eitaa logo
لا ادری/ هیچکس
132 دنبال‌کننده
385 عکس
155 ویدیو
1 فایل
معلم. همین و دیگر هیچ....
مشاهده در ایتا
دانلود
حاجی، سید، رفیق، ... جای همتون خالیه💔
شادی مردم غزه❤️
قَٰتِلُوهُمۡ يُعَذِّبۡهُمُ ٱللَّهُ بِأَيۡدِيكُمۡ وَيُخۡزِهِمۡ وَيَنصُرۡكُمۡ عَلَيۡهِمۡ وَيَشۡفِ صُدُورَ قَوۡمࣲ مُّؤۡمِنِينَ
وَمَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِندِ اللّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ
مدیرکل تراز یعنی کسی که برای شروع سخنرانی اول بگه ماشالا به شما بعد صحبتش رو شروع کنه😅
سردار تراز هم اونه که صحبتش رو اینطور شروع کنه: الهی من فدای شما😊
کاش دانشگاه کنار اداره بود هر کلاسی که تشکیل نمی‌شد برمیگشتیم سر کار...
بسم ربی الله استاد از همه ی همکلاسی ها پرسید : از کدوم دانشگاه مدرک کارشناسی گرفتید؟ به من و یکی دو همکار دیگر رسید. گفتیم فرهنگیان. شروع کرد به نقد پشت سر نقد‌. _اونجا فقط فکرشون حقوقه فقط دنبال اینن کی چادر میپوشه کی نمیپوشه و ... و بار علمی اصلا ندارن‌. گفتم: مشکلی نیست میتونید در زمینه همین درس سوال بپرسید . گفت: کاری نکن بپیچونمت بچه ! گفتم: قصد جسارت نیست . فقط اینطور که شما توصیف میکنید نیست. چند سوال پرسید‌. گفتم: چشم ما جواب می دیم فقط قبلش میخوام مطمئن شم همکلاسی های دیگه هم جواب دارن یا نه! همه سکوت کرده بودند. من و آن هم کلاسی معلمم تک تک سوالات را بدون وقفه جواب دادیم. در آخر من سوالی پرسیدم. استاد گفت تا به حال چنین اصطلاحی نشنیدم و براساس علم نیست و احتمالا من درآوردی های شما حزب اللهی هاست. آدرس دقیق موضوع را برایش گفتم. جالب اینکه این موضوع از جدیدترین یافته های رواندرمانی غرب بود . سکوت کرد. هیچ نگفت. و بر عهده‌ام قرار گرفت تا پایان کلاس آن موضوع را برای همکلاسی‌ها ارائه دهم. روز عجیبی بود. در بیشتر اوقات امروز حرص لحظه به لحظه ی ساعاتی را خوردم که درحال تلف شدن بود‌. جز یک درس، مابقی کتب معرفی شده توسط اساتید را در کارشناسی هم خواندم هم آزمون داده‌ام. حتی امروز از ساعت ۸ الی ۱۸ ، مجموعا دو صفحه متن ننوشته‌ایم... و دفترمان خالی است. دلتنگ یکشنبه های مشاوره ای دکتر صیدی و همه ی همکلاسی هایم هستم. مطمئنا تجربه و علم اساتید بسیار بالاست. و این موضوع را انکار نمی‌کنم. اما برای کسی که با مرخصی شغلی در دانشگاه حضور پیدا میکند توقع بیشتری از فضای نخبگانی وجود دارد. حالا منم و جاده، و فکرهای بسیار. می‌روم شازند. شاید کمی رها شوم. و خدا عاقبت بخیرمان کند.
امروز در همین مدرسه از بچه ها پرسیدم کتاب میخونید؟ گفتند اره دیگه الان داشتیم مطالعات میخوندیم. برایشان از کتاب خواندن گفتم. تازه متوجه شده بودند منظورم از کتاب خواندن، کتاب درسی نیست . مفهوم کتاب خوانی برایشان معنایی نداشت. در حالی که این مدرسه از ظرفیت های بسیار خوبی برخوردار بود. میتواند خوش بدرخشد. در خدمت مدیر دبستان هستم. قرار شد انتقال تجربه دوطرفه صورت بپذیرد. امیدوارم مدرسه قدم های خوبی به سمت قله بردارد.
در مدرسه ی دوم پسر بچه ی کلاس اولی آمد مقابل ما و دستش را جلو آورد و بلند گفت سلام خانم! با شور و انرژی شبیه خودش دستم را به سمتش بردم و با لحن مقتدرانه ای به او گفتم سلام قهرمان! چطوری بزرگ مرد؟ با تعجب نگاه کرد. خندید. رفت موقع برگشت پوشه ای را در مدرسه جا گذاشته بودیم. در حیاط ایستاده بود. تا مرا دید دوید و گفت یه چیزی بگم؟ سرم را پایین بردم. گفت تاحالا هیچکی بهم نگفته بود قهرمان. پاسخ دادم چون هیچکس شاید متوجه نشده شما چه قهرمان بزرگی هستی و در آینده میتونی باشی. و بیشتر فرصت گفت و گو نبود. گفت و گوی من و قهرمان کوتاه بود. اما لبخندش جالب بود . لبخند قهرمان ، زیبا بود.