مهجور ☫
هو المنعمموضوع این شمارهٔ مدام جشن است. با شنیدن کلمهٔ جشن، لابد کلمات مترادفش نظیر بزم، سور، شادی، ضیافت، مهمانی، عید، فستیوال و جشنواره هم به ذهن متبادر میشود. و لابد کلمه یا مفهوم متضادش نیز که غم، رنج، مصیبت و اندوه را تداعی خواهد کرد؛ یعنی سوگ. وقتی حرف از جشن و سرور به میان میآید. در ابتدا لابد کم و کیف آن و ارتباطش با مفاهیم و معانی دیگر محل اعتنا قرار میگیرد. و یا اینکه، آیا ریشه و بنیاد جشنها در هر سرزمین نهفته در باورهای اساطیری و نوع جهانبینی آن ملت از قدیمالایام و عهد باستان داشته؟! و آنگاه نسبت این جشنها با طبیعت، کائنات، هستی و آینده زندگی بشر چگونه ترسیم شده است؟! نسبت و تناسب جشن با سوگ چگونه معنا شده؟! آیا جشنها، پیامد و بازتاب گذر از حزن یا اندوهیست؟! و بعد اینکه آیا شادی و خوشی حاصل از جشن و پایکوبی صرفاً در روح و روان فردی تأثیر افزاینده نشاط و بهجت دارد؟! یا در روحیهٔ جمعی و همبستگی و وحدت آحاد جامعه نیز تأثیر مفید بسزایی خواهد داشت؟! اصولاً آیا میتوان جشنها را سوپاپ اطمینانی برای تخلیهٔ هیجانات منفی و غمزده مردم دانست؟! که با مشارکت در آن و برگزاری عیش و سُرور، لباس خستگی و کسالت را از تن جسم و روح درآورده و بر فرح و شادابی و تجدید قوای تنشان بیفزایند! با گذر از این لایهٔ سطحی، نوبت توجه به عمق و معنا میرسد. اینکه به ازای شادی حاصل از این سورها، چقدر روحیهٔ سپاسگزاری و شکرگزاری در آدمیان تقویت خواهد شد؟! آیا اصلاً این فرح و شادمانی، بُعد عبادی و بندگی و خضوع را در بنیآدم زنده یا بیشتر مینماید یا بر نافرمانی و عصیانش میافزاید؟! اساساً آیا نسبتی بین شادی و شکر نعمت وجود دارد؟! با گناه و کفران نعمت چطور؟! شاید اصلاً نباید دنبال مفهوم شادی و فرح در عمق زندگی گشت. و غم و حزن، جایگاهش کنه و نهان زندگی باشد؟! و مثلاً همین شادیهای سطحی گذرا که دمی را برایمان خوش و خرم میکنند، برای مفهوم جشن و پایکوبی کفایت کند؟! شاید سردرآوردن از اینکه ارتباط بین این جشنوارهها و تثبیت هویت یا تشخص ملی و مذهبی هر جامعه به چه نحو و چه میزان است؟! یا اینکه چقدر جشنوارهها و فستیوالهای کنونی در راستای صلح، دوستی و یاریگری نوع بشر برگزار میشود؟! مسئولیت بشر امروزی را در قبال این واژه تعیین میکند و رضایت خاطرش را مقبول. اما سوال اصلی اینجاست در فرهنگ معرفتی الهی، نسبت جشنهای این دنیا با فرح و سعادت اخروی چطور معنا شده است؟!
شادم که ز شادی جهان آزادم مستم که اگر مینخورم هم شادم
از حالت هیچکس ندارم بایست این دبدبهٔ خفیه مبارکبادم#ويومئذٍيفرحالمؤمنونبنصرالله #قُلْبِفَضْلِاللَّهِوَبِرَحْمَتِهِفَبِذلِکفَلْیفْرَحُواهُوَخَیرٌمِمَّایجْمَعُونَ #مدام_دوماهنامهٔادبیاتداستانی مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor @modaam_magazine
اینکه زیر سایهٔ پدر و در پناه امنیت آغوشش، دست به دستش میدهی و میروی به جشن اعیاد و من میمانم در همان پناهگاه همیشگی و مأمن امن خانه
یعنی بزرگ شدهای هرچند به قامت کوتاهتر از مادرت باشی.
قد اشتیاق و طالعت به یقین بلندتر است از قد همت مادرت. شاید بهخاطر این است که نام پدر تو عباس است. و دختران عباسها باید چنین باصلابت زیر سایهٔ مهر پدر، قدم بردارند.
شعبان ۱۴۰۳
#بماندبهیادگار
#دلبرک
مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان
@maahjor
هوالحکیم «دامبلدور: این انتخابهای ماست که سرنوشتمون رو میسازه نه تواناییهامون.» 📚 هریپاتر و حفرهٔ اسرار: جی.کی. رولینگ #جرعهای_کتاب @maahjor
هو السلاماندر احوالات مؤانست با مجازیات اوایل که اینستا تازه پا گذاشته بود روی سینهٔ زندگیهامان، به هر ضرب و زوری بود سر خم نکردیم. چندباری به وسوسهٔ اقوام ناخنک زدیم ولی ماندگار نشدیم. همان ساعت اول نصب و شاید کمتر از آن، که چرخی در فضای متهوعش زدیم سریع بار و بندیل را جمع کرده و زدیم به چاک. برایمان عجیب بود چرا بعضی در آن خرابشدهٔ پر از لختوعور و هرزگی تنفس میکنند و نفس کم نمیآورند؟! آن زمان پُزمان بود ماهواره نداریم و آن لعبتکان بدنبرهنه به خانههامان راه ندارند و استغفرالله که ما بنشینیم پای هرزگیهای جاری در فضای زهرآلود غربیان و شرقیان بیبندوبار؟! اما مبتلایانش مدعی بودند، اینطوریا هم نیست! کمکم این وحشی افسارگسیخته رام خواهد شد، بسته که تو چه خوراکش دهی و چطور تربیتش کنی! اگر خوراکش را درست تنظیم نمایی او هم در عرصهٔ جستجوگریاش به تو همان که خواهانی، عرضه مینماید و هتک حرمت در کارش نیست. مطیعت خواهد شد و بنا به ذائقهات برایت میزی متنوع و بابسلیقه خواهد چید؛ بیا و کاریت نباشد. نه اینکه کاریت نباشد! باشد ولی کاری درست و درمانت باشد تا او هم از تو حساب برد و آنچه میلت هست را مهیایت کند. از طرفی عیان شدمان بسیار آدمحسابی که سرش بیارزد به تنهاش هم، یک لینک اینستاگرام تَنگ پیامش یا صفحهاش گذاشته. پس مطمئن گشتیم که یحتمل، سالن را اشتباه رفته و آن طبقه که پا گذاشته بودیم گویا مختلط بوده بساط. باید چشم باز میکردیم و روی دکمهٔ طبقهٔ منزهاش میفشردیم تا وارد گلستانی از جمع یاران شویم. القصه نمیدانیم دقیقاً چند سال بود اینستا پایش را از گلیمش درازتر کرده و جاخوش کرده بود وسط بزم و عزم زندگیمان، که پای ما نیز روی پوست موز غلطید. بر حسب مشاهدات اولیه، دیدیم بعضی اگر املتی زده بر بدن یا بستنی قیفی نوشجان کردهاند، بر خود فرض دانسته که دیگران را مطلع نمایند که چه خوردیم و کجا رفتیم و چه پوشیدیم تا مبادا همنوعان نگران خوردوخوراک و ایابوذهاب و پوشش نرموگرمشان باشند! و خیالشان را راحت کنند که زندگی بر وفق مراد است. چیزکی میخوریم و خرقهای میپوشیم و در رفتوآمد بین اینجا و آنجا روزگار میگذرانیم و زندهایم به لطف اله. حق بدهید دیگر، آخر زمان آتشکردن و خبر سرسلامتی دادن با دود و دم گذشته، باید از تکنیک روز بهره جست و جوری خبر سلامتی و زندهگی را مخابره کرد دیگر؟! اگر فلانی نگوید چه میخورد و چه میپوشد و کجا میرود و چطور میخوابد، آیا بهمانی از بیخبری دق نمیکند؟! یا دلش هزار راه نمیرود که طفلک بینوا امروز بستنیاش را خورده و سر بر بالین نهاده یا نه؟! مگر نشنیدهاید که بنیآدم اعضای یکدیگرند؟!انصاف بدهید بایست از احوال سیر تا پیاز هم مطلع شوند؟! خلاصه ما نیز شیکانپیکان کرده و به مجلس بزم اغیار وارد شدیم. به امید واهی که این اسب چموش سرکش را تربیت کرده و دیگر در صحن علنیاش و پیش دیدگان ما، لابد هرزگی نکند. میز سرو را مطابق میلمان بچیند و از مأکولات و مشروبات غیرحلال مهیا نکند سر میزمان. و الحق و الانصاف که کم نگذاشت و مطابق ذائقهمان خوراک تهیه کرده و سلامت و طیبخاطرمان را ارج مینهاد. گاهی هم بالأخره شیطنت پیش میآمد و از دستش در میرفت بینوا، نه اینکه قصد و غرضی داشته باشد نعوذ بالله. ما نیز با بلندنظری به رویش نمیاوردیم و زیر سبیلی رد میکردیم. بماند که خودمان گاهکی یواشکی چشم میچرخاندیم ببینیم آن جرثومههای فساد و هرزگی چه دارند که آنقدر بازارشان گرم است و شلوغ. و متوجه میشدیم ای دل غافل ما نیز چند ساعتی مشغولیم به این لعبتکان و سر خود شیره مالیدن که قصدمان فقط شنیدن اخبار بوده و بس. عمر و وقت گرانمایه را به پای عشوهٔ شتری و غمزهٔ خرکیاش ذبح کردهایم والسلام. ما مبتلا به درد همان جماعتی شدیم که اول کار منعشان کرده بودیم که چه کاریست این همه وقتوعمر را بگذاری که هیچ را به تماشا بنشینی. تا اینکه چند ماه پیش، عزم جزم کردیم به ترک مخدرات مجازی و ابتدا دست به کار اینستای ناگرام شدیم. اولش درد خماری میپیچید در اعضا و جوارح ضعیفمان و هی سیخونک میزد که «حالا یهکم که چیزی نمیشه، اصن از فردا دیگه نرو» ولی سر فرو نیاورده و محکم ایستادیم که این تو بمیری آن تو بمیری نیست و باید دندان لق را کند و دور انداخت. ولی خوب همگان مستحضرند که ترک یکبارهٔ عادت مرض است. و چون ما نمیخواستیم مرضی عایدمان شود گاهی یواشکی پرده را کنار زده و چشمی میچرخاندیم و سریع فلنگمان را میبستیم تا کسی چشمچرانیمان را ندیده. تا اینکه فیالحال مفتخریم به اینکه پنجماه و شش روز و هشت ساعت و چهار دقیقه و اندیست سمتش نرفتهایم و پاک پاکیم. و مدیونید اگر گمان کنید تاریخ دقیق نیست و صرف پز دادن است که یعنی ما خیلی دقیقیم. خداوندا، شهامتی عطا فرما که تغییر دهم آنچه را که میتوانم. #ترکمخدرات @maahjor
تصویر خانوادهٔ ما.
نکات:
🌱 ارزندهترین زینت زن، حفظ حجاب است.
🌱 چو ایران نباشد، تن من مباد. 🇮🇷 🌱 تفکیک جنسیتی از أوجب واجبات است. 🌱 سادات بودن مادر خانواده؛ کشف تازه دلبرک 🌱 ممکن است حجاب مادر تقلیل پیدا کند، اما حجاب دلبرک هرگز. 🌱 حجاب مردان خانواده، ناقص است. 🌱 دخترهای بابایی به باباها گل میدهند حتی تو روز دختر
🌱 ظرفیت محل زندگیمان محدود است؛ کم مانده دیوار و سقف از شدت فشار آدمها تخریب شود.استدعا: 🌱 لطفاً تصویر خانوادگی ما امانت باشد نزد شما و منتشر نشود.😉 🌱 شما هم نکتهای کشف کردید، لطفاً اطلاع دهید.😌 #دلبرک #خانواده #تصویرسازی مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
مهجور ☫
تصویر خانوادهٔ ما. نکات: 🌱 ارزندهترین زینت زن، حفظ حجاب است. 🌱 چو ایران نباشد، تن من مباد. 🇮🇷 🌱 تف
پینوشت:
بنده سادات نیستم، ولی گویا در ذهن دلبرک بانو بنده مفتخرم به سیادت و از این حیث لباسهایم سبز است. 😅
چون بعضی دوستان اشتباه برداشت کردند و در بازخورد سادات خانم ☺️ خطاب شدم، چاره را توضیح دادن دیدم.
#احتمالاموقت
روز معلم را به روزگار غدار تبریک عرض میکنم.
که هیچ معلمی به گرد پاش نمیرسد.
#روزگارمعلّم
@maahjor
مهجور ☫
هو المنعم _ : امروز خانم پرسید مامانهاتون چه کارهاند؟ _ : چه جالب. _ : من گفتم مامانم هیچکارست
هو المنعمکلمات عمودی ردیفاند در دفتر مشق صورتیاش؛ لبولوچهاش آویزان است.
_ : اگه جملهنویسیت رو خوب انجام بدی، میتونی مثل مامان بنویسی. _ : دوست ندارم خیلی هم مسخرس.
_ : عه چرا ؟! _ : خوشم نمیاد دیگه، دلم یه کار درست حسابی خیلی خوب میخواد.به نظرم نمیداند نویسندگی چیست! بچه همینطور چیزی گفته، اما بگذار مطمئن شوم.
_ : میدونی نویسندگی چیه؟ _ : آره، یعنی کتاب مینویسن.
_ : خوب نیست؟! _ : نه، خیلی بیمزهست.گویا اشتباه کردم، اساساً رابطهاش با کتاب و کتابخوانی خوب نیست. نویسندگی جای خود!
_ : نگفتی بالاخره میخوای چکاره بشی؟ _ : خانم معلم.باز خداروشکر به مسیر آموختن علاقهمند است. #دلبرک #خانممعلم #نویسندگی #صداقتتروقربون مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
مهجور ☫
بسمهوهیچ وقت حضور در جمعهای شلوغ را دوست نداشتم. تازه دو سهماهی بود، حلقهٔ پنجم کتابخوانی و دورهٔ خلاق را ثبتنام کرده بودم که فراخوان اولین دورهمی مبنائیان سر در تمام گروهها و کانالهای مبنا شد. دعوتنامه آمده بود اما من نه خودم را مبنایی میدانستم و نه حضور در این جمع شلوغ را دوست داشتم. فوران استرس و اضطراب چیزی بود که حتی با فکر حضور در ازدحام آدمها یقهٔ روانم را میگرفت حتی اگر شناختهشده. خودم را غریبهای در میان جمع آشنایشان میدانستم، این شد که تهران بودم ولی در اولین دورهمایی برقرار در تهران نه. دو سال گذشت. چند حلقه کتاب و دورههای مختلف نویسندگی را شرکت کردم. به مرور طعم گوارای مبنایی شدن را مزهمزه کردم. و شیرینیاش زیر زبانم ماند. شهد و حلاوتی که هر شیرینی دیگر را برایم کم مزه کرده. امسال در سومین دورهمی مبنا عزم جزم کردم برای حضور، برای بودن در جمعی که دیگر صرفاً آشنایم نیستند. هفتهای است استرس حضور رهایم نمیکند. تمام این هفته سردرد داشتم. سردرد سینوسی و میگرن دست به دست دادهاند، تا طعم حضور در دورهمی را زهرم کنند. اما من پا پس نمیکشم. این روزها بیشتر مسکن خوردهام. بیشتر تلاش کردهام که حالم روبراه باشد برای بودن. برای بودن در جمع خانوادهای مهربان و زلال و روبهراه که دلگرمم به بودن در جمعشان و مشتاقم دیدنشان را. قرار است رفیقترین رفیق روزهای تلخ و شیرینم همراهم باشد. ساعت یک شده و هنوز نتوانسته خودش را برساند. مشغلهاش اجازه همراهیام را نمیدهد. قرار میشود من و دلبرک باهم راهی شویم و او خودش را به ما برساند. مسیر طی میشود و به محل دورهمی میرسیم. چهرههای آشنا را یکییکی میبینم. آغوش میگشاییم و مهر و مودت را لمس میکنیم. وارد سالن میشوم. استاد جوان روی سِن، دُر سخن میپراکند. حلاوت از دستان و چشمانم به گوشهایم سرریز میشود. رایحهٔ گلاب و عطر گل نرگس میپیچد در شامهام. ذرهذره حلاوت به جانم مینشیند، تمام ارکان وجودم سرریز بهجت شده است. منتظرم رفیقترینم بیاید، باید باهم طعم ناب حضور در بزم خوبان را بچشیم. هنوز منتظرم، نرسیده ولی میآید باید باهم تمام ارکان وجود و جانمان را پر کنیم از شهد گوارای حضور در جمع راهیان نور. جمع کشتینشینان کشتی مبنا. حضورِ خلوتِ اُنس است و یاران جمعند وَ اِنْ یَکاد بخوانید و در فَراز کنید
پ.ن: در دورهمی خواستند حس و حالمان را بنویسیم و داغداغ بفرستیم برای مسئولش. همان را بیهیچ بازنویسی و ویرایش اینجا فرستادم تا بماند به یادگار از اولین حضورم در جمع مبنائیها...#ومناللهالتوفیق #مبنایعزیز #ناخدا_جوان #اینجابهشتصحبتیارانهمدلاست. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor