مهجور ☫
بسمهوهیچ وقت حضور در جمعهای شلوغ را دوست نداشتم. تازه دو سهماهی بود، حلقهٔ پنجم کتابخوانی و دورهٔ خلاق را ثبتنام کرده بودم که فراخوان اولین دورهمی مبنائیان سر در تمام گروهها و کانالهای مبنا شد. دعوتنامه آمده بود اما من نه خودم را مبنایی میدانستم و نه حضور در این جمع شلوغ را دوست داشتم. فوران استرس و اضطراب چیزی بود که حتی با فکر حضور در ازدحام آدمها یقهٔ روانم را میگرفت حتی اگر شناختهشده. خودم را غریبهای در میان جمع آشنایشان میدانستم، این شد که تهران بودم ولی در اولین دورهمایی برقرار در تهران نه. دو سال گذشت. چند حلقه کتاب و دورههای مختلف نویسندگی را شرکت کردم. به مرور طعم گوارای مبنایی شدن را مزهمزه کردم. و شیرینیاش زیر زبانم ماند. شهد و حلاوتی که هر شیرینی دیگر را برایم کم مزه کرده. امسال در سومین دورهمی مبنا عزم جزم کردم برای حضور، برای بودن در جمعی که دیگر صرفاً آشنایم نیستند. هفتهای است استرس حضور رهایم نمیکند. تمام این هفته سردرد داشتم. سردرد سینوسی و میگرن دست به دست دادهاند، تا طعم حضور در دورهمی را زهرم کنند. اما من پا پس نمیکشم. این روزها بیشتر مسکن خوردهام. بیشتر تلاش کردهام که حالم روبراه باشد برای بودن. برای بودن در جمع خانوادهای مهربان و زلال و روبهراه که دلگرمم به بودن در جمعشان و مشتاقم دیدنشان را. قرار است رفیقترین رفیق روزهای تلخ و شیرینم همراهم باشد. ساعت یک شده و هنوز نتوانسته خودش را برساند. مشغلهاش اجازه همراهیام را نمیدهد. قرار میشود من و دلبرک باهم راهی شویم و او خودش را به ما برساند. مسیر طی میشود و به محل دورهمی میرسیم. چهرههای آشنا را یکییکی میبینم. آغوش میگشاییم و مهر و مودت را لمس میکنیم. وارد سالن میشوم. استاد جوان روی سِن، دُر سخن میپراکند. حلاوت از دستان و چشمانم به گوشهایم سرریز میشود. رایحهٔ گلاب و عطر گل نرگس میپیچد در شامهام. ذرهذره حلاوت به جانم مینشیند، تمام ارکان وجودم سرریز بهجت شده است. منتظرم رفیقترینم بیاید، باید باهم طعم ناب حضور در بزم خوبان را بچشیم. هنوز منتظرم، نرسیده ولی میآید باید باهم تمام ارکان وجود و جانمان را پر کنیم از شهد گوارای حضور در جمع راهیان نور. جمع کشتینشینان کشتی مبنا. حضورِ خلوتِ اُنس است و یاران جمعند وَ اِنْ یَکاد بخوانید و در فَراز کنید
پ.ن: در دورهمی خواستند حس و حالمان را بنویسیم و داغداغ بفرستیم برای مسئولش. همان را بیهیچ بازنویسی و ویرایش اینجا فرستادم تا بماند به یادگار از اولین حضورم در جمع مبنائیها...#ومناللهالتوفیق #مبنایعزیز #ناخدا_جوان #اینجابهشتصحبتیارانهمدلاست. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هو الرزاقامشب اولین دستمزد، جایزه، اجر، انعام، پاداش، جزا، خلعت، صله، عطیه یا هر چیزی که نمیدانم دقیق معنایش چیست را بابت کلمه ردیف کردن گرفتم. هدیه که به حسابم نشست، بغض هم به گلویم چسبید. اولین بار است بابت کلماتم مورد لطف قرار میگیرم. حسِ شیرین و نمناکی است. چیزی شبیه نمیدانم چی! گویا تا به حال تجربهاش نکردهام هنوز. اینکه توأمان خوشحال باشی و غم پس گلویت را بگیرد. میدانم گاهی بغض ناشی از مسرت است نه اندوه و لابد جنس این حس غریب، هم همینگونه است. عجیب هوای دلم آشفته است. ملغمهای از شعف و محنت و حسرت. چیزی درونم شکل گرفته. من به اینکه آدم وادی ادبیات باشم ایمان نداشتم. به گمانم ندارم هنوز. اما نوری محو از روزنی دور مرا به خود میخواند. گویا باید غبار تن بتکانم. دست بر زانوی همت زنم و ذکر علی را زمزمه کنم. به اذنش و به مددش به پا خیزم و دهانم را معطر کنم به ذکر «بسمالله الرحمنالرحیم». سال و ماه و روز و شب نوشتنم، از اینک، این لحظه شروع دیگری را تجربه خواهد کرد. امیدوارم این بارقهٔ امید که بر دلم نشسته بهزودی بارور شود به مدد حضرت سلطان نجف. مدد به غیر تو ننگ است یا علی مددی کُمِیت ما همه لنگ است یا علی مددی #بماندبهیادگار #ادبیاتزندگیاست. مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
هو
الرزاقیادم نمیآمد آخرین بار کی لبهات روی صورتم چفت شده. امروز بعد مدتها حلاوتشان روی پوستم نشست. بین حلقهٔ بازوانت جای گرفتم. رگباری گونههایم را میبوسیدی و پیدرپی مهر و عاطفه را میبلعیدم. خاطرات روزهایی که بیشتر به آغوشم پناه میآوردی، برایم زنده شد. کی آنقدر بزرگ شدی که دیگر بغلم برایت تنگ شد. این چه قراری است که ارتباط آغوش مرا با تن تو غریبه کرده! لابد در دنیای مردانهات، پسرها که نباید به آغوش مادرها پناه ببرند. دیگر نیازی به دربر گرفته شدن ندارند. امروز اما همان پسرک بازیگوش کودکیات شدی. پرمهر و بیتکلف. زلال و بیحیا در ابراز عشق و دوستداشتن. اما این بار آغوش تو پناهی شد که لحظاتی تنم در بغلت قرار بگیرد. امروز بعد مدتها دوباره مِهرت را روی قلبم، مُهر و موم کردی. حواست باشد شاید تو به آغوش من نیاز نداشته باشی اما من هنوز محتاجم به بغل گرفتنت، در بر داشتنت و مهر ورزیدنت. عجب حکایتی است مادری! عجیب و خواستنی. چنان به موی تو آشفتهام، به بوی تو مست که نیست خبرم از هر چه در دو عالم هست #دلآرام #دهههشتادیجانم مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
نوشته: «هر چای که دم شود مُمِد حیات است و چون هورت کشیده شود؛ مفرح ذات.
پس در هر استکان چای دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب...»
خدایی خیلی حقه. حق تمام. ✌️
#ما_چایخورها
#حقمطلق
@maahjor
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*⏹️⭕️ من باید خیلی پفیوز باشم که .... (بخش هایی از مصاحبه رخشان بنی اعتماد)*
یک سوال سخت *:* این چند دقیقه کوتاه از رخشان بنی اعتماد [بانوی موفق کارگردان سینمای ایران] را نگاه کنیم و به یک چیز فکر کنیم ما در قبال هزاران کودکی که فرصت نکردند که دانشگاه بروند، هزاران بانویی که امکان نداشتند که استعدادهایشان را شکوفا کنند و هزاران مردی که زیر بار فشار اقتصادی نه تنها آرزوهایشان که نامشان را نیز فراموش کرده اند، آیا هیچ وظیفه ای نداریم؟ بلافاصله به دولت حواله ندهیم. ما به عنوان یک انسان چه باید می کردیم که نکردیم؟
*مجتبی لشکربلوکی *
@Dr_Lashkarbolouki
مهجور ☫
*⏹️⭕️ من باید خیلی پفیوز باشم که .... (بخش هایی از مصاحبه رخشان بنی اعتماد)* یک سوال سخت *:* این چن
هو الحقمسئولیت ما به عنوان یک احتمالا نویسنده در برابر مسائل اجتماعی و دغدغههای انسانی چیه؟! آیا ادبیات صرفا برای سرگرمی است؟! یا قرار است باری از دوش نحیف بخشی از آدمیان بردارد؟! سهم ما در بازتاب رنج و محنتی که بخشی از جامعه درگیرش هستند، چیست؟! چطور صدای کسانی باشیم که هیچ کسی گردن نمیگیردشان و در پستوی دنیا زندگیشان با نکبتی اجباری مبدل به مردگی شده؟! ما قرار است کجای پهنه ادبیات بایستیم و پرچمدار کدام قشر جامعه باشیم؟! به کدام جریان و تفکر بشوریم و از چه مسیری دنبال راهحل باشیم؟! #وظیفهٔ_ادبیات #ادبیات_متعهد #نویسندگی_وماأدراکنویسندگی مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor
مهجور ☫
هو الحق مسئولیت ما به عنوان یک احتمالا نویسنده در برابر مسائل اجتماعی و دغدغههای انسانی چیه؟! آی
هو الخالقآیا میدانید بعد از کار معدن، سختترین کار جهان چیست؟! آفرین، درست حدس زدهاید. 👌 نوشتن. مخالف هم نباشد، وگرنه بلاک. والا، مغزم درد میکند. مخم هنگ کرده. یکی نیست بگوید: زن حسابی آبت نبود، نانت نبود، نوشتن چی بود وسط زندگی پر شگفتانه امروزی. گوشهای نشسته بودی و یک لقمه نان و ماستت را میزدی بر بدن، توی یکلاقبا را چه به سودای نوشتن؟! تازه برایم فاز نوشتن از دغدغههای انسانی هم برداشته. بنشین سر جایت، همین خطخطیها را به خودت غالب کن و سودای سرت را خاموش. در ضمن، هیس نوقلمها غر نمیزنند 🤫 #نویسندگی_وماأدراکنویسندگی #شبدرازاستوقلندربیدار #جوجهنویسنده مهجور | جدامانده و به تعبیری سخن پریشان @maahjor