هدایت شده از نازنینِچای
Majid Kharatha | موزیکدلMajid Kharatha – Cancel 2.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
ای تف تو عشق و عاشقی
هدایت شده از نرگاس
صحنه ۱: میدان اصلی قدستان – صبح
آفتاب روی پرهای براق شهر میتابد. پرچم قدستان که تصویر یک خوشه گندم طلایی دارد، در باد تکان میخورد.
شایعهای در شهر پیچیده:
شفق مرغِ سرخپر و شاهد خروسِ سفیدبال امشب مراسم عقدشان را برگزار میکنند!
مرغهای محلی با هیجان قدقد میکنند:
«شنیدی؟ میگن بعد عقد مستقیم میرن اتاق سر عارقانه!»
«وااای چه عاشقانه!»
صحنه ۲: تالار دانه طلایی – عصر
تالار با کاههای تزئینی و چراغهای کوچک شبیه تخممرغ نورانی آراسته شده. بوی ذرت برشته فضا را پر کرده.
شفق با تاجی از گلهای شبدر وارد میشود.
شاهد با شنل سفید و یک دانه ذرت طلایی روی یقهاش ایستاده.
موسیقی سنتی قدستان (با ریتم نوکزدن روی سطلهای فلزی) پخش میشود.
صحنه ۳: مهمانان افتخاری
در ردیف جلو سه مرغ ویژه نشستهاند:
🐓 آریانیک با عینک گرد و دفترچه یادداشت، مرتب پرهایش را صاف میکند.
🐔 آقای رائفیپور با کتپر رسمی و نگاه جدی، آرام سر تکان میدهد.
🐥 امیرمحمد دروغگو که هر چند دقیقه یکبار میگوید:
«من خودم پیشبینی کرده بودم این ازدواج رو! از جوجهگیشون معلوم بود!»
مرغهای اطراف چشمغره میروند:
«باز شروع کرد…»
صحنه ۴: خطبه عقد
یک خروس مسن با عینک تهاستکانی جلو میآید.
«آیا شاهد خروس، وکیل هستی از طرف خودت که با مهریه صد کیلو ذرت ممتاز و یک لانه دوبلکس در مزرعه شمالی، شفق مرغ را به عقد خود درآوری؟»
شاهد با صدای رسا:
«قدقد… بله!»
«و آیا شفق مرغ، وکیل هستی از طرف خودت؟»
شفق با خجالت بالهایش را جمع میکند:
«بله… بله… بله!»
جمعیت یکصدا:
«قدددددددقد مبارک!»
کمی دانه گندم مثل نقل روی سرشان میریزند.
صحنه ۵: اتاق سر عارقانه
در گوشه تالار، اتاقی با پردههای قرمز و شمعهای تخممرغی تزئین شده.
روی در نوشته:
«ورود فقط برای زوج خوشبخت»
شفق و شاهد با خجالت وارد میشوند. بیرون، مرغها آرام قدقد میکنند.
داخل اتاق:
یک لانه بزرگ نرم با پرهای سفید.
یک سبد ذرت کاراملی.
و پنجرهای رو به غروب نارنجی قدستان.
شاهد میگوید:
«از وقتی توی جوجهدبستان دیدمت، فهمیدم شریک لونهمی.»
شفق لبخند میزند:
«قول بده همیشه کنارم قدقد کنی.»
شاهد:
«تا آخرین دانه عمرم.»
آنها کنار هم مینشینند و دوربین از پنجره بیرون میرود…
صحنه پایانی
بیرون تالار، امیرمحمد دروغگو همچنان مشغول تعریف خاطرات ساختگی است:
«اصلاً من معرفشون بودم!»
آریانیک زیر لب:
«واقعاً؟!»
آقای رائفیپور فقط آرام میگوید:
«هر چه هست، امشب شب عشق است.»
دوربین بالا میرود.
شهر قدستان در نور مهتاب میدرخشد.
صدای آرام قدقد عاشقانه در پسزمینه…
پایان 🐔✨