eitaa logo
مهجور ☫
127 دنبال‌کننده
269 عکس
59 ویدیو
3 فایل
هو‌ النور وصل‌ِتو کجا و من‌ِمهجور کجا..... مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان اللهم لاتکلني إلی نفسي طرفة عین أبداً @maroozbahani بله: https://ble.ir/maaahjor تلگرام: https://t.me/maaahjor
مشاهده در ایتا
دانلود
هو المنتقم
۱. چفت گوشواره‌‌اش باز شده و از گوشش درآمده، لنگهٔ گوشواره را گرفت دستش و آمد پیشم. «مامان، گوشوارم درومده چکار کنم؟» «بده من بندازمش تو گوشِت.» چینی به پیشانی‌اش داد و ابروها را درهم کشید. «آخه، می‌ترسم دردم بگیره!» دست می‌برم سمت گوشش، گوشواره هم در دستم، توضیح می‌دهم. «نگران نباش، مامانا بلدن آروم گوشواره بندازن. قول میدم دردت نگیره.» و تا جمله‌م تمام شود، گوشواره در گوشش جا خوش می‌کند. ۲. قبل از هیئت رفتن، بُرس و کش‌مو را آورد تا موهایش را شانه کنم و ببافتم. شروع کردم شانه کردن موها، گرهٔ موها نمی‌گذاشت بُرس راحت حرکت کند. موهایش کمی کشیده شد. دادش درآمد که «مامان دردم گرفت، چرا سفت شونه می‌کنی.» ازش معذرت خواستم و قول دادم آرام‌تر گرهٔ موها را باز کنم. مایع گره‌باز‌کن مو را روی موهایش اسپری کردم و بعد آرام‌‌آرام موها را شانه زدم. ۳. بند کفشش سخت بسته می‌شود. معمولاً برادر یا پدرش کمک می‌کنند بند کفشش را می‌بندند. قسمت زنانه هیئت بودیم دسترسی به مردهای خانه نبود. کمردرد منم اجازه خم‌شدن را نمی‌داد. بهش گفتم: «کفشت رو بگیر دستت از تو حیاط برو قسمت مردونه، بابا برات بپوشه.» لب ورچید که «اگه یه چیزی بره تو پام چی.» جواب دادم: «حیاط موزائیکه، تمییز و جاروکشیده هم هست. نترس چیزی تو پات نمیره.» «آخه ولی خیلی داغه. پام می‌سوزه تو آفتاب.» دست کشیدم روی صورتش و سرش را بوسیدم. آرام خم شدم و بند کفش‌هایش را بستم. @maahjor
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکر الله که ماه هم رخ خود را بنمود دل ما را به جمالش چقدر قرص نمود ماشاءالله لا حول و لا قوة إلا بالله العلي العظيم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هو الحبیب
«هفت دلاور»
بخش اول:
مدام که فراخوان شمارهٔ رفاقت را نشر داد، اول به لغت‌نامه رجوع کردم تا بدانم معنای دقیق کلمه را چه گفته‌اند. خواندم که اهل لغت رفاقت را همدلی، همدمی، همراهی، مرافقت، ملاطفت، مودت، دوستی و تعابیر نظیر این‌ها معنا کرده‌اند و متضادش را عداوت و دشمنی گرفته‌اند. در واقع رفاقت، پا را فراتر از دوستی‌های متعارف نهاده و به عرصهٔ ارادت و عطوفت و انس بیشتر پا گذاشته است. جایی که دو یا چند رفیق، باوجود هم عزت‌نفس و اعتمادبه‌نفس بیشتری را تجربه می‌کنند. از تنهایی و انزوا نجات پیدا کرده و در کنار هم از شادی و محبت سرشار می‌شوند و این ارتباط طرفینی بین آن‌ها باعث توسعهٔ فردی، احساس امنیت و ارتباط عاطفی عمیق‌تری خواهد شد. اینجا بود که پس ذهنم چند ایده برای نوشتن از رفاقت به جولان درآمد. از همسَفر و همسُفرهٔ زندگی‌ام که رفیق‌ترین تمام عمرم است و با هم و در کنار هم بسیار فراز و فرود را در زندگی تاب آورده‌ایم و پای رفاقت باهم مانده‌ایم تا قدیمی‌ترین رفقایم که عدد سال‌های دوستی‌مان عدد بیست را هم رد کرده و چیزی حدود سی سال از شناخت اولیه‌مان می‌گذرد، دقیق‌ترش می‌شود حدود ۲۷_۲۶ سال از اولین روزهای آشنایی‌مان در بدو ورودمان به دبیرستان. سال دوم که از قضا هم‌رشته‌ای هم شدیم، استحکام دوستی‌مان هم بیشتر شد، تا اینکه بعد از دیپلم هر کدام به طریقی درگیر زندگی شدیم. بعضی مثل من ازدواج کردند و بعضی در رشته مرتبط با ریاضی فیزیک ادامه تحصیل دادند و یا دنبال حرفه و هنری رفتند. جبر زندگی ما را از هم گسیخت و شدیم جزیره‌هایی دور از هم. اگرچه هر از گاهی دورهمی و دیداری دور هم جمع‌مان می‌کرد اما انسجام و اتصال بینمان سخت شده بود تا اینکه دنیای مجازی به داد ارتباط جَسته‌گریخته‌مان رسید و باز کنار هم جمع شدیم بسان تن واحد و دسترسی و معاشرت‌مان آسان‌تر شد. گروهی تشکیل دادیم و اسمش را گذاشتیم هفت دلاور. ما هفت نفر در تمام این سال‌ها با وجود تفاوت شخصیت‌ و اخلاق، اختلاف عقیده و باور، تضاد منش و تفکر سیاسی و حتی سبک زندگی متفاوت کنار هم ماندیم و رفاقت کردیم. نگذاشتیم اختلاف دیدگاه و جهان‌بینی و نوع نگاه متمایز به مسائل خرد و کلان زندگی، بند ارتباطی ما را پاره کند. گاهی این بند به نازکی نخی سست می‌شد اما باهم و در کنار هم نگذاشتیم پاره شود و گاهی چنان بهم گره می‌خوردیم که گویا هرگز از هم باز شدن و تفکیک شدنی در کار نیست. ما دهه شصتی‌هایی بودیم که در این سال‌ها با هم سرد و گرم وقایع را چشیدیم. از هم دور بودیم ولی دل‌هامان بهم نزدیک بود و چیزی فراتر از دوستی حلقهٔ اتصال بینمان. ما باوجود تمام تفاوت‌ها و مغایرت‌ها کنار هم ماندیم و در تعامل و معاشرت باهم و شاید اگر ازمان می‌پرسیدید حلقهٔ وصلتان چیست، جواب دقیق و درستی نداشتیم. آیا خاطرات نوستالژیک نوجوانی ما را بهم گره زده بود یا فراتر از آن مفاهیم ارزشمند انسانی و اخلاقی مثل عدالت‌خواهی و آزاداندیشی و...، چه چیزی باعث دوام ارتباط این هفت عضو ناهمگون در این سال‌ها شده بود؟! به نظر آنچه مایهٔ وفاق و وحدت ما در این سال‌ها شده، همدمی، همدلی و ملاطفت اخلاقی بینمان بود. ما از جناب حافظ مروت با دوستان را برای آسایش گیتی‌مان خوب به خاطر سپرده بودیم و برای هدفی بزرگ‌تر از آمال و آرزوهای شخصی‌مان کنار هم جمع شده بودیم. هدفی که شاید دل در گرو عدالت و آزاداندیشی داشت و با حلقهٔ رفاقت، ما را بهم چفت و بست کرده بود تا اینکه....... مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
مهجور ☫
هو الحبیب «هفت دلاور» بخش اول: مدام که فراخوان شمارهٔ رفاقت را نشر داد، اول به لغت‌نامه رجوع کردم ت
هو الحبیب
«هفت دلاور»
بخش دوم:
تا اینکه به مرور اختلاف‌نظر ایدئولوژیک بین‌مان ظهور و بروز جدی‌تری به خود گرفت. ما به‌طور واضح‌تر و شفاف‌تر دریافتیم اختلاف عقیده و باور و تبعاً سبک زندگی متفاوت می‌تواند رخنه و گسست عمیقی بینمان ایجاد کند. به‌طور مثال زمان شهادت حاج قاسم بعضی از ما تا چهل روز رخت عزا به تن کرد و بعضی دیگر ککش هم نگزید از این جسارت بر سرباز و سردار مدافع وطن و بعضی میانهٔ این دو سر طیف یا در جریان «ز.ز.آ» برخی یک سمت و در مقام جهاد تبیین و بعضی آن سمت همراه و مدافع این جریان مخالف و حتی کارش به کشف حجاب علنی هم رسید. بعضی از ما تمام مدت سعی می‌کردیم خودمان را مجاب کنیم که باید پای رفاقت ایستاد هرچند صعب و سخت. بنابراین منفعل نشدیم و هرچند در زمینهٔ باور و مرام فکری از هم دور شدیم اما سعی کردیم نقاط اشتراک بین‌مان که مهم‌ترینش پایبندی به مسائل اخلاقی و انسانی بود را قوت ببخشیم و با اتکا به این اشتراکات رفاقت‌مان را احیا کنیم. با درونی پرآشوب و پرالتهاب از عمق شکاف بین‌مان و مکدر از این‌ ازهم‌گسیختگی‌ اما باز امیدوار بودیم به همبستگی و عبور از بحران و تمام سعی‌مان را کردیم تا از دل این اختلافات عمیق، رفاقت‌مان را هرچند سخت و طاقت‌فرسا حفظ کنیم. ما هنوز به وجوه اشتراک‌مان امید داشتیم و با تمرکز به آن تلاش کردیم اختلافات را نادیده بگیریم. بنا را گذاشتیم که نباید در عقاید شخصی تفتیش کرد چرا که ما همه پاره‌های یک تن واحدیم و باید برای عافیت و سلامتش کنار هم تلاش کنیم. اما تا کجا می‌شود برای حفظ رفاقت، دست‌ و‌ پا زد؟! زمان جنگ تحمیلی دوازده روزه این مقاومت ترک برداشت تا گسست بینمان هویت واقعی‌اش را هویدا کند. اینجا دیگر خط و مرز مشخصی بین ما حاکم شد. دریافتیم ممکن است با اختلاف باور و اعتقاد که می‌توان آن را کاملاً شخصی در نظر گرفت یا با تفاوت سبک زندگی و زاویهٔ دید باهم ساخت اما هرجور تقلا کنی نمی‌توانی بعضی مفاهیم و ارزش‌ها را مشکک در نظر بگیری. حد و مرزش جوری نیست که بشود سرش چانه زد و از خطای کسی چشم پوشید. می‌توان درون حد و مرزش با هر نوع اختلاف سلیقهٔ اعتقادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و .... با هم معاشرت کرد و فراتر از آن رفاقت اما خارج از این حدود را با درون آن وصلتی نیست. وقتی که خط قرمز وطن باشد و حد و مرز ارتباطات وطن‌دوستی و وطن‌پرستی، هم می‌شود با اغماض و چشم‌پوشی اختلافات دیگر را نادیده گرفت، هم دیگر نمی‌شود اختلافات را نادیده گرفت. نقطهٔ انسجام و وصل را که وطن بگیری، خرد و کلان و ریز و درشت حول محورش و در سایهٔ امنش جای می‌گیرند. اما امان از روزی که کسی هتک حرمت کند به این حدود و هویت وطن‌دوستی‌اش را به تاراج اهریمن گذارد. آنجاست که نخ وصل با هر کسی که مدافع این مرز نباشد پاره خواهد شد و دیگر حتی حفظ وصلت و قرابت نسبی و سببی هم به کار نیاید چه برسد به . مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
يَا دَائِمَ الْفَضْلِ عَلَى الْبَرِيَّةِ يَا بَاسِطَ الْيَدَيْنِ بِالْعَطِيَّةِ يَا صَاحِبَ الْمَوَاهِبِ السَّنِيَّةِ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ خَيْرِ الْوَرَىٰ سَجِيَّةً وَ اغْفِرْ لَنَا يَا ذَا الْعُلَىٰ فِي هَذِهِ الْعَشِيَّةِ. «ازدعاهای‌شب‌جمعه» 📚 المصباح
هو البصیر
روزنگار جنگ
: «دایی امید لَفته جنگل؟» شب هفتم جنگ بالاخره بار و بندیل را جمع کردیم و رفتیم خانهٔ مادرم. خواهرم و بچه‌‌هایش دو سه روزی بود آنجا بودند. بچه‌ها بهانهٔ اسباب‌بازی‌هایشان، پارک رفتن و ... را می‌گرفتند و خواهرم را حسابی کلافه کرده بودند. از طرفی برادرم و مادرم هم نگران ما بودند و اصرار پشت اصرار، که تنها مانده‌اید در آن ساختمان پنج طبقه، که چه بشود؟! برادرم می‌گفت: «اگه نیاز به فرار باشه تا بخوای از طبقهٔ چهارم پایین بیاین کار از کار گذشته ولی اینجا طبقهٔ اوله، زودی همه می‌پریم تو خیابون.» خودمان هم می‌دانستیم این‌ها همه‌اش حرف است. بمب که بیاید کاری به طبقات ندارد و تا بخواهی به خودت بجنبی کار تمام است. ولی انگار با هم بودنمان باعث دلگرمی خودمان و آرامش بچه‌ها بود. این شد که شش روز از جنگ گذشته، دو کیف بزرگ را پر از لباس بچه‌ها و خودمان کردم، همراه کیف مدارک و سه برابر لباس‌ها اسباب‌بازی جمع کردم، از خانه‌سازی و لگو بگیر تا عروسک و ماشین و هرچه که بچه‌ها را سرگرم کند و از شب هفتم جنگ تا یک روز بعد از آتش‌بس رفتیم یک محله آن‌طرف‌تر، خانهٔ پدری. خواهرزاده‌هایم با دخترم و اسباب‌بازی‌هایش حسابی مشغول شدند و خوش می‌گذراندند و دیگر خبری از نق‌ونوق و بهانه‌گیری نبود. صبح تا غروب هم اوضاع آسمان بدک نبود. گاهی صدای رعدوبرق و طوفان شنیده می‌شد. البته احتمالاً نواحی دیگر شهر صداها بیشتر بود و شیفت سمت ما از غروب شروع می‌شد و شب‌ها مخصوصاً حوالی اذان صبح تا طلوع آفتاب به اوج می‌رسید و ما به شوخی می‌گفتیم فلان‌فلان‌شده نگران قضا شدن نماز صبح‌مان است و عدل موقع نماز شروع می‌کند و یک‌ضرب تا طلوع آفتاب می‌کوبد. هر روز کم‌وبیش همین بساط بود. روزهای اول تا صدا می‌آمد می‌رفتیم پشت پنجره یا در تراس که ببینیم صدا چقدر نزدیک است و پدافند چطور کار می‌کند و احتمالاً دودی دیده می‌شود یا نه! اما حالا به محض شنیدن صداها، بدون اینکه پشت پنجره برویم با ایما و اشاره بهم می‌فهماندیم که باز شروع کرد و بعد جوری که بچه‌ها بشنوند می‌گفتیم: «صدای رعد‌و‌برقه. آسمون داره سرفه می‌کنه. چیزی نیست یه کم هوا طوفانیه.» و تا وقتی که صداها شنیده می‌شد با بچه‌ها مشغول بازی می‌شدیم. جوری که صدای آسمان در سروصدای بازیشان گم شود و کمتر متوجه شرایط شوند. پی برده بودیم همین حد از واکنش که برویم کنار پنجره یا مثلاً به زبان بیاوریم که پدافند شروع کرد یا چقدر صدای انفجار نزدیک بود بچه‌ها را مضطرب می‌کند، برای همین تعمداً سعی می‌کردیم موقع شروع صداها، حواسشان را هرجور شده پرت کنیم تا استرس و هیجان منفی کمتری را تجربه کنند. باقی روز اما در کنار روال زندگی روزمره، خبرها را از تلویزیون و شبکه‌های خبری پی می‌گرفتیم و با هم در مورد حملات طرفین یا شدت انفجارها و ... گفت‌وگو می‌کردیم. همان‌موقع‌هایی که آن‌ها سرگرم خانه‌سازی و خاله‌بازی و بازی با لگو و یا دنبال‌بازی بودند. آن‌ها بازی می‌کردند و ما نه‌تنها خبرها را دنبال می‌کردیم که خودمان یک‌پا تحلیل‌گر شده بودیم. به گمانم شب نهم بود که خواهرزاده سه‌ساله‌ام نشست روی پایم. لب‌های گوشتی‌اش را آویزان کرد. بهت و سکوت در چهره‌اش بهم پیچیده بود. دست کشیدم روی صورتش و گفتم: «چی شده محمد! با دخترا قهر کردی؟» معصومانه سرش را بالا آورد و زل زد به صورتم و گفت: «دایی امید لَفته جَنگل؟ مُلده! دیده بَل‌نمی‌گَلده.» بین برادرانم، دایی امیدش را از همه بیشتر دوست دارد. عجیب دل‌بسته‌اش هست که البته این علاقه و محبت شدید دوطرفه است. فهمیدم دل‌تنگ شده و فکر اینکه دیگر دایی امیدش را نبیند حسابی به‌همش ریخته. «نه عزیزدلم. با زندایی و نرگس رفتن مسافرت خونه مامان زندایی. چند روز دیگه هم برمی‌گردن. میاد بازم برات بستنی می‌خره.» خنده پخش صورتش شد و با خوشحالی دوباره پرسید: «بل‌می‌‌گلدن؟» سرم را سمت جلو تکان دادم، سریع بلند شد و رفت دنبال بازی. مکالمه‌مان را برای برادرم تعریف کردم و گفتم نمی‌دانم بچه چرا فکر کرده شما رفتید جنگل؟ و اصلاً چرا فکر کرده اتفاقی برایتان افتاده که برادرم گفت احتمالاً منظورش جنگ بوده. تازه دوزاری‌ام افتاد و معنا و منظور طفل معصوم را متوجه شدم. ما گمان می‌کردیم وقتی در مورد جنگ حرف می‌زنیم بچه‌ها سرگرم بازی‌اند و متوجه چیزی نمی‌شوند. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هو ا
لسمیع
روزنگار جنگ:
«مگ مگ آملیکا، مگ مگ اسلاییل» ما فقط گمان می‌کردیم که بچه‌ها سرگرم بازی‌اند و وقتی ما از جنگ و حملات و موشک حرف می‌زنیم، حواسشان نیست یا وقتی صدای پهپاد و پدافند می‌پیچد در آسمان و ما به زور می‌خواهیم جای صدای رعد و برق قالبش کنیم به‌شان که مثلاً متوجه چیزی نشوند، بیشتر خودمان را سرکار گذاشته‌ایم. آن‌ها هوشیارتر و حواس‌جمع‌تر از نقشه و کلک‌ زدن‌های ما بودند و خوب واقعیت این بود که صداها به قدری زیاد، ممتد و تکرار شونده بود که گول‌ خوردن بچه‌ها غیرممکن به نظر می‌رسید. بنابراین باید تغییر تاکتیک می‌دادیم. حالا که آن‌ها کاملاً حواس‌جمع‌اند و متوجه منشأ صداها می‌شوند، پرت کردن حواسشان بیهوده است، پس باید وارد فاز جدیدی می‌شدیم. دیگر وقتی صدا می‌آمد و به‌ قدری زیاد بود که خود را به نشنیدن زدن هم جواب نمی‌داد شروع می‌کردیم تکبیر گفتن و مرگ بر اسرائیل و آمریکا گفتن. یا وقتی شبکهٔ خبر شروع حمله را اعلام می‌کرد و تصاویر پرتاب موشک همراه مارش حمله پخش می‌شد کوچک و بزرگ‌مان مقابل تلویزیون ایستاده و نشسته، با صدای بلند تکبیر می‌گفتیم و پشت‌بندش شعار «مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا.» و بچه‌ها پر از شور و شعف مشت‌های گره‌ کرده‌شان را بالا می‌بردند و هرچقدر می‌توانستند صدایشان را بلند می‌کردند و با حرارت تمام همراه‌مان شعار می‌دادند. خیلی زود این حرکت ملکهٔ ذهن‌شان شد و به محض شنیدن صداها آتش‌به‌اختیار و مستقل و بدون انتظار برای واکنش ما شروع می‌کردند به تکبیر و شعار دادن. مثل اینکه این روش برای کنترل استرس و اضطراب همه‌مان و کمتر آسیب‌ روحی دیدن بچه‌ها بهتر جواب داده بود. محمدراستین هم مثل دخترها پر از جنب‌و‌جوش و شعف شده بود. تا صدای پهپاد و پدافند را می‌شنید شروع می‌کرد به «مگ مگ آملیکا، مگ مگ اسلاییل.» و ما بزرگ‌ترها ترس و نگرانی از صداهای مهیب و دلهره از عاقبت کار را در دلمان دفن می‌کردیم و با خنده اصرار می‌کردیم که «محمد تو فقط شعار بده.» مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هو القوی

روزنگار جنگ:
«خاله فلال کنیم.» بچه‌ها هم قدر قد و قلب کوچک‌شان وارد گود شدند و هر وقت صدا می‌شنیدند شروع می‌کردند به شعار دادن. درست است از معنا و مفهوم تکبیر سر درنمی‌آوردند ولی نقاب متبسم ما مایهٔ آرامش‌شان بود وقتی که می‌دیدند محکم و پرشور با گفتن تکبیر رجز می‌خوانیم جوری که انگار‌ نه‌ انگار با هر صدایی ماهیچهٔ سمت چپ سینه‌مان مچاله می‌شود و نگرانی از اینکه چند سرباز و مدافع وطن، چند هموطن بی‌گناه در گوشه‌گوشهٔ شهر و زیر بمباران دشمن شهید می‌شوند و این اضطراب ضرباهنگ پمپاژ خون در آن ماهیچهٔ کوچک را شدت می‌دهد. حالا که بنا به صلاحدید جمعی، ماندن را به رفتن و پناه بردن به جایی دور از تنش جنگ ترجیح داده بودیم باید نهایت تلاش‌مان را می‌کردیم تا بچه‌ها کمترین آسیب و تنش روحی یا استرس و بی‌قراری را تجربه کنند. دلهره و نگرانی خودمان از اینکه عاقبت جنگ چه می‌شود یک طرف، اضطراب اینکه بچه‌ها چیزی بیشتر از سروصداها متوجه بشوند یک طرف. در خبرها شنیده بودیم که فلان منزل مسکونی در فلان منطقهٔ تهران بمباران شد یا اینکه بین آمار شهدا از کودک دو ماهه و شش ماهه تا دختران و افراد مسن بود، این یعنی هیچ مصونیتی در کار نیست. شب دوازدهم رسید. از سر شب هجم صداها بی‌وقفه شنیده می‌شد، ممتد و بدون مکث، بدون اینکه بتوانی بینش کمی راحت نفس بکشی و همینطور ادامه داشت. دیدیم کنترل کردن هیجانات‌مان سخت‌تر شده، خاموشی زدیم تا حداقل بچه‌ها بخوابند و خیلی متوجهٔ شدت صداها و دلهرهٔ ما نشوند. دخترها خوابیدند محمد اما که غروب چرتی زده بود، بیدار ماند. از حدود ساعت یک نیمه شب، شدت انفجارها به قدری بود که فقط نفسمان حبس می‌شد بی اینکه بتوانیم چیزی بگوییم. بهت و سکوت بین نگاه‌هامان رد و بدل می‌شد و گاه به زبان می‌آمدیم که این دیگه خیلی نزدیک بود. ساعت نزدیک سه نیمه‌شب شد، صداها به قدری مهیب و ترسناک شد که من فکر کردم الان است که خانه برود روی هوا. بی‌اختیار داد زدم «یا ابوالفضل.... یا ابوالفضل.» انگار قلبم در گلویم می‌زد، صدام می‌لرزید، دست و پام یخ کرده بود، نمی‌توانستم بنشینم، قدم می‌زدم و ذکر یا ابالفضل از زبانم نمی‌افتاد. لابد رنگ صورتم هم پریده بود که با صدای نهیب خواهر و برادرم که «مگه خودت نگفتی اگه ترسیدین بروز ندین که بچه‌ها بیشتر نترسن.» به خودم آمدم. سعی کردم در مقابل این واکنش غیرارادی از خودم دفاع کنم. «آخه صداها خیلی نزدیک و شدیده. لابد کلی شهید شدن. دلم آروم نمی‌گیره.» ولی گویا واقعیت این بود که من ترسیده بودم، خیلی هم ترسیده بودم. نشستم توی هال و شروع کردم صلوات فرستادن تا قلبم آرام بگیرد. محمد که تا آن موقع هاج‌و‌واج ماها را نگاه می‌کرد، آمد نشست روی پایم و بی‌مقدمه گفت: «خاله فلال کنیم.» انگار آب یخ ریخته باشند رویم، با شرم جواب دادم «چرا عزیزدلم. نترس هیچی نیست.» که باز گفت: «موشک میاد، میمیلیم.» شروع کردم آرام کردنش که نگران نباش سربازهای ما با آدم بدها می‌جنگند و نمی‌گذارند اتفاق بدی بیفتد که با هیجان گفت: «منم سلبازم، تفنگ دالم.» و آنقدر در مورد تفنگ و اسباب‌بازی‌هایش حرف زدیم تا صداها خاموش شد. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هو الخبیر
روزنگار جنگ:
«قیمهٔ نذری» چند سیب‌زمینی گذاشتم توی سینی و نشستم توی آشپزخانه. مشغول پوست کندن سیب‌زمینی‌ها بودم که برادرم سر رسید و پرسید: «می‌خوای چی درست کنی؟» «قیمه» را که شنید گفت: «حال داری تو این شرایط، سختت میشه یه چیز ساده‌تر درست کن.» تازه شروع کرده بودم به خلال کردن سیب‌زمینی‌ها که با خنده گفتم: «نذریه، معلوم نیست امسال باشیم و قیمه ظهر عاشورا رو بخوریم. گفتم قیمه‌نخورده یوقت شهید نشیم.» جوری شوخی‌جدی بین یأس و امید دلیل آورده بودم که بنده‌خدا دیگر چیزی نگفت. موقع شام، باز سر و صداها زیاد شد طوری‌که یک قاشق پلو و خورشت در دهان می‌گذاشتیم و همزمان گوش تیز می‌کردیم بفهمیم صداها چقدر نزدیک است؟ احتمالاً هر کدام‌مان در ذهنش فاصلهٔ تقریبی محل اصابت پهپاد یا صدای پدافندها را محاسبه می‌کرد و همراه قیمه خون‌جگر قورت می‌داد. آخر سفره که چند نفرمان به تعارف گفتند چه چسبید! به وجد آمدم و قول آبگوشت دسته‌جمعی فردا شب را هم دادم. آن روز کنار سرخ کردن سیب‌زمینی‌ها، کمی هم کابینت‌ها را مرتب کرده بودم. خواهر و برادرم به شوخی می‌گفتند: «چی شده، نکنه چیزی زدی؟ تو این شرایط حسابی افتادی به آشپزی و فعالیت.» من هم با خنده جواب می‌دادم «بالاخره گفتم آخر عمری هر چی هوس دارین بخورین، شکم سیر شربت شهادت رو نوش جان کنین بهتره.» به نظرم این روزها دوز خنده و شوخی‌ بینمان زیادتر شده بود و فعالیت و کار روزانه جدی‌تر. بار اصلی تمییزکاری و مرتب کردن خانه با خواهرم بود و تا جایی که می‌توانست نمی‌گذاشت من یا مادرم کاری کنیم. این شد که من مسئولیت پخت و پز را به عهده گرفتم که کمک‌حالش باشم. زندگی جور غریبی شده بود، انگار مهم‌تر و بااهمیت‌تر از همیشه بود و باز انگار سست‌تر و بی‌دوام‌تر از همیشه. در کنار این تضاد آشکار مفهوم زندگی، شوخی‌ها جان گرفته بود تا سوپاپ اطمینانی باشد برای تخلیهٔ این حجم از غم و غصه و فشار روحی. تلاش می‌کردیم هر کس به وسع خود در کارها سهیم باشد تا فشار کاری روی یک نفر آزاردهنده نشود. از طرفی اگر فضا زیاد زمخت و سخت می‌شد سریع چاشنی شوخی و خنده را بیشتر می‌کردیم که غم و اضطراب موجود در فضا غالب نشود اگرچه می‌دانستیم خندهٔ تلخ‌مان از گریه غم‌انگیزتر است اما تمام تلاش‌مان این بود قوی و سرزنده باشیم چرا که این روزها مبارزه ما زنده نگه داشتن زندگی وسط التهابات جنگ در تهران بود. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هو المحبوب
می‌گفت: «می‌دونی باخت چیه؟! اونه که زندگیت رو تاخت بزنی سر چیزی که رو اسمش قسم می‌خوری. بعد هی بدویی و تقلا کنی برسی بهش چون خیلی براش تاوان دادی. وقتی کل راه رو گز کردی و رسیدی تازه می‌فهمی حباب بوده و ترکیده یا سراب بوده و تو تشنه رو کیلومترها راه کشونده تازه میفهمی چه کلاه گشادی سرت رفته شرف و آبرو و وجدان و آخرتت رو خرج چیزی کردی که از اولم وجود نداشته و خیال بوده. خیال! می‌فهمی چی میگم. یعنی هیچ حیثیت وجودی تو جهان خارج نداشته، حقیقی نبوده. به قول امروزی‌ها فیک بوده فییییک.» @maahjor
هو النافع
می‌گفت: «می‌دونی بُرد چیه؟! اونه که زندگیت رو، روی کسی قمار کنی که مطمئنی برگ آسِته، باشه حتمی برنده‌ای. پرسیدم از کجا بفهمم! گفت اون دیگه به شانسته، ناسلامتی قماره دیگه قمااااار.» @maahjor