eitaa logo
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
221 دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رمـ‌انٖـ‌ی بِه نٰام لُنٰارٰا🤍 دخـ‌تـ‌ری از جـ‌نـ‌س بـ‌ال فـ‌رشـ‌تـ‌ه🦋🌱 باحضور: حٰامٖیمِ صٰالٖحی✨ این رمان کاملا خیالی و از ذهن دخترکی ،خیال پرداز پدید آمده است🎀🫀 جانم؟؟🤍✨ https://daigo.ir/secret/41933480345 لٖف؟حٖرام😊❌ لیٖنکِ قَصرِمُونـــ‌👇💒
مشاهده در ایتا
دانلود
دارم زحمت میکشم دلیل لف دادن هارو درک‌نمیکنم یکم شعور داشته باشین.
22:22
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
96.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داشتم آسمان رو نگاه میکردم که یهو شمارو دیدمممم و ذوق مرگ شدم🫀😍✨🫂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 19🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• در کره جنگ شد و خیلی از فرمانده ها از
پارت جدید رو نوشتم براتون میگذارم😍🤍 میدونم شماهم مث خودم خیلی ذوق دارید ولی من سر نوشتن این رمان مردم🤦‍♀
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 20🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• لنارا با اینکه پولدار ترین فرد جهان بود ، نه به خودش مغرور شد و نه هنوز ماشین و خونه خریده بود . . لنارا ماشین گرفت و با تاکسی برگشت خونه . . نزدیکای خونه که بودن ، سرش تو گوشی بود و داشت برنامه ریزی میکرد ، که یهو راننده گفت. . راننده : خانم ... . لنارا : بله ، رسیدیم . . راننده : اینجارو موشک زدن و نمیشه از این جلوتر رفت. . لنارا یهو سرش رو بلند کرد و دید که نزدیک خونشون همه ویران شده ، سریع حساب کرد و از ماشین پیاده شد و دوید سمت خونه. . دوید و دوید که یهو چشمش به هه این افتاد و دلش آروم شد ولی سرش رو که برگردوند ، دید که خونشون همه بمب بارون شده. . داد زد و به هه این گفت : مام مامان ک ماما مامان کو؟ ب با بابا کو؟ سان ها و اون وو کجان ؟ تو خونه که نبودن، نه ؟ بیرون بودید دیگه؟؟ . هه این زد زیر گریه و سریع لنارا رو بغل کرد . . لنارا ، شکه شد و گریه افتاد و گفت.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 21🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• لنارا : نگو که... نگو که ... نگو که فقط تو موندی. . هه این همونجوری که لنارا رو بغل کرده بود و گریه میکرد گفت: . هه این : آبجی... آبجی... مامان و بابا و سان ها سوختن..😭 کاملا سوختن.. اون وو اونجاست😭 فقط منو اون وو موندیم. . لنارا : چ چچ چجوری ؟؟ چجوری ، فقط شماها موندید هااا؟؟ چجوری؟؟😭 . هه این : لنارا😭😭 منو اون وو رفتیم بیرون که غذا بگیریم ، ولی وقتی برگشتیم با این صحنه مواجه شدیم. . (هنوز مامان و بابا و سان ها رو از زیر آوار در نیاورده بودن.) . اون وو تا خواهرش رو دید ، دوید و مثل هه این بغلش کرد. در همین لحظه تازه اجساد رو پیدا کرده بودن و داشتن درشون میاوردن. . برادر ها گریه میکردن و لنارا میگفت. . لنارا : نه نه نه امکان نداره. چرا گریه میکنید . (اجساد رو دید.) وایسید وایسید مامانمو نبرید ، مامانمو نبرید😭 بابام . با . با. بابام رو نبرید. من اونو میشناسم اون برادر منه . وایسید.
پارت های جدید💚✨ پارت های بعد پنجشنبه 🎀🍓 لف؟؟ نه دیگه😡 دیدن و خوندن بدون عضویت حراممم✨🫀
دارم زحمت میکشم دلیل لف دادن هارو درک‌نمیکنم یکم شعور داشته باشین.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا