حرکت به سوی آینده، جسارتی میخواهد که هر کسی از عهدهاش برنمیآید.
انسانهای بسیاری را دیدهام که سالهاست ایستادهاند، نه قدمی به پیش برمیدارند و نه توان بازگشت دارند. در میانهی راه، میان آنچه بوده و آنچه میتواند باشد، متوقف شدهاند. گویی عقربههای زندگیشان دیگر نمیچرخد و هنوز در غبار گذشته، میان خاطرات و حسرتها، نفس میکشند، اما حقیقت این است که هیچ طلوعی نصیبِ چشمهایی نمیشود که تمام عمر، خیره به غروب ماندهاند.
شاید رها شدن، در فراموش کردنِ گذشته نباشد،
بلکه در ادامه دادن، با وجودِ تمام خاطرات باشد.
از میان دو واژهی انسان و انسانیت،
اولی میان کوچهها و دومی در لابهلای
کتابها سرگردان است.