eitaa logo
مهجور ☫
127 دنبال‌کننده
268 عکس
59 ویدیو
3 فایل
هو‌ النور وصل‌ِتو کجا و من‌ِمهجور کجا..... مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان اللهم لاتکلني إلی نفسي طرفة عین أبداً @maroozbahani بله: https://ble.ir/maaahjor تلگرام: https://t.me/maaahjor
مشاهده در ایتا
دانلود
تصویر خانوادهٔ ما. نکات:
🌱 ارزنده‌ترین زینت زن، حفظ حجاب است.
🌱 چو ایران نباشد، تن من مباد. 🇮🇷
🌱 تفکیک جنسیتی از أوجب واجبات است.
🌱 سادات بودن مادر خانواده؛ کشف تازه دلبرک
🌱 ممکن است حجاب مادر تقلیل پیدا کند، اما حجاب دلبرک هرگز.
🌱 حجاب مردان خانواده، ناقص است.
🌱 دخترهای بابایی به باباها گل میدهند حتی تو روز دختر
🌱 ظرفیت محل زندگی‌مان محدود است؛ کم مانده دیوار و سقف از شدت فشار آدم‌ها تخریب شود.
استدعا: 🌱 لطفاً تصویر خانوادگی ما امانت باشد نزد شما و منتشر نشود.😉 🌱 شما هم نکته‌ای کشف کردید، لطفاً اطلاع دهید.😌 مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
مهجور ☫
تصویر خانوادهٔ ما. نکات: 🌱 ارزنده‌ترین زینت زن، حفظ حجاب است. 🌱 چو ایران نباشد، تن من مباد. 🇮🇷 🌱 تف
پینوشت: بنده سادات نیستم، ولی گویا در ذهن دلبرک بانو بنده مفتخرم به سیادت و از این حیث لباس‌هایم سبز است. 😅 چون بعضی دوستان اشتباه برداشت کردند و در بازخورد سادات خانم ☺️ خطاب شدم، چاره را توضیح دادن دیدم.
روز معلم را به روزگار غدار تبریک عرض می‌کنم. که هیچ معلمی به گرد پاش نمی‌رسد. @maahjor
مهجور ☫
هو المنعم _ : امروز خانم پرسید مامان‌هاتون چه کاره‌اند؟ _ : چه جالب. _ : من گفتم مامانم هیچ‌کارست
هو المنعم
کلمات عمودی ردیف‌اند در دفتر مشق صورتی‌اش؛ لب‌و‌لوچه‌اش آویزان است.
_ : اگه جمله‌نویسی‌ت رو خوب انجام بدی، می‌تونی مثل مامان بنویسی.
_ : دوست ندارم خیلی هم مسخرس.
_ : عه چرا ؟!
_ : خوشم نمیاد دیگه، دلم یه کار درست حسابی خیلی خوب می‌خواد. 
به نظرم نمی‌داند نویسندگی چیست! بچه همینطور چیزی گفته، اما بگذار مطمئن شوم.
_ : می‌دونی نویسندگی چیه؟
_ : آره، یعنی کتاب می‌نویسن.
_ : خوب نیست؟!
_ : نه، خیلی بی‌مزه‌ست.
گویا اشتباه کردم، اساساً رابطه‌اش با کتاب و کتاب‌خوانی خوب نیست. نویسندگی جای خود!
_ :  نگفتی بالاخره می‌خوای چکاره بشی؟
_ : خانم معلم.
باز خداروشکر به مسیر آموختن علاقه‌مند است. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مهجور ☫
بسم‌هو
هیچ وقت حضور در جمع‌های شلوغ را دوست نداشتم. تازه دو سه‌ماهی بود، حلقهٔ پنجم کتابخوانی و دورهٔ خلاق را ثبت‌نام کرده بودم که فراخوان اولین دورهمی مبنائیان سر در تمام گروه‌ها و کانال‌های مبنا شد. دعوت‌نامه آمده بود اما من نه خودم را مبنایی می‌دانستم و نه حضور در این جمع شلوغ را دوست داشتم. فوران استرس و اضطراب چیزی بود که حتی با فکر حضور در ازدحام آدم‌ها یقهٔ روانم را می‌گرفت حتی اگر شناخته‌شده. خودم را غریبه‌ای در میان جمع‌ آشنایشان می‌دانستم، این شد که تهران بودم ولی در اولین دورهمایی برقرار در تهران نه. دو سال گذشت. چند حلقه کتاب و دوره‌های مختلف نویسندگی را شرکت کردم. به مرور طعم گوارای مبنایی شدن را مزه‌مزه کردم. و شیرینی‌اش زیر زبانم ماند. شهد و حلاوتی که هر شیرینی دیگر را برایم کم مزه کرده. امسال در سومین دورهمی مبنا عزم جزم کردم برای حضور، برای بودن در جمعی که دیگر صرفاً آشنایم نیستند. هفته‌ای است استرس حضور رهایم نمی‌کند. تمام این هفته سردرد داشتم. سردرد سینوسی و میگرن دست به دست داده‌اند، تا طعم حضور در دورهمی را زهرم کنند. اما من پا پس نمی‌کشم. این روزها بیشتر مسکن خورده‌ام. بیشتر تلاش کرده‌ام که حالم روبراه باشد برای بودن. برای بودن در جمع خانواده‌ای مهربان و زلال و روبه‌راه که دلگرمم به بودن در جمع‌شان و مشتاقم دیدنشان را. قرار است رفیق‌ترین رفیق روزهای تلخ و شیرینم همراهم باشد. ساعت یک شده و هنوز نتوانسته خودش را برساند. مشغله‌اش اجازه همراهی‌ام را نمی‌دهد. قرار می‌شود من و دلبرک باهم راهی شویم و او خودش را به ما برساند. مسیر طی می‌شود و به محل دورهمی می‌رسیم. چهره‌های آشنا را یکی‌یکی می‌بینم. آغوش می‌گشاییم و مهر و مودت را لمس می‌کنیم. وارد سالن می‌شوم. استاد جوان روی سِن، دُر سخن می‌پراکند. حلاوت از دستان و چشمانم به گوش‌هایم سرریز می‌شود. رایحهٔ گلاب و عطر گل نرگس می‌پیچد در شامه‌ام. ذره‌ذره حلاوت به جانم می‌نشیند، تمام ارکان وجودم سرریز بهجت شده است. منتظرم رفیق‌ترینم بیاید، باید باهم طعم ناب حضور در بزم خوبان را بچشیم. هنوز منتظرم، نرسیده ولی می‌آید باید باهم تمام ارکان وجود و جانمان را پر کنیم از شهد گوارای حضور در جمع راهیان نور. جمع کشتی‌نشینان کشتی مبنا. حضورِ خلوتِ اُنس است و یاران جمعند وَ اِنْ یَکاد بخوانید و در فَراز کنید
پ‌.ن: در دورهمی خواستند حس و حالمان را بنویسیم و داغ‌داغ بفرستیم برای مسئولش. همان را بی‌هیچ بازنویسی و ویرایش اینجا فرستادم تا بماند به یادگار از اولین حضورم در جمع مبنائی‌ها...
. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هدایت شده از دختر دریا
وَاجْعَلْنا... @dokhtar_e_daryaa
هو الرزاق
امشب اولین دست‌مزد، جایزه، اجر، انعام، پاداش، جزا، خلعت، صله، عطیه یا هر چیزی که نمی‌دانم دقیق معنایش چیست را بابت کلمه ردیف کردن گرفتم. هدیه که به حسابم نشست، بغض هم به گلویم چسبید. اولین بار است بابت کلماتم مورد لطف قرار می‌گیرم. حسِ شیرین و نمناکی است. چیزی شبیه نمی‌دانم چی! گویا تا به حال تجربه‌اش نکرده‌ام هنوز. اینکه توأمان خوشحال باشی و غم پس گلویت را بگیرد. می‌دانم گاهی بغض ناشی از مسرت است نه اندوه و لابد جنس این حس غریب، هم همین‌گونه است. عجیب هوای دلم آشفته است. ملغمه‌ای از شعف و محنت و حسرت. چیزی درونم شکل گرفته. من به اینکه آدم وادی ادبیات باشم ایمان نداشتم. به گمانم ندارم هنوز. اما نوری محو از روزنی دور مرا به خود می‌خواند. گویا باید غبار تن بتکانم. دست بر زانوی همت زنم و ذکر علی را زمزمه کنم. به اذنش و به مددش به‌ پا خیزم و دهانم را معطر کنم به ذکر «بسم‌الله الرحمن‌الرحیم». سال و ماه و روز و شب نوشتنم، از اینک، این لحظه شروع دیگری را تجربه خواهد کرد. امیدوارم این بارقهٔ امید که بر دلم نشسته به‌زودی بارور شود به مدد حضرت سلطان نجف. مدد به غیر تو ننگ است یا علی مددی کُمِیت ما همه لنگ است یا علی مددی . مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هو
 الرزاق
یادم نمی‌آمد آخرین بار کی لب‌هات روی صورتم چفت شده. امروز بعد مدت‌ها حلاوتشان روی پوستم نشست. بین حلقهٔ بازوانت جای گرفتم. رگباری گونه‌هایم را می‌بوسیدی و پی‌در‌پی مهر و عاطفه را می‌بلعیدم. خاطرات روزهایی که بیشتر به آغوشم پناه می‌آوردی، برایم زنده شد. کی آنقدر بزرگ شدی که دیگر بغلم برایت تنگ شد. این چه قراری است که ارتباط آغوش مرا با تن تو غریبه کرده! لابد در دنیای مردانه‌ات، پسرها که نباید به آغوش مادرها پناه ببرند. دیگر نیازی به دربر گرفته شدن ندارند. امروز اما همان پسرک بازیگوش کودکی‌ات شدی. پرمهر و بی‌تکلف. زلال و بی‌حیا در ابراز عشق و دوست‌داشتن. اما این بار آغوش تو پناهی شد که لحظاتی تنم در بغلت قرار بگیرد. امروز بعد مدت‌ها دوباره مِهرت را روی قلبم، مُهر و موم کردی. حواست باشد شاید تو به آغوش من نیاز نداشته باشی اما من هنوز محتاجم به بغل گرفتنت، در بر داشتنت و مهر ورزیدنت. عجب حکایتی است مادری! عجیب و خواستنی. چنان به موی تو آشفته‌ام، به بوی تو مست که نیست خبرم از هر چه در دو عالم هست مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هو المحبوب
نوشته بود: «تمام من درگیر دوست داشتن توست؛ و این دلچسب‌ترین دل‌ مشغولی دنیاست...!» برایتان از این دل‌ مشغولی‌های دلچسب آرزو می‌کنم. @maahjor
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. به خودت ویتامین «ن» تزریق کن! @chiiiiimeh .