eitaa logo
لفظ قلم | زهرا محسنی‌فر
3.5هزار دنبال‌کننده
348 عکس
71 ویدیو
2 فایل
✍️ [ آدمی] سخنی به لفظ در نمی‌آورد، جز آنکه فرشته نگاهبانی نزد او حاضر است [و آن را می‌نویسد] (ق - 18) 📝یادداشت‌های زهرا محسنی‌فر راه ارتباطی: @z_mohsenifar https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از روزنامه وطن امروز
📍 مهدیه اسفندیاری پرونده‌ای با پایان باز زهرا محسنی‌فر: تماس‌های بی‌پاسخ و پیام‌های بی‌جواب، دلشوره را به جان خانواده‌اش انداخته بود. مثل هواپیمایی که ارتباطش با برج مراقبت قطع شده باشد، تمام تلاش‌ها برای تماس با مهدیه به یک جمله‌ تکراری، مبهم و دلهره‌آور ختم می‌شد: «مشترک مورد نظر در دسترس نیست». متن کامل را در پیوند زیر بخوانید: 🔗 vtn.ir/001jMB ✉️ @vatanemrooz
لفظ قلم | زهرا محسنی‌فر
📍 مهدیه اسفندیاری پرونده‌ای با پایان باز زهرا محسنی‌فر: تماس‌های بی‌پاسخ و پیام‌های بی‌جواب، دلشوره
تماس‌های بی‌پاسخ و پیام‌های بی‌جواب، دلشوره را به جان خانواده‌اش انداخته بود. مثل هواپیمایی که ارتباطش با برج مراقبت قطع شده باشد، تمام تلاش‌ها برای تماس با مهدیه به یک جمله‌ی تکراری، مبهم و دلهره‌آور ختم می‌شد: «مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد». آخرین ردی که از او برجا مانده بود، پیامی مجازی در صفحه شخصی تلگرامش بود. بعد از آن دیگر در مجازی و واقعیت، خبری از او نبود که نبود. دختری تنها در مملکتی غریب، آب شده و رفته بود توی زمین. نه یک روز و دو روز، کار به هفته و ماه کشیده شده بود. چه می‌گویند این قدیمی‌ها: «صد پسر در خون بغلتد، گُم نگردد دختری». آن هم چه دختری! ایراندخت نخبه، استاد دانشگاه لیون و مترجم زبان فرانسه. بله ثانیه‌ها چون قرن‌ها، جانکاه می‌گذشت و کم‌کمک «نکند زبانم لال» روی زبان‌ها افتاده بود. پای آتش‌نشانی را دوست مهدیه به ماجرا باز کرد، تا قفل بسته‌ی درِ خانه‌ی او را بشکنند و پرده از رازی سربه‌مهر بردارند. قفل شکست و در گشوده و ابهام دوچندان شد و کلاف ماجرا درهم‌پیچید. مهدیه، روح زندگی را در خانه دمیده بود، اما خود چون روح ناپیدا شده بود و چون پریان ناپدید. اگر اولیای دم، بررسی احتمال قتل سوژه را می‌گذاشتند برای پایان‌بندی تلخ این تراژدی غمبار، برای خروج از بن‌بست پرونده چاره‌ای نبود جز آنکه به فرضیه آدم‌ربایی فکر کنند. اما مهدیه دختری خوش‌قلب و انسان‌دوست بود و بدخواهی نداشت تا برایش دامی پهن کند. هیچ مظنونی در کار نبود تا بتوان انگشت اتهامِ گروگانگیری احتمالی را سمتش گرفت. معمّا، لاینحل به نظر می‌رسید. خانواده‌ی مهدیه، به چلّه‌ی کُشنده‌ی انتظار نشسته بودند و امیدهاشان داشت رنگ می‌باخت. تا اینکه یک خبر کوتاه، خانواده را در شوک و بهتی آمیخته با بیم و امید فرو برد: «مهدیه اسفندیاری شهروند ایرانی به جرم حمایت از تروریسم توسط پلیس فرانسه دستگیر شد». نه اینکه یک خبرنگار سمج از ماجرایی سرّی بو برده و خواسته با افشای آن خودی نشان دهد و کیسه‌ای بدوزد و اعتباری به هم بزند، نه. خبر رسمی را پلیس فرانسه چهل روز پس از دستگیری مهدیه منتشر کرده بود. این پنهانکاری طولانی و افشاگری ناگهانی خبر از سناریویی بزرگتر از یک آدم‌ربایی عادی داشت. اما هرچه بود، همینکه بجای «مفقودالاثر» یا «مقتول»، عنوان «زندانی» را قبل از نام مهدیه می‌گذاشتند، برای خانواده‌اش زمین تا آسمان فرق می‌کرد. تحرکات زیرپوستی و چراغ‌خاموش دیپلماتیک برای یافتن شهروند گمشده‌ی ایرانی که از مدتی قبل شروع شده بود، دیگر باید وارد فاز جدیدی می‌شد و نمود رسانه‌ای می‌یافت. حمایت از تروریسم، وصله‌ای نبود که به مهدیه بچسبد و بازداشت و زندان، به گروه خونی‌اش نمی‌خورد. پس قصه چه بود؟ اطلاع‌رسانی قطره‌چکانی پلیس فرانسه ادامه داشت تا اینکه معلوم شد که ماجرا به همان فرسته‌ی آخر مهدیه در تلگرام برمی‌گردد. آن روز، قلب او از جنایات اسرائیل در غزّه به درد آمده بود و می‌خواست با کودکان یتیم و مادران کودک‌مرده همدردی کند. مهدیه بچه‌درس‌خوان بود، اما جایی در کتاب‌ها نخوانده بود که در مهد آزادی بیان و در قطب حقوق بین‌الملل، حمایت از مظلوم، جرمی نابخشودنی است. او استاد دانشگاه بود، اما چه می‌دانست که وقتی در سرزمین خروس‌ها پای انتقاد از گرگ‌‌صفتان اسرائیلی در میان باشد، گربه را دم حجله می‌کشند و بی‌درنگ و پرقدرت زهرچشم می‌گیرند. چه می‌گویم! مهدیه دختر فهمیده‌ای بود و حتماً اینها را می‌دانست، اما لابد دیگر تحمل تماشای قتل‌عام و گرسنگی کودکان غزّه را نداشت و یک تنه به خط مقدم رسانه زده بود تا مارپیچ سکوت در برابر ظلم را در سرزمین مادام‌ها و موسیوها بشکند و وجدان‌های خفته را بیدار کند. لابد آن روز با خودش گفته بود بگذار فریاد بزنم و این خفقان را درهم بشکنم و هرچه بادا باد. انفرادی، بی‌حجابی اجباری، ممنوعیت ملاقات و جیره غذایی بخور و نمیر و غیرحلال؛ اینها منوی پذیرایی از دختر ایرانی در آرمانشهر حقوق بشر غربی بود. پشت این آدم‌ربایی و آن روی سکه‌ی دستگیری، توطئه‌ای پیچیده بود که پوآروهای رسانه به زودی پرده از آن برداشتند. مسأله چیزی بیش از گروگانگیری بود و پای یک باجگیری دولتی در میان بود. دولت فرانسه مهدیه را طعمه کرده بود تا او را در یک پرونده جاسوسی، وجه‌المعامله کند؛ آزادی مهدیه در قبال آزادی چند جاسوس زن فرانسوی زندانی در ایران. ژانر داستان از رازآلود و معمایی به پلیسی و مافیایی کشیده شد. و پس از هفت ماه، مهدیه اسفندیاری، دانشمند جوان ایرانی هنوز در زندان پاریس منتظر سکانس پایانی این ماجرای عجیب است. موسیو مکرون که دیروز برای مرگ یک دختر ایرانی، شعار زن زندگی آزادی می‌داد، امروز دختری ایرانی را به خاطر یک متن انتقادی از زندگی و آزادی محروم کرده. سرنوشت مهدیه به تصمیم مشترک الیزه و پاستور گره خورده. نقطه‌ی پایان این پایانِ باز و این تلخی بی‌پایان کجاست؟ زهرا محسنی‌فر @lafzeghalam
📌انسان کشکولی، محصول عصر رسانه پسر مهران مدیری با اجرای هپروتی‌اش در کنسرت کانادا، اکسپلور را ترکاند. به قول شاعر، پسته‌ی بی‌مغز تا لب واکند رسوا شود. بنزین سه نرخی قرار است برای اقتصاد یِلخی، تخم دو زرده بگذارد. دانشمندان فضای مجازی خودشان را کشته‌اند که ترکیه، ابرهای کلاله‌ای پشته‌ای ایران را می‌دزدد تا در سد آتاتورک بچلاند و هورالعظیم را کویر لوت کند. بین افسران جنگ نرم اختلاف افتاده که زُهران ممدانی، شهردار شیعه‌ی نیویورک، نماد آمریکای اسلامی است یا اسلام آمریکایی! چند سوپراستار سینما در جشن تولد رفیقشان سی و هشت لیتر آب‌شنگولی زده‌ و اوردوز کرده‌اند و کارشان به بیمارستان کشیده، آن‌وقت آن آقای بازیگر معتقد است برای بی‌آبرو کردن اهالی سینما دسیسه چیده‌اند! انگار کن پشه‌ی آنوفل نسبت به گسترش بیماری مالاریا ابراز نگرانی کند. از سیگنالیست‌های تلگرامی خبر رسیده که طلا تا عید افسار پاره می‌کند. دو روحانی شیعه سه ساعت درباره شهادت حضرت زهرا (س) با هم مناظره کردند. رضا امیرخانی، نویسنده نامی، با پاراگلایدر سقوط کرد. پزشکیان معتقد است برای کنترل دومینوی بی‌حجابی باید کار فرهنگی کنیم. کریستیانو رونالدو با دونالد ترامپ در کاخ سفید دیدار کرد. سوخت و سوز بی‌رویه‌ی مشتقات ماده‌ی سیاه بدبو، کلان‌شهرهای ایران را در هاله‌ی سفید بی‌بو فروبرده است. متن بالا متشتّت و بی‌سر و ته است؟ عجیب نیست، چون این اخبار و هزاران محتوای متکثّر دیگر روزانه جلوی چشم آدم‌ها رژه می‌رود تا فرصت عمیق شدن را از آنها بگیرد. با تیرها نه، ذهن بشر در عصر رسانه با تیترها گلوله‌باران می‌شود. ذائقه‌های مینیمال‌پسند از محتوای فاخر بلند گریزانند و در میان صفحات مجازی هرزه‌گرد شده‌اند. پرسه‌زنی در شبکه‌های اجتماعی، انسان را از سیر در آفاق و انفس بازنگه‌داشته. هزاران خوراک فکریِ ترش و شیرین و تلخ و تند رسانه‌ای، آدم‌ها را همه‌چیزخوار و درهم‌خوار کرده‌ تا روح ابنای بشر بیش از آنکه با آنچه به چشم و گوش و خاطره و حافظه می‌رود، مترنّم گردد، متهوّع می‌شود. انسانِ همه‌چیزخوانِ هیچ‌چیزندان، رودلِ معنوی می‌کند. به نادانی می‌ماند که توهّم دانایی دارد. وقتی طبع روحانی انسان با پرخوریِ هله‌هوله‌ایِ رسانه‌ای، بین دم و بلغم و سودا و صفرا در نوسان است، آدم آب‌روغن قاطی می‌کند. سیناپس‌های ارتباطی مغز، اقیانوسی از پیام‌های پیام‌رسان‌های مجازی را بین نورون‌های سرگشته جابجا می‌کنند؛ اقیانوسی از اطلاعات به عمق یک میلیمتر! هیچ بعید نیست که تمدن‌های آینده‌ی بشری، دوره‌ی زیست ما گرامیان را بر روی کره‌ی خاکی، تلگرامیان یا اینستاگرامیانِ منقرض شده بنامند. مغزی که فسفر نسوزاند، آک می‌ماند و این فاجعه‌ای است که فجازی سر آدم می‌آورد. ما برای فرآوری مفاهیم و حقایق خلق شده‌ایم، نه خام‌خواری داده‌ها و اطلاعات. سوارش نشوی، سواری می‌خوری؛ مَرکب چموش رسانه دست ما را به آسمان نمی‌رساند. با درازگوش نمی‌توان به سفر ماه رفت. ✍🏻زهرا محسنی‌فر https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
هدایت شده از روزنامه وطن امروز
📰 صفحه نخست وطن امروز 📅 ۱۵ آذر ۱۴۰۴ ✉️ @vatanemrooz | vatanemrooz.ir
لفظ قلم | زهرا محسنی‌فر
📰 صفحه نخست وطن امروز 📅 ۱۵ آذر ۱۴۰۴ ✉️ @vatanemrooz | vatanemrooz.ir
📌پشت هر مردِ جاویدالاثر، یک زنِ مفقودالقصه است (قسمت اول) وقتی آرمیتای پنج ساله خودش را پری دریایی با موهای بلند و لباس صورتی نقاشی کرد و شاهکار هنری‌اش را به رهبر انقلاب هدیه داد و موقع خداحافظی، مزه‌ی یک بوس خوشمزه را به آقا چشاند، تنها چند ماه از ترور پدرش می‌گذشت. دختری که رد خون را روی صورت متلاشی پدر دیده و فریادهای بلند مادر را شنیده بود، می‌توانست همانجا فرو بریزد و تمام شود. اما مادرش در همان چند مدتی که بابایش پیش خدا رفته بود، به او یاد داد که اسرائیل، جزیره آدم‌بدهاست؛ همانها که آدم خوب‌ها را شهید می‌کنند. و اینطور بود که آرمیتا تصمیم گرفت اسرائیلی‌ها را دستگیر کند و بندازدشان جهنّم. وقتی آرمیتای شانزده ساله سخنرانی خودش را به زبان انگلیسی ارائه می‌کرد و رافائل گروسی، مدیرکل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی را مخاطب قرار می‌داد و از آن شش گلوله‌ای می‌گفت که سرنوشت زندگی‌اش را عوض کرده، همه می‌دانستند پشت دختری چادری که انگیزه و اعتماد به نفس از سر و رویش می‌بارد، مادری ایستاده که با چنگ و دندان و یک‌تنه، پری دریایی را تبدیل به یک پارچه خانم کرده. راهِ به جهنّم انداختن اسرائیلی‌ها را همسر شهید به فرزند شهید یاد داده بود. قصه‌ی آرمیتا رضائی‌نژاد، ناداستان پرتکراری است. فهیمه‌ سادات، دختر دهه هشتادی، شاید غم سنگین‌تری را به دوش می‌کشید. وقتی بعد از سه ماهِ برزخی چشمش را باز کرد، مادری کنارش نبود تا گرد یتیمی را از سر و رویش پاک کند و دلداری‌اش دهد. اما در دیدار رهبری چادر مادر شهیدش را به سر کرد و همانطور که از جراحت جانبازی روی ویلچر نشسته بود، وصیت پدر شهیدش را به یاد آورد که از او خواسته بود خوب درس بخواند تا در کارزار مبارزه با امریکا، حرفی برای گفتن داشته باشد. فهیمه سادات حالا نمی‌تواند روی پایش بایستد، اما نه حس ناتوانی در او دیده می‌شود و نه افسردگی و ناکامی. پدر و مادر، بذری در نهاد او کاشته‌‌اند که بی‌آفت و خوش‌محصول است. و شعله‌ای در درونش برافروخته‌اند که پیشران پیشرفت‌های بزرگ است. راستی وقتی آقا مهدی به خواستگاری دختر خانواده ردایی رفت، انگار جایی سر دوراهی دلدادگی و شیدایی گیر کرده بود. چه می‌گویند شاعرها؟! کشاکش عشق زمینی و آسمانی. شاه‌داماد هم دلش برای زهرا خانم غنج می‌رفت و هم نگران بود که اگر شهید شود، دختر مردم چه سرنوشتی خواهد داشت. وقتی زهرا خانمِ با کمالات، شرایط سخت کار پاسداری را شنید، می‌توانست روزه شک‌دار نگیرد و خیلی ساده و محترمانه جواب رد بدهد و منتظر خواستگار بعدی بماند. اما بله را آگاهانه گفت و پای مأموریت‌های بیست سی روزه‌ی همسرش ایستاد و دل مرد میدان‌های جهاد و شهادت را قرص کرد که خیالش از بابت او راحت باشد. و حالا که با دو دختر یتیم از خاطرات عاشقانه‌اش با شهید مدافع حرم مهدی نعمایی می‌گوید و از نمازی که حاج قاسم در خانه‌ی آنها بر تربت شهادت آقا مهدی خوانده یادی می‌کند، صدایش لرزش ندارد و لبخندی به لبش نشسته و می‌توان برق امید و ایمان را در چشمهایش دید. همسر حاج هادی کجباف هم می‌توانست با دل خود کنار نیاید و به هر قیمتی شده پیکر عزیزش را یک بار دیگر در آغوش بگیرد. اما وقتی داعش برای تبادل پیکر پای معامله آمد و پیشنهاد دریافت رقمی هنگفت را روی میز گذاشت، شاهزاده خانم احمدی‌زاده گفت راضی نیست یک ریال از بیت‌المال خرج تکفیری‌ها شود و چیزی که در راه خدا داده پس نمی‌گیرد. او شاید داستان مادر وهب نصرانی را شنیده بود، اما تا در آن موقعیت کربلایی قرار نگرفت، عیار و قواره‌ی ایمانش معلوم نشد. حتماً حاج هادی کجباف یک عمر نگران بوده که مبادا در مأموریت‌های گاه و بیگاهش و در نبودن‌های پردامنه و پرتکرارش، حاجیه خانم آزرده شود و کم بیاورد. و اگر خانمش بهانه می‌آورد و دلتنگی می‌کرد و مانعش می‌شد، معلوم نبود تکلیف آن عملیات‌های پارتیزانی در خاک عراق و سرنوشت نبرد بصری‌الحریر در استان درعای سوریه چه می‌شد. مردی که ذهنش درگیر خانه است، نمی‌تواند با قلبش بجنگد. ادامه متن در قسمت دوم... https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
لفظ قلم | زهرا محسنی‌فر
📌پشت هر مردِ جاویدالاثر، یک زنِ مفقودالقصه است (قسمت اول) وقتی آرمیتای پنج ساله خودش را پری دریایی
📌پشت هر مردِ جاویدالاثر یک زن مفقودالقصه است (قسمت دوم) چه می‌گویم! وقتی صحبت‌های زهرا رحیمی را می‌شنوم، یقین می‌کنم که هم او مشوق و برانگیزاننده حاج غلامعلی رشید برای جهاد مادام‌العمر بوده و شهادت سردار، میوه‌ی باغی است که نهالش را حاجیه خانم رحیمی غرس کرده. و همین بانوی عارفه بود که آن سردار اعجوبه را تنهاترین سردار می‌نامید و در دلتنگی و تمنای شهادتِ به سیف دلداری‌اش می‌داد و می‌گفت که مجاهد را مرگ در بستر و فراش هم چونان شهادت است. و اینگونه بود که حاجیه خانم فقط یک ساعت قبل از اذان مغرب او را می‌دید و در هوای بودنش نفس می‌کشید و بعدش، والسّلام. خود شهید به او گفته بود انگار کن من جانباز قطع‌نخاعی‌ام و از من دل بکن. و زهرا خانم دل کند، چه دل‌کندنی! از عباسش که آینه پدر در زهد و تقوا بود هم دل کند. عباسی که در دامن او پرورش یافت، حاجتی پیش خدا داشت که از مادر پنهان می‌کرد و زهرا خانم رحیمی زیر آوار فهمید که حاجت پسرش شهادت در جوانی بوده. اما عصمت احمدیان، سرنوشت مشترکی با زهرا رحیمی داشت. پیکر یکی از پسرهایش بعد از هشت بار مجروح‌ شدن و شهادت، نوزده سال و هفت ماه در ام الرصاص عراق مفقود شده و پیکر پسر دیگرش هم بدون سر به وطن برگشته بود. غم افزونش این بود که دخترش، جانباز هشتاد و پنج درصد شده بود. اما فقط به این دلیل که داغدار دو پسر و غمخوار دخترش شده، به او لقب «مادر ایران» ندادند. مادر شهیدان فرجوانی می‌توانست با شهادت و جانبازی فرزندانش تمام شود. عصمت خانم، زن بود و زن جنسی لطیف دارد. ریحانه است؛ به تندبادی می‌شکند. اما خانم احمدیان همان روزهای پر تب و تاب جنگ تحمیلی از زیر بار شهادت فرزندان کمر راست کرد و استوار و محکم در پشت جبهه‌ها به کمک رزمندگان شتافت. بعد از جنگ هم برای بیش از سیصد خانم بدسرپرست و بی‌سرپرست، شغلی دست و پا کرد و سی تیم فوتبال را برای نوجوانان و جوانان شهرش سرپرستی کرد و لژیونر به عمان فرستاد و بازیکنانش سر از لیگ برتر درآوردند. همه‌ی این کارها را کرده بود، اما به کارستانِ دو گل‌پسرش غبطه می‌خورد. به اینکه ره صدساله را یک‌شبه رفته‌اند. اینها فقط نمونه‌هایی از زندگی زنان پرافتخار ایران است. سرگذشت و سرنوشت این مادران و زنان و دختران، انگار تکرار زندگانی ام البنین و زینب و رقیه (س) است. چیزی در دل تاریخ و در پهنه‌ی اعتقادات و باورها بوده که در عصر ما عینیت و تجسم یافته؛ چیزی نه از جنس کلیشه، بلکه از جنس ریشه. فراز و فرود هزاران زندگی پرماجرا و متنوع که پدیده‌ای به نام شهادت غایت مشترک آنهاست، ما را به یک الگوی بی‌کلیشه رهنمون می‌کند. یک رهیافت دقیق و یک بینش عمیق در پس این ماجراهاست. می‌گویند امامتِ عاطفه در سرشت زنان است و فضیلت قوام در جوهره‌ی مردان. از این‌رو مردان را قهرمانان جنگ می‌دانند و زنان را قربانیان آن. اما حقیقت این است که مرد، امتداد اجتماعی تربیت زن است. جهاد، میدان حضور مردان و عرصه‌ی ظهور زنان است. بذر حماسه را مادران در نهاد پسران می‌کارند و مردان به پشتوانه‌ی همسران، سلحشور و بی‌پروا می‌شوند. مرد، روحیه‌‌ی مقاومت دارد و زن، روح مقاومت است. مردهای بزرگ گاهی جاویدالاثر می‌شوند و زنان بزرگ همیشه مفقودالقصه‌اند. پشت هر مرد شهید، زنی است که شهادت را زندگی کرده است. و چه دقیق و عمیق گفت که از دامان زن، مرد به معراج می‌رود. ✍🏻زهرا محسنی‌فر 📌منتشر شده در روزنامه وطن امروز/۱۵ آذر ۰۴ vtn.ir/001jnG https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
من پدری را در آینه‌ی پسری دیده‌ام در این دو سه ساله، وقتی نام خانوادگی شفیعی را می‌شنوم، ناخودآگاه توی ذهنم یک «آقا سیدمحسن» ابتدایش می‌گذارم. البته چیز عجیبی نیست؛ این از عواقب صد ساعت مصاحبه با چهل نفر راوی و نوشتن دویست سیصد صفحه کتاب به‌انضمام یک ویژه‌نامه و چندین مصاحبه درباره مرحوم آقا سیدمحسن شفیعی است. در واقع آقا سیدمحسن، پنجره آشنایی من با خاندان جلیل‌القدر آیت الله سیدعلی شفیعی بوده. ردپای آیت الله را می‌توان در جای‌جای کتاب «آقا سید محسن» دید و دو بیشتر در مصاحبه‌های بایگانی شده که مجال نیافتند روایت شوند. همین خطاب «آیت الله» را هم از نوه‌های او آموخته‌ام، که پدربزرگشان را اینگونه در جمع یاد می‌کردند. من آیت الله را در سرکشی‌های هر شب آقا سیدمحسن به خانه پدری و احترام زایدالوصفش به والدین دیدم. آیت الله را وقتی دیدم که آقا سیدمحسن، مسئولیت نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاه‌های کشور را نپذیرفت، فقط به این خاطر که از پدر و مادر دور نشود و از نعمت خدمتگزاری‌شان باز نماند. آیت الله را پشت چیزهایی دیدم که آقا سیدمحسن به احترام پدر از او پنهان می‌کرد. مثل کتاب «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز و ده‌ها رمان کلاسیک دیگری که پدر خوش نداشت آنها را دست پسر ببیند، مبادا طلبه جوان هوایی شود و از درس و مشق بیفتد. اما آقا سیدمحسن همه را قایمکی می‌خواند و هوایی نمی‌شد، بلکه طلبگی را هم از شاگردی تا استادی پی گرفت. من صاف می‌توانستم آیت الله را همانجایی ببینم که آقا سیدمحسن غیبش می‌زد و همه را نگران می‌کرد و سرآخر معلوم می‌شد برای درس دادن عربی به کودک همسایه‌ی کم‌بضاعتش، برنامه‌های سنگین روزانه را، از رتق و فتق امورات دفتر نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاه گرفته تا کرسی تدریس در حوزه علمیه، همه را پس و پیش کرده تا حق همسایه لابلای شلوغی‌های زندگی گم نشود. بله آیت الله شفیعی درست همانجا ایستاده بود که آقا سیدمحسن داشت به بچه‌های ستاد انتخاباتی پدر می‌گفت مبادا در انتخابات خبرگان به آیت الله تک‌رأی بدهید، به این امید که سبد رأیش را در برابر رقبا تقویت کنید، بلکه هرکه را اصلح می‌دانید، در فهرست انتخاب‌های چندگانه بنویسید. من سنم قد نمی‌داد که آیت الله را پای درس علمای بزرگ نجف ببینم. یا اینکه او را در کسوت ریاست کل دادگستری استان خوزستان بشناسم. من تدریس کفایه و رسائل و مکاسب و درس خارج فقه و اصول او را ندیده‌ام. و هیچ‌گاه او را به‌واسطه‌ی تألیفات متعدد و خدمات اجتماعی بیشمار نشناخته‌ام. من سوابق مبارزات انقلابی و مجاهدت‌های دفاع مقدس‌اش را فقط شنیده‌ام. من تصویری از او در محراب مسجد جامع خرمشهر ندیده‌ام، وقتی که رزمندگانِ ایستاده بر بام مسجد در آن عکس ماندگار، پشت سر او قامت بسته بودند. من اصلاً هیچ‌وقت آیت الله را از نزدیک ندیده‌ام. اما قله‌‌ای رفیع را دیده‌ام که از آب بیرون زده و از آن زاویه، به مهابت و عظمت کوهی استوار که در زیر آن دامن گسترانده، پی‌برده‌ام. آقا سیدمحسن، با تمام برجستگی‌های اخلاقی و علمی و اجتماعی و با همه تفاوت‌هایی که در روحیه و سبک کاری با پدرش داشت، محصول تربیت آیت الله شفیعی بود و همین برای من کافی است تا درک درستی از مناعت شخصیت و فرزانگی آیت الله داشته باشم. رضوان و غفران الهی بر آن پدر و پسر باد که اینک دوباره همنشین یکدیگرند... ✍ https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
29.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ملتی که گذشته ندارد، آینده هم نخواهد داشت. کارویژه‌ی جنگ ادراکی، هویت‌زدایی از کیستی ماست. رژیمی جعلی که سنش از «کبریت توکلی» هم کمتر است، تنها با ابزار ضدتبلیغی «نسیان» و «انکار» می‌تواند به جنگ میراث‌داران فردوسی برود. وقتی برای نسل زد، ارتباط شاهنامه ابوالقاسم و مکتب مشخص شود، تار و پود امنیت و پیشرفت کشور درهم‌تنیده می‌شود. اگر می‌خواهیم آن دوردست‌ها را ببینیم، باید بر شانه‌ی غول‌ها بایستیم. خوشحالم که در تهیه این اثر، با مؤسسه آب و آینه همکاری داشته‌ام. ✨نماهنگ جهان پهلوان ۲ تهیه شده در بنیاد مکتب حاج قاسم محصول موسسه آب و آینه ✍ https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
ترامپ نماد قدرت است و ماسک، نماینده ثروت. یکی به زور تکیه دارد و آن‌یکی به زر. اشرار و اشراف عالم پیوندی دیرینه به بلندای تاریخ دارند. دیروز بنی‌اسرائیل گرفتار گنج قارون بود و اسیر رنج فرعون و امروز دنیا گرفتار تفرعن ترامپ است و توهم ماسک. و تمسخر و تحقیر، حربه‌ی ایذایی زراندوزان و زورمداران تاریخ علیه موحدان بوده. برچسب «بادی الرّأی» یا همان ساده‌لوحان و خام‌خیالان را پولدارها برای دست‌انداختن پیروان نوح (ع) چند هزار سال قبل از ایلان ماسک، اختراع کردند. نوح نبی الله هم در عوض، وقتی در عرشه‌ی کشتی ایستاده بود، ثروتمندان خوش‌خیالی که شنا نمی‌دانستند را ریشخند می‌کرد. همانطور که موسی کلیم الله به خودخداپندارهای باطل‌اندیش در میانه‌ی نیل لبخند می‌زد. نه نوح (ع) تسلیم شد و نه موسی (ع) پاپس کشید و خدا با آب خوردن، نمادهای قدرت و ثروت تاریخ را به سخره گرفت. ✍ https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
هدایت شده از روزنامه وطن امروز
📍بازیگر سکانس پایانی مقابله با تهدیدها زهرا محسنی‌فر: صحنه اینگونه بود؛ ترمز بنزین برید، فنر ارز رها شد، سفره‌‌ مردم آب رفت و کاسه‌ صبرشان لبریز شد. خواستند اعتراض کنند؛ به خیابان‌ها آمدند، اعتراض‌شان شنیده شد، گلایه‌شان به رسمیت شناخته شد. همه چیز در دایره‌ نظام تعریف می‌شد تا اینکه پلن B اسرائیل فعال شد. همیشه ‌بازنده‌ها شکست سناریوی اول را باید در سناریوی دیگری جبران می‌کردند. ‌متن کامل را در پیوند زیر بخوانید: 🔗 vtn.ir/001k9w ✉️ @vatanemrooz
🔴بازیگر سکانس پایانی مقابله با تهدیدها (قسمت اول) صحنه اینگونه بود؛ ترمز بنزین برید، فنر ارز رها شد، سفره‌‌ مردم آب رفت و کاسه‌ صبرشان لبریز شد. خواستند اعتراض کنند؛ به خیابان‌ها آمدند، اعتراض‌شان شنیده شد، گلایه‌شان به رسمیت شناخته شد. همه چیز در دایره‌ نظام تعریف می‌شد تا اینکه پلن B اسرائیل فعال شد. همیشه‌‌بازنده‌ها شکست سناریوی اول را باید در سناریوی دیگری جبران می‌کردند. این شد که مترسک آویزان پهلوی را مثل جد اندر جدش، عروسک خیمه‌شب‌بازی ماجرای جدیدشان کردند و اسم رمز عملیات را در دهان آن بچه گذاشتند. نفوذ در دل جریان‌های مردمی، به انحراف کشاندن مطالبات مدنی و آشوب و ناامنی در خیابان‌های شهری، نقشه‌ شوم‌شان بود. بنابراین مشتی رند را سیم دادند که میان مردم بروند و سنگ بزنند. مواجب‌بگیران فارسی‌زبان اجنبی، دانش و آزادگی و دین و مروت را یکجا بنده‌‌ی دِرَم کردند. بله! نقابداران بی‌هویت، کفتار بی‌پوزه‌بند شدند و رم کردند. مرتجعان بی‌ریشه، ترَکه‌ رضا پالانی را که از جهاز هاضمه‌ ملت قی شده بود، نشخوار کردند و کله‌زرد مغزتهی از قمار جدید خود کیفور شد. انگار به خر تی‌تاپ داده باشند! یابوی پاچه‌گیر مثل مگس روی نجاست، دست‌هایش را به هم می‌مالید و چشم‌آبیان موبور با دم‌شان گردو می‌شکستند.  بی‌فرهنگ‌های فرنگی در دایره‌المعارف خشونت، نرخ‌نامه وحشی‌گری تنظیم کرده بودند تا مبادا گراز پیش کرکس بی‌مقدار شود. ژن جهش‌یافته‌ مغول، سویه‌‌ جدیدی از خون‌آشامان را به خیابان‌های ایران آورده و نسخه‌ ۲۰۲۶ داعش در روح اشرار مسلح حلول کرده بود. سر بریدن و زنده سوزاندن و مثله کردن و کودک کشتن، ارثی بود که از زامبی‌های عالم به مزدوران خاک عالم رسیده بود. اسرائیل، کارهای کثیف غرب وحشی را به صورت پکیجی به وحوش هار تفویض کرده بود و بوق‌های رسانه‌ای، حقیقت را با پنبه‌‌ دروغ سر می‌بریدند تا نشان دهند هیچ دشنه‌ای برنده‌تر از دیش نیست. اینترنشنال به گیجگاه مخاطبان ضربه می‌زد تا پلشتان ستیزه‌جو و پلنگان درنده‌خو، با فراغ بال عابران بی‌گناه را تیر خلاص بزنند. پشت قاب جادویی، مخترعان گیوتین، برای کشته‌های شیاطین، اشک تمساح می‌ریختند و از جلادهای نفله تجلیل می‌کردند و در اتاق‌های خبرسازی و رو به دوربین‌های وارونه‌نمایی، بربرهای داعش‌پرور که افسار افسر پلیس مینیاپولیس را باز کرده بودند تا با فرمان «ایست»، زن بچه‌دار را نیست کند، نگران حقوق بشر در ایران بودند و عفریته‌ موفرفری فراری در سیرک شورای امنیت برای رب‌النوع ناامنی و فرعون خودکامگی، دم تکان می‌داد تا استخوانی به دندان بگیرد و کاسه‌‌ وطن‌فروشی بلیسد. بله! صحنه واضح شد اما استتار موساد و سیا و ام‌آی۶ در میان مردم، همان داستان سلول سرطانی بود که دستگاه امنیتی را همچون سیستم ایمنی سردرگم می‌کرد. گرگ در پوستین میش، آسوده‌خاطر از چوب‌دستی چوپان، بی‌محابا می‌درید. نقاب و ماسک و صورتک، همچون پیکان و تاد و فلاخن، تروریست‌های صهیونیست را پوشش می‌داد تا از تیررس نیروهای امنیتی در امان باشند. جنگ‌ خلبانی ۱۲ روزه، جای خود را به جنگ خیابانی داده بود و اگر پلیس شلخته درو می‌کرد، تر و خشک باهم می‌سوخت. در مقابلِ جیغ و داد و شعارهای هنجارشکنانه، ابرفراصوت‌ها دیگر جواب نمی‌داد و جلوی لاستیک‌های آتش‌گرفته، بالستیک‌ها به کار نمی‌آمد و در هدشات وینچسترکشان سبزقباسوز، موشک‌های نقطه‌زن‌ عاجز بود. فریب‌خورده و لیدر و شاه‌مهره با عابر و معترض و کسبه، یک‌ کاسه بودند و غربال آنها حتی در سردخانه هم دشوار بود. اینجا بود که پلیس، امنیت مردم را بر امنیت خود مقدم داشت و برای شکستن سپر انسانی، خود را سپر بلای مردم کرد و بسیج و نیروهای مردمی، امنیت خیابان‌ها را به دست گرفتند. مردم معترض، کم‌کم صف خود را از مردم‌نماهای متعرّض جدا کردند. اینجا همانجا بود که موساد زانو زد و اینترنشنال، زانوی غم بغل گرفت. پروژه هرج‌و‌مرج و آشوب خیابانی را مردمِ همیشه‌در‌صحنه، این بار با خالی کردن صحنه جمع کردند. بله! آب زلال حوض که کنار برود، لجن‌پالایی کار دشواری نیست. مردمی که گوش‌شان به فراخوان آویزان‌های شاه متواری و وطن‌فروشان فراری بدهکار نبود، این بار در ۲۲ دی، خیابان‌ها را با جمعیت میلیونی فرش کردند تا با سیلی که راه انداخته بودند، خس و خاشاک به جامانده از پروژه سیا و فضولات تنهامانده از آن روزهای سیاه را بشویند و با خود ببرند.
🔴 بازیگر سکانس پایانی مقابله با تهدیدها (قسمت دوم) صحنه واضح بود اما جراحت را نمی‌شد انکار کرد. اقتصاد نابسامان، چشم اسفندیار است و پاشنه‌ آشیل. تا در اقتصاد رویین‌تن نشویم، در امنیت تهمتن نمی‌شویم. رودربایستی با تراستی‌ها، تساهل با بنگاه‌داری بانک‌ها، کنار آمدن با سلطان‌ها و جمشید بسم‌الله‌ها، همه زخم‌هایی است که مگس روی آن می‌نشیند. از طرفی سرریز ولنگاری مجازی و سهل‌انگاری سایبری، در آنارشیسم خیابانی دیده می‌شود. قطعی‌های گسترده‌ امروز، نتیجه‌ رهاسازی‌های بی‌ضابطه‌ دیروز است. تا بادبزن‌های آتشِ ناامنی و جفتک‌پران‌های بزنگاه‌های امنیتی، از سلبریتی گرفته تا استاد دانشگاه و شخصیت‌های سیاسی، نقره‌داغ نشوند، در بر همین پاشنه خواهد چرخید. آقایان، اصل ۲۷ قانون اساسی زینتی و فانتزی نیست! برای حق اعتراضات مردمی باید بستر ایمن و سازوکار آسان بسازید. صحنه واضح بود اما زخم جانسوز بود و داغ جگرسوز. بهار سیفی، فقط ۲ بهار به چشم دید و خزان شد و آنیلا ابوطالبیان خیلی زود رفت تا پدرش به جای او عروسک‌هایش را بغل کند و بخواباند. آه که هزار ملانیای فرست لیدی فدای یک قطره‌ خون ملینا اسدی. این درد را به که باید گفت که سیدعلی خشوعی، با لباس سبز مدافعان وطن زنده‌زنده سوزانده شد و الهام زینعلی با رخت سفید مدافعان سلامت به شهادت رسید. این غصه را کجا باید برد که قاسم عزیزی، جوان تازه‌داماد مرودشتی، به جرم دفاع از عابران بی‌گناه، با بنزین سوزانده و خاکستر شد؟ البته خون شهید، جریان‌دار و جریان‌ساز است. نورافکنی است بر ظلمات شبهات و خورشیدی است ایستاده بر کرانه‌ سیاهچاله‌های فتنه‌ها. پلن B اسرائیل مثل تمام سناریوهای ناکام قبلی عقیم ماند اما این پایان ماجرا نیست. تا غده‌ سرطانی، جراحی و پرتودرمانی نشود، ریشه‌ تروریسم و ناامنی خشک نمی‌شود. داعشی‌ها و تکفیری‌ها و کفتارها که از لپ‌لپ بیرون نمی‌آیند. به کودکان‌مان بیاموزیم در دنیایی که قانون جنگل حاکم است، قوی شدن راز بقاست و ما به تجربه دریافته‌ایم سکانس پایانی مقابله با تمام تهدیدها را «مردم» بازی می‌کنند؛ همان عوامی که فهم‌شان از خواص پیشی گرفته و سهم‌شان در هزینه دادن برای ایران، دو بیشتر. قدر مردم‌مان را بیشتر بدانیم. ✍ منتشر شده در روزنامه وطن امروز/ ۲۸ دی‌ماه ۰۴ http://vtn.ir/001k9w https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648