لا ادری/ هیچکس
ماه را ببین چه رقابتی با تو دارد امشب، حیف، حیف که نمیتواند...
بسم ربی الله
سألوا قلبي أي نزيل به
قال حبيب لا يشبهه أحد
حُفرت في الشريان حروف اسمه
فهو قريب مهما عني ابتعد
فإذا ما اعدائي جرحت يدي
سال ولائي فوق دمائي مدد
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم ربی الله
مینویسم که بازهم به یادگار بماند.
سه شنبه، ۱۴ فروردین ۱۴۰۳.
ساعت ۱۱.
تلفن زنگ میخورد،
به همراه کادر مدرسه بسیار مشغول برنامه ریزی برنامه ی افطاری هستیم.
اجازه میگیرم.
جلسه را ترک میکنم به بهانه ی تلفن تا نفسی تازه شود.
جواب میدهم.
_سلام . بفرمایید.
+سلام خانم. من ....🌺... ام. شاگرد پارسالتون.
صدایش بغض عمیقی دارد.
صدا میلرزد.
دل من هم هم صدا باصدایش به لرزه میافتد.
امان نمیدهد .
میخواهم عید را به او تبریک بگویم و زبان نمیچرخد.
_خوبی عزیزم؟ طاعاتتون قبول.
با بغض شدیدی که دارد بریده بریده میگوید،
+خانم . خانم . من. من تازه ، فهمیدم اون کمکهایی که به ما میرسید از کجا بود.
خانم دلم میخواد داد بزنم.
خانم نمیدونستم به کی زنگ بزنم به شما زنگ زدم....
بغضش میترکد.
میبارد.
بسیار.
اما من، فقط یک جمله میگویم:
_میدونم عزیزم، میدونم...
پ.ن:منم همینطور رفیق... منم همینطور.
حکایت غریب است، حکایت بسیار غریب است....💔
«هم بیعرفو اسمك؛ أنا بعرف ریحتك ..»
#یارالی