eitaa logo
مَهدوی کودک | MahdaviKoodak
976 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
449 ویدیو
21 فایل
🪅👶 نخستین مهدکودک و پایگاه نوجوانان مَهدوی { مجازی } 👼🎈 آموزه‌های مَهدوی / معرفتی / روان‌شناختی جهت سلامت زیستی کودکان و نوجوانان عزیز ایران اسلامی 🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃🌸 برشی از داستان 🤍💙من از آن روز که خودم را شناخته‌ام فقیر بوده‌ام و محتاج. چند سال است که از سینه‌ام خون می‌آید، علاجش را نمی‌دانم و عیال هم ندارم. دلم به دختری در نجف مایل شده؛ پیرمردی حالم را دید و گفت برای حوائج خود به صاحب الزمان(عج) متوجه شو و چهل شب چهارشنبه در مسجد کوفه بیتوته کن. این آخرین شب چهارشنبه است. 🌻☕️لبخند زنان فنجان قهوه را به دستم می‌دهد، فقط جرعه‌ای خورده، با لذّت قهوه را مزه می‌کنم که می‌گوید: «سینه تو! عافیت یافت و آن زن را به زودی خواهی گرفت و سعادتمند خواهی شد...» 💚تمام جانم به لرزه می‌افتد. امشب شب چهلم است. نکند او، نکند او مولای من باشد؟ چانه‌ام می‌لرزد و اشک امانم نمی‌دهد.... 📕«او نزدیک ماست، کنار ماست، در میان شیعیان حضور دارد، از بیچارگان دستگیری می‌کند، همین‌قدر نزدیک و آشنا... در کوچه و بازار رفت‌وآمد دارد، به مجالس ما می‌آید، در وقت تنگ‌دستی و پریشانی هوای ما را دارد و جایی در همین نزدیکی، روی همین زمین خاکی زندگی می‌کند. بعضی‌ها در ذهن خود، «او» را کسی می‌دانند که در دوردست‌هاست، کسی ناپیدا و غایب. و برخی؛ «او» را از هر رفیق و مونسی نزدیک‌تر، رفیق‌تر و عزیزتر می‌شناسند. مهدوی‌کودک 🚸 @mahdavikoodak
مَهدوی کودک | MahdaviKoodak
🍃🌸 برشی از داستان 🤍💙من از آن روز که خودم را شناخته‌ام فقیر بوده‌ام و محتاج. چند سال است که از سینه‌
📚شب چهلم، کتابی مهدوی است که روایت تشرف یافتگان به محضر امام زمان (عج) را با برداشتی از کتاب عبقری الحسان در قالب داستان بیان می‌کند و روایات را بسیار زیبا و تکان دهنده و متأثر کننده با مخاطب در میان می‌گذارد. «شب چهلم» داستان‌هایی را روایت می‌کند از کسانی که «او» را در همین شهر و در همین کوچه و بازارهای شلوغ دیده‌اند و شناخته‌اند و با او حرف زده‌اند. 📕شب چهلم 🖌فاطمه دولتی 🍃 برش‌هایی از داستان‌ها؛ شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها با مهدوی کودک😍 مهدوی‌کودک 🚸 @mahdavikoodak
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸️گل‌های چادر من 🌸گل‌های چادر من 🌱زردن و سرخ و آبی 🌸وقتی اونو می‌پوشم 🌱خانم می‌شم حسابی 🌸عروسکام همیشه 🌱می‌گن بهم تو بازی 🌸وقتی چادر می‌پوشی 🌱چه‌قدر قشنگ و نازی 🌸می‌گن خوشا به حالت 🌱این همه گل باهاته 🌸راسته اگر بزرگ شی 🌱بهشت، به زیر پاته 🌼 مهدوی‌کودک 🚸 @mahdavikoodak
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💕امیرالمومنین (ع): فرزندان خویش را پیش از آنکه متولّد شوند، نامگذاری کنید. 📚 کافی، جلد ۶، صفحه ۱۸ مهدوی‌کودک 🚸 @mahdavikoodak
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🛎 زنگ کاردستی یه کاردستی خلاقانه با کاغذ رنگی 😍 با کاغذها یه طاووس قشنگ درست کن🦚🥳 🍃🌸هر روز یه بازی یا یه کاردستی 🤗 مهدوی‌کودک 🚸 @mahdavikoodak
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🗓 سالروز شهادت 🍉 🌴میثم برای آخرین بار دستی به تنه زبر نخل کشید. خولی که نگران بود میثم خنجر او را برباید، قدمی عقب رفت و بعد میثم را هل داد به طرف گودال زیر نخل. - آن بیچاره که اسیر دستان شماست، چرا... - خفه! چه کسی بود؟ مرد سیاهی که بُرجُدی قرمز بر تن داشت و خط‌های راه‌راه سفید آن در سیاهی گم شده بود، عقب رفت و پشت چند مرد قایم شد. ▪️میان هیاهوی جمعیت دست و پای میثم را قطع کردند و به دستور پسر حریث تن او را برای عبرت بالای نخل بستند تا همه ببینند. 🌴از فراز نخل تمام میدان دیده می‌شد. پر از جمعیتی بود که هرلحظه بیشتر می‌شدند. از هر گوشه عده‌ای وارد می‌شدند. بسیاری را می‌شناخت. مردم قبیله بنی‌اسد هم آمده بودند. کسانی که یک عمر میان آن‌ها زیسته بود. به دنبال ماجده بود. امّا اورا نمی دید. چشم تنگ کرد. پیرزن خمیده‌ای را دید که در آن سوی میدان به دیواری دست ستون کرده بود. خوب نمی‌دیدش، ولی احساسش می‌گفت که خودش باید باشد. فکر کرد. 💚- دیدی. با آنکه عمرتو به صدنزدیک است، من زودتربه دیدارمولایم می‌شتابم. 📙 باغ طوطی 🖋 مسلم ناصری مهدوی‌کودک 🚸 @mahdavikoodak