🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 27🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
قرار بود چند روز دیگه شهیدان این جنگ ۲۰ روزه رو در کشور کره تشییع کنن و کل کشور مشتاق دیدن خونواده های شهیدشون بودن .
.
لنارا توی این ۲۰ روز بعد جنگ یک زمین خیلیییی بزرگ خرید ، این زمین 1 هکتار بود و دقیقا در وسط پایتخت کره جنوبی قرار داشت .
.
کسی نمیدونست که لنارا این زمین رو خریده .
.
لنارا با هه این تماس گرفت تا ازش بپرسه کجاست تا بتونه بره پیش برادر هاش.
.
لنارا : سلام داداشی
.
هه این : سلام لنارا جونم ، خوبی عشقم ؟
کجایی ؟
کی میای خونه ؟
بیا دیگه کلی خسته شدی بچه باید یکم بخوابی .
فک کردی اینجوری قهرمان میشی؟
میخوای بمیری؟
.
لنارا : چی میگی بابا چرا انقد شلوغش میکنی😂
خوبم .
شما کجایین که بیام پیشتون .
من کجا میخوام قرمان بشم خره 🤣
اون وو کجاس؟
.
هه این : باشه یعنی تو نمیخوای قهرمان شی🤣 فعک نکنم.
ما زیر پای تو ایم کجا داریم بریم 😁
.
لنارا : برو بابا چرت و پرت نگو ، بچه مچه هم نکن خودتم زیاد بزرگتر از من نیستیا😂 دقیق بگو کجایین خر🤣
.
هه این : آره آبجی آره ۸ سال اصن زیاد نیس ، نه اصلا ،من بزرگتر از تو نیستم اصلا🤣 ما خونه ی...
خونه خریدیم😁
.
لنارا : باشه تو بزرگی غلط کردم ولکن دیگه 😂
خونه خریدین ؟
ماشاالله من نبودم دیگه چکارا کردین؟
خو حالا لوکیشن بفرس خونه بیشتر حرف میزنیم.
.
هه این : دیگه از این غلطا نکن خانم فرمانده شما هنوز کوچولویی😂
نه دیگه خونه برا خودمونه ورود افراد متفرقه ممنوعه .
بفرمایید😍
پارت های جدید💚✨
پارت های بعد انشاالله فردا 🎀🍓
لف؟؟ نه دیگه😉
دیدن و خوندن بدون عضویت حراممم✨🫀
دوس دارید در کنار رمان ، فعالیت هم از حامیم و آیمووی و بیو و کلیپ دلی و کلیپ غمگین و کلیپ مذهبی بکنم؟؟؟
اگه دوس دارید در کنار رمان فعالیت هم داشته باشیم تو پیوی بگید و بگید دوس دارید از کدوم موردی که بالا گفتم فعالیت کنیم 💚✨
به نظرم اگه فعالیت هم داشته باشیم آمار بالاتر میره . نظر شما چیه؟؟🤔🎀✨
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 28🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
لنارا : 😂😂😂
زیادی نمک نریز هااا ، آقای گنده ، من فرمانده و رهبر یک کشورم ها با یه انگشت ، پرتت میکنم بیرون از کشور هاا😁
.
هه این : باشه خانوم فرمانده الان لوکیشن میفرستم ، حالا مارو فعلا پرت نکن از کشور بیرون و نکش 😂
.
لنارا : باشه داداشی منتظرم ، میام خونه حرف میزنیم ، یه چند تا کتک هم شما از من طلب داری میام حساب رسی 😏😂
.
هه این : یا خدا ، لنارا تروخدا تو نیا 😂
.
لنارا : زیاد حرف نزن خداحافظ تو راهم.
.
هه این : باشه ، خداحافظ ، خدا یا من تا فردا زنده باشم خواهشا🤦♂
.
لنارا به سمت خونه راه افتاد و بعد ۲۰ دقیقه توراه بودن بلاخره رسید .
.
دینگ (صدای زنگ در)
.
اون وو : بله ؟
.
لنارا : در رو باز کن بدو.
.
اون وو : برات باز نمیکنم 😁
.
لنارا : باز میکنی یا...
.
هه این : اون وو تروخدا در رو باز کن وگرنه کارمون ساختس😂
.
اون وو : باشه بیا بالا خانم فرمانده .
.
لنارا : فرش قرمز پهن نکردید که 😂
.
هه این : جون خانوم فرش قرمز هم میخوان .
.
اون وو : ببخشید خانوم فرمانده ما نتونستیم مقدمات حضور شما در قصرمون رو آماده کنیم .
.
لنارا : اوه اوه چنان میگه قصر انگار چه تحفه ایه 🤣
.
لنارا برادراش رو دونه دونه بغل کرد و دیگه دم دمای شب بود و کم کم ماه داشت بالا میومد .
.
لنارا : راستی از مامان و بابا و سان ها چه خبر ؟
خونه درست شد ؟
اونارو کجا بردن ؟
.
هه این : خونه که درست شد ولی تمام وسایل سوخته شده بود ، چندروز پیش هم یک زن و شوهر دنبال خونه بودن و خونه پیدا نمیکردن ، ماهم دیگه خونه رو فروختیم به اونا ولی نصف قیمت .
.
لنارا : کار خوبی کردید ، به هرحال ما که دیگه مامان و بابا رو نمیبینیم پس دیگه نیازی هم به این خونه نداشتیم .
منم وسط شهر یه زمین گرفتم میخوام یه خونه برا خودم اونجا بسازم.
.
هه این : یعنی دیگه پیش هم زندگی نمیکنیم ؟
🤍𝐋𝐮𝐧𝐚𝐫𝐚✨
ℝ𝕆𝕄𝔸ℕ 🎀
ℙ𝕒𝕣𝕥𝕖 : 29🫀
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
لنارا : نه دیگه من احتمالا میرم یجای دیگه ولی شما هم میاین دیگه پیش من .
.
هه این : پس یعنی باز هم همه پیش همیم ؟
.
لنارا : آره دیگه همه تو اون خونه پیش همیم.
.
اون وو : ولی خب شاید تو بخوای تنها باشی.
.
لنارا : خری؟🤦♀😂
من بدون شما کجا باشم ها ، آدم پیش برادر هاش نباشه ، کجا باشه ؟
.
هه این و اون وو : وسط بحث به این مهمی یهو ، خری ؟🤣🤣🤣
.
لنارا : خو نمیفهمی دیگه گاو😂
.
اون وو : خانوم فرمانده دیگه حیوان دیگه نبود به ما بگی 😐🤣
.
(همه میخندیدن😂)
.
لنارا : پاشین پاشین دیگه برم بخوابیم.
.
هه این : باشه آبجی خانوم ، شما برو رو تخت ، مارو مبل میخوابیم.
.
اون وو : هوی چرا از همه مایه میزاری ، من میخوام رو تخت بخوابم .
.
لنارا : اول باهم یه مشورتی بکنید بد نیس🤣
.
هه این : خاک برسرت اون وو . این بچه ۴۰ شبانه روز نخوابیده 🤦♂
.
لنارا : نه من اصن رو تخت خوابم نمیبره همینجا رو زمین میخوابم.
.
هه این رفت سمت اون وو و یک نیشکون دستشو گرفت و روپاش لگد کرد و زد تو سرش و یواشکی در گوشش گفت :
.
هه این : اون وو ، آدم باش تروخدا 🤦♂
این آبجی الان ۴۰ شبانه روز به خاطر ما نخوابیده میفهمی چقد سختی کشیده به خاطر ما ؟
ببین الان به خاطر ما حاضره رو زمین بخوابه ولی ما تو آسایش باشیم .
.
اون وو : باشه بابا غلط کردم ، تروخدا منو نخور دودقیقه 😂
.
لنارا : خب من که جامو پهن کردم ، شماهم دست از پچ پچ کردن بردارید و برید بخوابید .
.
اون وو : آبجی بخدا شوخی کردم ، پاشو تخت سه نفرس هممون روش جا میشیم . پاشو پاشو.
.
لنارا : نه دیگه ولکن . الان دیگه جامو پهن کردم . تو حرفی که نباید میزدی دیگه زدی😂 منم همینجا میخوابم .
.
هه این : پاشو اشکال نداره ما جارو جمع میکنیم این عقلش کار نمیکنه یچی میگه .
بفرمایید😍
پارت های جدید💚✨
پارت های بعد انشاالله فردا 🎀🍓
لف؟؟ نه دیگه😉
دیدن و خوندن بدون عضویت حراممم✨🫀