eitaa logo
غزل‌های‌ناگفته.
44 دنبال‌کننده
0 عکس
3 ویدیو
0 فایل
نور در میان غزل‌های ناگفته خموش شد و ستاره در شبِ نسیانِ معنا به نابودی پیوست. http://daigo.ir/secret/81902567389
مشاهده در ایتا
دانلود
غزل‌های‌ناگفته.
در پایان نمایش‌نامه زندگی گالیله، گالیله دست از اعتقاداتش میکشه و اعلام میکنه که حق با کلیسا‌ست تا م
تنها یک مساله فلسفی واقعا جدی هست و آن هم خودکشی است. این قضاوت که زندگی به زحمتِ زیستن می‌ارزد یا نمی‌ارزد پاسخی است به مساله اساسی فلسفه. من هرگز ندیده‌ام کسی به دلایل معرفت‌شناسی خودکشی کند. گالیله به یک حقیقتِ علمی مهم دست یافته بود، همین که دید آن حقیقت، زندگی او را در خطر قرار می‌دهد، آشکارا به انکارِ آن برخاست. به یک اعتبار، کار درستی کرد. چون این حقیقت ارزشِ آن را نداشت که وی به خاطرِ آن سوزانده شود. —آلبر کامو، افسانه سیزیف.
﴿طبع شاعری چطور به بشر رسید؟﴾ بعد از پایان جنگ ونیر و اسیر (دو گروه خدایان نورس) به نشونه آتش و بس همه خدایان بزاق دهنشون رو تو ظرف بزرگی جمع میکنند و ازش غولی به اسم کواسیر (داناترین ایزد) به وجود میاد. اما دو برادر شیطون معروف کواسیر رو میکشن و بعد خون کواسیر رو با عسل و آبجو مخلوط می‌کنند. (به همین دلیل بعضی افراد شاعرین رو مست میدونن.) در نتیجه بخاطر توانایی‌های کواسیر نوشیدنی‌ای به وجود میاد که هر کسی اون رو بخوره استعدادهایی از جمله طبع شاعری به دست میاره. وقتی خدایان سراغ کواسیر رو گرفتن، کوتوله‌ها گفتن کواسیر بخاطر دانش بیش از حدش خفه شده و مرده! اودین در نهایت پنهانی نوشیدنی رو پیدا میکنه و همش رو سر میکشه و توی گلوش نگه میداره و بعد تبدیل به عقاب میشه و به سمت آزگارد (اقامتگاه خدایان) فرار میکنه. ولی تو مسیرش وقتی از میدگارد (سرزمین انسان‌ها) عبور میکنه، از دهنش چند قطره از این نوشیدنی میریزه و بشر با نگه داشتن اون‌ها تو کوزه طبع شاعری رو به دست میاره‌ و در اون لحظه آسمون شکل عجیب و زیبایی به خودش میگیره که نه قبل و نه بعد از این اتفاق دنیا هیچوقت اون آسمون رو به خودش ندید.
آدم سایه‌ای از غریزه است، اما انسان، شعله‌ای از آگاهی. من از گوشت و خون نیامده‌ام تنها از تأمل، درد، و رؤیای فهم خویشتن زاده‌ام. گاهی انسان بودن یعنی فراتر از آدم شدن؛ آدم، زاده‌ی زمین است، اما انسان زاده‌ی معنا. آدم می‌زیَد برای بقا، انسان می‌جُوَد برای حقیقت. ﴿من انسانم، نه صرفاً آدم﴾
غزل‌های‌ناگفته.
آدم سایه‌ای از غریزه است، اما انسان، شعله‌ای از آگاهی. من از گوشت و خون نیامده‌ام تنها از تأمل، درد،
انسان حق انتخاب دارد، حق وجود دارد، حق نگاشتن و نگریستن دارد و تماشا کردن، افرادی که فقط خود را آدم میپندارند تماشاگر جهانی هستند که آن‌ها را رها نمی‌کند و آزادی نمیبخشد، در بند میکند و محبوس، محزون میکند و افسرده. اما انسان‌ها، از بند ترسناک جهان رهایی یافته‌اند، جدا شده‌اند؛ خودشان میبینند و خودشان میخواهند، این عین آگاهی‌ست! همان‌چیزی که به آن نیازمندیم.
برای «خودپرستان» تا به کی «پیغمبر» آوردن؟