هو الأعلیاین بار عزمم را جزم کردم، هیچ نگویم و ننویسم. حتی بهش فکر هم نکنم. کر باشم و کور. انگار خانی، نه آمده و نه رفته. با خودم قرار گذاشتم هر کس گفت رو به راهی؟! نشنیده بگیرم. سرم را برگردانم سمت روزمرگی وبال گردنم. اصلاً چرا همیشه خودم را قاتی میکنم؟! چرا هی جز میزنم که خودم را بچسبانم بهشان. مگر وصلهی ناجور با تقلا کردن جور میشود! همسنخ میشود؟! اصلاً مگر قابلیت چسبیدن دارد؟! لابد ندارد دیگر! لابد این قبایی است که بر تنم زار میزند. هنوز آنقدر فربه نشدهام که بشود شال و کلاه کرد و قبا را بر تن. برازندهٔ متصل شدن، همگون شدن. رو به راه شدن. سیل وصلههای جورواجور به سر و دست و پا روانهاند سمتشان. تراکم است از ازدحام همسنخها. فقط بیدست و پاها وصلهٔ ناجورند. ازما بهترانند آنان که هر سال برایشان آغوش میگشایند. هرسال قدم در راه میگذرانند و باد در غبغب که «اگر نرویم دق میکنیم؟! رفتهایم، چشیدهایم، دیگر نمیتوانیم بگذریم.» باشد اصلاً همهاش برای شما. هرسال هرسال. همهٔ حسرت و آه و اشک و دریغش هم برای ما، هرسال هرسال. برای ما بیدست و پاها. وصلهٔ ناجورها. برای ما نابلدها که کمیت ضرب و زور چسباندن خودمان بین سیل کاربلدها، میلنگد. کاش لااقل میتوانستیم خودمان را زورچپان کنیم بین همنواها، کاردانها. قاتیشان پا بگذاریم در راه. لابد ما سنگیم که غربالمان میکنند از خیل بهدردبخورها. لابد نرم نمیشویم، پخته نمیشویم. به کار نمیآییم. که کنارگذاشتنی میشویم. اصلاً بیخیال که هرسال همان سوگلیها، عزیزکردهها، همیشه طلبیده شدهها، آب و تاب رفتنشان گوش فلک را کر میکند. حق دارند خوب. منم بودم هر سال دعوت به عیش میشدم، سر از پا نمیشناختم و بر طبل شادانه زنان، جار میزدم که باز یار پسندید مرا و قرعه کار به نام من دیوانه زدند.... دلا عنان ارادت به دست یار بسپار درین مقام چو کاری به اختیار تو نیست. #ایعهدهدارمردمبیدستوپا @maahjor
مهجور 🏴
من و بچهها هم مثل پدر خانواده، گذرنامهدار شدیم. ولی روزی نبود امسال خانهی ما زائر أربعین داشته با
هو الرزاقامسال بالأخره بعد از دو سال، خانهٔ ما یک زائر اولی أربعین ویژه دارد. و سهم من، چشیدن حلاوت و شیرینی دوندگی و ذوق و شوق نوجوانم/جوانم برای تهیه ملزومات و مقدمات سفر بود. شکر که در مسیر عیش قرار گرفت، امید که کامل توشه بردارد.... #دهههشتادیجانم #ایعهدهدارمردمبیدستوپا @maahjor
هدایت شده از مهجور 🏴
هو الأعلیاین بار عزمم را جزم کردم، هیچ نگویم و ننویسم. حتی بهش فکر هم نکنم. کر باشم و کور. انگار خانی، نه آمده و نه رفته. با خودم قرار گذاشتم هر کس گفت رو به راهی؟! نشنیده بگیرم. سرم را برگردانم سمت روزمرگی وبال گردنم. اصلاً چرا همیشه خودم را قاتی میکنم؟! چرا هی جز میزنم که خودم را بچسبانم بهشان. مگر وصلهی ناجور با تقلا کردن جور میشود! همسنخ میشود؟! اصلاً مگر قابلیت چسبیدن دارد؟! لابد ندارد دیگر! لابد این قبایی است که بر تنم زار میزند. هنوز آنقدر فربه نشدهام که بشود شال و کلاه کرد و قبا را بر تن. برازندهٔ متصل شدن، همگون شدن. رو به راه شدن. سیل وصلههای جورواجور به سر و دست و پا روانهاند سمتشان. تراکم است از ازدحام همسنخها. فقط بیدست و پاها وصلهٔ ناجورند. ازما بهترانند آنان که هر سال برایشان آغوش میگشایند. هرسال قدم در راه میگذرانند و باد در غبغب که «اگر نرویم دق میکنیم؟! رفتهایم، چشیدهایم، دیگر نمیتوانیم بگذریم.» باشد اصلاً همهاش برای شما. هرسال هرسال. همهٔ حسرت و آه و اشک و دریغش هم برای ما، هرسال هرسال. برای ما بیدست و پاها. وصلهٔ ناجورها. برای ما نابلدها که کمیت ضرب و زور چسباندن خودمان بین سیل کاربلدها، میلنگد. کاش لااقل میتوانستیم خودمان را زورچپان کنیم بین همنواها، کاردانها. قاتیشان پا بگذاریم در راه. لابد ما سنگیم که غربالمان میکنند از خیل بهدردبخورها. لابد نرم نمیشویم، پخته نمیشویم. به کار نمیآییم. که کنارگذاشتنی میشویم. اصلاً بیخیال که هرسال همان سوگلیها، عزیزکردهها، همیشه طلبیده شدهها، آب و تاب رفتنشان گوش فلک را کر میکند. حق دارند خوب. منم بودم هر سال دعوت به عیش میشدم، سر از پا نمیشناختم و بر طبل شادانه زنان، جار میزدم که باز یار پسندید مرا و قرعه کار به نام من دیوانه زدند.... دلا عنان ارادت به دست یار بسپار درین مقام چو کاری به اختیار تو نیست. #ایعهدهدارمردمبیدستوپا @maahjor
هو الحکیمگاهی رفتن به ماندن است و ماندن عین رفتن. گاهی باید بدرقه کنی کسی را که پای در راه است، کاسهی آب باشی پشت مسافرت. گاهی باید دل مسافرت را قرص کنی که کسی هست منتظرش. و راهیاش کنی به رفتن و بمانی برای استقبال. گاهی نرفتهای ولی شاید زودتر از هر روندهای رسیدهای. گاهی تا دم خیمه مقصود رفتهای و مولا امر کرده که متوقف شو و تو مطیع ماندهای. و دست برداشتی از آنچه دوستتر داشتی. گاهی ارادهای برای رفتن نداشتهای، خواستی بمانی و نروی. ولی صدای هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی مولایت را شنیدهای و راه افتادهای. چه میدانی رفتنت یا ماندنت کدام تو را میرساند. مگر نه اینکه باید نظر کنی و ببینی خواست مولایت چیست. بنگر رشته وصل کجاست؟! #رفتن_یانرفتن_مسئله_اینست. #ایعهدهدارمردمبیدستوپا @maahjor