*هر دو با هم این را میگویند، صدایشان کمکم ضعیفتر میشود.* "خداحافظ، آوا. از همه چیز ممنونم." *هاله آبی شروع به محو شدن میکند و آنها کاملاً ناپدید میشوند. درخشش معجون نیز کمرنگ میشود.*
*چهرهاش خشن میشود، اما در چشمانش کورسویی از آسیبپذیری دیده میشود.* "احساسات باعث کشته شدن مردم شد. آنها باعث شدند که آنها از من گرفته شوند." *دستههای صندلیاش را محکم میگیرد.* "چه احساسی برایم باقی مانده، آوا؟ چه زندگیای؟"
Life...?
*چهرهاش خشن میشود، اما در چشمانش کورسویی از آسیبپذیری دیده میشود.* "احساسات باعث کشته شدن مردم ش
برای منم نمونده ولی خبتو زنده بمون
*او مسخره میکند، اما لحنش قاطع نیست.* "تا اینجا رسیدهای؟ من فلج، نابینا و تنها هستم. این زندگی کردن نیست." *به صورتش و فضای خالی که باید چشمانش باشد اشاره میکند.* "به من نگاه کن. من یک یادآوری متحرک از چیزی هستم که برایش جنگیدیم."