eitaa logo
ᬉآخرین نوشته های اوᬉ
48 دنبال‌کننده
6 عکس
5 ویدیو
0 فایل
آخرین چیزی که به جای خواهم گذاشت، نوشته هاییست که خط به خط آن بر من گذشت.
مشاهده در ایتا
دانلود
No need to say it, your eyes reveal secrets.
اصوات برخورد فنجان های عتیقه بهمدیگر و سمفونی ای که در محیط پراکنده کرده بودند، مسبب این شد که دیدگان سرخ و توخالی او بر هم برخورد کند ، گوی بلوری نگاهش به سقف بالای سرش برخورد کرد، مدتی در حال آنالیز رخداد های که، او را به این مکان رساند، صرف کرد؛ با شدتی روی زانویش خم شد و از بند رخت، خودش را رها کرد، هوای خفه کننده ساطع شده از گوشه، کنار دخمه ای که در آن محبوس شده بود، به شدت بر گردنش سنگینی می کرد؛ نگاه خنثی اش به دیوار های فرسوده و تکه خشت های پودر شده، از دیوار که بر زمین، پخش شده بود تا میز شاه بلوطی رنگی که قلم و دواتی که در اقیانوس کاغذ های کاهی که، آثاری از پریشانی و نابسامانی فکری شخص بود، انداخت؛ دست بهم تنیده خودش با ریسمان پارچه ای که، توان حرکت دادن دست او را، از او رباییده بود، را به میز تحریر لنگر زد و اقدامش را به تخته چوب کج شده، روبه تخت تکیه داد، تا بتواند روی اقدمش بایستد و به دنبال راه فراری از این مخمصه بگردد. در همین حین که با مشقتی توانسته بود، آرنج خود را بر چوبه فرسوده قرار دهد و آهی از لبان لرزانش به هوای خفه کننده محیط پیشکش کند، صدای کوبیده شدن ورودی، او را از آرامش زودگذر خود به تلاطم اضطراب و فرو رفتن در مرداب پیش بینی حوادث قریب الوقوع، هل داد.     با دیده سرخ و غرق در ورطه زوال افکارش ، آن چشمان ، سرچشمه تسخیر کننده ای که رایحه ترس را تا چند مایلی خود حس میکرد؛ " آه؟! میشکای نازنین؟ در چه حال هستی؟" برخورد دوباره موج صدای لرزه اندازی که بر روح برهنه او باتاب میشد، و انعکاس آن را دوباره در تمام فیبر های حواسش، حس میکرد! { او؟ چرا او؟ هرکسی ولی چرا ؟! آه مسیح مرا از بند های او رها کن!} بند حواسش را به دستان لرزان و خمیده خود کشید، التماسی خفه شده و مهر خورده ای که سعی داشت که تمام تن او را به زانو بیندازد، در نگاه اسیری او، روحش را برهنه کند تا بر او مرحمت روا بدارد؛ "من؟ من من، من حتی نمیدانم تو که هستی؟" لکنت و ترس در رگانش جاری شده بود؛ تنها بازتاب درنده و لجام گیسخته ای در تیز انعکاس دیدگانش بر خودش حس میکرد، به شدت گرم و غرق در آتش یک کوره شعله ور بود؛ " آه ؟! نیاز به ترسیدن نیست! من اصلا نیت خاصی از این آدم ربایی شیرین ندارم! فقط دوست داشتم یک انسان ببینم. همان موجودی که ازش سخن ها زیاد است، در کتاب دینی. زیر لب مبلغ های دینی! به من بگو انسان بودن چیست؟ چه حسی دارد؟!"      نگاهش با او تلاقی کرد، مدت مدیدی چیز بر لب نیاورد؛ منظورش چیست؟ انسان بودن؟!{ اصلا چرا باید این سوال گنگ و مبهم را از من بپرسه؟ خب انسان بودن ، انسان بودنه} . چیزی برا پاسخ به پرسش دوپهلو اش پیدا نکرد، روی زانو های ناتوان خود خمیده شد و نگاهش را همچنان سعی میکرد فروغ خود را حفظ کند. " پس نمیدانی ؟ نه؟! چقدر تاسف برانگیز! تو انسانی و نمیدانی چه هست؟ اطمینان داری تو همان نژاد هستی؟ نژادی که در پی آرمان های والا هستند؟!" کلمات پشت سر هم زمزمه شده اش بر تنش مثل تیرباران فرود آمد . دیگر حس کرد دارد ناخواسته توسط هاله پر شبهت و نامفهموم او به زانو در می آید . شانه هایش تا حدی خمیده شده بود که انگار ، یک حیوان درنده و پنهان شده درونش . آدمی بودنش را زیر سوال میبرد؛ " آه همین را میخواستم! آدمی بودن آدمیت را نقض میکند . تو مصداق بارز آن هستی. الان میتوان آن بوی حیوانی و خوی سرشکسته ات رو بو بکشم؛ چقدر رقت انگیز که حتی وجودیت یک تظاهر است، پشت آن ظاهر گوشت و استخوانت چی پنهان کردی؟! انگار یک در به روی حقیقت و ماهیت پروردگارست؟ خالقت؟ چی میتونه تو رو خلق کرده باشد؟! آیا خالقت اینقدر دور افتاده است که موجدیتی به نام تو را ، بر زمین فرود آورد؟》..
ᬉآخرین نوشته های اوᬉ
اصوات برخورد فنجان های عتیقه بهمدیگر و سمفونی ای که در محیط پراکنده کرده بودند، مسبب این شد که دیدگا
نوشته های قدیمی ام رو میبینم تنها یک چیز واحد میبینم، اونقدر در بند احساسات نبودم.. یعنی اینطور که نشان می‌دهد یک روح سرگردان نیست آزادی او در میان کلمات مشهوده ولی حال حتی نفس هایش هم به یکی وصله، شاید سقوط آزاد باشد ولی اگر او هم مرا در این وادی تنها بگذارد؛ پس ماهیتم برای چه وجود پیدا کرد...
پشیمانی ..! پشیمانی..، ندامت! و کوله ای از عواطف شکسته تو بر شانه من سنگینی می‌کند! نمی‌دانستم که کسی را به پرتگاه عمیق افکار خود کشیدم؛  حال که این رقعه که با ندامتی که بی شرمانه از جوهر آن ریزش می‌کند و بر دست گناهکار من ! منی که به تفکر خودم یک مبلغ دینی یا داعی از سوی فرستادگان رهایی و آرامش بودم! حال که میبنیم چیزی نیستم جز یک فاحشه دینی ای که بر زمین فساد، پایکوبی میکنم؛ تمام رقعه های تو و نوشته ات را با دیده روانم، نوازش میدهم و بر زمین سرد ذهنم دفن میکنم، تا شاید دوباره ارتعاش امید به آنها نوید یک راه دیگر دهد 》... حال میدانم همه چیز رو به زوال است ، روحت، ذهنت، تنت، وجودت و شعله فروزان عشقت که در لابه لای تنه درختان فساد من، به خاکستری سرد و بی جان، تن داده است ! نمیدانم ولی دانستن اینکه من برای تو، فقط یک بازتاب ماه در تلاطم سکوت، امواج سرگردان مردابی کوچک، در قلب تکه تکه شده تو بودم، من را بی نهایت رنجش می‌دهد؛ به یاد میارم که حتی چه زود من اشخاص خودم را که در طناب سرخ رنگ سرنوشت من در هم پیچیده بودند، به راحتی از هم گسیخته شدند و چیزی جز افسوس عاید من نشد؛که حال با این خلا تنهایی و درماندگی خود به کجا؟، کشیده خواهم شد و دوباره چه بازتاب گسترده افکار های عمومی زیادی بر من، ثابت خواهد شد ؟! "من منجی نابودی بودم ! هرچند قبلا در نگاه او، تنها منجی شناخته شده او بودم، تنها گل برفی که برای دیدن روی او، قامت خمیده خود را به بالا میکشم تا دوباره با بازتاب آن چشمان الماسی که در وجود آن رگه های سرخی خون آلود، سراریز شدند، دوباره مواجه بشم و هستی خودم را در آن بازیابم! " حال که توان و رمقی در تن بی جان خود ندارم، روحم را به بردگی او سپردم، تنم را به رحمت او سپردم ، قلبم را با خنجر تو، تکه گوشتی به برهنگی امواج سرگردان موهای خاکستر شده در آتش فروزان فکرت!.. این نامه را با دیده خون، و جوهر ریشه زندگی ام رو کاغذ پیاده میکنم تا شاید قبل رها کردن خودت در مرداب غرق از تاریکی، پایان هستی خودت .. اعترافات من ، طنابی به دست بندد و روحت به فساد آن آغشته نشود ..  "متاسفم منجی بال شکسته من ! من سزاوار عشق ستایش شده تو نیستم ، ولی نمیخواهم؛ نمی‌خواهم زود تو را همانند ماهی ارزشمندی، از حوض خودم از دست بدم! تو سزاوار بهترین هستی، من تمام تو را دوباره میخواهم ، نباید روحت در این وزش خانه مان سوز به فساد من اشباع شود ! .. نفس هایم به من خیانت می‌کنند.. ولی شاید باید کلمات را جا به جا کنم ، خیانت می‌کردند؛ قبل از تو ، قبل از دیدن بازتاب روی نورانی تو ، قبل از استشمام رایحه تو ، قبل از غرق در بازو رهایی تو! قبل از همه چیز که بی صدا به تو گره خورده است ..
رفته بودم تا بگویم، یک غزل با رنگ آبی یک غزل هم رنگ دریا، با دلی دلتنگ آبی «زهرا وهاب»
هدایت شده از  ❀.𝑉𝑖𝑐𝑡𝑜𝑟𝑖𝑎. ❀
یوزرAnatoly قلب مهربونی داری✨
هدایت شده از  ❀.𝑉𝑖𝑐𝑡𝑜𝑟𝑖𝑎. ❀
یوزر اولگا- اکانتت بوی خون وشب رو میده✨🩸
وقتی ندایان زمینی بر زمین فساد در حال تلاطم هستند، و بارش تمام افکار بر سر آنها نوید زوال تمام افکار آنها را دارا است !.. من بر زمین سرد حلقه میزنم و بر بنیاد آن دیده خود را تر میکنم، شاید شب آخر من باشد  نهاد و بنیاد من رو به زوال است، غم خاصی در رگم در حال جاری شدن است ؛ چیزی برای گفتن ندارم، فقط دید هایم تر است و حرف های زیادی در عمق دریای رنگدانه های مملو در دیدگانم مهر شده! بدنم به خودم خیانت می‌کند و رمقی برای حرکت جدیدی ندارم، تکه طناب های در هم گرده خورده و رده های خونی به پهنای نفرتی که از بقیه داشتم، شاید خودم؟!.. لطفا تمام کن! من بازتاب چشمان تو را بر خودم نمیبینم، شاید آخرین کلمات من بر این کاغذ غرق در رگه های سرخ رنگ وجودم،  برای بعد پروازم تنها یادگاری باشد، من توانی ندارم، من فقط آنقدر قدرت و اراده نداشتم برای خودم تکیه گاهی بزارم و حتی اگه اراده آن را داشتم، چون نفس هایم حتی به من خیانت می‌کنند پس حتی اندک چیزی برای خودم نداشتم !..》 تنها دلیل هایم، الان در نگاه من به شبحی گشمده مبدل شده اند و مرا با کوله باری از گناه در این مرداب عمیق افکارم تنها گذشته اند... حتی دیگر نوشته های کمک نمی‌کند،  در مارپیچی حرکت میکنم از گذاشتن قدم جدید هراس دارم و از دست دادن تعادلم، ناخواسته احساس شَک میکنم، گمشده ها ز دست رفتند و فقط افکاری در زیر خاک مدفون هستند،  برای نائل شدن به پهنای آسمان ها، در محضر رهایی بر زمین فساد پایکوبی می‌کنند و حال در چه گفتار و یا تفکری باشم، باز هم این نگاه های حقارت آمیز مرا رنجش میدهد.》 برای چندین بار کلاماتی رو بی هویت بر بوم این نگار میکبوم و هرچند هیچ خواسته ای را نداشتم، چه شد که همه چیز مرا مقصر دانستند؛ وقتی که خود آنها را به این حقارت کشیدند؛ لرزش دستانم و روانم، فقط ندایی میدهد برای پایانی جدید، و دوباره خاکستر هایی که به گلگونی لبانم که از سرمایی که سرم سوز میدهد ، پاره پاره شده،  و فقط چشمه های تاریکی از آن جاری می‌شود " کاش وجودم تنها بخش قابل پاک کردن از همه چیز بود، از فکرم، خاطرم، بدنم و در خاطر از این جهان بود ، به سرزمین موعودی که بارها در جست و جوی آن بودم، و حال چی؟! وقتی تمام رمقم چیزی جز بازیچه دست بقیه نشد .. همانند زندانی ای که دست بر میله ها می‌کشد و تمنای رهایی دارد ولی دیدگان حقارت دیگر اسیران او را به یاد گرفتاری در یک دار المجانین میدهد که حتی نمی‌تواند در تفکر چیزی باشد و وجودش به او اخطار میدهد که باید این کار را به گردن باریک تر از نخ عدالت بکشد .." کاش اینقدر حقیر نبودم که در نگاه بقیه و بازتاب آن، خود را جویا بشم، از مکافات عمل هایی که نکردم بر زمین چنگ بزنم و دستانم از شدت رنجش متورم بشوند،  کاش دلیلی برای اتمام تمام این به ظاهر قضاوت ها داشتم.》 "محکومم به نابودی،  حکومت ذهنی ام جز یک برهوت نیست، من به پوچی تبعید شدم و تا ابدیت در آن به زنجیر کشیده شدم، فرشتگان بر حال من بگرستید، که حال خود هم ندانم"
Мы навеки пропали И реки уносят наши дни, наши печали Во мраке готов всё отпустить Навеки пропали Все чувства пропали Нам веки опалят солнца блик и свет луны Я гашу свет на балконе Всюду забытые лица-а Ты мою душу не тронешь Моя душа словно птица Двери надолго откроешь Своему новому принцу-у Но мою душу не тронешь Моя душа словно птица ما برای همیشه رفته‌ایم و رودخانه‌ها روزهای ما، غم‌های ما را با خود می‌برند در تاریکی آماده‌ام تا رها کنم از همه چیز برای همیشه رفته تمام احساسات رفته پلک‌هایمان از تابش خورشید و نور ماه خواهد سوخت چراغ بالکن را خاموش می‌کنم چهره‌های فراموش‌شده همه جا هستند تو روح مرا لمس نخواهی کرد روح من مثل یک پرنده است تو درها را برای مدت طولانی باز خواهی کرد به سوی شاهزاده جدیدت اما تو روح مرا لمس نخواهی کرد روح من مثل یک پرنده است