نوشته بود
آدمای کم حرف
با کسی که خیلی دوستش دارن زیاد حرف میزنن !
من خیلی باهات حرف زدم یا حسین ..
|مــآحد|
_
یه کنج از خونه رو پیدا کرده بود و
دستاشو دور پاهاش حلقه کرده بود .
اون پسر که همیشه لبخند رو صورتش بود ؛
حالا چند روزی میشد زانوی غم بغل گرفته .
نگران ، مضطرب ، بی حال ، غمگین ..
حال این چند روز پسرک ما بود ..
به شکلی بود که به یه نقطه چندین دقیقه بدون هیچ صحبتی خیره میشد .
با هیچکس حرف نمیزد ، با هیچکس گرم نمیگرفت .
خودشو از همه چیز دور کرده بود و داخل سکوتی پر از غم غرق شده بود ..
انگار منتظر چیزی بود !
از اون خیره شدنا به یه گوشه معلوم بود پسرک داستان منتظر یه اتفاقه ، اتفاقی که انگار هیچوقت قرار نیست رخ بده .
بغض گلوشو قورت میداد و سرشو میزاشت روی دستش و اشک رو رونه زمین بی روح میکرد .
پسرک دیگه امیدی به هیچی نداشت ، به هیچی ..
|مــآحد|
نمیدونی که همین خواب سبک چه بلایی به سرم آورده ..
نماز صبح بود !
از خواب بلند شدمو نمازمو خوندم ؛
بعد تموم شدن نماز دراز کشیدمو یه سری به گوشیم زدم .
چشمم چیزی رو دید که از شدت عصبانیت میخواستم خوابو کنار بزارم و خودمو مشغول کنم ..
هر طوری که بود خوابیدم ، از شدت فشار عصبی خوابایی دیدم که لحظه به لحظش آزارم میداد ؛
به حدی بود که تو خواب داد میزدم بسه دیگه بسه ، خسته شدم ، ولم کنید ..
613.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سر اگر پیش کسی غیر علی خم بشود ؛
سر نشود ..