eitaa logo
مهجور ☫
115 دنبال‌کننده
305 عکس
61 ویدیو
3 فایل
هو‌ النور وصل‌ِتو کجا و من‌ِمهجور کجا..... مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان اللهم لاتکلني إلی نفسي طرفة عین أبداً @maroozbahani بله: https://ble.ir/maaahjor تلگرام: https://t.me/maaahjor
مشاهده در ایتا
دانلود
خدایا بحق خون مطهر شهید خامنه‌ای ما را از این آحاد منتقمین او در سراسر جهان قرار بده و برای همه ما در قصاص قاتلان او سهمی قرار بده. «مهدی مولایی»
ما هوادارانی معمولی بودیم. نه از شما یادگاری خاصی داریم نه عکس دیداری نه کارت دیداری حتی خیلی‌هامان در پایتخت نمی‌دانستند رواق کشوردوست کجاست حیران در خیابان انقلاب پشت سر آن هوادارهای جایگاه‌نشین همیشه‌حاضرتان راه می‌افتادند تا برسند به خرابه‌های جایی که می‌گفتند شما آن‌جا همیشه و برای آخرین بار نفس کشیده‌اید. نه در جانمازمان چفیه‌ای است نه در انگشت‌هامان انگشتر به‌رندی گرفته‌شده‌ای آن‌قدر معمولی که از وجودمان کسی خبر نداشت آن‌قدر معمولی که دیدار آخر و رویت تابوتتان هم از برخی‌هامان دریغ شد به قطره بودن دلخوشیم تا صدای دریا هست هنوز برخی‌هامان در خلوت، وسط یک روز کاری، خیره به صفحه موبایلشان، به دیدن نشانی از شما آرام گریه می‌کنند. همان‌هاییم که طفل‌هامان وقتی دزدکی می‌بینند گوشه اتاق سر در گریبان شانه‌هایمان می‌لرزد، می‌دوند و خودشان را به مادرانشان می‌رسانند و می‌گویند: -«مامان! بابا نشسته داره یه چیزی گوش می‌کنه و گریه می‌کنه!» برخی‌هامان زیر شُرشُر آب گریه می‌کنند تا سرخی چشم و صدای هق‌هقشان را آب ببرد و برخی در روضه‌ها به بهانه حسین. در نزاع ابدی میان امرِ «فابک علی الحسین» و زور دلتنگی. حسین بن علی خیلی سال است کهنه‌امام است و غم‌های نو به نو، نمی‌گذارند آن‌قدرها ما آدم‌معمولی‌ها، نزدیک خیمه‌اش شویم. نه چون حبیب طوری زندگی کرده‌ایم که پای شتاب داشته باشیم نه چون زهیر طوری قهرکردن بلدیم که پی ما بفرستند برخی تازه هوادارت شده‌اند پیش از آن‌که برایت لبخندی یا بوسه‌ای بفرستند و روز وصلشان با سفرت یکی شد ما همیشه هواداریم ما همیشه مجلس‌پرکنیم ما همیشه گریه‌کن بوده‌ایم مثل همه هوادارهای تیم‌های محبوبی که با برد و باخت تیمشان می‌میرند و زنده می‌شوند، خودخوری می‌کنند، اما هیچ‌گاه ستارگان تیم، نمی‌دانند آن‌ها هستند. از صورت‌های ما، رد محوی در ذهنشان هست وقتی توپی از خط کنار اوت می‌شد و به شتاب می‌آمدند و به شتاب می‌رفتند و تصویر چهره اولی با تصویر چهره نفر چندم در چشمشان چنان برش می‌خورد که گویی همگی یک‌تن بودیم. همان آدم‌های آخر‌ مجلسیم. رَشک‌بر مدعیان صف اول ما را هیچ‌گاه فراموش نکن ما را که دور ایستادیم ولی دوستت داشتیم هم‌چنان که ما تو را فراموش نخواهیم کرد روزی که متولد شدی را روزی که در خون خویش غلطیدی را و روزی که بر دست‌ها مشایعت شدی را و درختانی که هر اسفند با دست تو در دل خاک خانه کردند را و آن‌ها که با تو پر کشیدند را و جهان با همه فراخی‌اش روزی به ما ارث خواهد رسید به ما معمولی‌ها که آبادی گورستان‌ها به سنگ قبرهای ساده ماست تا آن‌ روز الی اللقاء سید حمیدرضا قادری @maaahjor
با سلام و احترام؛ لطفا کارت پستال را باز نمایید. https://DigiPostal.ir/cv2unsu
*سفر قهرمان* به سرم زد برایت سفر قهرمان بنویسم‌. این روزها خاطرات جوانی‌ات را می‌خوانم. حالا رسیده‌ام به زندان‌های پشت هم. شش مرتبه زندان رفتی، مبارزه کردی، شکنجه شدی و بعد هربار چون ققنوسی از دل خاکستر برخاستی. گرد روی شانه‌هایت را تکاندی و دوباره مشت گره کرده، جنگیدی. اولین مرحله سفرت زیاد طول نکشید. طلبه ساده‌ای بودی و زیر سایه‌ی پدر درس می‌خواندی. عربی را دوست داشتی، قرآن خواندنت مثل مادرت بود و با برادرت مباحثه می‌کردی. تازه جوانی بودی که ناگهان فراخوانده شدی. خدا پیر فرزانه‌‌ای را گذاشت مقابلت و او دستش را به سمت تو دراز کرد. مصمم‌تر از آن بودی که دعوت را رد کنی. تصمیم گرفتی بشوی مبارز. کتاب‌ها را چیدی دور و برت تا راه و رسم مبارزه‌ را از دل آدم‌های تاریخ بکشی بیرون. هنوز سخت شیفته پیر فرزانه‌ بودی. او هم تو را می‌‌دید. از گوشه‌ی چشم‌های نافذش تو را می‌پایید. می‌فرستادتت پی خطر. و تو نمی‌ترسیدی. از هیچ چیز. نه از زندان، نه تبعید، نه تهدید و نه شکنجه. تو غارت را درون خودت پیدا کردی. می‌شود به نویسنده‌ی این داستان آفرین گفت. یک سلول تاریک کوچک، غار دنجی برای شخصیت است اما وسعت خلوت تو بیشتر از آن سلول بود. درون شخصیت شلوغ مبارز قصه ما، قلبی آرام می‌تپید. تو درون آن قلب زندگی می‌کردی. تمام هشتاد و خرده‌ای سالی که از خدا عمر گرفتی همان جا بودی. برای قهرمان شدن هنوز زود بود. اگر نویسنده نقطه پایان داستانت را پیروزی انقلاب می‌گذاشت حیف نبود؟ تو هنوز باید می‌جنگیدی. می‌افتادی در کشمکش‌های داستان و قد می‌کشیدی. از یک جایی به بعد خدا بند آدم‌های دیگر را هم بست به تو. آخر بلد بودی یکه و تنها از پس سنگ و کلوخ‌های راهت بگذری. بلد بودی خودت، خود سیدعلی خامنه‌ای را نجات بدهی. سناریوهای داستان لو رفته بود. هیچ تعلیقی در کار نبود. مخاطب فهمیده بود همه گره‌هایت را باز می‌کنی. از تمام دام‌ها می‌رهی. نویسنده تصمیم گرفت مهره پیر فرزانه را از داستان بکشد بیرون و بگوید عوض او، دست این همه آدم را بگیر و بکش بالا. طوفان، تازه شروع شده بود. باید آدم‌ها را نجات می‌دادی. باید دست آدم‌ها در یک دستت می‌بود و با دست دیگر نقشه ایران را در چنگ می‌گرفتی. بلد بودی جا‌ نزنی. خیلی‌ها آمدند و رفتند تا تو دست‌هایت را بگیری بالا، مردم از دستت لیز بخورند پایین و نقشه ایران تکه تکه شود. اما تو ریشت را در همین راه سفید کرده بودی. از دل تبعید و شکنجه ساواک رهیده بودی. تو‌، پشت پیرمرادت ایستاده و برایش نماز میت خوانده بودی. مثل ابراهیمی که از آتش آمده باشد بیرون. چه چیز دیگری برایت تازگی داشت؟ کدام رنج می‌توانست تو را تسلیم کند؟ ابتدای پرده‌ی سوم داستان، نشستی روی صندلی و دست سالمت را تکان دادی که «مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَ یَزید». من فکر می‌کنم بمب‌ها همان روز فرمان فرود گرفتند. بعد از این که نسخه خودت، مردم و تمام جهان را با همین جمله پیچیدی. بمب‌‌ها نهم اسفندماه رسیدند و تمام دایره زیستنت را خاکستر کردند. اما آنها یادشان نبود تو ققنوسی. بلدی از زیر آوارهای سنگین بیایی بیرون و هنوز دستت در دست مردمت باشد. نویسنده‌ها در پایان سفر قهرمان، یک چیزی در مشت شخصیت می‌گذارند. «اکسیر». قهرمان باید به یک چیزی رسیده باشد تا مرحله دوازدهم سفرش تیک بخورد. و ما اکسیر تو هستیم. مایی که قرار است تو را تکثیر کنیم. مایی که مشت‌مان بالاست، مرگ بر آمریکا در حنجره‌هایمان فریاد می‌شود و دست در دست هم، نقشه ایران را بغل گرفته‌ایم. آقای قهرمان، ما همه ثمره سفر تو هستیم. *@truskez*
هو العلیم امروز حدود ساعت دو بعدازظهر پیام آسد مجتبی خامنه‌ای به‌ مناسبت تشییع حضرت آقا در کانال‌شان منتشر شد. شکر خدا خودشان رسماً علم خونخواهی رهبر شهید را بلند کرده‌اند، خدا طول‌عمر و عزت‌شان را مضاعف کند. بعد از اراجیف‌بافی مردک ترامپ و چرت‌و‌پرت‌گویی‌اش منتظر یک پاسخ قاطع و دندان‌شکن از مسئولین بودیم که متأسفانه حضرات گویا لکنت گرفته‌اند، اما موضع قوی امروز امام خامنه‌ای راه را روشن کرد. ترامپ ملعون ۲۴ ساعت مهلت تعیین کرده برای باز شدن تنگهٔ هرمز. سپاه هم بیانیه داده که برو کشکت را بساب مردک. حالا باید منتظر حملات قمارباز دیوانه باشیم. خدا می‌داند این سری چه کسانی شهید شوند و چه اتفاقاتی بیفتد. الان ساعت سه صبح است که دارم این‌ها را می‌نویسم. خسته‌ام اما نمی‌دانم چرا مقاومت می‌کنم که نخوابم. شاید اضطراب دارم. فردا اولین روز اردوی تابستانی حلماست. قرار است از فردا تا ۲۰ مرداد، یکشنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها از ساعت ۹ تا ۱۲ بروند مدرسه. حالا همین فردا که بعد از حدود چهار ماه دوباره قرار است بروند مدرسه، باز ترامپ ملعون قصد حمله کرده. نگرانم که مثل ۹ اسفند بچه زهره‌ترک نشود. این یک هفته سه‌کتاب تعطیل بود و مقرری نداشتیم. البته من حدود ۵۰ صفحه از مقرری‌ها عقبم. کتاب روزنوشت جلال را آوردم تاجایی‌که می‌توانم بخوانم، اما مگر فکر شروع دوبارهٔ جنگ و وحشی‌گری ترامپ ملعون می‌گذارد. بعد از مدت‌ها دوباره مدام کانال خبری را چک می‌کنم که بفهمم اوضاع از چه قرار است؟! امروز عکس‌های حضرت آقا را هم که چاپ کرده بودم به دیوار بالای میز تحریرم زدم. قشنگ شد. کاش پیشتر و بیشتر باهاشون مأنوس بودم. خدا کند بتوانم زندگی‌ام را به زندگی‌شان گره بزنم. تصمیمم را گرفته‌ام اشتباهاتم در مورد ایشان را در مورد آسدمجتبی عزیز تکرار نکنم. واقعیتش دیگر قضاوت دیگران و مدارا با کج‌فهمی‌شان برایم اهمیتی ندارد. و دیگر حوصله و اعصاب احترام گذاشتن به آدم‌های لاشعور را ندارم. البته این مدت همش دعا کرده‌ام که به راه راست هدایت شوند و خدا کمک‌شان کند که اهل حق باشند. گوشی موبایل همسر به صدا درامده یعنی که وقت اذان صبح است. شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵ مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maaahjor
هو الصبور امروز اولین جلسهٔ اردوی تابستانی حلما بود. صبح با پدرش راهی شد و ظهر برادرش رفت دنبالش. از بچه‌های کلاس‌شان فقط یک نفر دیگر آمده، یحتمل دل‌شورهٔ شروع دوباره جنگ باعث شده مادرها دخترهای‌شان را در خانه نگه‌دارند و برای اردوی تابستانی به مدرسه نفرستند. به حلما که حسابی خوش گذشته بود، از نُه اسفند که جنگ شروع شده دیگر مدرسه نرفته بود، کلاس نقاشی و اوریگامی داشته‌اند و بعد مقداری ریاضی هم کار کرده‌اند. با لباس فرم مدرسه و روسری مشکی گل‌گلی‌اش رفته بود و جالب که روسری‌اش اصلاً تکان نخورده و گیره‌ای که خودم صبح برایش زدم تا ظهر مانده. امروز خبر مرگ ناگهانی یک مقام آمریکایی هم تیتر اول اخبار بود. لیندسی‌گراهام سناتور ضدایرانی و جنگ‌طلب که گویا یک‌دفعه به درک واصل شده. بعضی گمانه‌زنی‌ها احتمال ترور بیولوژیک را مطرح کرده‌اند. طنازهای مجازی هم شروع کرده‌اند به تولید محتوا. یکی نوشته بود «وقتی حضرت عزرائیل ولایت‌مدارتر است از مسئولین ماست.» آن دیگری تحلیل کرده بود «هنوز ۲۴ ساعت نشده مقام عظمای ولایت حکم انتقام و خونخواهی صادر کرده‌اند، جناب عزرائیل پیش‌گام و پیش‌قدم در خونخواهی حضرت آقا دست جنبانده.» بعضی هم اراجیف ملعون سقط‌شده را پخش می‌کنند و صحبت‌هایش در مورد آرزوی شکست و نابودی ایران که به گور برده. آمریکا امروز هم به مناطق جنوبی چندین حمله کرده و نیروهای نظامی عزیز هم حسابی از پس قلدری‌اش برآمده‌اند. به‌نظر می‌رسد به‌زودی آتش جنگ شعله‌ورتر خواهد شد و احتمال خیلی زیاد تهران هم درگیر می‌شود. خیلی‌ها سوای نگرانی از شروع دوبارهٔ آتش جنگ، بیشتر نگران بیکار شدن و کساد شدن بازار کار هستند. بعضی‌ها هم تاب و طاقت رفتن به خانهٔ دیگران را ندارند. فاطمه می‌گفت امروز توی پارک، خانم‌ها صحبت می‌کردند که اگر دوباره به تهران حمله کند، شهرک خودشان می‌مانند و خانهٔ پدر و مادر خودشان یا همسرشان نمی‌روند. می‌گفته‌اند با بچه‌های کوچک و پرسروصدا جایی رفتن سخت است. اغلب هم چند تا بچهٔ قد و نیم‌قد که بیشتر اذیت می‌شوند. و از همه مهم‌تر گرانی بیداد می‌کند و آدم رویش نمی‌شود جایی برود و چندین روز بماند. دلم برای‌ دلهره‌ها و نگرانی‌های‌شان سوخت. واقعاً آوارگی سخت است، استرس و اضطراب جنگ و آسیب‌هایش یک‌طرف، این احساس سر بار بودن و مزاحم بودن یک‌طرف. ما از اواسط جنگ دوازده روزه رفتیم خانهٔ مامان. فاطمه و بچه‌هایش هم بودند. کارها را با کمک هم انجام می‌دادیم و تاحدی هم مواد خوراکی و غذایی بردیم. هرچه مامان اصرار کرد که چه کاریه! هرچه آوردید، بردارید ببرید خانهٔ خودتان، قبول نکردیم. مخصوصاً ما که چهار نفر بودیم. بهشان گفتم مامان جان، همان‌چیزی که خانهٔ خودمان می‌خوردیم را آوردیم‌. اگر قبول نکنی مجبوریم برگردیم خانهٔ خودمان، که دیگر قبول کرد بمانیم و وسایل هم بماند، اگرچه تا می‌شد نمی‌گذاشت دست به هیچ کدامشان بزنیم. اما این جنگ خانهٔ خودمان بودیم، اگرچه تقریباً هر روز به خانه‌یشان سر می‌زدیم. اما دیگر آنجا نرفتیم. واقعاً نمی‌شد، یکی دو روز نبود که. حالا هم جنگ بشود باز خانهٔ خودمان می‌مانیم. اما فاطمه فرق دارد، هم خانه‌یشان محله‌ای است که زیاد مورد عنایت موشک و بمباران واقع شده. هم همسرش سرشلوغ‌تر می‌شود. با دوتا بچهٔ کوچک، معلوم است باید بیاید خانهٔ مامان، اگرچه فعلاً که یک‌‌کلام می‌گوید نمی‌آیم. همین‌جا می‌مانم. باید منتظر ماند ببینیم چه می‌شود و شعلهٔ جنگ به کدام شهرها سرایت می‌کند. الان حدود ساعت دو نیمه‌شب است، و درگیری در مناطق جنوبی شدید است. چابهار، بندرعباس و سیریک و.... عجب اوضاع بدی است. دلم می‌خواهد چله‌ای نذری دعایی چیزی بلد بودم، بست می‌نشستم انجامش می‌دادم تا به‌سرعت ترامپ ملعون و نتانیاهو لعین به درک واصل شوند. یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵ مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maaahjor
هو العلیم امروز آشپزی تعطیل بود. از دیشب پلو و خورشت قیمه داشتیم. صبحانه را دیرتر خوردیم و غذا را گذاشتم غروب که همه اهل خانه هستند، گرم کنیم. در واقع یک تیر و دو نشان شد؛ هم ناهار، هم شام. از حدود ساعت دو بعدازظهر مشغول نمونه‌خوانی مجلهٔ آقای ایران شدم. خانم طاهری فایل نهایی را برایم فرستاد و خواست قسمت‌هایی که تازه اضافه شده را نمونه‌خوانی کنم: یادداشت مدیر‌مسئول و سردبیر، یک متن مصاحبهٔ تازه با یکی از فرماندهان ارتش و متنی که قبلاً هم نمونه‌خوانی کرده بودم و گویا مجدد ویرایش شده و قسمت‌هایی حذف و اضافه شده. خیالم بابت غذا راحت بود اما نگران کمردردم بودم. قرص مسکن خوردم و جای نشستنم را جوری طراحی کردم که کمترین فشار به کمرم بیاید. در فواصل نمونه‌خوانی هرجا چشمم خسته می‌شد به فضای مجازی سرک کشیدم. در خبرها خواندم پهلوی‌چیا و دار و دسته‌شان به ملعون سقط‌شده لیندسی‌گراهام می‌گویند. فضاحت و فلاکت از روی این قوم نکبت شُره می‌کند. مردک دشمن‌ترین ایران و ایرانی بوده، آرزوی نیستی و محو این کشور عظیم را داشته، تمام تلاشش را برای نابودی، ویرانی و از بین بردن این آب‌وخاک کرده بعد این بی‌شرف‌ها عمو صدایش می‌کرده‌اند. اگرچه این بی‌وجودها به ترامپ و بی‌بی و هرکه سر دشمنی با ایران دارد و در جنگ با ماست، عمو می‌گویند. خب البته از یک قوم و قماش‌اند. لابد برای همین دست به دامن عموها شده‌اند که ایران را نابود کنند. همهٔ‌شان بی‌وجودهای بی‌شرفی‌اند که بر علیه آزادگی و حریت تلاش می‌کنند. در آمریکا هم عده‌ای که برای شهادت مظلومانه بچه‌های میناب و ناو دنا و تمام کسانی که در بمباران دشمن جان عزیزشان را از دست داده‌اند، صمٌ بکمٌ عمیٌ بوده‌اند حالا برای نفله شدن این عجوز زپرتی نادرست، فاز غم برداشته و با روشن کردن شمع و اهدای گل و این جنگولک‌بازی‌ها مراتب غم‌گساری و مصیبت عظمای خود را به أربابان پلیدشان عرضه کرده‌اند. رعیت‌های بی‌همه‌چیز که نه‌تنها فکر و اندیشه و عقل‌شان را بر باد داده‌اند که به وجدان و شرف و آدمیت‌شان هم برای منافع دشمنان خونی این مملکت چوب حراج زده‌اند. تُف بر شرف نداشته‌شان. الان بیشتر شهرهای جنوبی ایران زیر بمباران و موشک‌باران أربابان پلیدشان است، ککشان که نمی‌گزد هیچ، خوشحالند که عموهای سببی‌شان ایران عزیز را زیر لگد چکمه‌های چرک‌شان به خاک و خون بکشند. درد اینجاست که فاز آریایی و ایرانی‌شان هم گوش فلک را پر کرده. ای ننگ بر هستی بی‌شرافت‌تان بی‌وجودها. غروب سفارش عسل و شیره‌ها آمد. دو کارتن بود. با حلما همه‌شان را دستمال نم‌دار کشیدیم، سفارش مشتری‌ها را کنار گذاشتم و بقیه را بردیم توی اتاق و در قسمت طبقه‌بندی محصولات فروشی چیدیم. چهارپایهٔ فلزی تاشو هم که از دیجی‌کالا سفارش داده بودم رسید. این‌طوری از این به بعد، من هم بیشتر می‌توانم بروم تجمع و هر وقت خسته شدم بنشینم سر صندلی. این مدت که بدقلقلی‌های کمرم حسابی محدودم کرده بود و خانه‌نشین. به‌نظرم با شدت گرفتن اوضاع جنگ، تجمعات خیابانی باز رونق می‌گیرد و حضور جدی‌تر می‌شود. خدا کند جماعتی که حتی در این اوضاع جنگی، مدام زبان‌شان به طعنه و کنایه و زخم‌زبان می‌چرخد، مدتی زبان به کام بگیرند و مراعات شرایط بحرانی و جنگ را کنند تا ان‌شاءالله نیروهای مدافع وطن منجسم‌تر حواسشان متمرکز میدان باشد. دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵ مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maaahjor
هو الحکیم امروز دومین روز اردوی تابستانی حلما بود. محمدطه را بیدار کردم بردش مدرسه. ساعت ۱۲:۳۰ هم رفت دنبالش. بازم از کل کلاس فقط دو نفر آمده‌اند، احتمالاً بخاطر شعله‌ور شدن آتش جنگ والدین نگرانند و ترجیح می‌دهند بچه‌ها خانه و پیش خودشان باشند تا مدرسه. راستش من هم خیلی اضطراب دارم، ولی دلم می‌سوزد برای حلما. توی خانه خیلی حوصله‌اش سر می‌رود، هیچ کلاس تابستانی هم ثبت‌نامش نکردیم، این‌طور لااقل دو روز در هفته سرگرم می‌شود. برای ناهار عدسی گذاشتم. عجب عدس ریزی بود، مال پارسال است. دو مشت آخرش بود، گفتم بپزمش که تمام شود، بعد ظرفش را با عدس امسالی پر کنم. چند تا سیب‌زمینی هم پختم که شب سمبوسه درست کنم. سبزی پاک‌شده دلمه را توی لگن خیس کردم که برق‌ها رفت. تابستان آمد و قطع روزانهٔ برق شروع شد. البته توی کانالی از قول یکی از اعضای شورای شهر زده بود علت قطعی برق این است که دشمن بعضی تأسیسات برق‌مان را مورد هدف قرار داده. خداراشکر چراغ‌قوه شارژ دارد، گذاشتمش کنار سینک. و با روشنایی‌اش سبزی را شستم. چند روز است شهرهای جنوبی زیر آتش دشمن‌اند، بندرعباس، سیریک، بندر لنگه، بوشهر و..... ای ستم‌کش جنوبی‌های دلاور. دلم می‌خواست هم مهارت تک‌تیراندازی داشتم و هم فرصت کشتن ترامپ و نتانیاهو و هر خبیث دیگری در عالم. و یک تیر می‌نشاندم وسط پیشانی‌ کثیف‌شان و جمعیت زیادی از آدم‌ها را از شرشان نجات می‌دادم. اصلاً کاش دعا و وردی بلد بودم که از راه دور می‌خواندم و فلج و کر و کور و لال‌شان می‌کردم. ملعونین سگ‌جانند، هیچ اتفاقی برایشان نمی‌افتد. حالا من باشم با دو تا استرس و فشار عصبی، کل بدنم هنگ می‌کند و لابد با این حجم موضوع جنجالی تابحال ریق رحمت را سر کشیده بودم. امروز انگار اولین جلسهٔ علنی مجلس هم برگزار شده، بالاخره بعد چندماه تعطیلی جلسهٔ حضوری گذاشته‌اند. البته عده‌ای به همین جلسهٔ حضوری مجلس ان‌قلت دارند، اگرچه به تعطیلی‌اش هم عدهٔ دیگری اشکال می‌کردند. من که واقعاً گیجم و نمی‌دانم درست و غلط سیاست چیست. در واقع نه می‌دانم و نه سر درمی‌آورم. فقط دعا می‌کنم بهترین‌ها و خیرترین‌ها برای مملکت اسلامی‌مان رقم بخورد، و دعا برای طول‌عمرِ باعزتِ تمام خادمین این آب‌وخاک و ان‌شاءالله رسوایی و هلاکت دشمنان این سرزمین چه خارجی و چه نفوذی داخلی. این ایام، روزهای سختی است. آدم بین بیم و امید زندگی می‌کند. هم امید داری به نابودی و هلاکت دشمن با دعا و توسل خوبان و تلاش و مجاهدت مدافعان وطن و هم نگرانی از کارشکنی‌ها و کم‌آوردن‌های بعضی از دست‌اندرکاران. هم دلت می‌خواهد بعد این چندماه رنج مستمر برگردی به روال عادی و منظم زندگی و هم با غم این چندماهه و اوضاع پرآشوب جنگی نمی‌توانی!مدام مشوشی و منتظر موج حملاتی که به‌زودی پایش به تهران هم می‌رسد. البته راستش انگار وقتی تهران مستقیم درگیر بود، منظورم جغرافیای تهران است نه مردم و ساکنینش. آن روزها که مستقیم زیر آتش دشمن بودیم کمتر عذاب‌وجدان داشتم. الان مدام به شهرهای جنوبی فکر می‌کنم. به اضطراب و استرس مردمش. خدا به همهٔ ما توان استقامت و پایداری در راه وطن و میدان جنگ را عنایت کند. بعد از حدود سه ساعت و نیم برق آمد. سریع شروع کردم به پیچاندن سمبوسه‌ها. حلما هم اصرار داشت یاد بگیرد. روش پیچاندن مثلثی را یادش دادم ولی دوست داشت مستطیلی بپیچد. وسط‌های کار تابه‌ها را گذاشتم روی شعله و شروع کردم سرخ‌کردن. بقیه‌اش را حلما مستطیلی می‌پیچید و می‌آورد برایم. الحق که حسابی کمک کرد بهم. امشب هم نشد بروند تجمع. برق که قطع باشد، درآوردن ماشین از پارکینگ ممکن نیست و ماشین که نباشد، تجمع هم کنسل می‌شود. البته که بیشتر بخاطر اینکه حلما فقط تجمع فلکهٔ سوم را دوست دارد و جای نزدیک خانه را قبول نمی‌کند. ساعت نزدیک دو نیمه‌شب است، خیلی خسته‌ام، می‌خوابم اما نمی‌دانم فردا چطور از خواب بیدار می‌شوم سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵ مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maaahjor
هو القوی ساعت پنج و نیم بیدار شدم. حالم یک‌جور ناخوشی بود. هم درد کمر و ضعف پا، هم یک آشفتگی که نمی‌فهمیدمش. یادم افتاد دیشب انقدر خسته بودم یادم رفت داروهایم را بخورم. با اینکه حدود ساعت سه خوابیدم ولی از بیقراری، بدنم زود بیدارم کرد. هی تغلا کردم شاید دوباره خوابم ببرد اما انگار نه انگار. محمدطه و پدرش ساعت هفت رفتند آزمایشگاه برای تعیین نوع گروه خونی. ساعت یازده پیش مشاور تغذیه‌ای که سمانه دوستم معرفی کرده، وقت دارد. خیلی جدی دنبال رژیم و کاهش وزن است. نیم ساعت نشده، برگشتند با نان بربری تازه. بعد صبحانه پدرش رفت سرکار، محمدطه هم رفت دنبال جمع‌وجور کردن کارهایش که کم‌کم آماده بشود و برود تا به‌موقع برسد. من هم تا حدود ده بیدار بودم و بعد خوابیدم. تازه خوابم برده بود که حلما بیدار شد. بهش گفتم نان بربری تازه توی سفره‌ هست، پنیر و ارده‌شیره هم همین‌طور. خودت صبحانه بخور تا مامان یک‌کم بخوابد. حدود ساعت یک محمدطه برگشت تا نیم ساعت دستورالعمل مشاور و چی باید بخورد و چی نباید بخورد را برایم می‌گفت. من هم همین‌طور نشسته خانه را جارو می‌زدم. لباس‌های خشک‌شده را تا زدم و لباس‌های شسته را روی بندرخت پهن کردم. بین کارها، هرازگاهی کانال‌های خبری را چک می‌کردم تا ببینم اوضاع جنگ در چه حالی است. وای از این روزهای پرتلاطم که داغ روی داغ بر دل‌‌هامان می‌نشیند. خیرندیده محل استراحت سربازان یک پادگان را در بمپور موشک زده، هنوز آمار شهدا و مجروحین بیرون نیامده ولی گمانه‌زنی‌ها آمار بالایی از شهادت را خبر می‌دهد. بغض راه گلویم را می‌بندد، پسرهایی هم‌سن‌وسال‌محمدطه‌ٔ من! بمیرم برای مادرهای‌شان. حالم مثل شنیدن خبر بمباران مدرسهٔ میناب است. دخترها و پسرهای‌مان یکی‌یکی و چندتاچندتا باهم پر‌پر می‌شوند. چه غربتی دارد شهادت پسرهای جوانی که دور از خانواده و شهر و دیارشان آنجا خدمت سربازی می‌کرده‌اند! یعنی چند‌تای‌شان امروز اولین روز سربازی‌اش بوده؟! چندتای‌شان آخرین روزهای خدمت‌‌اش بوده؟! یا شاید حتی آخرین روز؟! کدام‌شان نامزد داشته یا زن و بچه؟! چندتای‌شان تک فرزند بوده یا تک‌پسر؟! کدام‌شان قرار بوده بعد اتمام خدمت برود خواستگاری دختری که خاطرخواهش بوده؟؟ کدام‌شان پدر و مادر پیری داشته که چشم‌به‌راه آمدنش بوده‌اند؟! نکند اینجا هم مثل مدرسهٔ شجرهٔ طیبه چند برادر با هم خدمت می‌کرده‌اند؟! نکند باز ماکانی بین‌شان باشد که هیچ اثری ازش پیدا نشود؟! چشم‌هایم امان نمی‌دهد به بغض گلو، معطلش نمی‌ماند. ماهیچهٔ قلبم مچاله شده. به‌قول محمد صالح‌اعلا «کاش من همه بودم و با همهٔ دهان‌ها تو را صدا می‌زدم.» شاید این صدای دسته‌جمعی دلت را راضی می‌کرد که منجی ما را برسانی تا ریشهٔ ظلم را برکند. قرار نبود امروز دلمه درست کنم ولی چون رژیم غذایی محمدطه از فردا شروع می‌شود تصمیم گرفتم بساطش را آماده کنم برای شام امشب. محمدطه عاشق دلمه است و قطعاً وقتی او رژیم داشته باشد دیگر پختن دلمه نه‌تنها معنا ندارد، بلکه ممنوعش می‌کنم. خداراشکر امروز پیش‌ازظهر برق‌ها رفت و نگران قطعی برق نیستم. موادش را می‌پزیم. برگ و سبزی دلمه را از فریزر درمی‌آورم تا یخش آب شود. کلم را برگ‌برگ می‌کنم تا بعد پخت آماده پیچیدن شود. فلفل‌دلمه‌ای و گوجه‌ها را هم تو خالی می‌کنیم. حلما کمک‌آشپز شده و نشسته کنارم و گام‌به‌گام آماده‌سازی و پیچیدن مواد را ازم می‌پرسد. باهم حرف می‌زنیم و فن‌وفوت دلمه پیچاندن را یادش می‌دهم. ازم می‌پرسد مامان به‌نظرت نقاشی‌ام بهتر است یا آشپزی‌ام؟! می‌گویم در هر دو خوبی. قبول نمی‌کند و می‌خواهد یکی را بگویم. می‌گویم خب به‌عنوان یک دختر کلاس دومی مطمئناً مهارت نقاشی‌ات بهتر است، اما با این دقت و ظرافتی که داری مطمئنم در آینده آشپز ماهری می‌شوی. خندهٔ ریزی می‌کند و جواب می‌دهد: «خب معلومه، چون معلم خوبی دارم.» دلم غنج می‌رود برای شیرین‌زبانی‌اش. خوب بلد است آدم را دیوانهٔ خودش کند. مواد دلمه را بیشتر پخته‌ام که برای خانهٔ مامان‌ها هم ببریم. محمدطه رفته باشگاه. پنجرهٔ پذیرایی باز است، هر شب حدود ساعت نه، صدای تکبیر و سرودخوانی و سخنران تجمعات می‌آید. 👇🏻