صحنه ۲ - احضار ارواح
در اردوگاه مهلا، جنازه سه خروس قربانی (آریانیک، رائفی بور، سهراب) روی زمین افتاده. مهلا دستی به پیشانی رائفی بور میکشد و زمزمه میکند.
مهلا: «ای خروس سخنران، برخیز و به من خدمت کن.»
رائفی بور (در قالب روح، نیمهشفاف و پر از شعله): «مهلا جان... چه بویی؟ خاکستر و انتقام؟»
مهلا: «بیا به من قدرت مشاوره بده. وگرنه بدنت را میسوزانم.»
روح رائفی بور تعظیم میکند. وارد شمشیر مهلا میشود. شمشیر شروع به حرف زدن میکند:
شمشیر رائفی: «به چپ بپیچ، دشمن کمین کرده. به راست نرو، آنجا سوسمار است.»
مهلا: «حاضر. خیلی هم به دردم میخوری.»
در اردوگاه شاهد پوتینزاده، او روی جنازه آریانیک مینشیند. دستانش را باز میکند. نفس عمیق.
شاهد: «آریانیک، ای خروس اطلاعات، انرژی تنماهیات را به من بده. من میخواهم مانند تو تند و ضربتی بزنم.»
روح آریانیک از بدنش بیرون میآید. اما شاهد نه او را میپذیرد، نه با او حرف میزند. فقط دو انگشتش را به زبان میزند و تف میاندازد روی روح.
شاهد (با بیاعتنایی): «انرژی تنماهیات که هیچی نیست. برو گمشو. خودم میجنگم.»
روح آریانیک سرگردان میماند. سردار مهلا، گلشید ملقب به flowersheed (زنی با موهای گلی و شمشیری از خار)، روح آریانیک را میگیرد.
گلشید: «تو به کار من میآیی. بیا داخل شلوار زرهام.»
روح آریانیک در شلوار گلشید محبوس میشود. حالا گلشید میتواند با هر قدم، محل دقیق دشمن را حس کند.
در اردوگاه شفق بدره، او به جنازه سهراب نگاه میکند. سهراب هیچ انرژی خاصی ندارد. نه روحی، نه قدرتی.
شفق (با تف کردن روی جنازه): «بیاستفاده. بیفایده. حتی ارزش قربانی شدن نداشتی.»
سپس چشمانش را میبندد و نام گوجو را زمزمه میکند (روح جنگجوی افسانهای خروسها).
شفق: «گوجو، ای صاحب شش بال و نوک پولادین، به من ملحق شو.»
روح گوجو (با سایۀ شش پر غولآسا) وارد نیزه شفق میشود.
گوجو (با صدایی که زمین میلرزد): «بیا بجنگیم. مدتها بود کشتار نکرده بودم.»
صحنه ۳ - نبرد ارواح و تفها
نبرد شروع میشود:
· مهلا با شمشیر رائفیبور (که مدام راهنمایی میکند) دشمنان را یکی یکی زمین میزند.
· گلشید (flowersheed) با روح آریانیک در شلوارش، هر مرغی را که میبیند، میگوید: «سه قدم آن طرفتر کمین دارد» و ضربه میزند.
· شفق با نیزه گوجو، هر ضربه یک صف را میشکند.
شاهد اما بدون هیچ روحی، فقط با قدرت پوتینزادگی خودش میجنگد. پوتینهایش (چکمههای ساقبلند فولادی) هر مرغی را لگد میکند تا پرواز کند.
شاهد (فریاد): «من به روح احتیاج ندارم. من خودم قدرت تنماهی هستم!»
صحنه ۴ - انفجار در محل سکونت سارا
ناگهان، از سمت مرز قنطره آه، صدای بوم عظیمی میآید. آتش تا آسمان بلند میشود. دود سیاه مثل اژدها.
محل سکونت تبعیدی سارا ببعالملکه به کلی نابود شده. شلوار ببعیهای نگهبان دریده و سوخته. ببعیها با پاهای برهنه و پشمالو فرار میکنند.
سارا از زیر آوار بیرون میآید. شلوارش تکهتکه، صورتش سیاه. فریاد میزند:
سارا: «عارقانه! تو به خانه تبعید من زدی؟ من حتی در جنگ نبودم! داشتم گلدوزی میکردم!»
اما عارقانه در قصر، گوشش بدهکار مرغهاست. یکی از مرغها میگوید: «قربان، به نظر میرسد جایی منفجر شده.»
عارقانه (با بیخیالی): «بگذار بدمد. شاید فشفشه بود. به من بگو املتم آمده؟»
صحنه ۵ - سفیران گهوه خانه میرسند
درست وسط این آشوب، دو سفیر از سرزمین گهوه خانه (سرزمینی بیطرف و قهوهخیز) وارد میشوند:
· ممد (مردی با سبیلهای بلند و لباس راهراه، با کلاه قهوهای)
· سن (مردی لاغر با عینک تهاستکانی و دفتر یادداشت)
ممد (با صدای بلند): «آتشبس! ما برای وساطت آمدیم. جنگ را تمام کنید.»
سن (یادداشت میکند): «ساعت ۱۰:۱۵ صبح، ورود به منطقه بحران. احتمال موفقیت: کم.»
آنها وارد قصر میشوند. عارقانه روی تخت نشسته، املت میخورد.
ممد: «آقای پادشاه، ما از طرف اتحادیه سرزمینهای قهوهخیز آمدیم تا...»
عارقانه (بدون بلند شدن): «تا چه؟ تا به من بگویید چکار کنم؟ من پادشاه قدقدستانم. مرغها دور من جمع شدهاند. تو با آن سبیل مسخره ات میخواهی وساطت کنی؟»
سن (با ترس): «قوانین بینالمللی میگوید...»
عارقانه ناگهان دستش را بلند میکند. یک حرکت ساده، مثل دستتکاندادن. اما دهها مرغ وفادار از پشت سرش بیرون میپرند و در یک ثانیه، ممد و سن را در میان نوکهای تیز و چنگالهای فولادی خرد میکنند.
مرغ نگهبان: «قربان، سفیران... کشته شدند.»
عارقانه (لقمه املت را قورت میدهد): «کدام سفیران؟ آه، آن دو تا؟ فکر کردم جاسوس بودند. بریزیدشان تو گودال.»
صحنه ۶ - جنگ بیرونی شکل میگیرد
خبر کشته شدن سفیران گهوه خانه مثل آتش در سرزمینهای همسایه میپیچد. گهوه خانه اعلام جنگ میکند. ده سرزمین دیگر هم به آن میپیوندند. لشکری عظیم از قهوهچیها، شترداران و جادوگران قهوه به سمت قدقدستان میآید.
عارقانه اما همچنان در قصر نشسته و با مرغهایش خوش است. تازه یاد گرفته یک مرغ را وادار کند روی یک پا بچرخد.
وزیر (نفسزنان): «قربان! بیستهزار سرباز از گهوه خانه و متحدانش به سمت ما میآیند!»
عارقانه: «برایشان قهوه درست کن. شاید خسته آمدهاند.»
وزیر به دیوار میکوبد.
صحنه ۷ - اتحاد ناخواسته شاهد، شفق و مهلا
در حالی که ارتش خارجی به مرزها نزدیک میشود، شاهد، شفق و مهلا میفهمند اگر متحد نشوند، قدقدستان سقوط میکند و آنها نیز به خاک و خون کشیده میشوند.
مهلا (با شمشیر رائفیبور): «از تو متنفرم شاهد. از تو هم شفق. اما گهوه خانه قهوهشان تلخ است و من قهوه تلخ دوست ندارم.»
شاهد (پوتینهایش را محکم میبندد): «من فقط برای مرغهای بیگناه میجنگم. نه برای عارقانه دیوانه.»
شفق (نیزه گوجو را برمیدارد): «بعد از جنگ، دوباره با هم میجنگیم. ولی فعلاً... بیایید برویم این قهوهچیها را خیس کنیم.»
گلشید (با روح آریانیک در شلوارش): «آریانیک میگوید سمت چپ دشمن ضعیف است.»
سارا (که شلوارش را با چسب نواری وصله کرده): «من هم میآیم. شلوارم سوخته اما دندونهام تیزه.»