دیدمت رفتی و داغت جگرم را سوزاند
فکر بی همسفری با تو ، سرم را سوزاند
منه گنجشک کجا ، جرات پروانه کجا ؟
خواستم گرم بشوم ، شعله پرم را سوزاند ..
دارم نزدیک میشم به روزی که برا خودم کنار گذاشتم ، کنار ذهنم گذاشتم و سنجاقش کردم .
نزدیک به یک سال شده .
روزی که سعی کردم یه آدم دیگه بشم ، خوشحال تر باشم ، آروم تر باشم و سر به زیر تر .
نمیدونم چقدر موفق بودم ، چقدر تونستم خودمو جمع کنم اما میدونم خیلی اذیت شدم ، تو همین روند پیر شدم و فرسایشش خیلی برام زیاد بود .
امیدوارم واقعا ارزشش و داشته باشه و بتونم اون تغییر مد نظرمو به تحقق رسونده باشم .
نوشته بود
آدمای کم حرف
با کسی که خیلی دوستش دارن زیاد حرف میزنن !
من خیلی باهات حرف زدم یا حسین ..
|مــآحد|
_
یه کنج از خونه رو پیدا کرده بود و
دستاشو دور پاهاش حلقه کرده بود .
اون پسر که همیشه لبخند رو صورتش بود ؛
حالا چند روزی میشد زانوی غم بغل گرفته .
نگران ، مضطرب ، بی حال ، غمگین ..
حال این چند روز پسرک ما بود ..
به شکلی بود که به یه نقطه چندین دقیقه بدون هیچ صحبتی خیره میشد .
با هیچکس حرف نمیزد ، با هیچکس گرم نمیگرفت .
خودشو از همه چیز دور کرده بود و داخل سکوتی پر از غم غرق شده بود ..
انگار منتظر چیزی بود !
از اون خیره شدنا به یه گوشه معلوم بود پسرک داستان منتظر یه اتفاقه ، اتفاقی که انگار هیچوقت قرار نیست رخ بده .
بغض گلوشو قورت میداد و سرشو میزاشت روی دستش و اشک رو رونه زمین بی روح میکرد .
پسرک دیگه امیدی به هیچی نداشت ، به هیچی ..