بسم ربی الله
#ارشد_نوشت
استاد از همه ی همکلاسی ها پرسید : از کدوم دانشگاه مدرک کارشناسی گرفتید؟
به من و یکی دو همکار دیگر رسید.
گفتیم فرهنگیان.
شروع کرد به نقد پشت سر نقد.
_اونجا فقط فکرشون حقوقه
فقط دنبال اینن کی چادر میپوشه کی نمیپوشه و ...
و بار علمی اصلا ندارن.
گفتم: مشکلی نیست میتونید در زمینه همین درس سوال بپرسید .
گفت: کاری نکن بپیچونمت بچه !
گفتم: قصد جسارت نیست .
فقط اینطور که شما توصیف میکنید نیست.
چند سوال پرسید.
گفتم: چشم ما جواب می دیم فقط قبلش میخوام مطمئن شم همکلاسی های دیگه هم جواب دارن یا نه!
همه سکوت کرده بودند.
من و آن هم کلاسی معلمم تک تک سوالات را بدون وقفه جواب دادیم.
در آخر من سوالی پرسیدم.
استاد گفت تا به حال چنین اصطلاحی نشنیدم و براساس علم نیست و احتمالا من درآوردی های شما حزب اللهی هاست.
آدرس دقیق موضوع را برایش گفتم.
جالب اینکه این موضوع از جدیدترین یافته های رواندرمانی غرب بود .
سکوت کرد.
هیچ نگفت.
و بر عهدهام قرار گرفت تا پایان کلاس آن موضوع را برای همکلاسیها ارائه دهم.
روز عجیبی بود.
در بیشتر اوقات امروز حرص لحظه به لحظه ی ساعاتی را خوردم که درحال تلف شدن بود.
جز یک درس،
مابقی کتب معرفی شده توسط اساتید را در کارشناسی هم خواندم هم آزمون دادهام.
حتی امروز از ساعت ۸ الی ۱۸ ، مجموعا دو صفحه متن ننوشتهایم...
و دفترمان خالی است.
دلتنگ یکشنبه های مشاوره ای دکتر صیدی و همه ی همکلاسی هایم هستم.
مطمئنا تجربه و علم اساتید بسیار بالاست. و این موضوع را انکار نمیکنم. اما برای کسی که با مرخصی شغلی در دانشگاه حضور پیدا میکند توقع بیشتری از فضای نخبگانی وجود دارد.
حالا منم و جاده،
و فکرهای بسیار.
میروم شازند.
شاید کمی رها شوم.
و خدا عاقبت بخیرمان کند.
امروز در همین مدرسه از بچه ها پرسیدم کتاب میخونید؟
گفتند اره دیگه الان داشتیم مطالعات میخوندیم.
برایشان از کتاب خواندن گفتم.
تازه متوجه شده بودند منظورم از کتاب خواندن، کتاب درسی نیست .
مفهوم کتاب خوانی برایشان معنایی نداشت.
در حالی که این مدرسه از ظرفیت های بسیار خوبی برخوردار بود.
میتواند خوش بدرخشد.
در خدمت مدیر دبستان هستم.
قرار شد انتقال تجربه دوطرفه صورت بپذیرد.
امیدوارم مدرسه قدم های خوبی به سمت قله بردارد.
در مدرسه ی دوم پسر بچه ی کلاس اولی آمد مقابل ما و دستش را جلو آورد و بلند گفت سلام خانم!
با شور و انرژی شبیه خودش دستم را به سمتش بردم و با لحن مقتدرانه ای به او گفتم سلام قهرمان!
چطوری بزرگ مرد؟
با تعجب نگاه کرد.
خندید.
رفت
موقع برگشت پوشه ای را در مدرسه جا گذاشته بودیم.
در حیاط ایستاده بود.
تا مرا دید دوید و گفت یه چیزی بگم؟
سرم را پایین بردم.
گفت تاحالا هیچکی بهم نگفته بود قهرمان.
پاسخ دادم چون هیچکس شاید متوجه نشده شما چه قهرمان بزرگی هستی و در آینده میتونی باشی.
و بیشتر فرصت گفت و گو نبود.
گفت و گوی من و قهرمان کوتاه بود.
اما لبخندش جالب بود .
لبخند قهرمان ، زیبا بود.
هدایت شده از توضیح الاشارات | حسین مولوی
#به_مدیرکل
بسم الله الرحمن الرحیم
از : دانش آموزان آقچه قلعه
به : مدیرکل
نیمکت
آزمایشگاه برای مدرسه جدید
زمین فوتبال بزرگتر
توپ فوتبال _ تور برای دروازه های فوتبال
لباس مخصوص ورزش برای دختران و پسران
امضا: دانش آموزان مدرسه آقچه قلعه
پی نوشت مدیرکل
در تاریخ ۱۳ مهر ماه از مدرسه آقچه قلعه بازدید کردم. متاسفانه این مدرسه با حدود ۹۷ دانش آموز _ اول ابتدایی تا نهم _ فقط ۶ کلاس دارد و به جهت کمبود کلاس دانش آموزان و معلمان در مضیقه شدید هستند و برنامه درسی این دو مدرسه تحت تاثیر نبود فضای فیزیکی هست.
بخشی از آنچه این دانش آموز عزیز از ما خواسته است به زودی تقدیم خواهد شد اما مشکل اصلی ساخت یک مدرسه سه کلاسه است. اگر خیر هستید یا خیر می شناسید او را برای یک کار ماندگار پر ثواب راهنمایی کنید.
امضا؛ حسین مولوی ؛ مدیرکل
@molavihossein
هدایت شده از توضیح الاشارات | حسین مولوی
بسم الله الرحمن الرحیم
بزرگوارانی از حقیر خواستند که شماره حسابی برای کمک تقدیم کنم و من این پیام را یک فرصت تلقی می کنم تا شاید خداوند همه ما را واسطه یک خیر عظیم قرار دهد و بنای یک مدرسه در روستای دور افتاده آقچه قلعه با کمک های خرد و کلان گذاشته شود.
من ایمان دارم که به زودی دل دانش آموزان عزیزی که برای مدرسه جدید ساخته نشده تقاضای آزمایشگاه و تور واليبال داشتند خوشحال خواهد شد. به لطف خدا ایمان دارم. کمک های خود را به این شماره واریز کنید. به زودی ساز و کار شروع به کار ساخت را مشخص می کنیم. ان شاءالله..
👇👇👇
6219861976591486
فکر کن!
همه روز قیامت یه نقطه مشترک داشته باشیم به نام مدرسه،
حتی به قدر یک خشت ،
و به وسعت یک عمر لبخند بچه ها...
یاعلی بگید رفقا.
حتی به قدر یک خشت!