#ط_اکبری
چه روزهایی بود...
📽بعد ازدواج،❤️ از محله شلوغ پدری، رفته بودم #خوابگاه شهرک #دانشگاه_شریف، یه محله ساکت به تمام معنا😱
محکوم به استراحت مطلق!🤰🏻اما مجبور به خانهداری!😮
و خودآموزی درسهای دانشگاه🤓
#توقع داشتم خواهرام بهم سر بزنن!
#توقع داشتم مادرم یه تعارفی بهم بزنه🙈
#توقع داشتم همسرم چند روزی مرخصی بگیره😢
و...
شرح حال اون روزهای من: 🤕😥
📽پسرم زودتر از موعد به دنیا اومد،👼🏻
زردی، کولیک، رفلاکس نی نی و نابلدی من مامان اولی اضافه شد!😫
#توقع داشتم خواهرام...
#توقع داشتم همسرم...
و من:😥
📽دومی رو باردار بودم🤰🏻
اثاثکشی یهویی هم اضافه شد😱
#توقع داشتم...
جدا از اینکه چقدر از این #توقع مرتفع میشد،☺️
شرح حال من اون روزها:😥
و حتی گاهی:😭
همون ایام، دوستی که اصلا ازش #توقع نداشتم، اومد به دیدنم💝😃
البته دوستان دیگه هم قبلش لطف کردن و به دیدنم اومدن.☺️
ولی این یکی رو خیلی خوشحال شدم!😃 کلللی ازش تشکر کردم.😍
با خودم گفتم:
الان این دوستم اگه به من سر نمیزد، ازش ناراحت نبودم.🙂 حالا که اومده دیدنم غرق محبتش کردم!♥️
چرا؟
چون ازش #توقع نداشتم.😊
با خودم جلسه گذاشتم!😁
✅خب حالا چی میشه از هیچکس توقع نداشته باشی؟!🤔
🚫آدم از بعضیا توقع داره خب! فرق دارن آخه!
✅فرقشون به تو ربطی نداره پاشو خودتو جمع کن😁
صحبتهای استاد درس حقوق، یادته؟⚖
فرق بنیادین رساله حقوق امام سجاد و منشور حقوق بشر در اینه که تو اولی مثلا گفته شده:
ای مادر! حق فرزند به گردن تو...
ای فرزند! حق مادر به گردن تو....
✅یعنی #وظیفهشناس باش👌🏼
اما در دومی گفته شده ای مادر! حق تو به گردن فرزندت اینه...
یعنی #توقع داشته باش😠👊🏻
چیه آخه همهش شرح حالت اینطوریه:😢
ماحصل جلسه این شد که یه مدت کلا اینطور شدم😍😚
البته کمی تصنعی بود🤭
چون درونم همچنان اینجوری بود:😒
چیزی نگذشت که دیدم واقعا اینجوریم:😍
دوباره استراحت مطلق،
دوباره تولد زود هنگام،
دوباره زردی و کولیک،
دوتا فسقلی و درس و پروژه دانشگاه،
غیبتهای دوهفته در ماه همسر،
و...
اگه لطفی میرسید: 😃😘
نمی رسید: 😍😊
راستی چه رنگ و لعابی داره این زندگی بدون غبار #توقع😊
چقدر همه دوستداشتنی هستن❤️
پ.ن۱: راستی این روزها اثاثکشی داشتیم
تک و تنها ولی اینجوری:😄😍
پ.ن۲: حرف از رساله حقوق شد. ذکر این بند، خالی از لطف نیست!☺️👇🏻
«حق کسی که چیزی از او خواسته شده این است که اگر داد از او با سپاس و قدردانی از فضل او پذیری و اگر نداد عذر او را قبول کنی»
#روزنوشت_های_مادری
#توقع
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#پ_بهروزی
شاید شما هم مثل ما فکر کنید مهمترین چالش بعد از حذف تلویزیون📺، پر کردن جای خاليشه!😬
در واقع اینطور نبود!😯
مهمترین چالش، طبق معمول #حرف_مردم بود!
از فامیل تا دوست و همسایه!
همه مدل حرفی😏
البته خوب بود... باعث میشد دقیقتر به تلویزیون و معایب و محاسنش(؟) فکر کنیم.
- شما که از دنیا عقبید!😴
خبر ندارید ملت چه استعدادهایی دارن جدیدا!😒
- اخبار نمیبینید؟؟مثل اصحاب کهف ميشيدا!
- حوصلهتون سر نمیره؟!
- اینجوری بچه حریص میشه! خونه بقیه مثل عقدهای ها رفتار میکنه!😮
- شما صورت مسئله رو پاک کردید! مدیریت کنید براش!😎
حتی بچهها:😕
- خاله! چرا نمیذاری محمد کارتون ببینه؟😒 گناه داره خب!😢 بچهها خیلی کارتون دوست دارن😍
ما قصد نداشتیم دیگران رو متقاعد کنیم!
در واقع اگر میخواستیم باید
👈🏻۳۷۰ صفحه جلد پنجم "من دیگر ما" رو میخونديم براشون😄
👈🏻حداقل جلسه اول مبحث کنترل ذهن حاجآقا پناهیان رو میدادیم گوش کنن!😁
👈🏻بهعلاوه سه ساعت صوت دکتر اسماعیلی درباره جایگاه رسانه در تربیت اسلامی!
و چندین سخنرانی و تحلیل دیگه در مورد رسانه (خصوصا 📺)😅
پس برای اینکه بندگان خدا رو از نگرانی در بیاریم با لبخند😊 و جملات کوتاهی مکالمه رو تموم میکردیم.
- چیزایی که دونستنش به درد دنیا و آخرتمون میخوره، از راههای دیگه هم بدست میاد😊
- والا حوصلهمون که سر نمیره! وقت کم میاریم حتی!
- یکی از بخشهای خبری رو دانلود میکنیم و میبینیم که فقط همون ده دقیقه یک ربع زمان میبره... بدون مقدمه و موخره😁
-فعلا جمع کردیم تا این نیاز کاذب برای محمد ایجاد نشه!
درواقع هنوز تلویزیون مسئله نشده! هر وقت به هر دلیلی خواست براش میاریم دوباره و اونوقت سعی میکنیم مدیریت کنیم.
میتونم بگم "حذف تلویزیون از ابتدا برای کودک" بخشی از مسير "مدیریت تلویزیون" بود برامون.
- خاله جون محمد هنوز نمیدونه کارتون چیه! هروقت شناخت و خواست براش میذاریم.
پ.ن۱:حذف تلویزیون از جهتی کار رو برام راحت کرد!
چون اصلا نبود که بخوام زحمت مدیریتشو بکشم!
و از طرفی گذاشتن محمد جلوی تلویزیون، تنبلانهترین گزینه ممکن برای ساکت کردنش بود!
متناقضترین جملهای که تو عمرم گفتم همین بود😅
پ.ن۲: تنها کسی که با ما هم نظر بود😍 یکی از اقواممون بودن که از سوئیس اومدن ایران چند روزی!😯 خیلی تعجب کردم که نمیذاره پسر ۵ سالهش تلویزیون ببینه! دليلشو پرسیدم، گفت خیلی بده بچه عادت کنه بشینه یه جا و سرگرم بشه!
پ.ن۳:باز هم ادامه دارد..این تازه چالش اول بود😵
#تلویزیونی_شدن
#مادران_شریف_ایران_زمين
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
سلام سلام به همه اعضای خوب جمعیت مادران شریف ایران زمین.😊✋🏻
امروز یه روز به یادموندنی برای ما خواهد بود که دوست داریم با همراهی شما خاطره انگیزترش کنیم.❤️☺️
بلاخره بعد از حدود ۱۰ ماه از شروع فعالیت صفحه، لوگومون رو طراحی کردیم.🤩😎
و از این به بعد با این علامت راحتتر پیدامون میکنید.😁
و اما قسمت هیجانانگیز ماجرا🤩💁🏻♀️
یه مسابقه داریم✏🗒
چه مسابقهای😃
با توجه به اینکه لوگومون یه لوگوی مفهومیه👌🏻
به نظر شما چه مفهومی پشت این لوگو هست؟😎🤔
بشتابید🏃🏻♀️ و خوشگلترین و دلبرترین و مادرانهترین و شریفانهترین توصیفتون رو تا شنبه ۸ شب برامون به آدرس ادمین کانال بفرستید.😊📝
آدرس ادمین کانال:
@a_tavana76
از بین متنهای ارسالی از اعضای مادران شریف ایران زمین ۱۰ تا از بهترین توصیفها رو انتخاب میکنیم و منتشر میکنیم تا با رای شما سه تا متن برتر مشخص بشه.😇
و کتابهای جذااابی به اون ۳ عزیز هدیه بشه.😊🛍📚🎁
پ.ن: معیار اصلی ما برای انتخاب متنها، جذابیت و زیبایی ادبی متن و داشتن نزدیکترین مفهوم به محتوای مرامنامهمونه که فایلش رو دوباره براتون میذاریم👇🏻
طراح لوگو: جناب آقای کریمیان
@karimiyan.art
#لوگو
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#پ_بهروزی
ّتا دو سالگی محمد، ایشون تک پسر خونه بودن و منم یه مامان اولی باحوصله و جوگير😁😃
هفت صبح:
- 😴
-- ماما👶🏻
- سلام گل پسرم😍 بیدار شدی؟😘
و هر روزمون بعد از مشتی بوس و بغل، با "غذابازی" آغاز میشد!
بعدش نوبت "کابینت بازی"بود!
تا من کارهای آشپزخونه رو ميکردم، محمد تو کابینتا قل میخورد! هی میریخت، هی جمع میکردم!
البته همیشه هم انقدر ایدهآل نبود🤷🏻♀️
چون محمد اولین درخواستش "ددر" بود!
هفت و نیم صبح به همراه بچه مدرسهایهای مجتمع از خونه میزدیم بیرون!
گاهی تا ظهر تو محوطه بودیم و نگاههای ترحمآميز پيرمرد نگهبان رو با یه لبخند که نشون میداد "من راضيم و شاد" پاسخ میدادم😄
تو خونه هم هر بازی که فکرشو بکنید داشتیم!
خط قرمز🚫، بازیهای #زشت و #خطرناک بود!
باقی همه آزاد!👌🏻
آیا نقاشی رو دیوار و کندن گچ دیوار با چکش زشته یا خطرناک؟!
به نظر ما هیچ کدوم😂😝
به جز بازی، سه گانهی "قصه، نمايش و کتاب" برای ما مهمترین جایگزین تلویزیون📺 بوده و هست.
علی آقا هم قرار بود بیاد و تو پازل تربیتی خانواده نقش ایفا کنه!😁
پس نباید خیلی دیر میشد!
محمد دو سال و یک ماهش بود.
دیگه من نه یه مامان اولی باحوصله و جوگير😅 بودم،
و نه میتونستم تمام وقت در خدمت محمد باشم!
پس تا علی بزرگتر بشه و رسما همبازی بشن، باید محمد بازههای کوتاهی در روز جوری سرگرم بشه که سراغ ما نیاد!
مثلا تا پایان خوابوندن علی در سکوت بمونه!
چیکار کنیم؟!
تو شهر غریب نیرو کمکی هم که نداریم💥
ما لپتاپ رو انتخاب کردیم.
خب فرقش چی شد؟!
مثل تلویزیونه که؟!😕
نه،خیلی فرق داره!😌
👈 دیگه دوسالش رد شده، و آسیبی که برای چشم و مغز ميگفتن خیلی کم شده.
👈مثل تلویزیون دم دست نیست و بچه خودش نمیتونه راهش بندازه! ضمن اینکه گاهی لپتاپ رو هرچی میگردیم پیدا نمیکنيم😅😈
👈هرچی "ما" بخوایم تو لپتاپ هست، نه هرچی تهیه کننده و نویسنده و کارگردان تلويزيون ميخوان.
اوایل فيلمای خانوادگی بود فقط،
فيلم بچگیهاش رو خيلی دوست داشت، براش جالب بود که میدید کارهایی که ما الان برای داداش علی میکنیم، قبلا برای اون هم کردیم😍
کمکم بعضی کليپای کودکانه مناسب رو هم اضافه کردیم.
البته لپتاپ هم بايد مدیریت میشد.
زحمتی نداشت!چون صفحهش کوچيکه، و بچه باید تو یه وضعیت ثابت تماشا کنه، پس خودش خسته میشه و میره سراغ بازی😜
اینم از روزگار آپارتمان نشینی!
الان هم که تو روستا، خونه حیاطدار و مرغ و جوجه و آب بازی و گل بازی و گچ کاری.. نوبت به تلویزیون ميرسه آیا؟!😊
#مادران_شریف_ایران_زمین
#تلویزیونی_شدن
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
سلااام🙋♀
مسابقه تا امشب ساعت ۸ تمدید شد🤩
زودتر توصیفات قشنگتون رو در مورد لوگو برامون بفرستید که دیگه تمدید نمیشه😁
#مسابقه
#لوگو
#مادران_شریف_ایران_زمین
#ز_م
داشتم برای علی آقا👦🏻 کتاب📔 میخوندم،
که یه دفعه زد رو صفحه و گفت: چرخ دوچرخهی🚲 این دختره چی داره؟ منم از اینا میخوام.
دختر توی کتاب توی چرخش مهرههای رنگی داشت یه کم فکر کردم و خواستم بگم ما نداریم،🤷🏻♀️
نمیتونیم،✋🏻
حالا بعداً میخریم،😏
بعداً پیدا میکنیم
و...
که یه لحظه مکث کردم...🚫
گفتم بیا با هم درست کنیم😍
برو کاغذ رنگی و چسب بیار ما هم میتونیم چیزای رنگی بچسبونیم روی دوچرخهت🚲
تو ذهنم بود کاغذا رو براش کوچولو کوچولو ببرم با چسب آبکی به چرخش بچسبونه👌🏻
ولی خودش رفت چسب کاغذی آورد...
یه حس مادرانه گفت حالا که اینطوره چرا خودش قیچی نکنه؟🤔
قیچی✂️ و کاغذا رو دادم دست خودش...
کاغذا رو کوچولو کوچولو کرد ولی اونطوری که من میخواستم نشد🤷🏻♀️ خیلی بزرگتر از کوچولو بود😄
گفتم حالا چطور میخوای بچسبونی؟🤔
شروع کرد تکهتکه از چسب کاغذی برید و تکههای کاغذرنگی رو به چرخش چسبوند.
این وسط هم خواهری👧🏻 زحمت تقویت صبر و اعصاب داداش😤 ( با کندن چیزایی که داداشی میچسبوند و چسبوندنشون به جاهای دیگه) رو به عهده داشت🤭
بیشتر از اینکه وسط چرخ بچسبونن رو تایر چسبوندن😄
نتیجهی کار با چیزی که توی ذهن من بود خیلی فاصله داشت🧐
اما همون لحظه با خودم گفتم عوضش خودش ساخته صفر تا صدش رو مشارکت کرده👌🏻
خودش که نتیجهی کار رو دید یه کم فکر کرد🤔 و گفت شبیه کتاب نشد، فرق داره
گفتم اشکال نداره عوضش کار دست خودته خودت ساختی...😉
نسبتا راضی شده بود...
داشتم فکر میکردم خیلی دوست دارم که بچههام بتونن از امکانات موجود استفاده کنن.
یا چطور میشه به بچههام یاد بدم قدر چیزی که خودشون ساختن رو بهتر بدونن...😊
یاد خاطرات بچگیم👧🏻 افتادم، خیلی از اوقاتی که دوستام چیزایی داشتن که من نداشتم و خیلی دلم میخواست...😔
همون موقعها مامانم🧕🏻میگفت بیا شبیهشو بسازیم...
بیا باهم درست کنیم...💪🏻
و یادمه گاهی بعدش دوستام به مال من حسرت میخوردن نه به خاطر اینکه خیلی شاهکار بود، بیشتر به خاطر اینکه عشق مامانم رو توش میدیدن...😍
و حس کردم شاید همین عشق کافی باشه...😊🥰
#روزنوشت_های_مادری
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#پ_بهروزی
حالا فرض کنیم تو خونه تونستيم مصرف تلویزیون رو به حداقل برسونيم!
بقیه جاها چی؟
متاسفانه ما هم بيشتر اطرافيانمون #تلویزیونی هستن!🤷🏻♀️
یعنی یا خونه نیستن، و یا اگر هستن تلویزیون روشنه😖
اوایل فک میکردیم اگر بچهها خونه دیگران ببینن دیگه عادت میکنن و زحماتمون به باد میره!
اما دیدیم نمیشه توقع داشته باشیم همه دغدغه ما رو درک کنن و رفتارشونو تغییر بدن! حساسیت ما فقط کدورت ایجاد میکنه!
از طرفی اتفاقاتی افتاد که مطمئن شدیم جذابیت و فایدهی چیزهایی که تو خونمون به عنوان جایگزین وجود داره بیشتر از تلویزیونه!
بعضی از این اتفاقات جذاب رو تو پیام بعدی بخونيد😊
اما بیتفاوت هم نبودیم.
👈 مثلا وقتی بچهای داشت کارتون ميديد، اگر راضی نمیشد خاموش کنه، محمد رو با بازی مشغول میکردیم، زیر سه سال کار سختی نبود، چون #تلویزیونی نبود راحت جدا میشد.
به تجربه بهمون ثابت شد بچههایی که عادت به دیدن تلویزیون داشتن، یا نمیشد با بازی حواسشونو پرت کنیم! یا با کلی مشقت موفق میشدیم!
👈 وقتی همه مشغول تماشای تلویزیونن، من جایی میشینم که هم تو جمع حضور داشته باشم هم تلويزيون تو زاویه دیدم نباشه و مشغول کتاب خوندن میشم😎😅میخوام محمد بیتوجهی من به تلویزیون رو ببینه.
👈 تو گفت و گو هایی که با محوریت یه فیلم یا سریاله شرکت نمیکنم!
این سکوت و حرف نزدنه هم پیام بیتوجهی منو به بچهم ميرسونه.
👈 با زبان کودکانهی خودش آسیبهای تماشای زیاد تلویزیون رو توضیح میدم. مثلا به جای اینکه بگم تلویزیون خلاقیت رو کم میکنه و فرصت و قدرت تفکر رو میگیره، میگم اگه زیاد ببینیم مغزمون کوچیک میشه! فکرمون ضعیف میشه.
👈 نعمتهایی که خدا بهمون داده رو مکرر شرح میدم براش.
مثلا میگم خدایا شکرت که به محمدآقا یه داداش دادی که باهاش بازی کنه😘ممنونم ازت که نزدیک خونهمون گاوداری هست و ما میتونیم بریم به گاوها غذا بدیم و شیر تازه بخریم.
👈 حال که بزرگتر شده بچههای فامیل تلاششونو میکنن که محمد از تماشای کارتون محروم نشه خدایی نکرده.
میشه بگم این نیاز کاذب رو ایجاد کردن براش.
این مواقع مقاومت نتیجه خوبی نداره😒باهاش میشینم و میبینم و بعد نشست تحلیل و بررسی برگزار میکنیم😂😎
با این کار توپ میاد تو میدون ما و کارتون میشه یکی از ابزارها برای انتقال ارزشها و ضد ارزشها😍😁
پ.ن: بالاخره تموم شد😬 تاکید میکنم که این داستان صرفا تجربه یه خانواده بدون تلویزیون بود، تا امروز که محمد آقا سه سال و هشت ماهشه و علی آقا یک سال و هفت ماه😍
#تلویزیونی_شدن
#مادران_شریف_ایران_زمين
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
خاطرهی اول: یه بار که مدت نسبتا طولانیتری تهران بودیم، وقتی برگشتیم خونه، محمد دور تا دور خونه رو برانداز کرد و گفت پس تلویزیون ما کجاست؟!😄
گفتم تو کمده😊
و رفت دنبال بازیش! حتی نخواست که ببینه و مطمئن بشه که هست.
خاطرهی دوم: یه بار که موقع اسبابکشی کارتون تلويزيون چند روز وسط حال بود، پرسید این چیه؟!
گفتیم تلويزيون.📺
گفت میخوام ببینم، ما هم طبق قرارمون آوردیم دوباره.
حدود هشت ماه تلویزیون داشتیم. این مدت هم هارد رو وصل میکردم تا همون فيلمای خانوادگی و کلیپهای منتخب رو ببینه. ولی مشکلمون علی👦🏻 بود که زیر دو سال بود و با محمد مشغول تماشا میشد. ضمن اینکه در روز مدت زیادی محمد میخواست بشینه فیلم ببینه!
به خصوص ظهرا که هوا گرم بود.
تا اینکه یه روز میخواستن روی میز تلویزیون ببعي بشن! ولی جا تنگ بود و هی میافتادن!😄
گفتیم این تلویزیون جای بازیتون رو تنگ کرده، جمعش کنیم؟!😏😉و
محمد با خوشحالی زایدالوصفی در جمع کردن تلویزیون همکاری کرد و با یه بدرقهی باشکوه برای بار دوم تلویزیون رو به کمد سپردیم.😄
خاطرهی سوم:این یکی داغ داغه!
همین دو روز پیش اومدیم تهران. وارد خونه بابایی شدیم، تلویزیون روشن بود و داشتن یه فیلم سینمایی ميديدن. بعد از اجرای مراسم استقبال از بچهها، دوباره تلویزیون مرکز توجهها شد. محمد گفت بابایی من نمایش عمرو بن عبدود و امام علی رو یاد گرفتم، شمشيرمو آوردم که اجرا کنم براتون!
بابایی هم که حواسشون تو تلویزیون بود فقط گفتن "ئه؟! آفرین😊
پس بعدا بگو ببینم چی یاد گرفتی"
محمد خورد تو ذوقش، توقع داشت همون موقع شمشيرشو بیاره و اجرا کنه و کلی بهبه و چهچه بشنوه!
بابایی بعد از اتمام فیلم سینمایی محمد رو صدا کردن که بیا برات فیلم گوسفند و بزها رو بذارم. از اونجایی که محمد و علی حيوونا رو خیلی دوست دارن، وقتی ما نیستیم و تلویزیون مستندهای جالبی از حیوانات ميذاره، ضبط میکنن و بعد به بچهها نشون میدن.
محمد و علی نشستن و مشغول تماشا شدن. چند ساعتی به این منوال گذشت! محمد که از همون اتفاق اول دمغ بود، گیر داد که من نمیخوام اینجا بمونم، بریم خونه اون یکی بابایی! هرچی گفتیم عصر میریم بیخیال نشد و مجبور شدیم ببريمش. وقتی داشتم آمادهش میکردم جملاتی گفت که خيليييی عجیب و تکاندهنده بود برام!
اینها عین عبارات یه پسر سه سال و ۸ ماههست که با بغض میگفت برام:
- بابایی خیلی بدجنسه😪
-- 😬😱چرا مامان؟! حرف خوبی نیست، شما که بابایی رو خیلی دوست داری! بابایی کفش به این قشنگی برات خریده!
- خب از اون تشکر میکنم ولی کار خوبی نکرد که با من حرف نزد! همهش تلویزیون میدید! من دوست دارم حرف بزنم... هی فیلم ببعی میذاره برام، من که ببعی تو تلويزيونو دوست ندارم😢 ببعی واقعی دوست دارم.
-- 😰😥
- شمشيرمو بده ببرم با خودم.
-- میخوای الان بريم تلويزيونو خاموش کنم نمایش اجرا کنی برا بابایی؟!
- نه😐
و رفت و به گواهی شاهدان، اولین کاری که بدو ورود به خونهی اون یکی بابایی کرده، اجرای نمایش جنگ خندق بوده.😉😍
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#ز_زینیوند
(مامان #معصومه چهار و نیم ساله)
سال ۶۹ در یکی از روستاهای استان لرستان در خانوادهای سنتی چشم به جهان گشودم.😁
بعد از ۳ تا دختر در حالی که همه در آرزوی فرزند پسر بودن دنیا اومدم و تولدم باعث خوشحالی کسی نشد.
این پسردوستی خانواده و وصفی که از اوضاع حزنآور خونه و فامیل🤧 بعد از تولدم شنیدم،
باعث شده بود از همون بچهگی نسبت به جنسیتم حس خوبی نداشته باشم😬
و حس کنم باید حقم رو از پسرها بگیرم.
با تولد برادرام خونواده ما هشت نفره شد و از روستا به شهر اومدیم.
به خاطر حرف مردم و دهن پرکن بودن رشتهی رياضی این رشته رو انتخاب کردم ولی حس میکردم روح خشکش آزارم میده.😖
سال سوم دبیرستان بعد از کلی جنگ و دعوا🤬 بالاخره از رشته ریاضی به علوم انسانی تغییر رشته دادم.
کتابهای رشته انسانی رو دوست داشتم.
توی المپیاد تاریخ در سطح استان رتبه آوردم و گاهی شعر میگفتم.
حتی در بخش استانی ادبیات جشنواره خوارزمی نفر اول شدم.
عاشق شهرت و مجریگری بودم. سخت مشغول درس خوندن، به امید رشته روانشناسی در یکی از دانشگاههای تهران.
چون فکر میکردم توی تهران رسیدن به رویاهام امکانپذیر تره.
اما خواست خدا با خواست دلم یکی نبود.😔
نتایج کنکور اعلام شد.
رشتهی روانشناسی دانشگاه خرمآباد که پنجمین انتخابم بود قبول شدم.
اولین شخص توی فامیل بودم که دانشگاه دولتی قبول شده بود و خانواده بسی ذوق زده😀
اما…
خودم حس میکردم دیگه رسیدن به رویاهام محاله.😔
فضای دانشگاه و مواجه شدن با تیپهای مختلف باعث شد عقایدم سست بشه.
به شدت میل به دیدهشدن و خودنمایی داشتم.
جزء شاگرد اولای کلاس بودم اما حس میکردم تلاشام فایدهای نداره و کسی من رو نمیبینه.
حتی پام به صدا و سیمای لرستان کشیده شد.
برای تست صدا رفتم اما قبول نشدم.😪
این ناکامیهای پشت هم منو از خدا و معنویت دور کرده بود. حسابی ازخدا شاکی😒 بودم، از تمام نههایی که سر راهم میاومد.
توی همون اوضاع به مرکز پاسخگویی به سوالات دینی زنگ زدم.
حرف اون آقا هنوز توی ذهنمه که در جواب همهی گلهها و چراهای من گفتند: حکمت خدا با مرور زمان معلوم میشه...🤔
کمی بعد اردوی راهیان نور غرب قسمتم شد.
بعدش دیگه اون آدم سابق نشدم.
آشنایی با شهدا و مطالعه سبک زندگیشون بهم فهموند که چقدر اشتباه رفتم.
من فقط پوستهی دین رو شناخته بودم.
خدا برام فقط برای سر سجاده و اهل بیت فقط برای وقت تنگنا بودند.
اما شهدا میل شدید به دنیا و اون همه تعارض و تنشها رو ازم گرفتند و منو وارد مسیر تازهای کردن.
#قسمت_اول
#تجربه_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif