🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 20🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
لنارا با اینکه پولدار ترین فرد جهان بود ، نه به خودش مغرور شد و نه هنوز ماشین و خونه خریده بود .
.
لنارا ماشین گرفت و با تاکسی برگشت خونه .
.
نزدیکای خونه که بودن ، سرش تو گوشی بود و داشت برنامه ریزی میکرد ، که یهو راننده گفت.
.
راننده : خانم ...
.
لنارا : بله ، رسیدیم .
.
راننده : اینجارو موشک زدن و نمیشه از این جلوتر رفت.
.
لنارا یهو سرش رو بلند کرد و دید که نزدیک خونشون همه ویران شده ، سریع حساب کرد و از ماشین پیاده شد و دوید سمت خونه.
.
دوید و دوید که یهو چشمش به هه این افتاد و دلش آروم شد ولی سرش رو که برگردوند ، دید که خونشون همه بمب بارون شده.
.
داد زد و به هه این گفت :
مام
مامان ک
ماما
مامان کو؟
ب
با
بابا کو؟
سان ها و اون وو کجان ؟
تو خونه که نبودن، نه ؟ بیرون بودید دیگه؟؟
.
هه این زد زیر گریه و سریع لنارا رو بغل کرد .
.
لنارا ، شکه شد و گریه افتاد و گفت.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 21🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
لنارا : نگو که...
نگو که ...
نگو که فقط تو موندی.
.
هه این همونجوری که لنارا رو بغل کرده بود و گریه میکرد گفت:
.
هه این : آبجی...
آبجی...
مامان و بابا و سان ها سوختن..😭
کاملا سوختن..
اون وو اونجاست😭
فقط منو اون وو موندیم.
.
لنارا : چ
چچ
چجوری ؟؟
چجوری ، فقط شماها موندید هااا؟؟
چجوری؟؟😭
.
هه این : لنارا😭😭
منو اون وو رفتیم بیرون که غذا بگیریم ، ولی وقتی برگشتیم با این صحنه مواجه شدیم.
.
(هنوز مامان و بابا و سان ها رو از زیر آوار در نیاورده بودن.)
.
اون وو تا خواهرش رو دید ، دوید و مثل هه این بغلش کرد.
در همین لحظه تازه اجساد رو پیدا کرده بودن و داشتن درشون میاوردن.
.
برادر ها گریه میکردن و لنارا میگفت.
.
لنارا : نه
نه
نه
امکان نداره.
چرا گریه میکنید .
(اجساد رو دید.)
وایسید وایسید مامانمو نبرید ، مامانمو نبرید😭
بابام . با . با. بابام رو نبرید.
من اونو میشناسم اون برادر منه .
وایسید.
پارت های جدید💚✨
پارت های بعد پنجشنبه 🎀🍓
لف؟؟ نه دیگه😡
دیدن و خوندن بدون عضویت حراممم✨🫀
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 22🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
(هه این و اون وو رو از خودش جدا کرد و دوید ، همونجا چندبار زمین خورد و تموم دست و پاهاش زخمی شد ولی هرجوری که بود خودشو رسوند به پدر و مادر و برادرش.)
.
لنارا : (با گریه گفت)
مامان ،
مامانی ،
بابا ،
سان ها،
منو میشناسید ،
مامان ، بابا
منو میشناسید،
(سر سان هارو در آغوش گرفت و داد زد)
داداشی
داداشی چرا چشمات رو باز نمیکنی؟
نکنه ازم بدت میاد.
تو همیشه بیشتر از همه سربه سرم میگذاشتی.
غلط کردم ،دیگه ناراحت نمیشم.
دیگه اذیتت نمیکنم .
داداشی میشه یکبار دیگه به چشمام نگاه کنی.
داداشی تروخدا چشاتو باز کن.
نگاه کن چشام چه رنگیه .
داداشیی😭
.
اون وو و هه این هم اومدن رو سر لنارا و گریه میکنن.
.
لنارا : مامان جونم ، مامانی ، میشه دوباره موهامو شونه کنی ، مامانی ، بیدار شو دیرشده ها ، پاشو ، چشماتو باز کن ، نگاه کن زخمی شدم ، مامانی ، پاشو دوباره موهامو شونه کن ، نگا ، نگا کن ، موهام داره سفید میشه ، هاا ، مامانی...
مامانییی.
عه با من بازی نکن دیگه بیدار شو مامانی. میدونی الان چن ساله که موهامو شونه نکردی .😭مامانی.
.
لنارا : بابایی .
بغلم کن تروخدا.
نگاه کن چشامو .
نگاه کن موهامو.
اشکال نداره.
موهام داره سفید میشه ، اشکال نداره که بابایی.
پاهام زخمیه ، اشکال نداره بابا،
چند ماه تویه خونه ی تنگ و تاریک بودن ، اشکال نداره که.
داداش حامی رو از 5 سالگی ندیدم ، اشکال نداره.
الان لکنت گرفتم، اشکال نداره.
کلی درد کشیدم ، اشکال نداره .
اشکال نداره .
فقط تو چشماتو باز کن.
نخواب دیگه نخواب .
بابا😭
.
لنارا سر هرسه تا رو گذاشت رو پاهاش و انقد که جسد هاشون کوچولو بود ، رو پاهاش لالاییشون داد و میگفت.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 23🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
لنارا اشکاشو پاک کرد و گفت:
.
بابایی، مامانی ، داداشی،سان ها ،
راحت بخوابید .
ولی این رسمش نبود ها ،باید باهم میرفتیم .
همش تقصیر منه ،انقد که درگیر کار بودم و پیشتون نبودم خدا شمارو ازم گرفت .
ولش کن ، اشکال نداره راحت بخوابید😭
لالا لالا لا لا ...
.
اون وو و هه این فقط گریه میکردن و چون نمیخواستن خواهرشون رو هم از دست بدن گفتن :
.
هه این : لنارا لنارا پاشو دیگه بسه
.
اون وو : آبجی ، پاشو قشنگم پاشو
.
لنارا بلند شد و اشکاشو پاک کرد و روبه پیکر ها گفت:
.
لنارا :برید برید هرجایی که میخواید برید .
.
درهمون لحظه بی سیم لنارا به صدا دراومد .
.
+ سلام فرمانده .
.
لنارا : سلام ، فرمانده به گوشم.
.
+ فرمانده ما تو مرکز یه مشکلی داریم باید سریع تر بیاید.
.
لنارا سریع گفت :
.
لنارا : باشه الان میام ،فقط یه ماشین بفرستید.
.
+ بله فرمانده تا ۲ دقیقه ی دیگه ماشین میاد. تمام
.
لنارا : باشه ، تمام.
.
لنارا : کی این اتفاقات افتاد؟؟
.
اون وو : دیشب .
.
لنارا : یعنی از دیشب این اتفاق افتاده ، وای وای . پس شما کی فهمیدید ؟؟
.
هه این : همین ۲ ساعت پیش .
.
لنارا : من باید برم ولی حواستون به مامان ، بابا و سان ها باشه هاااا. خودتون هم یه مو از سرتون کم شه من میدونم و شما .
پارت های جدید💚✨
پارت های بعد پنجشنبه 🎀🍓
لف؟؟ نه دیگه😡
دیدن و خوندن بدون عضویت حراممم✨🫀