eitaa logo
3.6هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
731 ویدیو
8 فایل
عرفانه (عارقانه) ISTP در ۲۰۲ سالگیش تو زمین به غار من خوش اومدی ؛) ‌ . ـ 火(آتش) + 林(جنگل) = 焚(سوختن) ‌ . 📜کانال ناشناس: @ghod_balcony گپ و کانالامو اینجا پیدا کن: @ghod_list
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Nevella✨️
نبرد عارقانه و ببعالملکه: فصل پنجم - افشای دروغ، پیمان جدید! در حالی که پایتخت عارقانه غرق در جشن و پایکوبی دروغین بود و مورخان با عجله تاریخ را بازنویسی می‌کردند، ببعی‌ها در سکوت و تاریکی، نقشه‌های خود را عملی می‌کردند. هکر ناشناس ببعی‌ها، که تنها با نام مستعار «کدنویسِ پشمین» شناخته می‌شد، توانسته بود به سیستم‌های اطلاعاتی عارقانه نفوذ کند. هدف او، یافتن نقاط ضعف دشمن و برملا کردن حقایق پنهان بود. و چه کشف بزرگی! کدنویسِ پشمین، با رمزگشایی فایل‌های محرمانه، حقیقت تکان‌دهنده‌ای را کشف کرد: خروسِ فرمانده، که خود را «عارقانه» می‌نامید، نه تنها در جنگ با ببعی‌ها خیانت کرده بود، بلکه در عشق نیز به شاهد ۱۳۶ خیانت کرده بود! او به ۳۵۰۰ مرغ و خروس دیگر، که هر کدام را به گونه‌ای خاص و منحصر به فرد خطاب کرده بود، قول داده بود که تنها عشق او هستند. اما در کمتر از چند دقیقه، مشخص شده بود که همه‌ی این وعده‌ها دروغی بیش نبوده است. این اطلاعات، بمب ساعتی بود که در دستان ببعالملکه قرار گرفته بود. او می‌دانست که این تنها راه برای شکستن مقاومت عارقانه و شاید، مهم‌تر از آن، بازگرداندن شاهد ۱۳۶ به سوی حقیقت است. ببعالملکه، با احتیاط فراوان، تصمیم گرفت که شاهد ۱۳۶ را در معرض این حقیقت قرار دهد. او یک پیام رمزگذاری شده برای شاهد ۱۳۶ فرستاد: "شاهد عزیزم، حقیقت همیشه تلخ است، اما رهایی‌بخش. اگر می‌خواهی بدانی که عشق واقعی چیست، به من اعتماد کن. من به تو نشان خواهم داد که چگونه قلبی که با دروغ نوازش شده، می‌تواند دوباره طعم حقیقت را بچشد." شاهد ۱۳۶، که در اسارت ببعی‌ها بود و از خیانت عشقش خبر نداشت، با شنیدن این پیام، دچار تردید شد. او هنوز خروسِ فرمانده را دوست داشت، اما حرف‌های ببعالملکه نیز در دلش طنین‌انداز شده بود. او که احساس می‌کرد چیزی درست نیست، با اکراه موافقت کرد که به حرف‌های ببعالملکه گوش دهد. ببعالملکه، با استفاده از ابزارهای کدنویسِ پشمین، تمام شواهد خیانت عشقی خروسِ فرمانده را برای شاهد ۱۳۶ آشکار کرد. لیست ۳۵۰۰ نفری مرغ‌ها و خروس‌هایی که هر کدام "خاص" نامیده شده بودند، پیام‌های عاشقانه تکراری، و تاریخچه‌ی خیانت‌های چند دقیقه‌ای! چشمان شاهد ۱۳۶ از اشک و ناباوری پر شد. او که خود را در دنیایی از دروغ می‌دید، احساس می‌کرد قلبش در حال شکستن است. او که همیشه فکر می‌کرد عشقش به خروسِ فرمانده منحصر به فرد است، حالا متوجه شده بود که تنها یکی از ۳۵۰۰ "عشق خاص" او بوده است! "نه... این نمی‌تواند درست باشد!" شاهد ۱۳۶ با صدایی لرزان زمزمه کرد. "او... او به من دروغ گفته؟" ببعالملکه با مهربانی گفت: "عشق واقعی، شاهد. نه بازی با احساسات. تو لایق عشقی پاک و صادقانه هستی، نه وعده‌های دروغین. بیا و حقیقت را انتخاب کن. بیا و به ما بپیوند. ما می‌توانیم با هم، روایتی جدید بسازیم، روایتی از حقیقت و وفاداری." شاهد ۱۳۶، با قلبی شکسته اما ذهنی روشن‌تر از همیشه، به ببعالملکه نگاه کرد. او دیگر نمی‌توانست به خروسِ فرمانده اعتماد کند. او حقیقت را دیده بود. و در آن لحظه، او تصمیم خود را گرفت. "من... من با شما هستم، ملکه ببعی‌ها. من حقیقت را انتخاب می‌کنم." این پیروزی بزرگی برای ببعی‌ها بود. با پیوستن شاهد ۱۳۶ به آن‌ها، نه تنها یک متحد قدرتمند به دست آورده بودند، بلکه ضربه‌ی روحی شدیدی به خروسِ فرمانده و امپراتوری عارقانه وارد کرده بودند. حالا، حقیقت در حال برملا شدن بود و خروسِ فرمانده باید با عواقب دروغ‌هایش روبرو می‌شد. -
نبرد عارقانه و ببعالملکه: فصل پنجم - افشای دروغ، پیمان جدید! در حالی که پایتخت عارقانه غرق در جشن و
«قربانی برای یک بوسه» صحنه ۱ - قصر قدقدستان، شب شاهد۱۳۶ از اسارت ببعستان برگشته، اما سرد است. نه مثل قبل به عارقانه نزدیک می‌شود، نه دستش را می‌دهد. حتی غذاهایی را که او شخصاً می‌چیند، پس می‌زند. عارقانه (با چشمانی که کم خوابی را فریاد می‌زند) پشت میز تخت نشسته. شاهد۱۳۶ وارد می‌شود، در را می‌بندد. شاهد۱۳۶: «یک سوال... قبل از اسارت، تو به چند نفر دیگر گفتی “عشق من”؟» عارقانه (برق نگاهش می‌پرد): «چرا ناگهان...» شاهد۱۳۶: «در اردوگاه ببعستان، کدنویس پشمین فایل‌های اطلاعاتی‌ات را برایم فرستاد. لیست ۳۵۰۰ مرغ و خروس. هرکدام با لقب‌های عاشقانه. حتی زمانش را دارند. یکی دقیقاً سه دقیقه قبل از اولین بوسه‌ی ما.» سیاهی چشمان عارقانه باز می‌شود. او برنمی‌خیزد، اما انگار صندلی زیر پایش فرو می‌رود. عارقانه: «آن لیست... جعلی است. تاکتیک روانی ببعالملکه بود تا...» شاهد۱۳۶ (اشک در چشمانش): «پس چرا بعد از آزادی من، به جای آغوش گرفتن من، رفتی با آن خروسِ کاکل‌سبز در خلوت گفتی: “نگران نباش، تو همیشه خاص من بودی”؟» عارقانه لبخند تلخی می‌زند. بلند می‌شود. دستش به شمشیر می‌رود، اما شاهد۱۳۶ عقب می‌رود. شاهد۱۳۶: «حرف بزن. یا قسم بخور که دروغ می‌گویم.» صحنه ۲ - حیاط مرکزی، نیمه شب عارقانه بدون زره، با همان ردای شب، وارد حیاط مرغدانی می‌شود. شاهد۱۳۶ پشت پنجره می‌ایستد. سرداران خبردار می‌شوند. عارقانه (خطاب به مرغ‌هایی که در خوابند): «بیدار شوید. امروز شمارش معکوس حقیقت است.» آن‌ها نمایی از پادشاه می‌بینند که هرگز ندیده بودند: نه رشید، نه مغرور. دیوانه. مرغ نگهبان: «قربان... دستور؟» عارقانه: «۳۵۰۰ مرغ و خروسی را که در لیست عشق‌های من بودند، یکی یکی به این حیاط بیاورید. بیاورید، بگذارید ببینمشان.» گوشه‌ی چشمانش خیس است. صحنه ۳ - صبح، قتل‌گاه آیینی آن‌ها را می‌آورند. بعضی می‌خندند (خیال می‌کنند جشن است)، بعضی گریه می‌کنند (رازشان لو رفته). عارقانه شمشیر برمی‌دارد. رو به پنجره‌ی شاهد۱۳۶ می‌کند (او هنوز آنجاست، هنوز گریه می‌کند) و می‌گوید: «زنی که اثبات می‌خواهد، سزاوار خون است. نه خون دیگران... خون من.» اولین مرغ را سر می‌برد. در سکوت. مرغ دوم. سوم. تا صبح، ۳۵۰۰ جسد پرپر روی خاک می‌افتند. عارقانه خونی شده، دستش نمی‌لرزد. نفسش عمیق اما آرام. مرغ آخر را که می‌زند، به آشپزها می‌گوید: «کباب کنید. با ادویه‌ی مخصوص عقد. امروز عروسی است.» صحنه ۴ - شامگاه، بالکن قصر شاهد۱۳۶ پای کباب‌ها نشسته. بوی گوشت سوخته و خون تازه در هواست. عارقانه نزدیک می‌شود. لباس عوض کرده، ولی رد خون زیر ناخن‌هایش مانده. شاهد۱۳۶: «آنها بی‌گناه بودند...» عارقانه: «هیچ‌کس بی‌گناه نیست که عشق را به ابزار اثبات تبدیل کند. اما تو خواستی اثبات ببینی. حالا اثبات را خوردی.» شاهد۱۳۶ (با چشمانی سرخ): «این دیوانگی است... عارقانه، تو مریضی.» عارقانه: «آره. به تو. حتی وقتی توی اردوگاه دشمن بودی و به دروغ باور کردی، من فقط به تو فکر می‌کردم. نه به تاج و تخت. نه به مرغ‌ها. فقط تو.» شاهد۱۳۶ می‌خواهد فرار کند. عارقانه مچش را می‌گیرد (آرام، مثل پر مرغی که نریزد). عارقانه: «اما حالا دیگر شک نکن. ۳۵۰۰ گواه بر خاک افتاده‌اند. حالا نوبت شاهد آخر است...» لبخند می‌زند، جلو می‌آید. شاهد۱۳۶ چشمانش را می‌بندد. و او را می‌بوسد. بوسه‌ای که بوی دود و اشک و کباب سوخته می‌دهد. بوسه‌ای که در تمام تاریخ ببعستان و قدقدستان، هیچ حماسه‌سرایی جرأت روایتش را نخواهد داشت. شاهد۱۳۶ زمزمه می‌کند:«...مرغ آخر را که زدی، گفتی “با ادویه‌ی مخصوص عقد”. برای کی؟» عارقانه: «برای تو. برای ما. برای اولین روزی که دیگر به من شک نکنی... حتی اگر حق با تو باشد.» آسمان قدقدستان سرخ می‌شود. نه از طلوع. از دود کباب‌ها.
هدایت شده از Nevella✨️
--- نبرد عارقانه و ببعالملکه: فصل ششم - پیمان شکسته، عشق پنهان! میدان نبرد، غرق در هیاهوی شعارها بود. فریادهای "!" از سوی ببعی‌ها و پاسخ‌های کوبنده "" از سوی عارقانه، هوا را پر کرده بود. سربازان، با روحیه‌ای دوچندان، آماده‌ی نبردی سخت‌تر از همیشه بودند. شاهد ۱۳۶، که تازه به سپاه ببعی‌ها پیوسته بود، در کنار یگانه مظلوم ایستاده بود. او به سخنان یگانه گوش می‌داد، اما ذهنش در جایی دیگر سیر می‌کرد. تصویر خروسِ فرمانده، عشق اول و آخرش، در مقابل چشمانش نقش بسته بود. آیا واقعاً او به او خیانت کرده بود؟ آیا آن همه پیام و قول، تنها دروغی برای فریب او بود؟ ناگهان، در میان شعارهای پرشور ببعی‌ها، صدایی آشنا و لرزان برخاست. صدایی که از دلِ تشنگی برای حقیقت و عشقی پنهان سرچشمه می‌گرفت: "انتظار تو عاااارِقاانههه، مثل یه..." همه‌ی سرها به سمت گوینده چرخید. شاهد ۱۳۶ بود! او با چشمانی پر از اشک و صدایی که میان عشق و تردید می‌لرزید، ادامه داد: "...مثل یه شعله‌ی سرکش در شب تاریک! عقاب تیزچنگال من! ای عشق من! چرا با من چنین کردی؟" سکوت ناگهانی میدان را فرا گرفت. هیچ‌کس انتظار چنین واکنشی را از شاهد ۱۳۶ نداشت. ببعالملکه و یگانه مظلوم، مات و مبهوت به او خیره شدند. حتی عارقانه ای‌ها که در حال سردادن شعارهای پیروزی بودند، لحظه‌ای از جنگ باز ایستادند. شاهد ۱۳۶، که گویی در دنیای خود فرو رفته بود، ادامه داد: "این نقشه‌ها... این خیانت‌ها... همه‌اش دروغ بود؟ نقشه‌ای بود برای گول زدن ببعی‌ها؟ تو هنوز عاشق منی، عارقانه! من این را در چشمانت می‌بینم! همانطور که من هنوز عاشق توام!" ناگهان، تمام تصورات شاهد ۱۳۶ از خیانت، رنگ باخت. او به یاد آورد که چگونه خروسِ فرمانده، با چه اشتیاقی از او سخن گفته بود. چگونه در میانه‌ی نبرد، او را "شعله‌ی سرکش در شب تاریک" خطاب کرده بود. چگونه او را "عقاب تیزچنگال" خود نامیده بود. شاید... شاید آن ۳۵۰۰ نفر دیگر، تنها بهانه‌ای برای جلب اعتماد ببعی‌ها بوده باشد؟ شاید تمام این ماجرا، تنها یک بازی پیچیده برای پیروزی نهایی بوده است؟ یگانه مظلوم، با دیدن وضعیت، به سرعت به سمت شاهد شتافت و سعی کرد او را آرام کند: "شاهد! به خودت بیا! این‌ها همه فریب است! آن اطلاعات... آن شواهد..." اما شاهد ۱۳۶، گویی دیگر صدایی جز صدای عشقش نمی‌شنید. او باور کرده بود که خروسِ فرمانده هنوز عاشق اوست و تمام این ماجرا، تنها یک نقشه برای فریب ببعی‌ها بوده است. او به سمت سپاه عارقانه برگشت و با تمام توان فریاد زد: "من... من هنوز عاشق توام، عارقانه! من هنوز به تو تعلق دارم!" این اعتراف، ضربه‌ای سهمگین بر سپاه ببعی‌ها وارد کرد. ببعالملکه، با چهره‌ای درهم کشیده، به شاهد ۱۳۶ نگاه می‌کرد. او فکر می‌کرد شاهد را به سمت حقیقت هدایت کرده است، اما ناگهان شاهد، درست در لحظه‌ی اوج نبرد، به دشمن پیوسته بود! شاهد ۱۳۶، با چشمانی که تنها تصویر خروسِ فرمانده را می‌دید، شروع به حرکت به سمت سپاه عارقانه کرد. او دیگر نه به شعارهای ببعی‌ها اهمیتی می‌داد و نه به فریادهای یگانه مظلوم. او تنها به سوی عشق خود بازمی‌گشت، حتی اگر این عشق، او را به سمت پرتگاه نابودی می‌کشاند. نبرد، وارد مرحله‌ی غیرقابل پیش‌بینی‌تری شده بود. با بازگشت شاهد ۱۳۶ به سمت عارقانه، ورق برگشته بود و اکنون، نه تنها شلوارها، بلکه قلب‌ها نیز در این جنگ، به میدان آمده بودند. ---
هدایت شده از Nevella✨️
--- نبرد عارقانه و ببعالملکه: فصل هفتم - عشقِ پنهان، فداکاریِ تلخ و نبردِ پرندگان! فریادهای شاهد ۱۳۶، چون پتک بر سرِ همه‌ی حاضران فرود آمد. او، که تا آن لحظه گمان می‌کرد در حالِ اجرایِ نقشه‌ای برایِ فریبِ ببعی‌هاست، اکنون در میانِ میدانِ نبرد، با عشقی شعله‌ور و فراموش‌نشده به «عارقانه» (رهبرِ مرغ‌های جنگجو)، فریاد می‌زد: «انتظارِ تو عارقانه، مثلِ شعله‌ای سرکش در جانم زنده بود... من هنوز تو را دوست دارم!» این فریادِ عاطفی، میدانِ نبرد را در سکوتی سنگین فرو برد. ببعالملکه و یگانه مظلوم، با ناباوری به شاهد خیره شده بودند. شاهد، در اوجِ احساسات، گمان می‌کرد تمامِ ماجرا، نقشه‌ی عارقانه برایِ فریبِ ببعی‌ها بوده و او آمده تا به معشوقِ خود بپیوندد. در حالی که این افکار در سرش می‌چرخید، شروع به حرکت به سمتِ سپاهِ مرغ‌های جنگجو کرد. اما در این میان، یگانه مظلوم، که تا آن لحظه شاهدِ دگرگونیِ ناگهانیِ شاهد بود، دلش به درد آمد. نه از سرِ عشق به شاهد، بلکه از دیدنِ سقوطِ یک قهرمان و افتادن در دامِ فریب. یگانه، که متوجهِ نیاتِ پنهانِ شاهد و دروغ‌هایِ شفق بدره شده بود، نمی‌توانست اجازه دهد که شاهد در این مسیرِ اشتباه گام بردارد و به دامِ فریبِ کامل بیفتد. یگانه، با حسِ وظیفه‌شناسی و برایِ نجاتِ شاهد از این سرنوشتِ تلخ، تصمیم گرفت او را متوقف کند. با عزمی راسخ، یگانه مظلوم فریاد کشید: "شاهد! صبر کن! اینجا جایِ تو نیست!" و با تمامِ سرعت، به دنبالِ شاهد دوید. اما درست زمانی که یگانه می‌خواست به شاهد برسد، سایه‌ی سنگینِ شفق بدره، سردارِ بی‌رحمِ عارقانه، بر سرِ راهش قرار گرفت. شفق، که شاهدِ این صحنه‌ی عجیب بود، با پوزخندی تلخ گفت: "آخرین قهرمانِ ببعی‌ها، گمان کرده می‌خواهد شاهدِ فریفته را نجات دهد؟ چه خیالِ خامی! فکر کرده‌ای می‌توانی شلوارِ سوراخِ مرا سوراخ کنی؟" یگانه مظلوم، با نگاهی مصمم، به شفق خیره شد: "کنار برو، شفق! او فریب خورده است! من نمی‌گذارم او به دامِ تو بیفتد!" شفق بدره، با خنده‌ای تمسخرآمیز، شمشیرش را کشید: "او به دامِ ما افتاده است! و تو، ای سوسکِ ببعی، جرأتِ ایستادن در برابرِ مرغِ تیزچنگال را نداری!" و بدین ترتیب، در میانِ هیاهویِ نبردِ اصلی، نبردی دیگر، اما این بار بر سرِ نجاتِ یک شاهدِ فریفته، آغاز شد. شفق بدره، با تمامِ قدرت و تجربه‌اش، به یگانه یورش برد. شمشیرهایشان در هم گره خوردند و جرقه‌ها در آسمانِ تیره باریدند. یگانه مظلوم، با انگیزه‌ی نجاتِ شاهد از افتادن در دامِ فریب، از تمامِ توان و مهارتِ خود برایِ مقابله با سردارِ عارقانه استفاده می‌کرد. او می‌دانست که اگر نتواند شفق را کنار بزند، شاهدِ بیچاره در دامِ کاملِ فریب خواهد افتاد. نبردِ آن‌ها، شدید و نفس‌گیر بود. هر ضربه، هر دفاع، هر چرخش، نشان از اراده‌ی پولادینِ هر دو جنگجو داشت. اما در این میان، یگانه مظلوم، با انگیزه‌ای عمیق‌تر می‌جنگید. نجاتِ شاهد از سقوط، به او قدرتی مضاعف بخشیده بود. در لحظه‌ای نفس‌گیر، هر دو جنگجو، با تمامِ توان، به سویِ یکدیگر یورش بردند. شمشیرِ شفق بدره، با نیرویی ویرانگر به سمتِ یگانه نشانه رفت، و در همان حال، یگانه نیز با تمامِ قدرت، شمشیرش را به سمتِ نوکِ شفق (منظور شمشیر یا سلاح شفق است) کوبید. صدایِ برخوردِ فلزات، گوش‌خراش بود. و سپس... سکوت. هر دو سردار، نقش بر زمین شدند. شفق بدره، با زخمی عمیق، و یگانه مظلوم، با بدنی بی‌رمق. گویی تقدیر، نخواسته بود که هیچ‌کدام بر دیگری پیروز شوند. هر دو، در اوجِ نبرد، با ضربه‌ای همزمان، به خوابِ عمیقی فرو رفتند. اما این پایانِ ماجرا نبود. در میانِ هرج و مرجِ نبرد، فرماندهانِ هر دو سپاه، صدایِ زخمی شدنِ سردارانشان را شنیدند. امپراتور تیزچنگال، با دیدنِ وضعیتِ شفق بدره، دستورِ عقب‌نشینیِ تاکتیکی داد تا سردارش را نجات دهد. در سویِ دیگر، ببعالملکه نیز، با درکِ موقعیتِ حساسِ یگانه مظلوم و شاهد ۱۳۶، دستورِ عقب‌نشینیِ نیروهایش را صادر کرد تا از تلفاتِ بیشتر جلوگیری کند. شاهد ۱۳۶، که شاهدِ این عقب‌نشینیِ همزمان بود، با قلبی آکنده از آشفتگی، به یگانه مظلومِ بیهوش نگاه کرد. او که به خاطرِ عشق به عارقانه، ناخواسته در این بازیِ فریب گرفتار شده بود، اکنون شاهدِ فداکاریِ یگانه مظلوم برایِ نجاتِ او بود. آیا او سرانجام حقیقت را درک خواهد کرد؟ ---
هدایت شده از شفق the Argon
https://eitaa.com/letsghod/26057 عارقانه سناریو اکشنمونو ترکی نکن💔 همش تقصیر شاهده 💔
هدایت شده از سمیعی
⭕️فوری مناطق لانه مرغ ها هرچه زودتر تخلیه شود
هدایت شده از Nevella✨️
فصل هشتم: قسمت پایانی پس از عقب‌نشینی تاکتیکی نیروها و پایانِ موقتِ نبردِ نفس‌گیر، دو برادرِ صلح‌جو، عارقی بور و عارقک بور، پا به میدان گذاشتند. عارقی بور، با درکِ عمقِ فاجعه و تلخیِ جنگ، به نزدِ عارقانه شتافت و با لحنی پدرانه گفت: «برادر، این جنگ نباید تکرارِ تلخِ نبردهایِ گذشته، میانِ پنجم الذین و عباث شود. زخمِ آن دوران هنوز تازه است. بهتر است برایِ اثباتِ حسنِ نیت و عذرخواهی از ببعالملکه، مانگایِ «خاطراتِ داروساز» را برایش ببری. به همراهِ آن، چند شلوارِ مد روز به سبکِ پینترستی و لوازم‌التحریرِ فانتزی هم تهیه کن. این‌ها هدایایی هستند که قلبِ هر کسی را نرم می‌کنند.» در سویِ دیگر، عارقک بورِ جوان، با روحیه‌ای شاد و سرشار از ایده‌های خلاقانه، به نزدِ ببعالملکه شتافت. او با گیتاری در دست و لبخندی بر لب گفت: «ملکه‌ی من! برایِ اینکه فضایِ این همه تلخی عوض شود، بیا با هم آهنگِ «Freak» را بنوازیم و بخوانیم! تصور کن، صدایِ عشق و صلح در میانِ این همه هیاهو! و راستی، یادت نرود دسترسیِ عارقانه ای‌ها به «Sky» را بازگردانی. دنیایِ مجازی هم به اندازه دنیایِ واقعی مهم است!» عارقانه، که از شدتِ درگیری و پیچیدگی‌هایِ پیش آمده گیج شده بود، با شنیدنِ پیشنهادِ برادرش، لبخندی زد. شاید این همان راهِ حلی بود که نیاز داشت. او پیشنهادِ عارقی بور را پذیرفت. ببعالملکه نیز، با دیدنِ گیتارِ عارقک بور و شنیدنِ پیشنهادِ ترانه، لبخند زد. او نیز پذیرفت که جنگ به پایان رسیده است. و بدین ترتیب، با میانجی‌گریِ هوشمندانه‌یِ دو برادر، صلح میانِ امپراتوریِ عارقانه و ببعی‌ها برقرار شد. تنها چند روز پس از برقراریِ صلح، بویِ عطر و شادی در هوا پیچید. مراسمِ عروسیِ عارقانه و شاهد ۱۳۶، باشکوه تمام برگزار شد. تمامِ شخصیت‌هایِ داستان، از مرغ‌هایِ جنگجو گرفته تا ببعی‌ها، در این جشنِ بزرگ حضور داشتند. شاهد، در لباسِ عروسیِ خود، چون نگینی می‌درخشید و عارقانه، با نگاهی سرشار از عشق، دستش را گرفته بود. در میانِ جمعیت، شفق بدره، سردارِ جسورِ عارقانه، که خاطراتِ نبرد با یگانه مظلوم هنوز در ذهنش بود، به سراغِ او رفت. با لبخندی غیرمنتظره، شفق بدره، که دیگر اثری از خشونتِ گذشته در چهره‌اش نبود، از یگانه مظلوم خواستگاری کرد! یگانه مظلوم، با تعجب اما قلبی پر از هیجان، این پیشنهاد را پذیرفت. شاید عشق، قوی‌تر از هر نبردی بود! اما در اوجِ شادی و شورِ جشن، پرده از رازی بزرگ برداشته شد. معلوم شد که هکِ تمامِ سیستم‌هایِ ارتباطی و افشاگری‌هایِ پشتِ پرده، کارِ کسی جز «نابغه‌یِ موهوم»، دوستِ شلی، نبوده است! او که با استفاده از هوشِ سرشارش، تمامِ این بازی‌ها را هدایت می‌کرد، اکنون در میانِ جمعیت، با لبخندی مرموز، شاهدِ پایانِ خوشِ داستان بود. او قصدش نه فریب، که هدایتِ شخصیت‌ها به سویِ حقیقتی بود که خود می‌دانست. و اینگونه، داستانِ حماسیِ نبردِ میانِ امپراتوریِ عارقانه و ببعالملکه، با پایانی پر از عشق، صلح، و یک غافلگیریِ بزرگ، به اتمام رسید
هدایت شده از شَنبَلیله
پایان خوششش👏🏿👏🏿👏🏿