eitaa logo
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
216 دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رمـ‌انٖـ‌ی بِه نٰام لُنٰارٰا🤍 دخـ‌تـ‌ری از جـ‌نـ‌س بـ‌ال فـ‌رشـ‌تـ‌ه🦋🌱 باحضور: حٰامٖیمِ صٰالٖحی✨ این رمان کاملا خیالی و از ذهن دخترکی ،خیال پرداز پدید آمده است🎀🫀 جانم؟؟🤍✨ https://daigo.ir/secret/41933480345 لٖف؟حٖرام😊❌ لیٖنکِ قَصرِمُونـــ‌👇💒
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 19🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• در کره جنگ شد و خیلی از فرمانده ها از
پارت جدید رو نوشتم براتون میگذارم😍🤍 میدونم شماهم مث خودم خیلی ذوق دارید ولی من سر نوشتن این رمان مردم🤦‍♀
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 20🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• لنارا با اینکه پولدار ترین فرد جهان بود ، نه به خودش مغرور شد و نه هنوز ماشین و خونه خریده بود . . لنارا ماشین گرفت و با تاکسی برگشت خونه . . نزدیکای خونه که بودن ، سرش تو گوشی بود و داشت برنامه ریزی میکرد ، که یهو راننده گفت. . راننده : خانم ... . لنارا : بله ، رسیدیم . . راننده : اینجارو موشک زدن و نمیشه از این جلوتر رفت. . لنارا یهو سرش رو بلند کرد و دید که نزدیک خونشون همه ویران شده ، سریع حساب کرد و از ماشین پیاده شد و دوید سمت خونه. . دوید و دوید که یهو چشمش به هه این افتاد و دلش آروم شد ولی سرش رو که برگردوند ، دید که خونشون همه بمب بارون شده. . داد زد و به هه این گفت : مام مامان ک ماما مامان کو؟ ب با بابا کو؟ سان ها و اون وو کجان ؟ تو خونه که نبودن، نه ؟ بیرون بودید دیگه؟؟ . هه این زد زیر گریه و سریع لنارا رو بغل کرد . . لنارا ، شکه شد و گریه افتاد و گفت.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 21🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• لنارا : نگو که... نگو که ... نگو که فقط تو موندی. . هه این همونجوری که لنارا رو بغل کرده بود و گریه میکرد گفت: . هه این : آبجی... آبجی... مامان و بابا و سان ها سوختن..😭 کاملا سوختن.. اون وو اونجاست😭 فقط منو اون وو موندیم. . لنارا : چ چچ چجوری ؟؟ چجوری ، فقط شماها موندید هااا؟؟ چجوری؟؟😭 . هه این : لنارا😭😭 منو اون وو رفتیم بیرون که غذا بگیریم ، ولی وقتی برگشتیم با این صحنه مواجه شدیم. . (هنوز مامان و بابا و سان ها رو از زیر آوار در نیاورده بودن.) . اون وو تا خواهرش رو دید ، دوید و مثل هه این بغلش کرد. در همین لحظه تازه اجساد رو پیدا کرده بودن و داشتن درشون میاوردن. . برادر ها گریه میکردن و لنارا میگفت. . لنارا : نه نه نه امکان نداره. چرا گریه میکنید . (اجساد رو دید.) وایسید وایسید مامانمو نبرید ، مامانمو نبرید😭 بابام . با . با. بابام رو نبرید. من اونو میشناسم اون برادر منه . وایسید.
پارت های جدید💚✨ پارت های بعد پنجشنبه 🎀🍓 لف؟؟ نه دیگه😡 دیدن و خوندن بدون عضویت حراممم✨🫀
دارم زحمت میکشم دلیل لف دادن هارو درک‌نمیکنم یکم شعور داشته باشین.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 22🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• (هه این و اون وو رو از خودش جدا کرد و دوید ، همونجا چندبار زمین خورد و تموم دست و پاهاش زخمی شد ولی هرجوری که بود خودشو رسوند به پدر و مادر و برادرش.) . لنارا : (با گریه گفت) مامان ، مامانی ، بابا ، سان ها، منو میشناسید ، مامان ، بابا منو میشناسید، (سر سان هارو در آغوش گرفت و داد زد) داداشی داداشی چرا چشمات رو باز نمیکنی؟ نکنه ازم بدت میاد. تو همیشه بیشتر از همه سربه سرم میگذاشتی. غلط کردم ،دیگه ناراحت نمیشم. دیگه اذیتت نمیکنم . داداشی میشه یکبار دیگه به چشمام نگاه کنی. داداشی تروخدا چشاتو باز کن. نگاه کن چشام چه رنگیه . داداشیی😭 . اون وو و هه این هم اومدن رو سر لنارا و گریه میکنن. . لنارا : مامان جونم ، مامانی ، میشه دوباره موهامو شونه کنی ، مامانی ، بیدار شو دیرشده ها ، پاشو ، چشماتو باز کن ، نگاه کن زخمی شدم ، مامانی ، پاشو دوباره موهامو شونه کن ، نگا ، نگا کن ، موهام داره سفید میشه ، هاا ، مامانی... مامانییی. عه با من بازی نکن دیگه بیدار شو مامانی. میدونی الان چن ساله که موهامو شونه نکردی .😭مامانی. . لنارا : بابایی . بغلم کن تروخدا. نگاه کن چشامو . نگاه کن موهامو. اشکال نداره. موهام داره سفید میشه ، اشکال نداره که بابایی. پاهام زخمیه ، اشکال نداره بابا، چند ماه تویه خونه ی تنگ و تاریک بودن ، اشکال نداره که. داداش حامی رو از 5 سالگی ندیدم ، اشکال نداره. الان لکنت گرفتم، اشکال نداره. کلی درد کشیدم ، اشکال نداره . اشکال نداره . فقط تو چشماتو باز کن. نخواب دیگه نخواب . بابا😭 . لنارا سر هرسه تا رو گذاشت رو پاهاش و انقد که جسد هاشون کوچولو بود ، رو پاهاش لالاییشون داد و میگفت.
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨ ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀 ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 23🫀 ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• لنارا اشکاشو پاک کرد و گفت: . بابایی، مامانی ، داداشی،سان ها ، راحت بخوابید . ولی این رسمش نبود ها ،باید باهم میرفتیم . همش تقصیر منه ،انقد که درگیر کار بودم و پیشتون نبودم خدا شمارو ازم گرفت . ولش کن ، اشکال نداره راحت بخوابید😭 لالا لالا لا لا ... . اون وو و هه این فقط گریه میکردن و چون نمیخواستن خواهرشون رو هم از دست بدن گفتن : . هه این : لنارا لنارا پاشو دیگه بسه . اون وو : آبجی ، پاشو قشنگم پاشو . لنارا بلند شد و اشکاشو پاک کرد و روبه پیکر ها گفت: . لنارا :برید برید هرجایی که میخواید برید . . درهمون لحظه بی سیم لنارا به صدا دراومد . . + سلام فرمانده . . لنارا : سلام ، فرمانده به گوشم. . + فرمانده ما تو مرکز یه مشکلی داریم باید سریع تر بیاید. . لنارا سریع گفت : . لنارا : باشه الان میام ،فقط یه ماشین بفرستید. . + بله فرمانده تا ۲ دقیقه ی دیگه ماشین میاد. تمام . لنارا : باشه ، تمام. . لنارا : کی این اتفاقات افتاد؟؟ . اون وو : دیشب . . لنارا : یعنی از دیشب این اتفاق افتاده ، وای وای . پس شما کی فهمیدید ؟؟ . هه این : همین ۲ ساعت پیش . . لنارا : من باید برم ولی حواستون به مامان ، بابا و سان ها باشه هاااا. خودتون هم یه مو از سرتون کم شه من میدونم و شما .
پارت های جدید💚✨ پارت های بعد پنجشنبه 🎀🍓 لف؟؟ نه دیگه😡 دیدن و خوندن بدون عضویت حراممم✨🫀
دارم زحمت میکشم دلیل لف دادن هارو درک‌نمیکنم یکم شعور داشته باشین.