eitaa logo
باشگاه ادبی مهدیا
468 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
309 ویدیو
5 فایل
موسسه فرهنگی هنري "مهدیا" کاوشگر هنر در عمق کلمات روایت‌نویسی+نویسندگی+نقد+کتابخوانی ✍🏻بازتاب روایت‌های مقاومت از سراسر ایران. ویژه بانوان🧕 ارتباط با مهدیا: @mahdyeh_mehran
مشاهده در ایتا
دانلود
جهاد آهنین نمی‌دانم شاید اشیای بی‌جان هم آن دنیا به حرف بیایند‌. شاید برای دست‌های خالی‌مان توی یَوم‌ُالحَسرَه شهادتشان به دادمان برسد. شاید یکی از این مبل و میز‌های دور و برمان از ما شکایت کنند. شاید یکی از همین کاسه بشقاب‌های توی دستمان از مهربانی‌مان بگویند. توی این شب‌هایی که حالا دو ماه است عادت زندگی‌مان شده. وقتی ما سربازهای خیابان پشت خودروهامان می‌نشینیم و استارت می‌زنیم، وقتی با کلاچ و ترمز‌های بی‌امان صفحه کلاچ را می‌سابیم و لنت‌ها را صاف می‌کنیم، وقتی میان ترافیک، ماشین‌هامان آمپرش بالا می‌رود و حرارت، تصاویر جلوی چشم‌هامان را کج و معوج می‌کند، وقتی از میان پنجره‌ها پرچم‌های کوچک و بزرگ، ساتن و تترون را بیرون می‌ریزیم و شکوه رقصشان توی باد سرعت خودروهامان را می‌گیرند، وقتی دختر و پسرهای ریز نقشمان، روی لبه پنجره‌ها می‌نشینند و مشتِ گره کرده نشان می‌دهند و کتاب تاریخ را سنگین می‌کنند. و بعد یکی از این بی‌راهه‌های تاریخ از راه می‌رسد و می‌گوید ـ ماشیناتون هم از دستتون آرامش ندارن. و ما بی‌خیالِ حرفش دست می‌کشیم روی فرمان و سر و گردن خودروهامان و می‌گوییم ـ خدا سالم نگهت داره. ما حالا‌حالاها با هم قرار عاشقانه داریم. شاید صدایی از میان چرخ‌دنده‌های داغ‌ کرده و میلنگ‌های فلزی بیرون بریزد که ما آهن‌های خام از دل طبیعت بودیم. با دست‌های توانمند شما خودرو شدیم. داشتیم زندگی عادی خودمان را می‌کردیم. کار، خانه، خرید. روزگاری نمی‌گذاشتید میان ترافیک بی‌جان شویم یا به ریپ زدن بیفتیم. نمی‌گذاشتید گرد یا خشی رویمان بنشیند. نمی‌گذاشتید حرارتمان بالا رود‌. اما حدود دو ماه است که از روزمرگی در آمده‌‌ایم. هر شب با بقیه دوستانمان دوش به دوش می‌شویم، ردیف می‌شویم و کاروان می‌سازیم و کارهای تازه می‌کنیم. کارهایی که تا حالا از ما نخواسته بودید. شما هر شب گوشه‌گوشه خیابان‌ها جمع می‌شوید و برایمان سرودهای حماسی پخش می‌کنید و ما را از زیر پرچم‌های پر افتخار بچه‌های شیعه می‌گذرانید و علامت پیروزی نشانمان می‌دهید. ما از زندگی عادی رها شدیم. عزیز شدیم، بزرگ شدیم. ما کمال را تجربه کردیم. ما طعم جهاد را چشیدیم. ما به مرز انسان بودن رسیدیم. حالا انگار ما هم شبیه شما آدم‌ها مبعوث شده‌ایم. @maryam_khorshidii |عَفتو
‌ در دزفول شاید هر روز بود که یک جگر گوشه یمان را در شهید آباد به مادرمان فاطمه زهرا میسپردیم. اما نمیدانم چرا امیرحسین فرق میکرد. شاید چون لقب تازه دامادیش بود که جگرمان را آتش میزد. هنوز از غم تازه دامادمان ذره ای آرام نشده بودیم، که خبر شهادت امیرحسینی دیگر، تازه دامادی دیگر،و رفیق و همرزم شهیدمان در دزفول پیچید. تصویرش را که دیدم در یک لحظه اوهم در دلم شدامیرحسین جان. شاید چون قصه ی امیرحسین ها شبیه اربابشون حسین(ع) بود روزها با دلتنگی شهدایی گذشت که یکبار هم ندیده بودمشان،اما عجب به دل نشسته بودند... مراسم سبزقبا را چک میکردم،که دیدم امشب به نیابت از شهید امیرحسین کاویانی است،باخود گفتم امشب حتما باید بروم... در لحظه ی ورود به جمعیت در هیاهوی رقص پرچم ها عکسش را دیدم،حس کردم دارد به همه سلام میکند،در آن دقایق چشمم از عکسش برداشته نمیشد،اما زمانی که مراسم پس از دعای فرج تمام شد وقتی برگشتم دیگر عکسی از او ندیدم ،دلم خیلی گرفت گفتم چرا ندیدمش خداحافظی کنم! مسیر را به سمت ماشینم راه افتادم،که دیدم ماشین پارک شده کنارم،مزین به عکس شهید است،لبخندی از عمق جان زدم و گفتم: حتما که شما با معرفت ها لیاقت شهادت دارید... امیرحسین جان خودت برای خداحافظی آمدی عزیزدل ملت @mahdiyadez
روایت زنی که ایستادن را خوب می‌فهمد شب ها که هوا تاریک می شود و چراغ های زرد خیابان روشن می‌شوند، «طوبی » چادرش را دور کمرش میگیرد و با قدم‌هایی استوار به همراه نوه اش مبین به سمت میعادگاه همیشگی میرود .در و دیوار خانه اش بوی سال های سخت زندگی می‌دهد ؛همان سالهایی که او با سرطان جنگید و از دل ترس و درد ، خودش را دوباره ساخت . «طوبی » میگوید :سرطان که شکست خورد ، فهمیدم آدم وقتی از مرگ برمیگرده،باید کاری کنه که حس کنه زنده ست. شوهرش راننده ای زحمتکش بوده که اکنون بخاطر زخم پای دیابتی خانه نشین شده است .با اینکه درآمد کمی دارد ولی در باورش چیزی دارد که همیشه مثل آتش روشن است ؛باور به اینکه آرامش شهر یک جور مسئولیت مشترک بین آدم هاست .برای همین هرشب بی توقع دور میدان می‌رود ، پرچمی کوچک در کیفش است که بوی امید می‌دهد ، دوست دارد پرچم بزرگ به دست بگیرد ولی دستانش یاری اش نمی‌کنند ، به جای او نوه اش مبین با دل و جان و شور و شوق نوجوانی پرچم می‌گرداند . «طوبی» میگوید : اگر من نباشم ، اگر آدم های معمولی مثل من نباشند شهر به دست کسانی می افتد که میخواهند ترس درست کنند . اگر شب ها با کاروان خودرویی بروی حتماً «طوبی» خانم را دور میدان موشک میبینی . «طوبی» خودش را قهرمان نمی‌داند فقط میگوید : هرشب فرصتی است که ثابت کند زندگی ارزش ایستادن دارد ، چه در مقابل بیماری ، چه در برابر سرطان بزرگی به نام آمریکا ! ✍🏻 @mahdiyadez
دختر ایران همراه است با کاروان خودرو ها و موتوری‌هایی که مثل شب‌های گذشته به خیابان آمده اند. جلو ماشین پراید روی صندلی کنار راننده نشسته. دستش بیرون از پنجره است و آستینش تا روی مچش را پوشانده. پشت دستش بوم رنگیست از طرح پرچم ایران. دو انگشتش علامت پیروزی را نمایش می‌دهد و با سه انگشت دیگر پرچم ایران را محکم چسبیده. دنیایی از وطن پرستی در یک مشت. ۲۵ رمضان ۱۴۰۴ ✍ @mahdiyadez
به دلیل کسالت تصمیم گرفتم اینبار یکسره خود را به روبروی حرم آقا سبز قبا برسانم همان میعادگاه همیشگی شوق دیدن دوستانی که فقط از چهره آنها را میشناسم و هم صدای هم هستیم مرا هم شب به بیرون می‌کشاند یک خیابان مانده به سبز قبا خانمی را دیدم که داشت آرام آرام از پیاده رو به سمت حرم می‌رفت یک پایش لنگ میزد تنها بود عکس رهبر شهید را زیر چادر پنهان کرده بود تا مبادا قطرات باران آسیبی به تمثال مبارک بزند تصمیم گرفتم با او هم قدم شوم ، به همسرم گفتم من همینجا پیاده میشوم طولی نکشید شانه به شانه ی مادری مهربان شدم قبل از اینکه سلام کنم این جمله را شنیدم پسرانم فرزندان بی بی زهرا هستند یا حضرت زهرا خودت نگهدارشان باش. چقدر این جمله به دلم نشست عجولانه سلام کردم و بدون معطلی پرسیدم مادر جان این جمله که گفتی یعنی چه؟ مادر نگاهی به سرتا پایم انداخت گفت سلام به روی ماهت انگار سالهاست مرا می‌شناسد بی درنگ گفت : پسرم کارمند است از طرفی هم سرباز گمنام امام زمان (عج) روز اول جنگ من جلسه ختم قرآن بودم که صدای انفجار شنیده شد ، سراسیمه خود را به خانه رساندم ، با پسرم تماس گرفتم ، گفتم بیا خانه ! پسرم گفت : مادر جان من کارمند هستم هنوز دستور تعطیلی نیامده ! ولی من انگار متوجه نمی‌شدم .پس از دو ساعت پسرم آمد ، لباس پوشید من سرتاپایم اشک بود قرار نداشتم ، گفتم دلواپسم ، پسرم مرا بغل کرد و گفت : ما اول فرزندان حضرت زهرا (س) و بعد فرزندان شما هستیم . ما را به مادرمان بسپار پس از شنیدن این جمله از پسرم چنان آرامشی گرفتم که خودم او را از زیر قرآن رد کردم و راهی اش کردم . صحبت های دلنشین این مادر مهربان تمام شد و خود را روبروی حرم دیدم . خداروشکر امشب هم به میعادگاه رسیدیم . خدایا پسران سرزمینم را زیر سایه ی چادر بی بی ام فاطمة الزهرا (س) حفظ کن . ✍🏻 نوروز ۱۴۰۵ @mahdiyadez
هدایت شده از  "عصمت"
بسم الله الرحمن الرحیم چاپ دو کتاب ارزشمند "خون والقلم" و "۱۷۶" را به هنرمندان خوش قلم، پرتلاش، توانمند و فرهیخته ی" باشگاه ادبی مهدیا" تبریک عرض می کنم. در مسیر فعالیت‌های فرهنگی، راهی که به باور و ماندگاری ختم شود، همیشه دشوار و پرسنگلاخ است. این راه جز با صبر و پایداری در برابر موانع به ثمر نمی‌رسد؛ حقیقتی که پس از سال‌ها تلاش در حوزهٔ فرهنگی از نقطه شروعم در شهرستان تا رسیدن به سطح بین‌الملل و نگارش بیش از ده اثر مکتوب، به‌ روشنی برایم آشکار شده است که باشگاه ادبی مهدیا اکنون برای علاقه مندانِ این مسیر پلی مستحکم و البته جهادی و مردمی به سمتِ آرزوهای دست نیافتنی چاپ و انتشار آثارشان در شهرستان دزفول است. در مسیر زندگی، برخی دوستی‌ها چنان عمیق و ماندگارند که از روزهای مدرسه و تحصیل فراتر می‌روند و به افتخاری بزرگ در سال‌های بعد تبدیل می‌شوند. برای من، سرکار خانم "مهران‌زاده" یکی از همان عزیزان است؛ دوستی قدیمی که امروز در قامتِ مدیری فرهیخته، دلسوز و الهام‌بخش، باشگاه ادبی "مهدیا" را در شهرستان دزفول به راهی روشن هدایت می‌کند. مهدیا، با مدیریت توانمند و نگاه حقیقت‌جویانه‌ی ایشان که خود خواهر فرمانده شهید غلامعلی مهران زاده و آشنا با نور و معنای شهادت است، گامی ارزشمند در ثبت یاد و مسیر شهیدان برداشته است؛ از جمله تلاش برای تدوین و چاپ شناسنامه‌های شهدا، و به‌ویژه انتشار کتاب های ارزشمند «خون و القلم» و "۱۷۶" که بدون تردید آثاری اثرگذار، عمیق و ماندگار خواهند بود. این دستاورد ارزشمند، شایسته‌ی تبریک و تحسین است؛ هم برای خودِ ایشان، و هم برای تمامی اعضای متعهد، پرتلاش و هنرمند گروه مهدیا که با ایمان، اندیشه و صداقت، چراغ روایت شهدا را روشن نگه می‌دارند. از صمیم قلب به شما خانم مهران‌زاده عزیز، دوستِ روزهای درس و الگوی خدمتِ امروز و به یکایک اعضای مهدیا، بابت این گام‌های پربرکت و اثرگذار در تداوم انتشار آثار ارزشمند تبریک می‌گویم. امید که این مسیر نورانی، روز به روز پربارتر و اثرگذارتر گردد. سیده رقیه آذرنگ ۱۸ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ 🔅عصمت⬇️ ➕@srazarang
دختران جشن فرشته‌های آن‌روز شده‌اند دختران جان‌فدای امروز آقاجان انگار آن روز که صدای موشک‌ها توی کوچه‌های خفته‌ی تهران و میناب پیچید، همه به یک‌باره از خواب پریده باشیم و یکهو بزرگ شده باشیم چادر های سفید و گل‌گلی را با چادر مشکی عوض کرده باشیم بغض انتظار آن روز را با اشک حسرت امروز شُسته باشیم حتی آن سربند و ماسک صورتی هم حالا شده باشند چفیه ایرانی یک بار سنگینی اسلحه را بهانه کردم، آخر رویم نشد بگویم غَمت است که روی دوشم سنگینی می‌کند ✍🏻 @mahdiyadez
سلام از امروزززز 🐝🌞 برای این جلسه گفتند بنویس: «خیلی محرمانه بود.» و کارُ جمع کن! [ولی از اون جا که من یه پا صداقت مجسمم - و اگه قرار بود چیزی رو مخفی کنم، الان اینجا نبودم - قراره امروز فقط به خاطر شما از خط قرمزهای مایل به صورتی عبور کنم! ] 🧩 @mahvadez
باشگاه ادبی مهدیا
بسم الله الرحمن الرحیم چاپ دو کتاب ارزشمند "خون والقلم" و "۱۷۶" را به هنرمندان خوش قلم، پرتلاش، تو
🇮🇷 برای شما خانم رقیه سادات آذرنگ جان که جز افتخارات تکرار نشدنی دزفول هستید. از بذل محبتی که در سطر به سطر پیامتان نثار مهدیا کردید صمیمانه سپاسگزاریم. در دامنه‌ی دوستیمان که سال‌های مدرسه تا به امروز بوده، شما در صدر استادی نشسته اید و چه لذت بخش تر از رفاقت استاد و شاگرد. وجود شما بزرگوارانی که با دستی دوستانه و چشمانی حق‌جو در کنار ما قرار می‌گیرید بسیار ارزشمند است. شمایی که خود قدم و قلم‌تان هموار در راه وطن و شهادت می‌چرخد و با تمام موانع راه ثابت‌قدم مانده‌اید.  برایتان تندرستی و سلامتی خواستاریم و بی‌صبرانه منتظر هستیم تا بیشتر از پیش شاهد چاپ کتاب‌های ارزشمندتان باشیم.  امید است که مهدیا در کنار شما دوستان وفادار و ارزشمند گام‌هایی موثرتر و بلندتر بردارد.  نور حق قرین راهتان باد. ✍🏻   @mahdiyadez @srazarang
💠برگزیدگان مرحله اول جشنواره ملی روایت‌نویسی علمداروطن در بخش آثار مردمی (تو هم روایت کن) @alamdarevatan
💠 برگزیدگان مرحله اول جشنواره ملی روایت‌نویسی علمداروطن در بخش آثار تخصصی @alamdarevatan
مامان‌بزرگ‌هایم خیلی از جنگ حرف نمی‌زنند.فقط می‌گویند: در شهر ماندیم و هر روز خانه‌هایمان را ساختیم تا "الف.دزفول"ِ بعدیِ رادیوی فردا، شاید هم پس‌فردا !( بله عجیب است. بعد از بمباران، شروع می‌کردند به ساختن خانه‌های ویران شده و دوباره بمباران می‌شد و دوباره می‌ساختند و دوباره ..‌. ! ) خیلی هم اهل سیاست و این داستان‌ها نبودند که از حرف و حواشیِ قبل و بعد از انقلاب خبر داشته باشند. آنقدر حرف نزدند، که در عالم بچگی و خامی‌ام از دنیا و اتفاقاتش، آرزو کردم ای کاش در زندگی من هم یک چنین داستان و حماسه‌هایی در تاریخ رقم میخورد و من هم می‌دیدم. گاهی در خیالاتم، خودم را در میانه میدان می‌کشیدم یا درحال قصه گفتن برای کودکیِ سرد و گرم نچشیده‌ی خودم منتها در چند نسل بعد و در قامت نوه_نتیجه‌هایم ! انگار آن آرزوی کودکانه، همچین به مزاق روزگار بد نیامد که جنگ شد ! منِ دهه‌هشتادی‌ که جنگ و تاریخ را در میانِ سطرهای کتاب‌هایم جستجو می‌کردم، باورم نمی‌شد که حالا خودم در یکی از آنها و در پیچِ تندِ جاده تاریخ باشم... با خودم گفتم: حداقل من باید قصه‌ای برای گفتن داشته باشم...‌ ✍🏻 @mahdiyadez