هو المنتقمما ملتی هستیم که حماسه و عشق و شور و شعور و شهودمان گره خورده به عاشورا و سیدالشهدا علیهالسلام. محرم که میآید پرچمها و بیرقهای مشکی عزای ثارالله، آذین در و دیوار خانهمان میشود. شور حسینی میجوشد در قلب کوچک و بزرگ خانهمان. کل سال هم که سرگرم روزمره و دنیا و بزک دوزکش باشیم، محرم به محرم پای درس حماسههای عاشورا مینشینیم. دههٔ اول محرم، دنیا و گیروگرفتش را سهطلاقه میکنیم که بذر عشق حسین را در دلهامان بنشانیم. محرم به محرم خودمان را در هیئت و مجلس حسین ع میپلکانیم که شاید ما نیز کمی از عطر و بوی مبتلایان مکتبش را بگیریم. با گریه، با سینهزنی، با اشک و آه، با دعا و استغاثه دست بالا میبریم که «اللهم اجعل حیاتی حیات محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد» آری، ما مرید مکتبی هستیم که أهلش آرزومند زندگیاند که بر محور نور و حقانیت رقم بخورد و جز صراط مستقیم نزیسته و آزمندانه استدعا دارند سرانجامشان همانند سرور و سالارشان مختوم به شهادت و رستگاری باشد. ما نیز اگرچه دامن آلودهایم به دنیا و میان خود و مکتب حسینی و أهالیاش فرسنگها فاصله میبینیم اما به تأسی از ایشان، دست نیاز و استغاثهیمان بلند میشود سمت آسمان و همانند مبتلایان این مرام و مسلک، زندگی و مرگی بر مدار نور و حق را طلب میکنیم. چرا که دریافتهایم مرگ و زندگی بی نور حق، تاریکی مطلق است و به پشیزی نیَرزد. و نیز به تبعیت از أهل معنا شعور حسینی را سرلوحهٔ مشق سالانه خود میکنیم و تمام تلاشمان این است که همانند ایشان زندگی را ببینیم به این امید که مرگی برای اعتلای پرچم حق، مرگی برای روشنایی بخشیدن مسیر عدالت و مرگی برای سرافرازی وطن روزیمان شود. همانگونه که ایشان مردن و زیستن را نمیخواهند مگر برای اعتلای پرچم الهی. #ماملتامامحسینیم. #باروضهٔحسیننفستازهمیکنیم. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maaahjor
هو المنتقم۱. چفت گوشوارهاش باز شده و از گوشش درآمده، لنگهٔ گوشواره را گرفت دستش و آمد پیشم. «مامان، گوشوارم درومده چکار کنم؟» «بده من بندازمش تو گوشِت.» چینی به پیشانیاش داد و ابروها را درهم کشید. «آخه، میترسم دردم بگیره!» دست میبرم سمت گوشش، گوشواره هم در دستم، توضیح میدهم. «نگران نباش، مامانا بلدن آروم گوشواره بندازن. قول میدم دردت نگیره.» و تا جملهم تمام شود، گوشواره در گوشش جا خوش میکند. ۲. قبل از هیئت رفتن، بُرس و کشمو را آورد تا موهایش را شانه کنم و ببافتم. شروع کردم شانه کردن موها، گرهٔ موها نمیگذاشت بُرس راحت حرکت کند. موهایش کمی کشیده شد. دادش درآمد که «مامان دردم گرفت، چرا سفت شونه میکنی.» ازش معذرت خواستم و قول دادم آرامتر گرهٔ موها را باز کنم. مایع گرهبازکن مو را روی موهایش اسپری کردم و بعد آرامآرام موها را شانه زدم. ۳. بند کفشش سخت بسته میشود. معمولاً برادر یا پدرش کمک میکنند بند کفشش را میبندند. قسمت زنانه هیئت بودیم دسترسی به مردهای خانه نبود. کمردرد منم اجازه خمشدن را نمیداد. بهش گفتم: «کفشت رو بگیر دستت از تو حیاط برو قسمت مردونه، بابا برات بپوشه.» لب ورچید که «اگه یه چیزی بره تو پام چی.» جواب دادم: «حیاط موزائیکه، تمییز و جاروکشیده هم هست. نترس چیزی تو پات نمیره.» «آخه ولی خیلی داغه. پام میسوزه تو آفتاب.» دست کشیدم روی صورتش و سرش را بوسیدم. آرام خم شدم و بند کفشهایش را بستم. #دردانهسهساله #لایومکیومکیااباعبدالله #روایت_روضه @maahjor
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکر الله که ماه هم رخ خود را بنمود
دل ما را به جمالش چقدر قرص نمود
ماشاءالله لا حول و لا قوة إلا بالله العلي العظيم
#حیدر_حیدر
#ایایرانبخوان
هو الحبیب«هفت دلاور»
بخش اول:مدام که فراخوان شمارهٔ رفاقت را نشر داد، اول به لغتنامه رجوع کردم تا بدانم معنای دقیق کلمه را چه گفتهاند. خواندم که اهل لغت رفاقت را همدلی، همدمی، همراهی، مرافقت، ملاطفت، مودت، دوستی و تعابیر نظیر اینها معنا کردهاند و متضادش را عداوت و دشمنی گرفتهاند. در واقع رفاقت، پا را فراتر از دوستیهای متعارف نهاده و به عرصهٔ ارادت و عطوفت و انس بیشتر پا گذاشته است. جایی که دو یا چند رفیق، باوجود هم عزتنفس و اعتمادبهنفس بیشتری را تجربه میکنند. از تنهایی و انزوا نجات پیدا کرده و در کنار هم از شادی و محبت سرشار میشوند و این ارتباط طرفینی بین آنها باعث توسعهٔ فردی، احساس امنیت و ارتباط عاطفی عمیقتری خواهد شد. اینجا بود که پس ذهنم چند ایده برای نوشتن از رفاقت به جولان درآمد. از همسَفر و همسُفرهٔ زندگیام که رفیقترین تمام عمرم است و با هم و در کنار هم بسیار فراز و فرود را در زندگی تاب آوردهایم و پای رفاقت باهم ماندهایم تا قدیمیترین رفقایم که عدد سالهای دوستیمان عدد بیست را هم رد کرده و چیزی حدود سی سال از شناخت اولیهمان میگذرد، دقیقترش میشود حدود ۲۷_۲۶ سال از اولین روزهای آشناییمان در بدو ورودمان به دبیرستان. سال دوم که از قضا همرشتهای هم شدیم، استحکام دوستیمان هم بیشتر شد، تا اینکه بعد از دیپلم هر کدام به طریقی درگیر زندگی شدیم. بعضی مثل من ازدواج کردند و بعضی در رشته مرتبط با ریاضی فیزیک ادامه تحصیل دادند و یا دنبال حرفه و هنری رفتند. جبر زندگی ما را از هم گسیخت و شدیم جزیرههایی دور از هم. اگرچه هر از گاهی دورهمی و دیداری دور هم جمعمان میکرد اما انسجام و اتصال بینمان سخت شده بود تا اینکه دنیای مجازی به داد ارتباط جَستهگریختهمان رسید و باز کنار هم جمع شدیم بسان تن واحد و دسترسی و معاشرتمان آسانتر شد. گروهی تشکیل دادیم و اسمش را گذاشتیم هفت دلاور. ما هفت نفر در تمام این سالها با وجود تفاوت شخصیت و اخلاق، اختلاف عقیده و باور، تضاد منش و تفکر سیاسی و حتی سبک زندگی متفاوت کنار هم ماندیم و رفاقت کردیم. نگذاشتیم اختلاف دیدگاه و جهانبینی و نوع نگاه متمایز به مسائل خرد و کلان زندگی، بند ارتباطی ما را پاره کند. گاهی این بند به نازکی نخی سست میشد اما باهم و در کنار هم نگذاشتیم پاره شود و گاهی چنان بهم گره میخوردیم که گویا هرگز از هم باز شدن و تفکیک شدنی در کار نیست. ما دهه شصتیهایی بودیم که در این سالها با هم سرد و گرم وقایع را چشیدیم. از هم دور بودیم ولی دلهامان بهم نزدیک بود و چیزی فراتر از دوستی حلقهٔ اتصال بینمان. ما باوجود تمام تفاوتها و مغایرتها کنار هم ماندیم و در تعامل و معاشرت باهم و شاید اگر ازمان میپرسیدید حلقهٔ وصلتان چیست، جواب دقیق و درستی نداشتیم. آیا خاطرات نوستالژیک نوجوانی ما را بهم گره زده بود یا فراتر از آن مفاهیم ارزشمند انسانی و اخلاقی مثل عدالتخواهی و آزاداندیشی و...، چه چیزی باعث دوام ارتباط این هفت عضو ناهمگون در این سالها شده بود؟! به نظر آنچه مایهٔ وفاق و وحدت ما در این سالها شده، همدمی، همدلی و ملاطفت اخلاقی بینمان بود. ما از جناب حافظ مروت با دوستان را برای آسایش گیتیمان خوب به خاطر سپرده بودیم و برای هدفی بزرگتر از آمال و آرزوهای شخصیمان کنار هم جمع شده بودیم. هدفی که شاید دل در گرو عدالت و آزاداندیشی داشت و با حلقهٔ رفاقت، ما را بهم چفت و بست کرده بود تا اینکه....... #رفاقت #بادوستانمروت #إِنِّيسِلْمٌلِمَنْسَالَمَكُمْ مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
مهجور ☫
هو الحبیب «هفت دلاور» بخش اول: مدام که فراخوان شمارهٔ رفاقت را نشر داد، اول به لغتنامه رجوع کردم ت
هو الحبیب«هفت دلاور»
بخش دوم:تا اینکه به مرور اختلافنظر ایدئولوژیک بینمان ظهور و بروز جدیتری به خود گرفت. ما بهطور واضحتر و شفافتر دریافتیم اختلاف عقیده و باور و تبعاً سبک زندگی متفاوت میتواند رخنه و گسست عمیقی بینمان ایجاد کند. بهطور مثال زمان شهادت حاج قاسم بعضی از ما تا چهل روز رخت عزا به تن کرد و بعضی دیگر ککش هم نگزید از این جسارت بر سرباز و سردار مدافع وطن و بعضی میانهٔ این دو سر طیف یا در جریان «ز.ز.آ» برخی یک سمت و در مقام جهاد تبیین و بعضی آن سمت همراه و مدافع این جریان مخالف و حتی کارش به کشف حجاب علنی هم رسید. بعضی از ما تمام مدت سعی میکردیم خودمان را مجاب کنیم که باید پای رفاقت ایستاد هرچند صعب و سخت. بنابراین منفعل نشدیم و هرچند در زمینهٔ باور و مرام فکری از هم دور شدیم اما سعی کردیم نقاط اشتراک بینمان که مهمترینش پایبندی به مسائل اخلاقی و انسانی بود را قوت ببخشیم و با اتکا به این اشتراکات رفاقتمان را احیا کنیم. با درونی پرآشوب و پرالتهاب از عمق شکاف بینمان و مکدر از این ازهمگسیختگی اما باز امیدوار بودیم به همبستگی و عبور از بحران و تمام سعیمان را کردیم تا از دل این اختلافات عمیق، رفاقتمان را هرچند سخت و طاقتفرسا حفظ کنیم. ما هنوز به وجوه اشتراکمان امید داشتیم و با تمرکز به آن تلاش کردیم اختلافات را نادیده بگیریم. بنا را گذاشتیم که نباید در عقاید شخصی تفتیش کرد چرا که ما همه پارههای یک تن واحدیم و باید برای عافیت و سلامتش کنار هم تلاش کنیم. اما تا کجا میشود برای حفظ رفاقت، دست و پا زد؟! زمان جنگ تحمیلی دوازده روزه این مقاومت ترک برداشت تا گسست بینمان هویت واقعیاش را هویدا کند. اینجا دیگر خط و مرز مشخصی بین ما حاکم شد. دریافتیم ممکن است با اختلاف باور و اعتقاد که میتوان آن را کاملاً شخصی در نظر گرفت یا با تفاوت سبک زندگی و زاویهٔ دید باهم ساخت اما هرجور تقلا کنی نمیتوانی بعضی مفاهیم و ارزشها را مشکک در نظر بگیری. حد و مرزش جوری نیست که بشود سرش چانه زد و از خطای کسی چشم پوشید. میتوان درون حد و مرزش با هر نوع اختلاف سلیقهٔ اعتقادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و .... با هم معاشرت کرد و فراتر از آن رفاقت اما خارج از این حدود را با درون آن وصلتی نیست. وقتی که خط قرمز وطن باشد و حد و مرز ارتباطات وطندوستی و وطنپرستی، هم میشود با اغماض و چشمپوشی اختلافات دیگر را نادیده گرفت، هم دیگر نمیشود اختلافات را نادیده گرفت. نقطهٔ انسجام و وصل را که وطن بگیری، خرد و کلان و ریز و درشت حول محورش و در سایهٔ امنش جای میگیرند. اما امان از روزی که کسی هتک حرمت کند به این حدود و هویت وطندوستیاش را به تاراج اهریمن گذارد. آنجاست که نخ وصل با هر کسی که مدافع این مرز نباشد پاره خواهد شد و دیگر حتی حفظ وصلت و قرابت نسبی و سببی هم به کار نیاید چه برسد به #رفاقت. #ایرانپارهٔتنم #وطندوستی #إِنِّيسِلْمٌلِمَنْسَالَمَكُمْ مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
يَا دَائِمَ الْفَضْلِ عَلَى الْبَرِيَّةِ
يَا بَاسِطَ الْيَدَيْنِ بِالْعَطِيَّةِ
يَا صَاحِبَ الْمَوَاهِبِ السَّنِيَّةِ
صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ خَيْرِ الْوَرَىٰ سَجِيَّةً
وَ اغْفِرْ لَنَا يَا ذَا الْعُلَىٰ فِي هَذِهِ الْعَشِيَّةِ.
«ازدعاهایشبجمعه»
📚 المصباح
#شیخ_ابراهیم_کفعمی_جبلعاملی
هو البصیر
روزنگار جنگ: «دایی امید لَفته جنگل؟» شب هفتم جنگ بالاخره بار و بندیل را جمع کردیم و رفتیم خانهٔ مادرم. خواهرم و بچههایش دو سه روزی بود آنجا بودند. بچهها بهانهٔ اسباببازیهایشان، پارک رفتن و ... را میگرفتند و خواهرم را حسابی کلافه کرده بودند. از طرفی برادرم و مادرم هم نگران ما بودند و اصرار پشت اصرار، که تنها ماندهاید در آن ساختمان پنج طبقه، که چه بشود؟! برادرم میگفت: «اگه نیاز به فرار باشه تا بخوای از طبقهٔ چهارم پایین بیاین کار از کار گذشته ولی اینجا طبقهٔ اوله، زودی همه میپریم تو خیابون.» خودمان هم میدانستیم اینها همهاش حرف است. بمب که بیاید کاری به طبقات ندارد و تا بخواهی به خودت بجنبی کار تمام است. ولی انگار با هم بودنمان باعث دلگرمی خودمان و آرامش بچهها بود. این شد که شش روز از جنگ گذشته، دو کیف بزرگ را پر از لباس بچهها و خودمان کردم، همراه کیف مدارک و سه برابر لباسها اسباببازی جمع کردم، از خانهسازی و لگو بگیر تا عروسک و ماشین و هرچه که بچهها را سرگرم کند و از شب هفتم جنگ تا یک روز بعد از آتشبس رفتیم یک محله آنطرفتر، خانهٔ پدری. خواهرزادههایم با دخترم و اسباببازیهایش حسابی مشغول شدند و خوش میگذراندند و دیگر خبری از نقونوق و بهانهگیری نبود. صبح تا غروب هم اوضاع آسمان بدک نبود. گاهی صدای رعدوبرق و طوفان شنیده میشد. البته احتمالاً نواحی دیگر شهر صداها بیشتر بود و شیفت سمت ما از غروب شروع میشد و شبها مخصوصاً حوالی اذان صبح تا طلوع آفتاب به اوج میرسید و ما به شوخی میگفتیم فلانفلانشده نگران قضا شدن نماز صبحمان است و عدل موقع نماز شروع میکند و یکضرب تا طلوع آفتاب میکوبد. هر روز کموبیش همین بساط بود. روزهای اول تا صدا میآمد میرفتیم پشت پنجره یا در تراس که ببینیم صدا چقدر نزدیک است و پدافند چطور کار میکند و احتمالاً دودی دیده میشود یا نه! اما حالا به محض شنیدن صداها، بدون اینکه پشت پنجره برویم با ایما و اشاره بهم میفهماندیم که باز شروع کرد و بعد جوری که بچهها بشنوند میگفتیم: «صدای رعدوبرقه. آسمون داره سرفه میکنه. چیزی نیست یه کم هوا طوفانیه.» و تا وقتی که صداها شنیده میشد با بچهها مشغول بازی میشدیم. جوری که صدای آسمان در سروصدای بازیشان گم شود و کمتر متوجه شرایط شوند. پی برده بودیم همین حد از واکنش که برویم کنار پنجره یا مثلاً به زبان بیاوریم که پدافند شروع کرد یا چقدر صدای انفجار نزدیک بود بچهها را مضطرب میکند، برای همین تعمداً سعی میکردیم موقع شروع صداها، حواسشان را هرجور شده پرت کنیم تا استرس و هیجان منفی کمتری را تجربه کنند. باقی روز اما در کنار روال زندگی روزمره، خبرها را از تلویزیون و شبکههای خبری پی میگرفتیم و با هم در مورد حملات طرفین یا شدت انفجارها و ... گفتوگو میکردیم. همانموقعهایی که آنها سرگرم خانهسازی و خالهبازی و بازی با لگو و یا دنبالبازی بودند. آنها بازی میکردند و ما نهتنها خبرها را دنبال میکردیم که خودمان یکپا تحلیلگر شده بودیم. به گمانم شب نهم بود که خواهرزاده سهسالهام نشست روی پایم. لبهای گوشتیاش را آویزان کرد. بهت و سکوت در چهرهاش بهم پیچیده بود. دست کشیدم روی صورتش و گفتم: «چی شده محمد! با دخترا قهر کردی؟» معصومانه سرش را بالا آورد و زل زد به صورتم و گفت: «دایی امید لَفته جَنگل؟ مُلده! دیده بَلنمیگَلده.» بین برادرانم، دایی امیدش را از همه بیشتر دوست دارد. عجیب دلبستهاش هست که البته این علاقه و محبت شدید دوطرفه است. فهمیدم دلتنگ شده و فکر اینکه دیگر دایی امیدش را نبیند حسابی بههمش ریخته. «نه عزیزدلم. با زندایی و نرگس رفتن مسافرت خونه مامان زندایی. چند روز دیگه هم برمیگردن. میاد بازم برات بستنی میخره.» خنده پخش صورتش شد و با خوشحالی دوباره پرسید: «بلمیگلدن؟» سرم را سمت جلو تکان دادم، سریع بلند شد و رفت دنبال بازی. مکالمهمان را برای برادرم تعریف کردم و گفتم نمیدانم بچه چرا فکر کرده شما رفتید جنگل؟ و اصلاً چرا فکر کرده اتفاقی برایتان افتاده که برادرم گفت احتمالاً منظورش جنگ بوده. تازه دوزاریام افتاد و معنا و منظور طفل معصوم را متوجه شدم. ما گمان میکردیم وقتی در مورد جنگ حرف میزنیم بچهها سرگرم بازیاند و متوجه چیزی نمیشوند. #روایتجنگ #نامجاویدوطن مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هو ا
لسمیع
روزنگار جنگ:«مگ مگ آملیکا، مگ مگ اسلاییل» ما فقط گمان میکردیم که بچهها سرگرم بازیاند و وقتی ما از جنگ و حملات و موشک حرف میزنیم، حواسشان نیست یا وقتی صدای پهپاد و پدافند میپیچد در آسمان و ما به زور میخواهیم جای صدای رعد و برق قالبش کنیم بهشان که مثلاً متوجه چیزی نشوند، بیشتر خودمان را سرکار گذاشتهایم. آنها هوشیارتر و حواسجمعتر از نقشه و کلک زدنهای ما بودند و خوب واقعیت این بود که صداها به قدری زیاد، ممتد و تکرار شونده بود که گول خوردن بچهها غیرممکن به نظر میرسید. بنابراین باید تغییر تاکتیک میدادیم. حالا که آنها کاملاً حواسجمعاند و متوجه منشأ صداها میشوند، پرت کردن حواسشان بیهوده است، پس باید وارد فاز جدیدی میشدیم. دیگر وقتی صدا میآمد و به قدری زیاد بود که خود را به نشنیدن زدن هم جواب نمیداد شروع میکردیم تکبیر گفتن و مرگ بر اسرائیل و آمریکا گفتن. یا وقتی شبکهٔ خبر شروع حمله را اعلام میکرد و تصاویر پرتاب موشک همراه مارش حمله پخش میشد کوچک و بزرگمان مقابل تلویزیون ایستاده و نشسته، با صدای بلند تکبیر میگفتیم و پشتبندش شعار «مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا.» و بچهها پر از شور و شعف مشتهای گره کردهشان را بالا میبردند و هرچقدر میتوانستند صدایشان را بلند میکردند و با حرارت تمام همراهمان شعار میدادند. خیلی زود این حرکت ملکهٔ ذهنشان شد و به محض شنیدن صداها آتشبهاختیار و مستقل و بدون انتظار برای واکنش ما شروع میکردند به تکبیر و شعار دادن. مثل اینکه این روش برای کنترل استرس و اضطراب همهمان و کمتر آسیب روحی دیدن بچهها بهتر جواب داده بود. محمدراستین هم مثل دخترها پر از جنبوجوش و شعف شده بود. تا صدای پهپاد و پدافند را میشنید شروع میکرد به «مگ مگ آملیکا، مگ مگ اسلاییل.» و ما بزرگترها ترس و نگرانی از صداهای مهیب و دلهره از عاقبت کار را در دلمان دفن میکردیم و با خنده اصرار میکردیم که «محمد تو فقط شعار بده.» #روایتجنگ #نامجاویدوطن مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor