eitaa logo
مهجور ☫
115 دنبال‌کننده
305 عکس
61 ویدیو
3 فایل
هو‌ النور وصل‌ِتو کجا و من‌ِمهجور کجا..... مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان اللهم لاتکلني إلی نفسي طرفة عین أبداً @maroozbahani بله: https://ble.ir/maaahjor تلگرام: https://t.me/maaahjor
مشاهده در ایتا
دانلود
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ...
هدایت شده از من=هیچ🌱
بسم الله خامنه‌ای نمی‌میرد... همین
مهجور ☫
‌ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ...
و الحقنا بهم و الرزقنا الشهاده فی سبیلک یا مولای...
📝 آقای شهید ایران، حسینی بود، حسینی زیست و حسینی شهید شد ▪️السَّلامُ‌ علیکَ یا ثاراللهِ وَ‌ ابنَ ثاره وَ الوِترَ المَوتور. السَّلامُ‌ علیکَ وَ علی جَدِّکَ وَ اَبیکَ وَ اُمِّکَ وَ اَخیکَ وَ المَعصومینَ مِن وُلدِک. سلام بر امامی که ندای حیات‌بخش قیامش، پژواکی عظیم و پرطنین از بعثت نبوی را تا اعماق دوردست تاریخ امتداد بخشید و از اثر آن انقلاب اسلامی ایران پدید آمد. انقلابی که از اساس حسینی بود و با شعار و مرام حسین ساخته شد و بالید. آقای شهید ایران هم با همین مرام رشد کرد. او حسینی بود، حسینی اندیشید، حسینی حرکت کرد، حسینی جهاد و مقاومت نمود، حسینی زیست، و حسینی خون خود را در راه مکتب حسین تقدیم کرد و به شهادت رسید. ✍🏼 بخشی از پیام رهبر معظّم انقلاب به‌مناسبت تشییع و تدفین آقای شهید ایران | ۱۸/تیر/۱۴۰۵ ▪️ | 📲 @rahbar_enghelab_ir
خدایا بحق خون مطهر شهید خامنه‌ای ما را از این آحاد منتقمین او در سراسر جهان قرار بده و برای همه ما در قصاص قاتلان او سهمی قرار بده. «مهدی مولایی»
ما هوادارانی معمولی بودیم. نه از شما یادگاری خاصی داریم نه عکس دیداری نه کارت دیداری حتی خیلی‌هامان در پایتخت نمی‌دانستند رواق کشوردوست کجاست حیران در خیابان انقلاب پشت سر آن هوادارهای جایگاه‌نشین همیشه‌حاضرتان راه می‌افتادند تا برسند به خرابه‌های جایی که می‌گفتند شما آن‌جا همیشه و برای آخرین بار نفس کشیده‌اید. نه در جانمازمان چفیه‌ای است نه در انگشت‌هامان انگشتر به‌رندی گرفته‌شده‌ای آن‌قدر معمولی که از وجودمان کسی خبر نداشت آن‌قدر معمولی که دیدار آخر و رویت تابوتتان هم از برخی‌هامان دریغ شد به قطره بودن دلخوشیم تا صدای دریا هست هنوز برخی‌هامان در خلوت، وسط یک روز کاری، خیره به صفحه موبایلشان، به دیدن نشانی از شما آرام گریه می‌کنند. همان‌هاییم که طفل‌هامان وقتی دزدکی می‌بینند گوشه اتاق سر در گریبان شانه‌هایمان می‌لرزد، می‌دوند و خودشان را به مادرانشان می‌رسانند و می‌گویند: -«مامان! بابا نشسته داره یه چیزی گوش می‌کنه و گریه می‌کنه!» برخی‌هامان زیر شُرشُر آب گریه می‌کنند تا سرخی چشم و صدای هق‌هقشان را آب ببرد و برخی در روضه‌ها به بهانه حسین. در نزاع ابدی میان امرِ «فابک علی الحسین» و زور دلتنگی. حسین بن علی خیلی سال است کهنه‌امام است و غم‌های نو به نو، نمی‌گذارند آن‌قدرها ما آدم‌معمولی‌ها، نزدیک خیمه‌اش شویم. نه چون حبیب طوری زندگی کرده‌ایم که پای شتاب داشته باشیم نه چون زهیر طوری قهرکردن بلدیم که پی ما بفرستند برخی تازه هوادارت شده‌اند پیش از آن‌که برایت لبخندی یا بوسه‌ای بفرستند و روز وصلشان با سفرت یکی شد ما همیشه هواداریم ما همیشه مجلس‌پرکنیم ما همیشه گریه‌کن بوده‌ایم مثل همه هوادارهای تیم‌های محبوبی که با برد و باخت تیمشان می‌میرند و زنده می‌شوند، خودخوری می‌کنند، اما هیچ‌گاه ستارگان تیم، نمی‌دانند آن‌ها هستند. از صورت‌های ما، رد محوی در ذهنشان هست وقتی توپی از خط کنار اوت می‌شد و به شتاب می‌آمدند و به شتاب می‌رفتند و تصویر چهره اولی با تصویر چهره نفر چندم در چشمشان چنان برش می‌خورد که گویی همگی یک‌تن بودیم. همان آدم‌های آخر‌ مجلسیم. رَشک‌بر مدعیان صف اول ما را هیچ‌گاه فراموش نکن ما را که دور ایستادیم ولی دوستت داشتیم هم‌چنان که ما تو را فراموش نخواهیم کرد روزی که متولد شدی را روزی که در خون خویش غلطیدی را و روزی که بر دست‌ها مشایعت شدی را و درختانی که هر اسفند با دست تو در دل خاک خانه کردند را و آن‌ها که با تو پر کشیدند را و جهان با همه فراخی‌اش روزی به ما ارث خواهد رسید به ما معمولی‌ها که آبادی گورستان‌ها به سنگ قبرهای ساده ماست تا آن‌ روز الی اللقاء سید حمیدرضا قادری @maaahjor
با سلام و احترام؛ لطفا کارت پستال را باز نمایید. https://DigiPostal.ir/cv2unsu
*سفر قهرمان* به سرم زد برایت سفر قهرمان بنویسم‌. این روزها خاطرات جوانی‌ات را می‌خوانم. حالا رسیده‌ام به زندان‌های پشت هم. شش مرتبه زندان رفتی، مبارزه کردی، شکنجه شدی و بعد هربار چون ققنوسی از دل خاکستر برخاستی. گرد روی شانه‌هایت را تکاندی و دوباره مشت گره کرده، جنگیدی. اولین مرحله سفرت زیاد طول نکشید. طلبه ساده‌ای بودی و زیر سایه‌ی پدر درس می‌خواندی. عربی را دوست داشتی، قرآن خواندنت مثل مادرت بود و با برادرت مباحثه می‌کردی. تازه جوانی بودی که ناگهان فراخوانده شدی. خدا پیر فرزانه‌‌ای را گذاشت مقابلت و او دستش را به سمت تو دراز کرد. مصمم‌تر از آن بودی که دعوت را رد کنی. تصمیم گرفتی بشوی مبارز. کتاب‌ها را چیدی دور و برت تا راه و رسم مبارزه‌ را از دل آدم‌های تاریخ بکشی بیرون. هنوز سخت شیفته پیر فرزانه‌ بودی. او هم تو را می‌‌دید. از گوشه‌ی چشم‌های نافذش تو را می‌پایید. می‌فرستادتت پی خطر. و تو نمی‌ترسیدی. از هیچ چیز. نه از زندان، نه تبعید، نه تهدید و نه شکنجه. تو غارت را درون خودت پیدا کردی. می‌شود به نویسنده‌ی این داستان آفرین گفت. یک سلول تاریک کوچک، غار دنجی برای شخصیت است اما وسعت خلوت تو بیشتر از آن سلول بود. درون شخصیت شلوغ مبارز قصه ما، قلبی آرام می‌تپید. تو درون آن قلب زندگی می‌کردی. تمام هشتاد و خرده‌ای سالی که از خدا عمر گرفتی همان جا بودی. برای قهرمان شدن هنوز زود بود. اگر نویسنده نقطه پایان داستانت را پیروزی انقلاب می‌گذاشت حیف نبود؟ تو هنوز باید می‌جنگیدی. می‌افتادی در کشمکش‌های داستان و قد می‌کشیدی. از یک جایی به بعد خدا بند آدم‌های دیگر را هم بست به تو. آخر بلد بودی یکه و تنها از پس سنگ و کلوخ‌های راهت بگذری. بلد بودی خودت، خود سیدعلی خامنه‌ای را نجات بدهی. سناریوهای داستان لو رفته بود. هیچ تعلیقی در کار نبود. مخاطب فهمیده بود همه گره‌هایت را باز می‌کنی. از تمام دام‌ها می‌رهی. نویسنده تصمیم گرفت مهره پیر فرزانه را از داستان بکشد بیرون و بگوید عوض او، دست این همه آدم را بگیر و بکش بالا. طوفان، تازه شروع شده بود. باید آدم‌ها را نجات می‌دادی. باید دست آدم‌ها در یک دستت می‌بود و با دست دیگر نقشه ایران را در چنگ می‌گرفتی. بلد بودی جا‌ نزنی. خیلی‌ها آمدند و رفتند تا تو دست‌هایت را بگیری بالا، مردم از دستت لیز بخورند پایین و نقشه ایران تکه تکه شود. اما تو ریشت را در همین راه سفید کرده بودی. از دل تبعید و شکنجه ساواک رهیده بودی. تو‌، پشت پیرمرادت ایستاده و برایش نماز میت خوانده بودی. مثل ابراهیمی که از آتش آمده باشد بیرون. چه چیز دیگری برایت تازگی داشت؟ کدام رنج می‌توانست تو را تسلیم کند؟ ابتدای پرده‌ی سوم داستان، نشستی روی صندلی و دست سالمت را تکان دادی که «مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَ یَزید». من فکر می‌کنم بمب‌ها همان روز فرمان فرود گرفتند. بعد از این که نسخه خودت، مردم و تمام جهان را با همین جمله پیچیدی. بمب‌‌ها نهم اسفندماه رسیدند و تمام دایره زیستنت را خاکستر کردند. اما آنها یادشان نبود تو ققنوسی. بلدی از زیر آوارهای سنگین بیایی بیرون و هنوز دستت در دست مردمت باشد. نویسنده‌ها در پایان سفر قهرمان، یک چیزی در مشت شخصیت می‌گذارند. «اکسیر». قهرمان باید به یک چیزی رسیده باشد تا مرحله دوازدهم سفرش تیک بخورد. و ما اکسیر تو هستیم. مایی که قرار است تو را تکثیر کنیم. مایی که مشت‌مان بالاست، مرگ بر آمریکا در حنجره‌هایمان فریاد می‌شود و دست در دست هم، نقشه ایران را بغل گرفته‌ایم. آقای قهرمان، ما همه ثمره سفر تو هستیم. *@truskez*
هو العلیم امروز حدود ساعت دو بعدازظهر پیام آسد مجتبی خامنه‌ای به‌ مناسبت تشییع حضرت آقا در کانال‌شان منتشر شد. شکر خدا خودشان رسماً علم خونخواهی رهبر شهید را بلند کرده‌اند، خدا طول‌عمر و عزت‌شان را مضاعف کند. بعد از اراجیف‌بافی مردک ترامپ و چرت‌و‌پرت‌گویی‌اش منتظر یک پاسخ قاطع و دندان‌شکن از مسئولین بودیم که متأسفانه حضرات گویا لکنت گرفته‌اند، اما موضع قوی امروز امام خامنه‌ای راه را روشن کرد. ترامپ ملعون ۲۴ ساعت مهلت تعیین کرده برای باز شدن تنگهٔ هرمز. سپاه هم بیانیه داده که برو کشکت را بساب مردک. حالا باید منتظر حملات قمارباز دیوانه باشیم. خدا می‌داند این سری چه کسانی شهید شوند و چه اتفاقاتی بیفتد. الان ساعت سه صبح است که دارم این‌ها را می‌نویسم. خسته‌ام اما نمی‌دانم چرا مقاومت می‌کنم که نخوابم. شاید اضطراب دارم. فردا اولین روز اردوی تابستانی حلماست. قرار است از فردا تا ۲۰ مرداد، یکشنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها از ساعت ۹ تا ۱۲ بروند مدرسه. حالا همین فردا که بعد از حدود چهار ماه دوباره قرار است بروند مدرسه، باز ترامپ ملعون قصد حمله کرده. نگرانم که مثل ۹ اسفند بچه زهره‌ترک نشود. این یک هفته سه‌کتاب تعطیل بود و مقرری نداشتیم. البته من حدود ۵۰ صفحه از مقرری‌ها عقبم. کتاب روزنوشت جلال را آوردم تاجایی‌که می‌توانم بخوانم، اما مگر فکر شروع دوبارهٔ جنگ و وحشی‌گری ترامپ ملعون می‌گذارد. بعد از مدت‌ها دوباره مدام کانال خبری را چک می‌کنم که بفهمم اوضاع از چه قرار است؟! امروز عکس‌های حضرت آقا را هم که چاپ کرده بودم به دیوار بالای میز تحریرم زدم. قشنگ شد. کاش پیشتر و بیشتر باهاشون مأنوس بودم. خدا کند بتوانم زندگی‌ام را به زندگی‌شان گره بزنم. تصمیمم را گرفته‌ام اشتباهاتم در مورد ایشان را در مورد آسدمجتبی عزیز تکرار نکنم. واقعیتش دیگر قضاوت دیگران و مدارا با کج‌فهمی‌شان برایم اهمیتی ندارد. و دیگر حوصله و اعصاب احترام گذاشتن به آدم‌های لاشعور را ندارم. البته این مدت همش دعا کرده‌ام که به راه راست هدایت شوند و خدا کمک‌شان کند که اهل حق باشند. گوشی موبایل همسر به صدا درامده یعنی که وقت اذان صبح است. شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵ مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maaahjor