焚
«سهگانه آتش و پر»
فصل اول: پیام غیرمنتظره
سه ماه از زندانی شدن سارا ببعالملکه میگذرد. عارقانه و شاهد۱۳۶ در صلحی شکننده با ببعستانهای بدون رهبر به سر میبرند. اما آرامش قدقدستان دیر دوام نمیآورد.
نیمهشب، یک اردک زخمی با کلاهخودی خندهدار به شکل قورباغه، خود را به دروازههای قصر میکوباند. روی بالش نوشته:
«به عارقانه، پادشاه مرغها.
من مشترک، حاکمِ کواککواک (دلقک، فرمانده، و بیوهی ۴۲ اردکِ مرده در جنگ) هستم. دارابی سرزمینم را غارت کرده، تخمهایم را دزدیده، و پرچمم را با پرچم کلهقندی عوض کرده. با تو اتحاد میخواهم. در ازای نصف غنایم و یک بوسه از شاهد۱۳۶ (شوخی، نیازی نیست). بیا.
مشترک (زن قدرتمند)»
عارقانه نامه را به شاهد۱۳۶ میدهد. او میخندد.
شاهد۱۳۶: «زن دلقکی اردکها را رهبری میکند؟ حتماً شوهرهای مردهاش را خورده.»
عارقانه: «دشمن دشمنم، دوست است. حتی اگر کلاه قورباغهای به سر داشته باشد.»
فصل دوم: ارتش کواککواک
در مرز سهسرزمین، مشترک با ۳۰۰۰ اردک جنگی منتظر است. بعضی چتر به سر دارند، بعضی لیف حمام به گردن. اما همگی در صفهای منظم و ساکت. مشترک سوار بر اردکی غولپیکر به نام «فرفره» است. کلاهش یک بادبادک دستساز است و زرهش از قابلمههای مسی.
مشترک (با صدایی که هم خندهدار است هم ترسناک): «عارقانه جان! خبرت هست دارابی به قدقدستان هم چشم دوخته؟ همین هفته گذشته جاسوسش را فرستاد توی حمام قصرت.»
عارقانه (اخم میکند): «چه جاسوسی؟»
مشترک: «همون خروس کچلی که گفت صابون فروش است. خودِ دارابی به من اعتراف کرد. ما... قبلاً با هم... قرار عاشقانه داشتیم. تا اینکه تخمهایم را دزدید.»
شاهد۱۳۶ (با نیشخند): «پس تو هم سابقهی عاشقانه با دشمن داری، مثل عارقانه و سارا. چه دنیای کوچکی.»
مشترک میخندد: «اوه عزیزم. سارا پیش ما نیست که ازش بپرسی چطور با شوهر سومم آشنا شد؟»
اتفاقی سنگین در هوا افتاده است.
فصل سوم: ورود به سرزمین داراب
داراب سرزمینی است میانی، پر از نخلهای آهنی و آسمانی دودی. حاکمش، «دارابی»، مردی با سبیلهای تابیده و شمشیری از جنس استخوان نهنگ است. معروف است که هیچ وقت نخوابیده؛ چون به جایش تخممرغ دشمنانش را زیر پلک میگذارد.
وقتی ارتش متحد قدقدستان (مرغها) و کواککواک (اردکها) به مرز داراب میرسند، با صحنهای عجیب روبرو میشوند:
۳۰۰ سرباز دارابی با شلوارهای راهراه و عینکهای آفتابی، مشغول پختن کباب تخماردک هستند.
مشترک (فریاد میزند): «آنها تخمهایم را میخورند! حتی نذاشتند به دنیا بیایند تا خودم ببوسمشان!»
سپاه کواککواک دیوانهوار به سمت دشمن میدود. اردکها نوكزنان و لگدپران. یکی از آنها فریاد میزند: «به خاطر مشترک!» دیگری: «به خاطر وام مسکن قصر!»
فصل چهارم: نبرد سهگانه
· عارقانه با شمشیر دوطرفه اش مستقیماً به سمت دارابی میرود. در میانۀ نبرد، دارابی نقابش را برمیدارد. صورتش... شبیه سارا ببعالملکه است!
عارقانه (درجا میایستد): «تو... برادر سارایی؟»
دارابی (میخندد): «نه عموزاده. شوهر سابقش. همانی که به او گفتم برود ببعستان را بگیرد تا من داراب را تسخیر کنم. حالا هر دو را دارم.»
· شاهد۱۳۶ با مدال تیزچنگال زرین (که از شفق بدره قرض گرفته) به کمک مشترک میرود. مشترک یک اردک را پرت میکند وسط سنگر دارابی. اردک منفجر میشود (پر از باروت بود، معلوم نیست چرا).
مشترک (با ذوق): «ببینم! فن آتشین اردکی! عشقم را به رخ دشمن کشیدم!»
شاهد: (با تعجب) «تو واقعاً دیوانهای.»
مشترک: «بهترین تعریفی که تا حالا شنیدهام، عزیزم.»
فصل پنجم: پایان دارابی
در نهایت، قُل ۱۹۳ سانتی (که این بار کلاهخود بزرگتری پوشیده) دارابی را از اسبش میکشد. او را با طناب میبندند و جلوی شاهد۱۳۶ و عارقانه میاندازند.
دارابی (تف میکند): «شما سه سرزمین احمق. قدقدستان مرغ بازندهها. کواککواک اردکهای دلقک. و داراب... را من خواهم ساخت.»
مشترک نزدیک میشود. قابلمه زرهاش را برمیدارد و میزند به سر دارابی.
مشترک: «تخمهایم را پس بده، الاغ سبیلی.»
دارابی (گیج): «تخمها را خوردم. خوشمزه بود. با سس گوجه.»
مشترک گریه نمیکند. فقط به عارقانه میگوید: «نصف غنایم را به من بده. و یک بوسه از شاهد... باشه شوخی کردم. یک دستمال برای اشکهایم بس است.»
صحنه پایانی: تقسیم غنایم در قنطره آه
شب، سه رهبر دور آتش نشستهاند. عارقانه نصف طلاهای داراب را به مشترک میدهد. مشترک نیمی از آن را به شاهد۱۳۶ پس میدهد.
مشترک: «برای روزی که فهمیدی عارقانه کامل نیست. زنها باید پول خودمان را داشته باشیم.»
شاهد۱۳۶ برای اولین بار به مشترک لبخند میزند: «تو هیچ وقت ازدواج مجدد نمیکنی؟»
مشترک: «چرا. با خودم. من و فرفره (اردک غولپیکر) مادامالعمر عاشقیم. نه عارقانه؟»
عارقانه (خسته، اما خندان): «بسه دیگه. برو تخمهای جدید بذار.»
مشترک با اردکهایش به سمت کواککواک باز میگردد. آوازی میخواند با مضمون: «به شوهرهای مردهام سلام برسانید، من دوباره ثروتمند شدم.»
و شاهد۱۳۶ سرش را میگذارد روی شانه عارقانه و زمزمه میکند: «زن دلقک داناتر از هر وزیر تو بود.»