نمیدانم چرا؟
هر تارِ نامرئیِ وابستگی
مرا به وحشت میاندازد.
از آدمها، از مکانها،از عادتها…
همه را پس میزنم و فرار میکنم.
چون میدانم هر چه بیشتر ببالم،
ریشههایم عمیقترو شکستنم
در طوفانِ نبودشان،
ویرانگرتر خواهد بود.
me
من در این پهنهی بیانتها،
مانند غبارِ کوچکی هستم..
که به دنبالِ معنایِ نفس کشیدن میگردد.
جهان، پرسشی است عظیم،
و من، در حیرتِ این پرسش،
با کنجکاویِ درونم،
به دنبالِ پاسخی در سکوتِ ستارگان.
me