eitaa logo
3.6هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
731 ویدیو
8 فایل
عرفانه (عارقانه) ISTP در ۲۰۲ سالگیش تو زمین به غار من خوش اومدی ؛) ‌ . ـ 火(آتش) + 林(جنگل) = 焚(سوختن) ‌ . 📜کانال ناشناس: @ghod_balcony گپ و کانالامو اینجا پیدا کن: @ghod_list
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Nevella✨️
--- نبرد عارقانه و ببعالملکه: فصل ششم - پیمان شکسته، عشق پنهان! میدان نبرد، غرق در هیاهوی شعارها بود. فریادهای "!" از سوی ببعی‌ها و پاسخ‌های کوبنده "" از سوی عارقانه، هوا را پر کرده بود. سربازان، با روحیه‌ای دوچندان، آماده‌ی نبردی سخت‌تر از همیشه بودند. شاهد ۱۳۶، که تازه به سپاه ببعی‌ها پیوسته بود، در کنار یگانه مظلوم ایستاده بود. او به سخنان یگانه گوش می‌داد، اما ذهنش در جایی دیگر سیر می‌کرد. تصویر خروسِ فرمانده، عشق اول و آخرش، در مقابل چشمانش نقش بسته بود. آیا واقعاً او به او خیانت کرده بود؟ آیا آن همه پیام و قول، تنها دروغی برای فریب او بود؟ ناگهان، در میان شعارهای پرشور ببعی‌ها، صدایی آشنا و لرزان برخاست. صدایی که از دلِ تشنگی برای حقیقت و عشقی پنهان سرچشمه می‌گرفت: "انتظار تو عاااارِقاانههه، مثل یه..." همه‌ی سرها به سمت گوینده چرخید. شاهد ۱۳۶ بود! او با چشمانی پر از اشک و صدایی که میان عشق و تردید می‌لرزید، ادامه داد: "...مثل یه شعله‌ی سرکش در شب تاریک! عقاب تیزچنگال من! ای عشق من! چرا با من چنین کردی؟" سکوت ناگهانی میدان را فرا گرفت. هیچ‌کس انتظار چنین واکنشی را از شاهد ۱۳۶ نداشت. ببعالملکه و یگانه مظلوم، مات و مبهوت به او خیره شدند. حتی عارقانه ای‌ها که در حال سردادن شعارهای پیروزی بودند، لحظه‌ای از جنگ باز ایستادند. شاهد ۱۳۶، که گویی در دنیای خود فرو رفته بود، ادامه داد: "این نقشه‌ها... این خیانت‌ها... همه‌اش دروغ بود؟ نقشه‌ای بود برای گول زدن ببعی‌ها؟ تو هنوز عاشق منی، عارقانه! من این را در چشمانت می‌بینم! همانطور که من هنوز عاشق توام!" ناگهان، تمام تصورات شاهد ۱۳۶ از خیانت، رنگ باخت. او به یاد آورد که چگونه خروسِ فرمانده، با چه اشتیاقی از او سخن گفته بود. چگونه در میانه‌ی نبرد، او را "شعله‌ی سرکش در شب تاریک" خطاب کرده بود. چگونه او را "عقاب تیزچنگال" خود نامیده بود. شاید... شاید آن ۳۵۰۰ نفر دیگر، تنها بهانه‌ای برای جلب اعتماد ببعی‌ها بوده باشد؟ شاید تمام این ماجرا، تنها یک بازی پیچیده برای پیروزی نهایی بوده است؟ یگانه مظلوم، با دیدن وضعیت، به سرعت به سمت شاهد شتافت و سعی کرد او را آرام کند: "شاهد! به خودت بیا! این‌ها همه فریب است! آن اطلاعات... آن شواهد..." اما شاهد ۱۳۶، گویی دیگر صدایی جز صدای عشقش نمی‌شنید. او باور کرده بود که خروسِ فرمانده هنوز عاشق اوست و تمام این ماجرا، تنها یک نقشه برای فریب ببعی‌ها بوده است. او به سمت سپاه عارقانه برگشت و با تمام توان فریاد زد: "من... من هنوز عاشق توام، عارقانه! من هنوز به تو تعلق دارم!" این اعتراف، ضربه‌ای سهمگین بر سپاه ببعی‌ها وارد کرد. ببعالملکه، با چهره‌ای درهم کشیده، به شاهد ۱۳۶ نگاه می‌کرد. او فکر می‌کرد شاهد را به سمت حقیقت هدایت کرده است، اما ناگهان شاهد، درست در لحظه‌ی اوج نبرد، به دشمن پیوسته بود! شاهد ۱۳۶، با چشمانی که تنها تصویر خروسِ فرمانده را می‌دید، شروع به حرکت به سمت سپاه عارقانه کرد. او دیگر نه به شعارهای ببعی‌ها اهمیتی می‌داد و نه به فریادهای یگانه مظلوم. او تنها به سوی عشق خود بازمی‌گشت، حتی اگر این عشق، او را به سمت پرتگاه نابودی می‌کشاند. نبرد، وارد مرحله‌ی غیرقابل پیش‌بینی‌تری شده بود. با بازگشت شاهد ۱۳۶ به سمت عارقانه، ورق برگشته بود و اکنون، نه تنها شلوارها، بلکه قلب‌ها نیز در این جنگ، به میدان آمده بودند. ---
هدایت شده از Nevella✨️
--- نبرد عارقانه و ببعالملکه: فصل هفتم - عشقِ پنهان، فداکاریِ تلخ و نبردِ پرندگان! فریادهای شاهد ۱۳۶، چون پتک بر سرِ همه‌ی حاضران فرود آمد. او، که تا آن لحظه گمان می‌کرد در حالِ اجرایِ نقشه‌ای برایِ فریبِ ببعی‌هاست، اکنون در میانِ میدانِ نبرد، با عشقی شعله‌ور و فراموش‌نشده به «عارقانه» (رهبرِ مرغ‌های جنگجو)، فریاد می‌زد: «انتظارِ تو عارقانه، مثلِ شعله‌ای سرکش در جانم زنده بود... من هنوز تو را دوست دارم!» این فریادِ عاطفی، میدانِ نبرد را در سکوتی سنگین فرو برد. ببعالملکه و یگانه مظلوم، با ناباوری به شاهد خیره شده بودند. شاهد، در اوجِ احساسات، گمان می‌کرد تمامِ ماجرا، نقشه‌ی عارقانه برایِ فریبِ ببعی‌ها بوده و او آمده تا به معشوقِ خود بپیوندد. در حالی که این افکار در سرش می‌چرخید، شروع به حرکت به سمتِ سپاهِ مرغ‌های جنگجو کرد. اما در این میان، یگانه مظلوم، که تا آن لحظه شاهدِ دگرگونیِ ناگهانیِ شاهد بود، دلش به درد آمد. نه از سرِ عشق به شاهد، بلکه از دیدنِ سقوطِ یک قهرمان و افتادن در دامِ فریب. یگانه، که متوجهِ نیاتِ پنهانِ شاهد و دروغ‌هایِ شفق بدره شده بود، نمی‌توانست اجازه دهد که شاهد در این مسیرِ اشتباه گام بردارد و به دامِ فریبِ کامل بیفتد. یگانه، با حسِ وظیفه‌شناسی و برایِ نجاتِ شاهد از این سرنوشتِ تلخ، تصمیم گرفت او را متوقف کند. با عزمی راسخ، یگانه مظلوم فریاد کشید: "شاهد! صبر کن! اینجا جایِ تو نیست!" و با تمامِ سرعت، به دنبالِ شاهد دوید. اما درست زمانی که یگانه می‌خواست به شاهد برسد، سایه‌ی سنگینِ شفق بدره، سردارِ بی‌رحمِ عارقانه، بر سرِ راهش قرار گرفت. شفق، که شاهدِ این صحنه‌ی عجیب بود، با پوزخندی تلخ گفت: "آخرین قهرمانِ ببعی‌ها، گمان کرده می‌خواهد شاهدِ فریفته را نجات دهد؟ چه خیالِ خامی! فکر کرده‌ای می‌توانی شلوارِ سوراخِ مرا سوراخ کنی؟" یگانه مظلوم، با نگاهی مصمم، به شفق خیره شد: "کنار برو، شفق! او فریب خورده است! من نمی‌گذارم او به دامِ تو بیفتد!" شفق بدره، با خنده‌ای تمسخرآمیز، شمشیرش را کشید: "او به دامِ ما افتاده است! و تو، ای سوسکِ ببعی، جرأتِ ایستادن در برابرِ مرغِ تیزچنگال را نداری!" و بدین ترتیب، در میانِ هیاهویِ نبردِ اصلی، نبردی دیگر، اما این بار بر سرِ نجاتِ یک شاهدِ فریفته، آغاز شد. شفق بدره، با تمامِ قدرت و تجربه‌اش، به یگانه یورش برد. شمشیرهایشان در هم گره خوردند و جرقه‌ها در آسمانِ تیره باریدند. یگانه مظلوم، با انگیزه‌ی نجاتِ شاهد از افتادن در دامِ فریب، از تمامِ توان و مهارتِ خود برایِ مقابله با سردارِ عارقانه استفاده می‌کرد. او می‌دانست که اگر نتواند شفق را کنار بزند، شاهدِ بیچاره در دامِ کاملِ فریب خواهد افتاد. نبردِ آن‌ها، شدید و نفس‌گیر بود. هر ضربه، هر دفاع، هر چرخش، نشان از اراده‌ی پولادینِ هر دو جنگجو داشت. اما در این میان، یگانه مظلوم، با انگیزه‌ای عمیق‌تر می‌جنگید. نجاتِ شاهد از سقوط، به او قدرتی مضاعف بخشیده بود. در لحظه‌ای نفس‌گیر، هر دو جنگجو، با تمامِ توان، به سویِ یکدیگر یورش بردند. شمشیرِ شفق بدره، با نیرویی ویرانگر به سمتِ یگانه نشانه رفت، و در همان حال، یگانه نیز با تمامِ قدرت، شمشیرش را به سمتِ نوکِ شفق (منظور شمشیر یا سلاح شفق است) کوبید. صدایِ برخوردِ فلزات، گوش‌خراش بود. و سپس... سکوت. هر دو سردار، نقش بر زمین شدند. شفق بدره، با زخمی عمیق، و یگانه مظلوم، با بدنی بی‌رمق. گویی تقدیر، نخواسته بود که هیچ‌کدام بر دیگری پیروز شوند. هر دو، در اوجِ نبرد، با ضربه‌ای همزمان، به خوابِ عمیقی فرو رفتند. اما این پایانِ ماجرا نبود. در میانِ هرج و مرجِ نبرد، فرماندهانِ هر دو سپاه، صدایِ زخمی شدنِ سردارانشان را شنیدند. امپراتور تیزچنگال، با دیدنِ وضعیتِ شفق بدره، دستورِ عقب‌نشینیِ تاکتیکی داد تا سردارش را نجات دهد. در سویِ دیگر، ببعالملکه نیز، با درکِ موقعیتِ حساسِ یگانه مظلوم و شاهد ۱۳۶، دستورِ عقب‌نشینیِ نیروهایش را صادر کرد تا از تلفاتِ بیشتر جلوگیری کند. شاهد ۱۳۶، که شاهدِ این عقب‌نشینیِ همزمان بود، با قلبی آکنده از آشفتگی، به یگانه مظلومِ بیهوش نگاه کرد. او که به خاطرِ عشق به عارقانه، ناخواسته در این بازیِ فریب گرفتار شده بود، اکنون شاهدِ فداکاریِ یگانه مظلوم برایِ نجاتِ او بود. آیا او سرانجام حقیقت را درک خواهد کرد؟ ---
هدایت شده از شفق the Argon
https://eitaa.com/letsghod/26057 عارقانه سناریو اکشنمونو ترکی نکن💔 همش تقصیر شاهده 💔
هدایت شده از سمیعی
⭕️فوری مناطق لانه مرغ ها هرچه زودتر تخلیه شود
هدایت شده از Nevella✨️
فصل هشتم: قسمت پایانی پس از عقب‌نشینی تاکتیکی نیروها و پایانِ موقتِ نبردِ نفس‌گیر، دو برادرِ صلح‌جو، عارقی بور و عارقک بور، پا به میدان گذاشتند. عارقی بور، با درکِ عمقِ فاجعه و تلخیِ جنگ، به نزدِ عارقانه شتافت و با لحنی پدرانه گفت: «برادر، این جنگ نباید تکرارِ تلخِ نبردهایِ گذشته، میانِ پنجم الذین و عباث شود. زخمِ آن دوران هنوز تازه است. بهتر است برایِ اثباتِ حسنِ نیت و عذرخواهی از ببعالملکه، مانگایِ «خاطراتِ داروساز» را برایش ببری. به همراهِ آن، چند شلوارِ مد روز به سبکِ پینترستی و لوازم‌التحریرِ فانتزی هم تهیه کن. این‌ها هدایایی هستند که قلبِ هر کسی را نرم می‌کنند.» در سویِ دیگر، عارقک بورِ جوان، با روحیه‌ای شاد و سرشار از ایده‌های خلاقانه، به نزدِ ببعالملکه شتافت. او با گیتاری در دست و لبخندی بر لب گفت: «ملکه‌ی من! برایِ اینکه فضایِ این همه تلخی عوض شود، بیا با هم آهنگِ «Freak» را بنوازیم و بخوانیم! تصور کن، صدایِ عشق و صلح در میانِ این همه هیاهو! و راستی، یادت نرود دسترسیِ عارقانه ای‌ها به «Sky» را بازگردانی. دنیایِ مجازی هم به اندازه دنیایِ واقعی مهم است!» عارقانه، که از شدتِ درگیری و پیچیدگی‌هایِ پیش آمده گیج شده بود، با شنیدنِ پیشنهادِ برادرش، لبخندی زد. شاید این همان راهِ حلی بود که نیاز داشت. او پیشنهادِ عارقی بور را پذیرفت. ببعالملکه نیز، با دیدنِ گیتارِ عارقک بور و شنیدنِ پیشنهادِ ترانه، لبخند زد. او نیز پذیرفت که جنگ به پایان رسیده است. و بدین ترتیب، با میانجی‌گریِ هوشمندانه‌یِ دو برادر، صلح میانِ امپراتوریِ عارقانه و ببعی‌ها برقرار شد. تنها چند روز پس از برقراریِ صلح، بویِ عطر و شادی در هوا پیچید. مراسمِ عروسیِ عارقانه و شاهد ۱۳۶، باشکوه تمام برگزار شد. تمامِ شخصیت‌هایِ داستان، از مرغ‌هایِ جنگجو گرفته تا ببعی‌ها، در این جشنِ بزرگ حضور داشتند. شاهد، در لباسِ عروسیِ خود، چون نگینی می‌درخشید و عارقانه، با نگاهی سرشار از عشق، دستش را گرفته بود. در میانِ جمعیت، شفق بدره، سردارِ جسورِ عارقانه، که خاطراتِ نبرد با یگانه مظلوم هنوز در ذهنش بود، به سراغِ او رفت. با لبخندی غیرمنتظره، شفق بدره، که دیگر اثری از خشونتِ گذشته در چهره‌اش نبود، از یگانه مظلوم خواستگاری کرد! یگانه مظلوم، با تعجب اما قلبی پر از هیجان، این پیشنهاد را پذیرفت. شاید عشق، قوی‌تر از هر نبردی بود! اما در اوجِ شادی و شورِ جشن، پرده از رازی بزرگ برداشته شد. معلوم شد که هکِ تمامِ سیستم‌هایِ ارتباطی و افشاگری‌هایِ پشتِ پرده، کارِ کسی جز «نابغه‌یِ موهوم»، دوستِ شلی، نبوده است! او که با استفاده از هوشِ سرشارش، تمامِ این بازی‌ها را هدایت می‌کرد، اکنون در میانِ جمعیت، با لبخندی مرموز، شاهدِ پایانِ خوشِ داستان بود. او قصدش نه فریب، که هدایتِ شخصیت‌ها به سویِ حقیقتی بود که خود می‌دانست. و اینگونه، داستانِ حماسیِ نبردِ میانِ امپراتوریِ عارقانه و ببعالملکه، با پایانی پر از عشق، صلح، و یک غافلگیریِ بزرگ، به اتمام رسید
هدایت شده از شَنبَلیله
پایان خوششش👏🏿👏🏿👏🏿
پایان خوششش👏🏿👏🏿👏🏿
فصل هشتم: قسمت پایانی (نسخه نهایی) پس از عقب‌نشینی تاکتیکی نیروها و پایان موقت نبرد نفسگیر، دو برادر صلح‌جو، عارقی بور و عارقک بور، پا به میدان گذاشتند. عارقی بور، با درک عمق فاجعه و تلخی جنگ، به نزد عارقانه شتافت و با لحنی پدرانه گفت: «برادر، این جنگ نباید تکرار تلخ نبردهای گذشته، میان پنجم الذین و عباث شود. زخم آن دوران هنوز تازه است. بهتر است برای اثبات حسن نیت و عذرخواهی از ببع‌الملکه، مانگای «خاطرات داروساز» را برایش ببری. به همراه آن، چند شلوار مد روز به سبک پینترستی و لوازم‌التحریر فانتزی هم تهیه کن. این‌ها هدایایی هستند که قلب هر کسی را نرم می‌کنند.» در سوی دیگر، عارقک بور جوان، با روحیه‌ای شاد و سرشار از ایده‌های خلاقانه، به نزد ببع‌الملکه شتافت. او با گیتاری در دست و لبخندی بر لب گفت: «ملکه‌ی من! برای اینکه فضای این همه تلخی عوض شود، بیا با هم آهنگ «Freak» را بنوازیم و بخوانیم! تصور کن، صدای عشق و صلح در میان این همه هیاهو! و راستی، یادت نرود دسترسی عارقانه‌ای‌ها به «Sky» را بازگردانی. دنیای مجازی هم به اندازه دنیای واقعی مهم است!» عارقانه، که از شدت درگیری و پیچیدگی‌های پیش آمده گیج شده بود، با شنیدن پیشنهاد برادرش، لبخندی زد. شاید این همان راه حلی بود که نیاز داشت. او پیشنهاد عارقی بور را پذیرفت. ببع‌الملکه نیز، با دیدن گیتار عارقک بور و شنیدن پیشنهاد ترانه، لبخند زد. او نیز پذیرفت که جنگ به پایان رسیده است. ✨ اما پیش از امضای پیمان صلح، اتفاق مهمی افتاد: ✨ فرمانده شفق بدره، که در تمام طول نبرد با نبوغ تاکتیکی‌اش، محور اصلی پیروزی‌های امپراتوری عارقانه بود، روی سکو رفت. عارقانه با چشمانی پر از افتخار، ابتدا نشان «تیرچنگالی زرین» را بر سینه او نصب کرد و سپس در مقابل همه فرماندهان و سربازان، اعلام کرد: «بهترین فرمانده جنگ، بدون شک، شفق بدره است. او در تاریک‌ترین ساعات، مثل ستاره راه را نشان داد.» اشک در چشمان شفق بدره حلقه زد. سارا ببع‌الملکه از دور نگاهش کرد و با خود زمزمه نمود: «چه فرمانده‌ای... چه مردی...» و بدین ترتیب، با میانجی‌گری هوشمندانه دو برادر و دلاوری‌های شفق بدره، صلح میان امپراتوری عارقانه و ببعی‌ها برقرار شد. 💘 ماجرای عشق‌های سه‌گانه: 💘 تنها چند روز پس از برقراری صلح، بوی عطر و شادی در هوا پیچید. اما برخلاف انتظار همه، داستان عشق به شکلی دیگر رقم خورد: · سارا ببع‌الملکه و شلی، هر دو، جداگانه و پنهانی، عاشق عارقانه شده بودند. سارا در خلوت قصرش دفتر خاطراتی باز کرد و نوشت: «او دشمن دیروز من بود، اما... قلبم تسلیم شد.» و شلی در لبخندهای مرموزش، هر بار که عارقانه را می‌دید، چشمانش برقی دیگر داشت. · اما عارقانه، تنها یک نفر را می‌خواست: شاهد۱۳۶ را. در مراسم صلح، عارقانه رو به شاهد۱۳۶ کرد و گفت: «همه فکر می‌کردند هکر نفوذی دشمن است. اما حالا می‌دانم... تو تمام مدت، سیستم‌های خودمان را هک کرده بودی تا نقشه‌های دشمن را لو بدهی. تو که نابغه مخفی خودمان بودی، چرا به من نگفتی؟» شاهد۱۳۶ لبخندی زد و پاسخ داد: «چون بعضی از نجات‌ها، باید پشت پرده بمیرند تا در صحنه زنده شوند.» در میان جمعیت، شفق بدره با مدال تیرچنگالی و عنوان بهترین فرمانده، شاهد این لحظه بود و برای رفیقش عارقانه دست زد. اما شفق بدره هم داستان خودش را داشت: او دیگر اثری از خشونت گذشته در چهره‌اش نبود، و به سمت یگانه مظلوم رفت و با احترام تمام او را برای مأموریتی ویژه دعوت کرد. مشخص نبود پای عشق در میان است یا رفاقت جنگی، اما نگاهشان طولانی شد... 🎭 افشای راز بزرگ: 🎭 در اوج شادی و شور جشن، پرده از رازی بزرگ برداشته شد. معلوم شد که هک تمام سیستم‌های ارتباطی و افشاگری‌های پشت پرده، کارِ خودِ شاهد۱۳۶ بوده است! او که به عنوان دوست شلی وارد داستان شده بود، در حقیقت «نابغه موهوم» واقعی بود. شلی که تازه فهمید دوستش کیست، فریاد زد: «یعنی تمام مدت... تو از درون هک‌مان می‌کردی؟» شاهد۱۳۶ با لبخندی آرام گفت: «قصد من فریب نبود. مسیر را کوتاه کردم. و راستی شلی جان... درگیر شدن با عارقانه را فراموش کن. قلب او از اول مال من بود.» و اینگونه، داستان حماسی نبرد میان امپراتوری عارقانه و ببع‌الملکه، با عشق، مدال افتخار، صلح، و یک نابغه هکر که عاقبت عاشق فرمانده خود شد، به اتمام رسید. پایان فصل هشتم 🔥🐔🐑💻