آهنگی که یه سال کامل دنبالش میگشتم(در واقع سه سال پیش داشتمش و بعد اشتباهی حذفش کرده بودم) رو امشب پیدا کردم و به شدت خوشحال و اشکی و ذوقی ام ؛😭⭐️✨
امشب خودمو باهاش خفه میکنم...
[ همه اون خاطرات و احساساتِ واقعی و غمگین و لطیفِ گذشته ]
مفقود 🇵🇸
آهنگی که یه سال کامل دنبالش میگشتم(در واقع سه سال پیش داشتمش و بعد اشتباهی حذفش کرده بودم) رو امشب پ
و من تمام تلاشم رو برای به دست آوردنش کردم، برای پیدا کردن گذشته و تجربۀ دوبارۀ احساساتِ تاریك و غمبار قدیمی. اصلا من از همین احساساتِ تاریك ساخته شدم من متعلق به تاریکیام چون دیگه هیچ نقطۀ روشنی در من نیست.
شاید فقط منم که در به در به دنبال اون احساساتِ غمگین گذشته بودم تا باز به اصل خودم پیوند بخورم... من از احساساتِ عجیب و ناشناخته بدم میاد نمیتونم درکشون کنم و برام پیچیدهان باعث میشن هر لحظه بیشتر توی سردرد و توهم غرق شم و به نوعی فلجم میکنن.
من فقط میترسم از دور شدن، از گم کردنِ اصالت. درسته آسیب دیدم و شکستم ولی قبول دارم هیچوقت دیگه ترمیم پیدا نمیکنه این شکاف و همیشه با منه پس سعی میکنم باهاش انس بگیرم و ازش دور نشم... من فقط میدونم با تغییرِ بیشتر شکافهای بیشتری نصیبم میشه.
من خودم رو محکم به گذشته گره زدم.
چون میدونم با باز کردن چشمام به روی آینده قراره باز جر بخورم.
مفقود 🇵🇸
من خودم رو محکم به گذشته گره زدم. چون میدونم با باز کردن چشمام به روی آینده قراره باز جر بخورم.
گذشته برام خوشایند بوده که با حرص و ولع گرفتمش و رهاش نمیکنم؟ نه مطلقاً.
من فقط یقین دارم برای کسی مثل من آینده قراره وحشتناكتر گذشته باشه پس بین بد و بدتر ترجیح میدم بد رو انتخاب کنم...
بدی که واقعا و حقیقتا بد بوده و تمامِ منِ واقعی رو تکه تکه کرده و من رو تو این راهِ گسستگی و نابودی قرار داده.
گذشته از همۀ این حوادث...
من الان در حالِ تجربه کردنِ فرسایش و انحلالم در زمانِ حال هستم و این از همش غمانگیز تره.