اَللّــهُمَّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
#ذكرُعليٍعبادَةٌ
هو الأعلیمن عبدالله بودم و محبعلی ع، همین. از همان اوایل که مجازی پا گذاشت روی زندگیمان تا دو سال پیش. در جمعهای ناشناس، زیاده از این حد را نه صلاح میدانستم و نه لازم. در جمع شناسها هم که اسم و رسم شناسنامهای و هویت و جنسیتم معلوم. حسینیه مجازیمان اما تنها جایی بود که من تلفیقی از این دو بودم... شناسترها مرا به اسم کوچک صدا میزدند و برای ناشناسترها هم محبعلی ع بودم منتها با پیشوند خانم. اینجا هویت زنانهام برملا بود و باکی از کشفش در حسینیه عقیلهالعرب نبود. حضورم در جاهای دیگر اما فرق داشت، یا گفتگوی علمی بود که هویت انسانیام الویت داشت و یا بخاطر شغل مجازیام بود که باز هویت انسانیام کفایت میکرد. اسم و نشانم محبعلی ع بود و کسی زیاده میپرسید جواب میشنید عبدالله. تمام سالهای فعالیتم در مجازی، مایل نبودم مرا به چیزی جز این بشناسند. و جنسیت، هویت فردی یا هر چیزی که سنجاق شده بهم محلی از اعراب داشته باشد. امید داشتم این هویت مجازی تسرّی پیدا کند در ماهیت حقیقیام. و آنچه مجازاً به آن صدا زده میشوم بشود تشخّص حقیقت وجودیام. صاف و سادهاش میشود تقلّایی برای جا زدن خود در خیل مشتاقان و دوستداران او، هرچند به حسب ظاهر. تا دو سال پیش که وارد جمع مبناییها بهویژه #سهکتاب شدم. به پیشنهاد دوستان قرار شد نام کاربری با نام حقیقی یکی باشد تا هویت فردی مشخص باشد برای خطاب قرار دادن. بنا به این ضرورت اسم و نام کاربریام بعد از حدود ۸-۹ سال تغییر کرد. تمام سالهایی که مجازاً محبعلی ع بودم، آرزویم و دعایم این بود که روز محشر موقع حساب و کتاب که همه را به اسم صدا میزنند تا بیایند و حسابرسی شوند. مرا محبعلی ع صدا بزنند. دلم میخواست آنقدر در این مجاز به این اسم مشهور شوم که حتی سرایت کند به أهالی آن دیار معنا. و آنجا بیبررسی اینکه لایق این اسم هستم یا نه، ناخودآگاه و به حسب شهرت محبعلی ع صدایم بزنند. چرا که مطمئن و البته امیدوارم حتی اسم محبعلی ع، مسمایش را نجات خواهد داد. حتی اگر مسما لایق آن نباشد و تهی باشد از این اسم و عنوان. اگرچه پیشتر از آن امیدوار که اسم در مسمّا اثر کند و حقیقتی جز حب علی ع و اولادش برایش نباشد. امشب آمدهام بنویسم تا بماند برای آن روز بیپناهی و درماندگی، گرچه بی لایق بودنش. من عبداللهام و محبعلی ع، فقط همین و دیگر هیچ. به ذره گر نظر لطف بوتراب کند. به آسمان رود و کار آفتاب کند. #حُبُّعَلّيٍایمٰانٌ #عُنوانُصَحیفَةِالمُؤمِنِحُبُّعَلیِّبنِابیطالبعلیهالسلام. #محبعلیع مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maaahjor
اَللّــهُمَّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
بِعَلیٍّ
لاتَکِلْنِي إِلى نَفْسِي طَرْفَةَ عَیْن أَبَداً
#زَیّنُوامَجالِسَکُمبِذِکرِعَلیٍّ.
مهجور
اَللّــهُمَّ بِعَلیٍّ بِعَلیٍّ بِعَلیٍّ بِعَلیٍّ بِعَلیٍّ بِعَلیٍّ بِعَلیٍّ بِعَلیٍّ بِعَلیٍّ بِعَل
الهی ما را از شر خودمان نجات بده.....
که هر چه میکشیم از این خودِ بیخود است....
الهی خیری از خود بودن ندیدیم، ما را از خودمان بیخود کن و هر چه هست را خودت کن.....
هُوَ أَهْلُ ٱلْمَغْفِرَةِ#هشدار پیام بعدی حاوی قدری طنز و فکاهه و جفنگیات است، حوصلهاش نیست بگذارید و بگذرید. بعداً مدیون وقت هدر دادنتان نشوم که بار معاصی سنگین است و کمرم خم گشته و دیگر تاب بار افزونتر ندارد.... #شبقدریکهکاسبنشدیملااقلبدهکارنشیمبیشازاین #ذخیرهارزیمعنویهمنداریمکهحقالناسرابشوردببرد #حبطتأعمالهم #حالانهباقیمطالبخیلیمفیدوسودمنداست🤧 #ایندستمالامانتیدوستاندستمالبدستماست #بیاجازهبرداشتمانشااللهمشغولالذمهشاننشوم
مهجور
هو الرزاق آنچه از دوست رسد، نیکوست.... و اگر «دعوت به یک چالش و حرکت یکساله، خیلی ساده و خیلی سخ
هو الجبّارسال ۰۳ که به چالش #چند_از_چند برادر بزرگوارم پیوستم تا من نیز یک سال آستانهٔ تحمل درد کتابخوانیام را محک بزنم، فکر نمیکردم آخر سال شکست ناگوارم در این چالش را با دلی اندوهبار و قلبی مالامال از رنج و غم اعلام کنم. لابد اینکه امسال دخترم کلاس اولی است و پسرم کنکوری و رفیق بیستوچند سالهام به مشکلات کاری مبتلا شده و ذهنم بابتشان حسابی مشوش است، چیزی از قصورات و تقصیراتم کم نخواهد کرد و صرفاً بهانهتراشی تلقی خواهد شد؟! بله متأسفانه درست است! بهانه و توجیهی است برای کمکاری و بیبرنامگیام. ولی چاره چیست! من نیز به عنوان یک ایرانی آریایی موظفم به وقت خرابکاریهایم مقصرها را ردیف کنم و خودم را آشولاش اشتباهات آنان جا بزنم تا لابد کمی از بار فشار وجدان دردم سبک شود و آلامم التیام یابد. القصه من میان آن همه خوبان که ردیفاند در کتابخانهام، ۵۰ را برگزیدم و صد افسوس که آن لامروتهای بیعاطفه، مرا پس زدند و نخواستند که چالشم سامان بگیرد..... اما حقیر به هر ضرب و زوری شده خودم را به چهل و اندی رساندم، ناگفته پیداست چقدر دمغ شدهام که اندی را درست درمان رصد نکردم که بالأخره این اندی چندی است؟! البته خواهشاً این اندی را با آن اندی معلومالحال قیاس نفرمایید که حسابی معالفارق است و نعوذ بالله که ما منظورمان آن اندی باشد.... علی ایهاالحال، ما ماندیم و شکست ناخوش چالش #چند_از_چند ولی از آنجا که ما هیچ از بعضی مسئولین گرام یاد نگرفته باشیم، سنگ پا بودن را از نوع قزوینیاش خوب فهم کردهایم، وقتش رسیده درس پس دهیم و ما نیز به نان گندمی که نخوردهایم و دست ایشان دیدهایم متمسک شویم و با همان روی و رویه که مختص ایشان است، باز عرصه را خالی نکنیم و احساس تکلیفی که بر ما مستولی شده را قدر نهیم و پا بگذاریم به میان کارزار #چند_از_چند. خلاصه ما امسال هم آمدهایم به میدان و این بار نیز بسان سال قبل ۵۰ تن عزیز کتاب را انشاءالله خواهیم چشید و نوشید و هضم کرد به لطف و عنایتش... 🤲 شما نیز دعوتید. #همدرد میشوید با ما؟! همتم بدرقهٔ راه کن ای طائر قدس که دراز است ره مقصد و من نو سفرم #انیسکنجتنهاییکتاباست. #دوستآندانمکهگیرددستدوست #چند_از_چند مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هدایت شده از [نگاه ِ تو]
🌱 فرمود: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ». نفرمود طلب علم واجب است؛ نفرمود طلب علم فریض است؛ فرمود: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ». این «تاء» تای مبالغه است؛ یعنی تا جان دارید باید بفهمید. یعنی خیلی خیلی خیلی فهمیدن بر شما واجب است. فهمیدن فریضه است، نه فرض. واجب نیست، واجب واجب واجب است، چون جامعهای که نفهمد پیش نمیرود!
#رزق
#تفسیر_قرآن
#سوره_قلم
#آیت_الله_جوادی_آملی
@Negahe_To
هدایت شده از مهجور
يَا شَاهِدَ كُلِّ نَجْوَى
چه خوش است راز گفتن به حریف نکتهسنجی
که سخن نگفته باشی، به سخن رسیده باشد...
#یَامَنْیَسْمَعُأَنِینَالْوَاهِنِینَ
@maahjor
📚 حاج آخوند:
«بچهها کتاب مقدس مسیحیها و یهودیها دربارهٔ قوسوقزح داستان دلکشی دارد. هیچوقت از یاد نمیبرید. میگوید: قوسوقزح نشانهٔ عهدیست که بین خداوند و
انسانهاست. این کمان خداوندست که لای حریر ابرها پوشیده و پنهان شده و با تابش آفتاب و بارش باران آشکار میشود. وقتی
نوح با مردم و حیوانات از سیلاب گذشتند، خداوند به نوح گفته بود وقتی قوسوقزح پدیدار شود، او نجات پیدا میکند.»آیا کتاب مقدس مسیحیها و یهودیها، دربارهٔ اجساد بچههایی که روی لباسشان قوسوقزح نقش بسته، نیز داستان دلکشی دارد؟! که هیچوقت از یاد هیچ انسانی نرود؟! مثلاً این صحنه را چطور نشانهٔ عهدی بین خداوند و انسانها معرفی کرده؟! از جسد نحیفی که لای حریر لباسش پوشیده شده و در بغل مادرش آرام گرفته حرفی زده؟! از رذالتی که با بازتاب دئانت و بارش باران گلوله آشکار شده؟! آیا هنوز در کتابهایشان، خداوند به نوح میگوید وقتی قوسوقزح پدیدار شود، نجات پیدا میکنید؟! آیا وقتش نرسیده نوح قبیلهٔ ما نیز از راه برسد، و ما را از سیلاب این زمانهٔ لاکردار به سلامت نجات دهد؟! و هنوز زمان تابش آفتاب حقیقت در پس گریههای مظلومان عالم و پدیداری قوسوقزح نجاتبخش، نرسیده است؟! #وَحَمَلَهَاالْإِنْسَانُإِنَّهُكَانَظَلُومًاجَهُولًا #إِنَّاللَّهَلايُحِبُّكُلَّخَوَّانٍكَفُورٍ #وَالظَّالِمِينَأَعَدَّلَهُمْعَذَابًاأَلِيمًا #أَلاَلَعْنَةُاللّهِعَلَىالظَّالِمِينَ #خابَكُلُّجَبَّارٍعَنِيدٍ مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هدایت شده از مهجور
هو الأعلیهر از گاهی برایم مِنوی سفر میفرستی! لابد فهمیدهای یکی از آرزوهایم سفررفتن است. مثلاً ایرانگردی که تمام شد بعدش جهانگردی. چقدر باهوشی تو! درست است وقتی عرصه تنگ شود، سفر تنها چاره است. شگفتانگیز است از کجا میفهمی سفر لازمم! ذهنخوانی بلدی یا غیب میدانی؟! تا بو میکشی که اوضاع پیچیده بهم، فرصت را غنیمت شمرده و سریع دست به کار میشوی. شرایطش را فراهم میکنی، آن هم قسطی و هرجور که دلم بخواهد. چقدر تحسینبرانگیز است سخاوتت ! خوب بگو ببینم چه لقمه کردیای برایم. عجب!! چرا منوی سفرت فقیر است! خودت را به آن راه زدی یا نمیدانی وقتی سفرلازمم یعنی دلم غنا و ثروت و افزودگی میخواهد. کاربلد بودی که؟! نمیدانستی وقتی دلتنگ باشم و سفر لازم، دلم هرم آفتاب صحن، روبروی ایوان طلا را میخواهد. مثل آن دفعه که شدت آفتاب همه را زیر سایه تارانده و من مانده بودم و او، در گرمای آفتاب آسمانش و هرم حریم آستانش. نمیدانی باید بروم آنجا که دردهای تلنبارشدهی روح و روان و حتی جسم سبک میشود. آنجا که درد میخرند و درمان میفروشند. باهوش بودی که! نه، از تو آبی گرم نمیشود. باید منتظر دعوتنامهی خودش بمانم که بیا اینجا. میدانیم سفرلازمی. عجله کن زودتر بیا. امروز خیلی خوب است، فردا هم بدک نیست یا حتی تا یک هفتهٔ دیگر، ولی دیرتر نه، از دست میروی آخر. مطمئنم میفرستد. هم غیب میداند و ذهن و دل میخواند، هم مرا خوب میشناسد. و هم أمیر البررة است. #أبوتراب #بابالحطّة #يَامَوْلايَ_أَنْتَالْغَنِيُّ_وَأَنَاالْفَقِيرُ @maahjor
مهجور
هو الأعلی هر از گاهی برایم مِنوی سفر میفرستی! لابد فهمیدهای یکی از آرزوهایم سفررفتن است. مثلاً ا
زل زدهام به راه
که بخوانیام ...
و هنوز منتظرم
نیست نای از جای برخواستنم
مگر به دستانت
که
هنوز منتظرم...