri/53
بسم ربی الله
سکوت به معنای آرامش نیست. سکوت گاهی خیز برداشتن برای پریدن و نفس گرفتن برای فریاد کشیدن است.
📚ارتداد
#وحید_یامین_پور
17.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم ربی الله
آمده روز نوزده خرداد
روز خوش یمن خانه ای آباد
آمده روز شادی مادر
که خدا یک هدیه بر ما داد
من نبودم تو آمدی اما
شکر و منت ازاین محبت باد
من از آن دم که چشم واکردم
نشنیده ام کمی فریاد
صوت قرآن بوده پی در پی
از صدای تو بوده قلبم شاد
تا ابد جانِ من به تو بسته
بسته شد با تو هردم این بنیاد
جان من در فلک تو محبوبی
تو به قلب عالمی صیاد
دوستت دارم و خداراشکر
که مرا چون تو یک برادر داد
#زهرا_فرامرزی
#تولدت_مبارک
🍃https://eitaa.com/la_adri
بسم ربی الله
روزی به عاشقانت بگو چگونه برای دیدنت خود را به آب و آتش میزدم....
#شهیدنا
🍃https://eitaa.com/la_adri
بسم ربی الله
قرار بود عینکم را تحویل بگیرم
حواسم به ساعت دیروز که سفارشش دادم نبود
طبق معمول به دل جاده زدم
شازند.جاده.اراک
خود را به عینک فروشی رساندم
فروشنده تا مرا دید گفت مگر نگفتم همین موقع ها بیا!
من بودم و فکر اینکه دقیقا دیروز چه ساعتی مغازه شان بودم...
خب یادم نمی آمد ولی مجبور بودم بپذیرم و دو ساعتی را در اراک سر کنم.
سر کردن بدون هدف و انجام کار خاصی تقریبا سخت ترین نوع سر کردن است...
فعلا که از کافه شهربانو سردرآورده ام...
تمام خاطرات زائر سرای حضرت زینب (س) در ایام اربعین پارسال، با دیدن پرستوی عزیز، پیش چشمانم زنده شد...
اما من بیش از نیم ساعت قرار نیست اینجا بمانم. و چشم در چشم پرستو به بعد از این نیم ساعت می اندیشم...
#زهرا_فرامرزی
🍃https://eitaa.com/la_adri