"فرمانی که از سوی شما دو تن الهگان باشد، فرمانی است که باید پذیرفت. با همه خشمی که در دل جای داده باشم، این کار پسندیدهتر است. هرکه فرمان خدایان را بردارد خدایان سخنش را میشنوند"
ـ ایلیاد
هومر
بیا و آزمون کن و اینان خواهند دید که خون سیاه تو به زودی از سراسر زوبین من افشانده خواهد شد
تاریخ سبز
بیا و آزمون کن و اینان خواهند دید که خون سیاه تو به زودی از سراسر زوبین من افشانده خواهد شد
اینو آشیل به اگاممنون میگه
افسانه هزارتوی مینوتائور یکی از معروف ترین و راز آلود ترین افسانه های یونان باستان🌊
در جزیره کرِت پادشاهی به نام مینوس، فرزند زئوس (خدای خدایان و ایزد آذرخش ها و آسمان ها)، حکمرانی میکرد. مینوس از خدای دریا، پوسایدون، درخواست کرد تا نشانهای بفرستد تا همه مردم متوجه شوند که او حق حکمرانی و پادشاهی بر این سرزمین را دارد.
پوسایدون گاو سفید زیبایی را از دریا بیرون فرستاد و آن را به عنوان نشانه به مینوس تقدیم کرد، البته که شرطی هم وجود داشت و مینوس وظیفه داشت که این گاو را قربانی کند. ولی مشکلی وجود داشت. گاو برای قربانی شدن بسیار زیبا بود و مینوس تصمیم گرفت گاو را برای خود نگه دارد و این باعث خشم پوسایدون شد.
پوسایدون برای تنبیه مینوس کاری کرد که پاسیافه ،همسر مینوس، عاشق این گاو شود و این تازه شروع ماجرا بود.
مینوس با کمک صنعتگری نابغه به نام دایدالوس گاوی چوبی ساخت تا پاسیافه درون آن قرار بگیرد و بتواند عشقش را ارضا کند. و از این رابطه نفرین شده مینوتائور به وجود آمد موجودی با بدن انسان و سر گاو.
مینوس با دیدن آن موجود وحشت کرد و به دایدالوس دستور داد هزارتویی عظیم بسازد تا اورا در آن زندانی کند.
دایدالوس هزارتویی پیچ در پیچ و بیپایان ساخت، طوری که هیچکس نتواند راه خروج را پیدا کند. مینوتائور را در مرکز آن قرار داد و هر از چندگاهی هفت دختر و هفت پسر به عنوان قربانی برایش فرستاده میشدند، مخصوصا از شهر آتن.
تاریخ سبز
افسانه هزارتوی مینوتائور یکی از معروف ترین و راز آلود ترین افسانه های یونان باستان🌊 در جزیره کرِت
روزی شاه آتن، اِیگیوس، مجبور شد طبق پیمان هفت دختر و هفت پسر را برای قربانی شدن بفرستد و پسرش تسئوس تصمیم گرفت همراه قربانیان برود تا آن هیولا را بکشد.
پدر و پسر قرار گذاشتند اگر تسئوس موفق به کشتن مینوتائور شد پرچم سیاه کشتی را با پرچم سفید عوض کند و برگردد.
هنگامی که تسئوس به کرِت رسید، آریادنه، دختر مینوس، عاشقش شد و به تسئوس کمک کرد و کلافی از نخ طلایی به او داد تا بتواند با باز کردن نخ مسیر بازگشت را پیدا کند.
تسئوس با شجاعت وارد هزارتو شد. در تاریکی تنها چیزی که به گوش میرسید صدای نفس های سهمگین آن هیولا بود....
تسئوس پس از نبردی سخت با شمشیرش سر مینوتائور را از تنش جدا کرد و اورا کشت. او با دنبال کردن نخ، توانست از هزارتو بیرون بیاید و همراه با آریادنه فرار کند.
اما داستان پایان خوشی نداشت.....
در راه بازگشت، تسئوس آریادنه را رها کرد (روایت ها متفاوت است برخی میگویند به دستور خدایان و برخی میگویند از بیوفایی خودش).
و وقتی به آتن نزدیک شد، قرار خود را با پدر فراموش کرد و پرچم سیاه را با سفید عوض نکرد.
پدرش، اِیگیوس، با دیدن پرچم سیاه گمان کرد پسرش در جنگ با مینوتائور جانش را از دست دادن و از غم این گمان خودش را در دریا انداخت.
و از آن به بعد آن دریا اِژه نامیده شد.
پادشاه اِیگیوس (Aegeus)
دریای اِژه (Aegean sea)