فکر کن!
همه روز قیامت یه نقطه مشترک داشته باشیم به نام مدرسه،
حتی به قدر یک خشت ،
و به وسعت یک عمر لبخند بچه ها...
یاعلی بگید رفقا.
حتی به قدر یک خشت!
لا ادری/ هیچکس
امروز در همین مدرسه از بچه ها پرسیدم کتاب میخونید؟ گفتند اره دیگه الان داشتیم مطالعات میخوندیم. برای
بسم ربی الله
امروز در تماسی که با یکی از همکاران داشتیم درخواست داشتند پیام تشکرشان از بازدیدی که صورت گرفته بود را به مدیر کل محترم برسانیم.
یاد خاطره ای از یکی از همکاران افتادم.
یادش بخیر.
برای بازدید یکی از مدارس رفته بود. در بدو ورود متوجه میشود معاون مدرسه با کامپیوتر مدرسه کنار نمیآید و از کند بودن آن خسته شده است.
پشت سیستم مینشیند و متوجه میشود ویندوز را باید عوض کنند.
مدیر با حالت خجالت میگوید ما تابحال ویندوز عوض نکرده ایم و بلد نیستیم.
و او به جای بازدید از پرونده های مدرسه، ویندوز را عوض میکند و معاون و مدیر مدرسه را هم همزمان آموزش میدهد.
و او که نامِ نیکِ معرفت است .
و
خدایش بیامرزد...
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی...
بزرگداشت #حافظ
بسم ربی الله
برنامه بازدیدهای اداره کل تاثیرات عمیقی دارد.
از همدلی همکاران و وحدت بخش های مختلف اداره ،
تا رشد و ارتقاء مناطق و مدارس و همکاران.
چه آنان که بازدید میروند
و چه آنان که بازدید میشوند...
بسم ربی الله
امروز با پدر دل به جاده زدیم.
از نورآباد و لوزدر تا ده کوثر و ظهیر آباد.
روستا به روستا، گاهی قدم زنان و گاهی هم در ماشین، جریان زندگی را به تماشا نشستیم.
شاید به میزان سه ساعتی که گذشت، شاید حتی به اندازه تمام این چندماهی که فرصت گفت و گو فراهم نبود، گفتیم و شنیدیم.
پدر میگوید: از آخرین باری که با هم گفت و گو کرده ایم تو را بسیار پخته تر میبینم.
انگار که در این چندماه به اندازه ی سالها پخته تر شده ای.
میگویم: اما من، اینچنین احساس نمیکنم.
چه بسا تمام آنچه میدانستم هیچ بود و گویا هیچ نمیدانم.
اما میدانم مراعات کردی و نگفتی "پیر".
و اِلا پخته کجا بود؟
پدر میخندد. چقدر خنده های پدر دیدنی است.
سه ساعت در لحظهای میگذرد.
مادر چشم به راهمان است.
به منزل میرسیم.
مهرِ مادر فضای خانه را سرشار کرده است.
مادر میگوید: تو را باید دائما یا در دل روستا رها کنیم یا در مدرسه. رنگ چهره ات متفاوت میشود در این دوحالت.
و ماه زیبای من میخندد .
و خوشا به حال ماه که چنین رقیب دارد.
بماند به یادگار ؛ ۲۳ مهر ۱۴۰۳ .
بسم ربی الله
#معلم_نوشت
#روایت_مدرسه
امروز قرار بر حضور در مدرسه بود.
در هر صورت با دوندگی های بسیار و مقاومت های موجود موفق به خروج از اداره شدم.
دبیرستان عفاف.
مدرسه بزرگی است. تعداد دانش آموزانش ۵۱۰ نفر است.
مدیر واقعا کار سنگینی دارد.
ساعت ۹ کلاس دوازدهم تجربی ورزش داشت.
گرچه دلم نمیخواست ساعت ورزششان را با کلاس بگذرانم ، اما گفت و گوی خوبی صورت گرفت.
از دانش آموزان پرسیدم چه چیز به شما امید میدهد؟
یک نفر پاسخ داد: معلمی که بلد باشه با بچه ها حرف بزنه و بیاد سر کلاسمون.
صحبت و گفت و گو بسیار مهم است.
ارتباط مهم است.
تبلیغ مهم است.
هرکدام به نوبه خود موثرند.
در کنار گفت و گوها، مدرسه ای پیش میرود و رشد میکند که جایگاه مشخصی داشته باشد.
به مدرسه باید نقش داد. به دانش آموز و معلم باید نقش داد.
به جای بخشنامه های متعدد، مدرسه باید بگوید ظرفیت و توانش در اجرای چه اقدامی است و مطابق با بوم خودش تصمیم سازی کند.
موفقیت های گسترده ، در گرو تشکیلات است.
یدالله مع الجماعه.
کار تشکیلاتی لذت دارد.
لذت و برکت نتیجهی کار گروهی ، به توان تعداد افراد میشود.
تشکیلات قدرت دارد. آن کجا که مدرسه قدرت داشته باشد، آن کجا که تنها یک مدیر قدرت داشته باشد.
در اداره هم به همین شکل است. قدرت مجموعه کجا و قدرت یک مدیر یا رئیس به تنهایی کجا.
علی ایحال ، کاش بچه ها میدانستند زمانی که درجمعشان هستم چه احساس عمیقی از جانم به آنها منتقل میشود. و چه خونِ جوشانی در رگهایم به جریان میافتد.
و زمانی که در جمعشان حضور پیدا میکنم چقدر التماس خدا را میکنم که جز آنچه برایشان خیر است بر زبانم جاری نکند.
خلاصه ی ماجرا،
برای عاقبتمان دعا بفرمایید.
پ.ن: امروز مشغله ما بسیار زیاد بود.
و چقدر خوشحالم که کار انجام دادم🤦♀😁
بیکاری یا فعالیت های بیهوده، رنج آور ترین اتفاق برای یک معلم است.
زهرا فرامرزی/سه شنبه/۲۴ مهر ۱۴۰۳/دبیرستان عفاف