هو الأعلیهر از گاهی برایم مِنوی سفر میفرستی! لابد فهمیدهای یکی از آرزوهایم سفررفتن است. مثلاً ایرانگردی که تمام شد بعدش جهانگردی. چقدر باهوشی تو! درست است وقتی عرصه تنگ شود، سفر تنها چاره است. شگفتانگیز است از کجا میفهمی سفر لازمم! ذهنخوانی بلدی یا غیب میدانی؟! تا بو میکشی که اوضاع پیچیده بهم، فرصت را غنیمت شمرده و سریع دست به کار میشوی. شرایطش را فراهم میکنی، آن هم قسطی و هرجور که دلم بخواهد. چقدر تحسینبرانگیز است سخاوتت ! خوب بگو ببینم چه لقمه کردیای برایم. عجب!! چرا منوی سفرت فقیر است! خودت را به آن راه زدی یا نمیدانی وقتی سفرلازمم یعنی دلم غنا و ثروت و افزودگی میخواهد. کاربلد بودی که؟! نمیدانستی وقتی دلتنگ باشم و سفر لازم، دلم هرم آفتاب صحن، روبروی ایوان طلا را میخواهد. مثل آن دفعه که شدت آفتاب همه را زیر سایه تارانده و من مانده بودم و او، در گرمای آفتاب آسمانش و هرم حریم آستانش. نمیدانی باید بروم آنجا که دردهای تلنبارشدهی روح و روان و حتی جسم سبک میشود. آنجا که درد میخرند و درمان میفروشند. باهوش بودی که! نه، از تو آبی گرم نمیشود. باید منتظر دعوتنامهی خودش بمانم که بیا اینجا. میدانیم سفرلازمی. عجله کن زودتر بیا. امروز خیلی خوب است، فردا هم بدک نیست یا حتی تا یک هفتهٔ دیگر، ولی دیرتر نه، از دست میروی آخر. مطمئنم میفرستد. هم غیب میداند و ذهن و دل میخواند، هم مرا خوب میشناسد. و هم أمیر البررة است. #أبوتراب #بابالحطّة #يَامَوْلايَ_أَنْتَالْغَنِيُّ_وَأَنَاالْفَقِيرُ @maahjor
هدایت شده از مهجور 🏴
هو الأعلیهر از گاهی برایم مِنوی سفر میفرستی! لابد فهمیدهای یکی از آرزوهایم سفررفتن است. مثلاً ایرانگردی که تمام شد بعدش جهانگردی. چقدر باهوشی تو! درست است وقتی عرصه تنگ شود، سفر تنها چاره است. شگفتانگیز است از کجا میفهمی سفر لازمم! ذهنخوانی بلدی یا غیب میدانی؟! تا بو میکشی که اوضاع پیچیده بهم، فرصت را غنیمت شمرده و سریع دست به کار میشوی. شرایطش را فراهم میکنی، آن هم قسطی و هرجور که دلم بخواهد. چقدر تحسینبرانگیز است سخاوتت ! خوب بگو ببینم چه لقمه کردیای برایم. عجب!! چرا منوی سفرت فقیر است! خودت را به آن راه زدی یا نمیدانی وقتی سفرلازمم یعنی دلم غنا و ثروت و افزودگی میخواهد. کاربلد بودی که؟! نمیدانستی وقتی دلتنگ باشم و سفر لازم، دلم هرم آفتاب صحن، روبروی ایوان طلا را میخواهد. مثل آن دفعه که شدت آفتاب همه را زیر سایه تارانده و من مانده بودم و او، در گرمای آفتاب آسمانش و هرم حریم آستانش. نمیدانی باید بروم آنجا که دردهای تلنبارشدهی روح و روان و حتی جسم سبک میشود. آنجا که درد میخرند و درمان میفروشند. باهوش بودی که! نه، از تو آبی گرم نمیشود. باید منتظر دعوتنامهی خودش بمانم که بیا اینجا. میدانیم سفرلازمی. عجله کن زودتر بیا. امروز خیلی خوب است، فردا هم بدک نیست یا حتی تا یک هفتهٔ دیگر، ولی دیرتر نه، از دست میروی آخر. مطمئنم میفرستد. هم غیب میداند و ذهن و دل میخواند، هم مرا خوب میشناسد. و هم أمیر البررة است. #أبوتراب #بابالحطّة #يَامَوْلايَ_أَنْتَالْغَنِيُّ_وَأَنَاالْفَقِيرُ @maahjor