eitaa logo
لفظ قلم | زهرا محسنی‌فر
4.3هزار دنبال‌کننده
387 عکس
80 ویدیو
2 فایل
✍️ [ آدمی] سخنی به لفظ در نمی‌آورد، جز آنکه فرشته نگاهبانی نزد او حاضر است [و آن را می‌نویسد] (ق - 18) 📝یادداشت‌های زهرا محسنی‌فر راه ارتباطی: @z_mohsenifar https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
مشاهده در ایتا
دانلود
گویی که تیری دور از او، در استخوانم می‌رود... https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
فراوان برایش هدیه‌های فاخر می‌فرستادند. از کشمیر تا بیروت و از صنعا تا دمشق، مقلد و پیرو و سرباز و فدایی و کشته‌مرده زیاد داشت. اما سرآستین ریش‌ریش لباسش و صندل وصله‌‌پینه‌شده‌اش و فریم‌های عینکش که هر ده سال یکبار عوض می‌شد و مبلمان ثابت دفترش که هر بیست سال یکبار تعویض روکش می‌شد و حتی زیلوهای آبی حسینیه‌اش، همه گواهی می‌دادند که او زاهدتر از آن بود که چیزی از دنیا برای خودش بخواهد و نگه دارد. هدیه‌ها را یا به موزه‌ها می‌بخشید و یا بین نیازمندان تقسیم می‌کرد. برعکس، دست‌به‌هدیه‌اش فوق‌العاده بود و مثل نقل و نبات، چفیه و انگشتر و قرآن و سجاده هدیه می‌داد و آدم‌ها هنیئاً مریئا می‌گرفتند و چون جانِ گرامی نگه می‌داشتند. و ما مستضعفان عالم که عمری بی‌تابی کردیم و لحظه‌شماری کردیم و خداخدا کردیم تا چیزی قابل و فاخر به او هدیه دهیم، غافلگیر شدیم. این‌بار او بود که در هدیه پیش‌دستی کرد و ما را در حسرت ابدی فرو برد. می‌خواستیم خونی که در رگ ماست را هدیه به رهبرمان کنیم، اما او در قله استغنا بود و در اوج کرامت. و جان گرامی را پیشکشِ ما جان‌فدایانش کرد... ✍زهرا محسنی‌فر https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
🇮🇷او راه را نشانمان داد اسلام‌شناس بود و می‌فهمید راه «يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا» از «تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى» می‌گذرد. و این رساندن از جزء به کل، از کثرت به وحدت، از پراکندگی به یکپارچگی و از قطره‌مسلکی به دریاسیرتی، گوهرشناس و کیمیاگر می‌خواست تا مس وجود آدم‌ها را زرّ ناب کند و قالب نازپروردگی‌شان را در کوره بلاپیشگی آب کند. پس اراده کرد به مغناطیس محبّت، خیل جان‌های بیدار را برّاده‌وار به حرکت درآورد تا اسلام و ایران را کعبه‌کردار در آغوش بگیرند و یاری کنند. و دیدیم که چگونه دیروز کارخانه انسان‌سازی‌اش، برای بَأْسٌ شَدید، زُبَرَ الْحَديد می‌ساخت. و ببین که چگونه امروز، جویبارها را در مسیر اقیانوس انداخته و جریان عزّت را از شریان‌های مقاومت به قلب تپنده ام‌القری کشانده. هان، ببین که چگونه خورشید ولایتش در آسمان محبّت، ذرّه‌پروری می‌کند و عاشقان ارادتش از ذرّه فزون‌ترند. و امروز تهران در سوگ او محشر بپا کرده تا به تاریخ نشان دهد که «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند». ✍ https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
ما پرچم سیاه زیاد دیده‌ایم. به بلندای تمدّن‌مان، مصیبت کشیده‌ایم. صفحه‌صفحه‌ی تاریخ را با اشک‌هامان نمور کرده‌ایم. داغ دیده‌ایم و گریه کرده‌ایم و عزاگرفته‌ایم تا آرام شویم؛ تا سرد شویم، تا فراموش کنیم، تا کنار بیاییم، تا بگذریم و روزگار بگذرانیم. و برگردیم به جریان زندگی، به چرخه متناوب و نامتناهی رنج و ستم‌دیدگی. به خو گرفتن به بحران‌های دیگر‌ساخته و زندگی لابلای مصیبت‌های تحمیلی. اما پرچم سرخ را او به دست‌مان داد، تا اشک سیاسی بریزیم. تا سوگ حماسی بگیریم. تا چوب لای چرخ چرخه‌ی نامتناهی ستم بگذاریم. تا پژمرده نشویم و سرو بمانیم. و لمس کرده‌ایم و چشیده‌ایم و به چشم دیده‌ایم که حرارت حسین (ع) نامیراست؛ مشتعل می‌شود، زبانه می‌کشد، گداخته می‌کند، می‌سوزاند، پخته می‌کند. پرچم سرخ یا لثارات، مجلس فاتحه‌خوانی را محفل خونخواهی می‌کند. بزم عزا را میدان رزم می‌کند. به مناسک میان‌تهی، درونمایه و عمق می‌دهد. خمودگی را برانگیختگی می‌کند. بله احترام پرچم سیاه واجب، اما دوران افراشتن پرچم‌های سرخ رسیده. ✍🏻زهرا محسنی‌فر https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غمش در نهانخانهٔ دل نشیند به نازی که لیلی به محمل نشیند به دنبال محمل چنان زار بگریم که از گریه‌ام ناقه در گِل نشیند 😭😭😭😭 https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
صید به خون تپیده با خوشحالی بیدارم کرد. ذوق‌زده بود؛ جوری که قبلاً ندیده بودم. گفت: «بلند شو آقا اومده». برق شوق را آن روز در نگاه مادرم دیدم، وقتی آقا آمده بود اهواز. شال و کلاه کردیم و رفتیم. لابلای جمعیت، تقلّا می‌کردم تا خورشید را ببینم. جلو رفتیم، تا چند قدمی آسمان. قد کشیدم و از میان پرچین‌های احساس دیدمش، در شمایل یک قدیس. نشسته بود بر اریکه عشق. نگاه کودکانه‌ام به او خیره شد. نگاه او هم به من. وسط آن همه جمعیت، لحظه‌ای چشم در چشم شدیم، باور می‌کنی؟! بال درآوردم. چیزی در دلم خلجان کرد. لبریز شدم. می‌خواستم لذّتش را با تمام شهر قسمت کنم. و امروز، دوباره دیدمش، در پیچ طاقت‌فرسای آزادی، از فاصلهٔ چند قدمی آسمان. سی سال گذشته بود، اما خورشید هنوز داشت بی‌مهابا می‌تابید. زیر برق آفتاب، چشم‌های مادرم سرخ شده بود؛ جوری که قبلاً ندیده بودم. ارتفاع اقبالم قد نمی‌داد تا دوباره چشم در چشم ماه شوم. اما عمامه‌اش را دیدم، بالاسر محمل، در مرکبی که داشت کوه را جابجا می‌کرد. فرو ریختم. آوار شدم. در دلم ذکر برداشتم و شعر خواندم: «دل به نگاه اولین گشت شکار چشم تو، زخم دگر چه می‌زنی صید به خون تپیده را؟» چیزی داشت در قلبم فرو می‌رفت. سنگین بود و نمی‌شد تنهایی به دوش کشید. همه شهر آمده بودند تا غمش را با هم قسمت کنیم. ✍🏻زهرا محسنی‌فر https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
رنگ جدید پرچم ساعت ۲:۴۰ ظهر است. یک ساعتی می‌شود که ماشین‌ حمل پیکر شهدا از میدان آزادی عبور کرده. اما جمعیت، دلِ رفتن ندارد. مردم گُله‌گُله کنار خیابان و فضای سبز اطراف میدان نشسته‌‌اند. نشسته‌اند و با بهت و حزن به جای خالی آقا نگاه می‌کنند. کسی دل و دماغ حرف زدن ندارد. هنوز بعضی چشم‌ها خیس است. در نگاه‌های خیره به میدان، حس غریبی دیده می‌شود. دلم‌ نمی‌آید به خانه برگردم؛ مثل همه‌ی شب‌ و روزهای بعد از ۹ اسفند. نمی‌دانم صد و چند شب است که خیابانگرد و آواره‌ شده‌ایم. در فضای سبز کنار میدان می‌نشینم و به مردمِ سیدعلی خامنه‌ای نگاه می‌کنم. هر کدام عالمی دارند. هرچند دقیقه یکبار، بغض کسی می‌ترکد و صدای بلند گریه و هق‌هقی اشک جمعیت را در می‌آورد. و شانه‌ها شروع می‌کند به تکان خوردن. انگار که خاطره‌ای یادشان آمده باشد. یا کسی به خاکستر غمشان فوت کرده باشد تا داغشان دوباره شعله بکشد. و من مطمئنم که آتشِ زیر خاکسترشان خاموش نمی‌شود. و مثل یک بمب ساعتی، آرام تیک‌تاک می‌کند تا وقتش برسد. این مردم برای گریه کردن نیامده‌اند. برای کار مهمتری آمده‌اند. شک ندارم که نه می‌بخشند و نه فراموش می‌کنند. این را از حس غریب داخل نگاه‌هاشان می‌فهمم و از رنگ جدید پرچم‌هاشان. ✍زهرا محسنی‌فر https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
یادگاری روی گنبد دوّار او نامیراست. این را وقتی شیخ اجل در حدیث نفس شاعرانه‌اش فاش می‌کرد، هنوز مردِ نکونامی را که ذکر خیرش بر سر زبان‌ها افتاده و پشت سرش «اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا» از سر زبان‌ها نمی‌افتد را به چشم ندیده بود. و لسان‌الغیب وقتی با «صدای سخن عشق» روی گنبد دوّار یادگاری می‌نوشت، هنوز نوشته‌های روی نیوجرسی‌های زیر طاق نصرت مصلای تهران را در روز وداع ندیده بود که راز ماناییِ خطبه‌های آقای جمعه‌های نصر و فِطرهای بندگی را فریاد می‌زدند. و وقتی حافظ شیرازی در جایگاه خیالی مأمور ثبت احوال، از باطل کردن شناسنامه‌ی دل‌زنده‌های عشق سر باز می‌زد، هنوز ندیده بود بر جریده عالم جایی ثبت شده باشد که حاکمی به مردمش عاشقانه و صادقانه بگوید: «چه مردم بدانند و چه ندانند، من تک‌تک آنها را دوست می‌دارم و برای همه دعا می‌کنم». و فردوسی پاک‌زاد، که رحمت بر آن تربت پاک باد، کجا فکرش را می‌کرد که پیش از همه‌ی شجاعان و دلیران، روزی رهبر ایران با خانواده‌اش سر به سر تن به کشتن دهد، تا کشور را به دشمن ندهد. و مولانا وقتی در سماع صوفیانه، «مرده بُدم زنده شدم» می‌خواند و سودای دولت مادام‌العمر در سر می‌پروراند، هنوز میراث آن بزرگ‌مردی که می‌گفت: «من دولت تعیین می‌کنم» و میراث‌دار بزرگی که با مرگش دولت عشق را پاینده کرد، ندیده بود. بله پیشتر و بیشتر از همه‌ی شاعرانی که با صُوَر خیال، جاودانگی و پایندگی را ستایش کرده‌اند، این خدای خامنه‌ای است که سکانس ابدی «بَل أَحيَآءٌ» را برای پایان‌بندی سرخ زندگی‌ باشکوهش انتخاب کرده بود تا کسی به نهی «لَا تَحسَبَنَّ»، خیال نکند که نامیراییِ این شهیدِ راه خدا، خیالی است. و رستاخیز قیامت‌گونه‌ی خیابان‌های تهران و قم و مشهد و عتبات، شهادت می‌دهد که خامنه‌ای شهید، به مرتبه‌ی والاتری از حیات وارد شده؛ جایی در کرانه ازلی و ابدی وجود... ✍🏻زهرا محسنی‌فر https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
تکرار غریبانه غیبت‌های صغری در دل غیبت کبری چگونه می‌گذرد؟ کار خدا را می‌بینی؟ روزگاری بعثی‌ها روی دیوارهای خرمشهر می‌نوشتند «آمده‌ایم که بمانیم» ولی دیروز از در و دیوار عراق آدم می‌جوشید و به استقبال پیکر رهبر شهید ایران می‌رفت و التماس می‌کرد چند ساعتی بیشتر در خاک عراق بماند تا مردم فرصت کنند یک دل سیر برایش عزا بگیرند. آب که سهل است، کاش امروز محتشم کاشانی می‌بود و می‌دید که اینبار کوفیان از هیچ خدمتی به اولاد علی (ع) مضایقه نکردند و واقعاً «خوش داشتند، حرمت مهمان کربلا» را. کاش آیت‌الله سید محسن حکیم که ۶۱ سال پیش در نجف اشرف داشت با آقا روح‌الله جر و بحث می‌کرد و به او نهیب می‌زد که این راهی که می‌روی آخرش دشنام و ناسزا به روحانیت است، امروز زنده بود و می‌دید چطور حوزویان نجف در حرم مولا داشتند زیر دست و پای مردم له می‌شدند و بال‌بال می‌زدند تا عمّامه‌شان را به تابوت شاگرد آقا روح‌الله متبرک کنند. بله زمان لازم بود تا معلوم شود اگر به ضَرَب ضَرَبا و احکام نجاست بسنده کنیم، نجاستی مثل ترامپ با ضَرَب ضَرَبا چیزی از امّت رسول‌الله باقی نمی‌گذارد. و کاش تابوت آقا را به سرداب مقدس می‌بردند تا همه یادشان بیاید که تا شیعه در حفظ جان نایب امام عصر به نقطه بازدارندگی نرسد، غیبت آیت‌الله العظمی امام مهدی (عج) ادامه خواهد داشت. و شاید ما مدعیان زمینه‌سازی ظهور، با این شرمندگی می‌رفتیم و فکری به حال تکرار غیبت‌های صغری در دل غیبت کبری می‌کردیم. کاش ما ایرانی‌ها، که اهل کوفه نیستیم، در حاشیه سفر امام شهیدمان به عتبات، سری به مسجد کوفه می‌زدیم و فاتحه‌ای برای مختار ثقفی می‌خواندیم و راز شاد کردن دل امام معصوم را از او می‌پرسیدیم‌. بله خوب است که شعار «یا منصور اَمِت» مختار، همان شعار «بزن که خوب می‌زنی» ما باشد، اما این کافی نیست. خوب است که عالم و آدم دارد به چشم می‌بیند که در سراسر جغرافیای مقاومت، از نیل تا فرات و از کشمیر تا بیروت، «حب الخامنه‌ای یجمعنا»، اما این اصلاً کافی نیست. اگر از رستاخیز منبعث از جوشش خون ولیّ خدا، «یا لثارات الحسین» نسازیم، کفران نعمت ولایت کرده‌ایم. ✍🏻زهرا محسنی‌فر https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648