مجال خلوتی پیدا شود از حرف لبریزم
منی که در خودم عمریست اشک و بغض میریزم
شبیه کودکی در حسرت یک بستنی چوبی
که میبیند به دست این و آن ، با خود گلآویزم
'اگر شاعر نمیبودم دلم میخواست برگردم
گلوبندی شوم از گردنت خود را بیآویزم'
نمیارزد به حسرت خوردن و افسوسِ فرداها
اگر یک لحظه امروز از تماشایت بپرهیزم
برای مردم دنیا از آن چشم تو خواهم گفت
اگر بگذارد این سنگ لحد ، از خاک برخیزم
یکسینه حرف هست ولی نقطهچین بس است
خاتون دل و دماغ ندارم همین بس است
یک روز زخم خوردم یک عمر سوختم
کو شوکران ؟ که زندگی اینچنین بس است
‹ عشق آمدهست عقل برو جای دگری ›
یک پادشاه حاکم یک سرزمین بس است
مورم ، سیاوشانه به آتش نکش مرا
یکذره آفتاب و کمی ذرهبین بس است
ظرف بلور ، روی لبت خندهای بپاش
نذری ندیده را دوخط دارچین بس است
مارا به تازیانه نوازش نکن عزیز
که سوز زخم کهنهی افسار و زین بس است
از این به بعد عزیز شما باش و شانههات
ما را برای گریه سرِ آستین بس است
‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
#ازنگاهِمن
قاضیِ عادلِ قصه به نگاهت دل باخت
یک نگه کردی و یک دادسرا ریخت به هم .